نویسنده استرادا
ترجمه: علیرضا کوهکن
منتقدان میگویند: «کاریما» خیلی به شعارهای فاشیستی نزدیک است و اعتراضی است غمگینانه به ورشکستگی سیاسی.
درحالیکه گروههای سازماندهی شده صهیونیست مثل «گروه ضدافترا» وقتی روزنامهنگاران عرب حملههای اسرائیل را با رفتار متحدین در جنگ دوم جهانی مقایسه میکنند، بهشدت اعتراض میکنند اما ظاهراً هیچ ایرادی ندارد که یهودیان همین کارها را بکنند.
آخرین مورد بهکارگیری معیارهای دوگانه در عمل، در مورد سیاستمدار اسرائیلی لیبرال با نام یوسف لپیداست.
او بسیار مشهور شده چون به حزب جدید آریل شارون اعتراض کرده است. شارون اخیراً از حزب دستراستی لیکود که به خروجش از غزه اعتراض کرده بودند خارج شده و حزب انتخاباتی جدیدی به اسم کاریما که در زبان عبری به معنای به سمت جلو است را تاسیس کرده است.
باتوجه به دلائل جالب لپید رئیس حزب شینوی؛ این نام از کلمه ایتالیایی آوانیتی گرفته شده است. این لغت توسط بنیتو موسیلینی، نخستوزیر فاشیست ایتالیا، بهعنوان شعار بهکار میرفته است. این درحالی است که صهیونیستها بهخوبی به این نکته واقفند که این ادعا بیمعنی و پوچ است و حتی با معیارهای یهودیان هم سازگار نیست. «به سمت جلو» نام مشهورترین روزنامه متمایل به یهودیان در آمریکاست که از سال 1897 هم منتشر میشده است.
لپید این حمله به شارون را ممکن است بهعنوان یک قسمت از یک پروژه انجام داده باشد. او در اظهاراتی در تعریف از خودش گفت: هرکس مرا دیکتاتور بخواند یک دروغگو است.» او این اظهارات را در پاسخ به این اتهام که حزب شینوی را کاملاً در اختیار خودش دارد و حتی به شیوههای فاشیستی اداره میکند، بیان کرد.
یکی از رازهای زشت صهیونیستها این است که آنها داراییشان را هم به فاشیسم و هم به حزب نازی آلمان مدیون هستند. از نگاه دیگر موسیلینی که سیاستهای مربوط به یهودیان را تنظیم میکند و با بسیاری از یهودیان در پستهای مهم در روزهای نخست رژیمش همکاری داشت بعضی از انواع صهیونیسم را بهعنوان جوابی به خواستههای یهودیان یافت.
ملیگرایان دیگر آن عصر مثل کورنیلیو زلیا کودریانو از رومانی هم همین احساس را داشتند.
بعد از حمله موسیلینی به اتیوپی دو نفر از مهمترین یهودیان ایتالیایی یعنی پروفسور دانته لاتس و آنجلو اورویتو از این کار بهعنوان تلاشی از سوی او جهت متقاعد کردن جامعه ملل جهت رفع تحریم از ایتالیا تعبیر کردند.
در سال 1935 کارلو اوازا یهودی اهل تورین «نوستلرا باندیرا» (یک گروه یهودیان فاشیست) را تاسیس کرد به این امید که به موسیلینی نشان دهد یهودیان آنجا فقط ایتالیایی هستند و نه هیچ چیز دیگر.
انتقاد شدید لپید بیشتر مربوط به دعواهای خانگی است تا یک بدگمانی ادبی، دو جریان اصلی صهیونیست یعنی صهیونیستهای کارگر (دستچپیها) و صهیونیستهای اصلاحطلب (دستراستیها) هستند. بخش دوم توسط ولادیمیر جابوتینسکی پایهگذاری شده و شامل همه نشانههای فاشیست دهه 1930 مثل یونیفورم با پیراهن قهوهای، کمربندی ضربدری پرچم و سرود نظامی هیجانآور است و در مجموعهای تحتعنوان تبار سازماندهی شده است. اختلاف مستقیم این مجموعه لیکود و جامعه دفاع از یهود میباشند و شاید بسیار جالب باشد که بدانید تبار به صورت آشکار آدولف هیتلر را تحسین میکرده است.
آیا اشمیر، مشاور و دوست جابوتینسکی، گفته است: «بله ما اصلاحطلبان هیتلر را بسیار تحسین میکنیم. هیتلر آلمان را حفظ کرد. لغت اصلاحطلب اینجا بسیار تمسخرآمیز است. اصلاحطلبان صهیونیست امروزه بسیار باخشونت با اصلاحطلبان تاریخی که از معمای هولوکاست سوال میکنند مخالف هستند.»
حتی وقتی جنگ دوم جهانی داشت آلمان هیتلری را نابود میکرد اصلاحطلبانی مثل دسته استون و ایرگان با ارتش انگلستان در فلسطین میجنگیدند و به متحدشان در لحظات بحرانی از پشت خنجر میزند.
آوارهان استرن در توجیه کمک به آلمان نازی در سالهای 1940 و 1941 میگفت: منافع مشترک میتوانست ساختار نظام جدید اروپایی با مفهومی به نام آلمان را در کنار آرزوی داشتن کشور مستقل قوم یهود در کنار هم قرار دهد. این است اعتقاد صهیونیستهای خطرناک افراطی کنونی که الان افراد پیر را به جرم مشارکت در جنایات جنگ دوم جهانی دستگیر و محاکمه میکنند و قیافه میگیرند که دنیای آزاد به آنها اجازه داده تا به جنایات جنگی خودشان رسیدگی کنند.
در سال 1941 تروریست صهیونیست نفتالی لوبنچیک با نماینده هیتلر و رنراوتو دیدار کرد و پیشنهاد کرد که به نفع آلمان وارد جنگ شود به شرطی که آلمان هم از تاسیس دولت تاریخی یهود با پایههای ملی و تمامیتگرا حمایت کند و یک قرارداد با رایش آلمان امضا کند.
انگلستان سرانجام احساس خطر کرده و در سال 1942 استرن را به قتل رساند.
بههرحال دسته تروریست دوباره سازماندهی شده و تصمیم به قتل لورد ماین گرفت. بهطرز خندهداری ماین پدرخوانده سابق رهبر فاشیستهای انگلستان اسوارد موزلی بود. او، وقتی جنگ دوم جهانی شروع شد، به موزلی اطلاع داد تا خودش را به اردوگاه متهمین برساند.
اسلاف ایدئولوژیک شارون از اعتقاد نژادی آلمان نیز تقلید کردهاند. صهیونیست اصطلاحطلب «بن فرامر» گفت: «مهم نیست یهودیان ساکن کدام کشور هستند آن کشور با آنها مثل ساکنان اصلی رفتار نخواهد کرد. بنابراین تلاش یهودیان برای همخوانی کامل با کشورشان باز هم ساختگی بهنظر میرسد و وطنپرستیشان علیرغم سروصدای زیاد توخالی و پوچ است درنتیجه تلاش برای برابری با آنهایی که ملیت غالب آنجا هستند طبیعتاً ایجاد درگیری و اصطکاک میکند. این توجیهی است برای آنچه در آلمان، اتریش و لهستان اتفاق افتاده و تضاد روزافزونی که امروزه در بیشتر کشورهای اروپایی شاهد آن هستیم. این یک پیشفرض باطل است که یک یهودی انتظار داشته باشد که با همان محبتی که با یک ژرمن در آلمان یا با یک لهستانی در لهستان برخورد میشود با او هم برخورد شود. او باید از زندگی و آزادیاش با دقت تمام مراقبت کند و درعینحال تشخیص دهد که اینها موقت هستند، تصور نادرست لیبرالها در مورد برابری کامل نابودشدنی است زیرا این تصور غیرطبیعی است.
چنین اطلاعاتی نهتنها برای صهیونیستهای ساده و بیخبر بسیار ناراحتکننده است بلکه برای بعضی روسها (مخصوصاً پیشاهنگان ملی که 27 میلیون نفر را در جنگ با هیلتر از دست دادند) و انگلیسیها، آمریکاییها و دیگرانی که اعضای خانوادهشان را در جنگ با فاشیسم از دست دادند، هم بهتآور است.
همچنین وقتی مشخص شود که بسیاری از رهبران فعلی صهیونیسم جزو کسانی هستند که با سران فاشیست قرارداد بسته بودند، دیگر تلاش قوم یهود برای انکار حق مردم سفید در اخراج آنها به این خاطر که این کار کابوس فاشیسم را زنده میکند، بیمعنی و مضحک خواهد بود.
البته آخرین فرصت هیتلر به این متحدینش ماجرای هولوکاست بود. هولوکاست معمایی است که اسرائیل بر اساس آن بنیان نهاده شد و هرکسی که در شواهد آن شک کند و بگوید ماجرای حذف یهودیان از اروپا بهطوریکه گفته شده نبوده است به خاطر مخالفت با آن به زندان خواهد رفت. روابط صهیونیسم- فاشیسم بعد از سال 1945 پایان نیافت.
شارون شهرت شیطانیاش را از اردوگاههای صبرا و شتیلا در حومه بیروت در سال 1982 کسب کرد. در آنجا صدها فلسطینی مسلمان و مسیحی مورد تجاوز قرار گرفتند و به قتل رسیدند. این کار با مشارکت اسرائیل انجام شد. اما همانطور که سیاستمدار قدرتمند اسرائیلی آن روز مناخیم بگین اصلاحطلب گفته: «مسیحیان، مسلمانها را کشتند و دنیا یهودیان را نادیده گرفت.»
همکار لبنانی شارون شبهنظامیهای مسیحی فالانژ بودند. این گروه در دهه 1930 براساس تفکرات فاشیستی به وجود آمد. در آن زمان ملیگرایان سفید از فالانژها حمایت میکردند و امیدوار بودند بدینگونه جنگجویان صلیبی باز گردند و دیگر برای کسی اهمیت نداشت که در مرزهای مشترک با یهودیان چه جنایتی صورت میگیرد.
اخیراً جیان فرانکو فینی، وزیر خارجه ایتالیا و عضو یکی از سازمانهایی که از اخلاف مستقیم فاشیسم موسیلینی به حساب میآید از اسرائیل به عنوان «یک دوست» دیدن کرد. این کار جرقهای در جبهه جوانان مدافع فاشیسم ایجاد کرد. فینی در نهایت جبهه اجتماعی ایتالیا (MST) را به حزب آلنزا ناسیونال تبدیل کرد. این حزب در همراهی ایتالیا با نئوکانهای آمریکا و مشارکت این کشور در جنگ عراق نقش مهمی داشته است.
انتقاد لپید از شارون در واقع ناسزا به موسیلینی است. در حالی که برخلاف شارون، چند ماه بعد از روی کار آمدن موسیلینی ایتالیا از مشکل بیکاری نجات یافت. او این کار را بدون حتی یک لیره کمک خارجی انجام داد در حالی که اسرائیل پول کلانی از مالیات که آمریکاییها میدهند را به عنوان کمک بلاعوض دریافت میکند.
در نهایت باید گفت عنوانها و اسامی ایدئولوژیک اهمیتی ندارد و این هم مهم نیست که نژاد سفید خدمتی انجام داده است یا نه بلکه آن چیزی که میتواند مردم ما را از نابودی نجات دهد این است که قدرت صهیونیستها در همه اشکال آن کاهش پیدا کند و اینکه این کار از چه طریقی صورت میگیرد هیچ اهمیتی ندارد.