افول غرب
مهمترین نگرانی سیاستمداران غرب , روند رو به سقوط تمدن غرب است که در کنار پیشرفت ها وموفقیت های گذشته , نمی توان آن را نادیده انگاشت : « غرب هر روز بیشتر از پیش درگیر مشکلات و نیازهای درونی خود می شود و در عین حال با رشد اقتصادی پایین , جمعیت غیر فعال , بیکاری , کسر بودجه های سنگین , اخلاقیات حرفه ای نازل رو به رو شده است . در بسیاری از کشورهای غربی از جمله آمریکا , گسستگی اجتماعی , موادمخدر و جنایت به مشکلاتی عمده تبدیل شده اند و ... » (ص 128 ) غرب به لحاظ جمعیت , روندی رو به کاهش دارد و در حالی که در آغاز قرن بیستم سی درصد جمعیت جهان را تشکیل می داد و با محاسبه مستعمرات خود بر نصف جهان حاکمیت داشت , در اواخر این قرن به جمعیتی در حدود « سیزده » درصد رسید و در سالهای آینده به « ده » درصد , می رسد. و از این رو , غربی ها به « اقلیتی » در جمعیت جهان تبدیل شده اند که پیوسته در کاهش است و از لحاظ کیفی نیز جوامع غیر غربی , از جمعیتی با نشاطتر , جوان تر و سالم تر برخوردارند. از نظر اقتصادی هم , در حالی که در سال 1950 , تقریبا 64 % تولید ناخالص جهان در اختیارشان بود , این رقم در سال 1980 به 49 % رسید و برای سالهای دهه بعد , رقم 30 % پیش بینی می شود.
هانتیکتون در حالی که به بررسی های وسیعی برای نشان دادن سیر نزولی قدرت اقتصادی , سیاسی و نظامی غرب دارد , بالاخره به این نتیجه می رسد که با کاهش این قدرت , « فرهنگ غرب » نیز از جهان رخت برمی بندد :
« زمانی که « قدرت غرب » رو به « زوال » بگذارد , توانائی غرب هم در « تحمیل مفاهیمی » غربی مانند حقوق بشر , لیبرالیسم , و دموکراسی بر تمدن های دیگر از میان می رود و این ارزش ها برای تمدن های دیگر جاذبه ای نخواهد داشت » (ص 145 )
این تحلیل گر در حالی که از چنین رخدادی کاملا ناراحت است , یکی از علائم آن را بی اعتنائی جوامع اسلامی به تحصیل کردگان غربی می داند :
« نتیجه روند یاد شده , « بسیج عمومی » علیه نخبگانی است که در غرب تحصیل کرده اند و تفکری غربی دارند. گروههای بنیاد گرای اسلامی در انتخابات معدودی که در کشورهای مسلمان برگزار شده موفق بوده اند و در الجزائر اگر ارتش انتخابات 1992 را ملغی اعلام نکرده بود , قدرت را به دست می گرفتند. »
هانتیگتون پس از بررسی این روند « انحطاط » , تحت عنوان « بازگشت به خدا » , شانس ادیان و بویژه اسلام را در وضع آینده جهان مورد توجه قرار می دهد : « پایان سده بیستم میلادی شاهد جان گرفتن دوباره ادیان در سراسر جهان است , این نوزایی دینی شامل تقویت آگاهی دینی و رشد جنبش های بنیادگراست » (ص 100 )
او می گوید مسلمانان از جمعیت 12,5 درصدی خود در سال 1900 به جمعیت 18 درصدی در سال 1980 رسیده اند در حالی که مسیحیان رو به کاهش اند و در این اوضاع , به ناچار اعتراض می کند که :
« در بلند مدت محمد(ص ) برنده است » (ص 102 )
باززایی اسلام
هانتیگتون با به کارگیری این عنوان , از « روی آوردن انبوه مسلمانان به اسلام به عنوان منبع قدرت , هویت , ثبات , مشروعیت , توسعه وامید » یاد می کند که با شعار « اسلام تنها راه حل است » به میدان آمده اند (174 ) و از گسترش آموزش های اسلامی , پای بندی به احکام ناظر به رفتار اجتماعی , مخالفت با نظام های غیر دینی در جوامع اسلامی , و تلاش برای همبستگی بین المللی بیان جوامع اسلامی را نمودهای این باززایی معرفی می کند , در اینجا هانتیگتون با یک « تعبیر نیش دار » فرق نهضت دین گرائی در جوامع اسلامی با دیگر جوامع را مورد تاکید قرار می دهد :
« بازگشت به خدا پدیده ای جهانی است اما « خدا » در جامعه مسلمانان است که به صورتی « گسترده » و موفقیت آمیز , « انتقام » می گیرد! » (ص 175 )
واژه « انتقام » , علاوه بر آن که از جنبه احساسی , حکایت از « نگرانی » و نفرت دارد , از جنبه فکری نیز نشان می دهد که امثال هانتیگتون خود را در این برخورد , محکوم به شکست و زوال می دانند!
او بر این باور است که « در سال 1995 ( جدای از ایران ـ تمام کشورهایی که اکثریت جمعیتشان مسلمان اند , در مقایسه با 15 سال قبل , از لحاظ فرهنگی , اجتماعی و سیاسی , اسلامی تر و اسلام گرتر شده اند. »
یکی از ناراحتی های این استراتژیت آمریکائی آن است روشنفکران غرب زده ای که در جوامع اسلامی بروز کرده و از « لیبرالیسم » و یا حتی « لیبرالیسم اسلامی » دفاع کرده اند , نتوانسته اند « پایگاه مردمی » پیدا کنند و اینک در جوامع اسلامی , نوشتن درباره « لیبرالیسم » مثل نوشتن آگهی ترحیم کسانی است که به کارهای غیر ممکن دست زده و شکست خورده اند. و بالاخره اعتراف می کند که :
« شکست تمام و کمال دموکراسی لیبرال در دستیابی به قدرت در جوامع اسلامی پدیده ای است مداوم و تکراری از آغاز سده نوزدهم » (ص 181 )
بنظر وی گسترش نهصت اسلام خواهی در میان مسلمانان , این اثر را هم داشته است که دولت های حاکم بر آنان را مجبور ساخته است تا به ترویج آداب اسلامی روی آورده و از برچسب لامذهبی بپرهیزند. ملک حسین اردنی , ضرورت « دموکراسی اسلامی » را مطرح ساخت و ملک حسن مغربی از انتساب خود به خاندان پیامبر استفاده کرد و سلطان برونئی , رژیم خود را « پادشاهی مالایابی اسلامی » نامید و بن علی در تونس , در سخنرانی هایش به تکرار مطالب دینی پرداخت , در بنگلادش , از قانون اساسی , « اصل غیر دینی بودن رژیم » حذف شد و در ترکیه هویت لائیک و میراث آتاتورک به چالش کشیده شد! در سال 1993 گزارش شد که « ریش مدل اسلامی و تعداد زنان محجبه در ترکیه زیاد شده است , مساجد جماعات بزرگی را به خود جذب کرده اند , و کتاب فروشی ها انباشته از کتاب ومجلات ودیسکت های فشرده ای که به تبلیغ فرهنگ اسلامی می پردازد , دست کم 290 موسسه انتشاراتی و 300 نشریه و 100 ایستگاه رادیوئی غیرمجاز , و 30 کانال تلویزیونی فاقد مجوز در ترکیه در حال تبلیغ اسلام هستند! » (235 )
آنان که تبلیغات ضد اسلامی در رسانه های غربی ـ و از آن جمله کاریکاتورهای وقیحانه از پیامبر اسلام را ـ در فضای « آزادی بیان » ارزیابی می کنند و براساس منطق لیبرالیسم قابل توجیه می دانند , چگونه می توانند چشم خود را بر اینگونه واقعیت ها , که همگی از وحشت دولتمردان اروپا و آمریکا حکایت دارد , ببندند ولی سوال اساسی این است که آیا غربیها با شیوه های ضد اخلاقی خود می توانند در برابر سیل کوبنده اسلام خواهی که از قله های ایمان واعتقاد مسلمانان نشات گرفته است , مقاومت کنند وعده قطعی خداوند این است که : اما الزبد فیذهب جفا و اما ماینفع الناس فیمکث فی الارض « صدق الله العلی العظیم »