سالهاست دنیای غرب، حذف دین از زندگی فردی و اجتماعی مردم و یا دستکم در حاشیه قرار گرفتن آن را رکن اصلی پیشرفت جوامع بشری میداند. مقصد اصلی این رویکرد، در مقابله با دین، توهمی جز هدف غایی لائیسیسم نیست. این هدف به ظاهر مترقی، به بهانه برقراری آزادی بیقید و شرط و حذف قیود دستوپاگیر دین(!)، به زعم نظریهپردازان جوامع بلوک غرب، تنها دستآویز مطمئن در راستای تسریع رشد اقتصادی و اجتماعی بشر امروز به شمار میرود. نگرش اروپا و آمریکا نه تنها نسبت به دین، بلکه در مواجهه با بسیاری از سنتهای دیرین و ارزشهای اجتماعی نیز به همین گونه افراطی و خشن بوده است.
هرچند نباید رشد اقتصادی چشمگیر و سهم غرب را در دستیابی به فناوریهای نو و علوم جدید نادیده گرفت، اما توجیه هدف برنامه بلندمدتی که در آن مردم به «دینگریزی» و در پی آن «دینستیزی» به چشم اسباب پیشرفت و تعالی خواهند نگریست، به دور از اصول اولیه حقوق بشر و آزادی عقیده و بیان به نظر میرسد.
علل گوناگونی در پیدایش ایدههای اولیه این جریان سهیم بودهاند که اشاره به آنها در تبیین ریشههای دینگریزی و دینستیزی در غرب و به دنبال آنها اقداماتی از جمله توهین به مقدسات ادیان، راهگشا خواهد بود:
علل فردی و اجتماعی
1- آثار روانی منفی دوران تفتیش عقاید و سلطه کلیسا در اروپا، بیگمان عنصر اصلی محرک جریان دینستیزی در این قاره بوده است. مسلماً گسترش پروتستانیسم و موج انقلاب صنعتی در آن سالها، شرایط لازم را برای کمرنگ شدن سایه تحجر و ظهور فضای آزادی اندیشه فراهم آوردهاند. اما بروز ناگهانی این تحولات اقتصادی و اجتماعی و پیدایش افقهای جدید آزادی عمل و بیان، پیامدی جز انزجار و رویگردانی جوامع در حال توسعه از تعالیم کلیسا نداشت.
شاید اگر مقامات دینی آن روز اروپا، در رویارویی با نظریههای علمی و آراء روشنفکران دینی، تکفیر، تنبیه و اعدام را به جای انعطاف و پذیرش نقد برنمیگزیدند، آزادی بیقید و شرط در حوزه رفتارهای هنجار فردی و اجتماعی، اکنون جزو آمال و ارزشهای اروپای نوین نبود. اگرچه در بسیاری از نقاط دیگر دنیای آن زمان، سختگیری افراطی دینی بیسابقه نبوده است، اما به شهادت تاریخ، سیر گسترش آزادیهای اجتماعی، برخلاف آنچه در اروپا به وقوع پیوست، بسیار آرام و همگام با رشد سطح آگاهیهای اجتماعی جریان داشته و بنابراین هیچگاه فرو ریختن پایههای نظام متحجر تفتیش عقاید و سختگیریهای افراطی، به این سرعت رخ نداده است.
همین واقعیت تاریخی، این ادعا را که مهد نظامهای دینگریز و دینستیز در هزاره دوم و سوم پس از میلاد مسیح(ع) قاره اروپا بوده است، تأیید مینماید. واضح است که پس از انقلاب صنعتی و پدید آمدن ایدههای استعمارگرانه و در پس آن مستعمره قرار دادن برخی کشورها از طرف ممالک اروپایی و همچنین بر اثر ارتباط دائمی اروپا با آمریکای تازه کشف شده، نظامهای دینستیز، به سرعت پایگاههای استراتژیک فراوانی در دنیا یافتند.
2- اگرچه هدف اصلی ادیان الهی، جهتدهی صحیح به رفتارهای فردی و تعاملات اجتماعی براساس فرامین خداوند بوده است، در بسیاری از مواقع به غلط، از دین به عنوان مجموعه بایدها و نبایدهایی یاد میشود که در بسیاری از شرایط در مقابل آثار آزادیهای بیحدوحصر قد علم کردهاند. جای شبهه نیست که هرگونه آزادی تا آنجا که صدمهای متوجه ارزشهای از پیش تعریف شده فرد و اجتماع نسازد، مورد احترام دین واقع میگردد.
اما با نگرشی منصفانه و به دور از پیشقضاوتهای معمول به بهانه کیفیت معیشت، پیشرفتهای تکنولوژیک و قدرت اقتصادی و نظامی، میتوان اعتراف کرد که در هر کجای دنیا، «آزادی در آزادی» نتیجهای جز ظهور آنارشیسم نوین و دیدگاههای فرویدمآبانه ندارد. مسلماً حقیقت هیچیک از ادیان الهی، آزادی بیقید و بند را مورد تأیید قرار ندادهاند، چرا که در غیر این صورت، وضع قوانین و احکام دینی و ملزم کردن فرد و جامعه به اجرای آنها، چیزی جز یک نقض غرض به حساب نمیآمد. چنین است که دینگریزی، بهانهای دیگر با عنوان «فرار از قیود مزاحم آزادی مطلق» مییابد.
علل سیاسی
1- اقلیمهای گوناگون جغرافیایی، شرایط متفاوتی را برای زیستن بشر پدید آوردهاند. اختلاف زبان، نژاد، آداب و رسوم و ناهماهنگی سایر مختصات فرهنگی اقوام، از شهری به شهر دیگر، از کشوری به کشور دیگر و حتی از قارهای به قاره دیگر سبب شده است که دین، تنها وجه مشترک اقوام و ملل مختلف در سراسر دنیا باشد. آنچه مسلم است، ادیان بزرگ پای از محدوده قوم و ملت و شهر و کشور فراتر نهاده و در اقصی نقاط جهان گسترش یافتهاند.
طبیعی است که چنین وجه اشتراکی، خود باعث پیدایش نوعی همبستگی میان جوامع کوچک و بزرگ شده و زمینه را برای تحرکات، واکنشها و مشارکت در تصمیمگیریهای کلان در سطح جهانی برای همکیشان فراهم میآورد. بدیهی است هر عامل ایجاد وحدت در سطوح کلان، همانند دین، تهدیدی در برابر سیاستهای سیستمهای سلطهجو بهشمار میرود. اختراع فرق جدید مذهبی و تلقین مداوم در جهت یکبعدی نشان دادن دین (دین فردی و نه اجتماعی) در سالهای گذشته، بخشی از برنامه کاهش میزان همبستگی عمومی پیروان ادیان جهانی بوده است.
نظامهای دینستیز، هراز چند گاه با ارزیابی میزان اتحاد اقوام همدین، به بررسی حد موفقیت در پیشبرد برنامههای خود میپردازند. این نظامها همواره برای دریافت بهترین پاسخها، سعی در ایجاد حداکثر تحریک را در سرلوحه اقدامات خود قرار داده و به طراحی مکانیسم تحریک اقدام مینمایند. انتشار کتاب آیات شیطانی و توهین به ساحت مقدس پیامبر اسلام (ص) با چاپ کاریکاتور در روزنامه دانمارکی، گواهان صادق این مدعا هستند.
2- در عصر استعمار سنتی و پس از ظهور دوران استعمار نوین، یکی از عوامل تحریک بپاخیزی ملل در مقابل سیاستهای منفعتجویانه غرب، همواره تعالیم دینی بوده است. بیگمان جنبشهای مردمی در ضدیت با دستاندازی بیگانگان به منابع ملی کشورها، از تعصبات ملی و میهنی در کنار آموزههای دینی، بهره کامل بردهاند. تضاد میان دین و سیاستهای سلطهطلب، زمانی عینیت کامل مییابد که زعیمان دینی جامعه، در راستای احقاق حقوق ملت، به مبارزه عملی بپردازند. جنبش ملی شدن صنعت نفت در ایران، یکی از بارزترین نمونههای همراهی پرثمر زعمای مذهبی و ملی بهشمار میرود.
بیگمان، حوادثی از این دست در گذشته دور و نزدیک، سبب شده است تا دینستیزی در کانونهای استعمارگران سنتی و نوین، به عنوان یک هدف و القاء آن به جامعه در قالب یک برنامه مدنظر قرار گیرد.
3- مسلماً دین، سیاستمداران دنیای غرب را نیز در حوزه کشورهای متبوع خود، با چالش جدی مواجه ساخته است. شواهدی از قبیل تنش فراگیر اخیر در فرانسه در اثر وضع و اجرای قانون ضدحقوق بشر منع استفاده از مظاهر دینی، نشان میدهد که عدم تحقق کامل اهداف برنامه «دینستیزی»، مانع امنیت سردمداران سیاسی کشورهای بلوک غرب از وضع داخلی بوده و هرچند برای مدت کمی، نگاه جهانیان را به واقعیتهای پس پرده سیاستهای دولتهای سلطهجو معطوف میدارد.
شک نیست که بزرگنمایی افراطی ضدیت دین با ناهنجاریهای اخلاقی بدون معرفی صحیح دین و کارکردهای آن، جوامع غربی را در مقابل دین قرار داده است، اما نباید فراموش کرد که نفوذ اندیشه دینستیزی در دنیا، هنوز با مقاومت قابلتوجهی روبهروست. با این وجود، تصور اینکه دنیای غرب از پیشبرد این هدف از پیش طراحی شده دست خواهد برداشت، معقول بهنظر نمیرسد.
4- بیگمان میل فطری بشر در پرستش، در چارچوب دین، به کمال ارضاء میشود. برپایه مطالعات گسترده روانشناختی، پاسخ دین به این خواسته دیرین آدمی، یعنی نمایاندن راه شناخت و پرستش معبود، باعث بهبود جدی سلامت روح افراد و جامعه میگردد. سلامت روحی در کنار سلامت جسمی، بستر مناسب را برای رشد و تعالی همهجانبه یک جامعه فراهم میآورد.
آنچه غرب را به جذب دین از زندگی فردی و اجتماعی ملل دنیا ترغیب میکند، همانا جایگزین کردن اندیشههای ماتریالیستی به جای معتقدات دینی و مذهبی است تا اینبار برخلاف آنچه تعریف دموکراسی بیان میکند، اندیشه توده مردم، با اهداف شوم سیاستمداران و نظریهپردازان حکومتهای امپریالیستی در همسویی کامل قرار گیرد و بنابراین خواست دولتها، خواست ملل و حتی خواست دنیا شود. در این رهگذر، سیاست ـ هرچه باشد ـ از طرف جامعه مورد تصدیق قرار گرفته و مبنای عمل قرار میگیرد.
مسلماً دینستیز کردن جوامع دنیا،طی یک برنامه طولانی مدت، در صدر اولویتهای غرب قرار دارد. هرچند ممکن است دلایل کوچک و بزرگ دیگری برای اتخاذ این رویه وجود داشته باشد، اما همین دلایل کافی است تا تئوریسینهای اروپا و آمریکا را برای مقابله با دین برانگیزد. بیگمان، رویکرد غرب در توهین به مقدسات دینی به بهانه آزادی بیان، چیزی جز پیامد این جریان نبوده و نیست.