رسول جعفریان
هنگامی که در ضاحیه بیروت حرکت میکنید، یا به محله اوزاعی میروید، یا زمانی که به جنوب لبنان، دیار جبل عامل و روستاهای دیدنی آن میروید و آنگاه که وارد دره زیبای بقاع شده و از شهر بعلبک دیدن میکنید، با تمام وجود حس میکنید که زیر سایه حزبالله هستید. روزگاری حزبالله تنها مقاومت بود، اما اکنون نه تنها مقاومت که یک ملت، یک ارتش و یک قدرت تمام عیار است؛ ملتی که همه لبنانیها دوستدار آن هستند، شیعه و سنی و مسیحی و دروز همه و همه با وصل کردن خود به حزبالله میکوشند با استفاده از افتخارات آن موقعیت خویش را بهبود بخشند.
گزارش زیر، داستان سفر چند روزه بنده به همراه شماری از دوستان بهاین کشور، آن هم زیر سایه حزبالله است.
ورود به لبنان
ساعت شش روز چهارشنبه، هشتم آبان ماه 1387 برای یک سفر فرهنگی به لبنان رفتیم. ما حدود بیست و اندی نفر بودیم که به همراه حجتالاسلام و المسلمین شهرستانی، نماینده تامالاختیار آیتالله العظمی سیستانی عازم لبنان میشدیم تا در مراسم افتتاح یک مرکز فرهنگی شیعه شرکت کنیم. آقایان سید احمد اشکوری، محقق، اشعری، سید علی حائری و تعدادی دیگر در این جمع حاضر بودند. نزدیک به پانزده نفر دیگر روز دوشنبه به سوریه رفته و از آنجا عازم بیروت شده بودند که همان روز چهارشنبه ساعاتی پیش از ما به بیروت رسیدند. همان گونه که گفتم، هدف همگی ما، شرکت در مراسم افتتاح مجمّع الامام الصادق ـ علیه السلام ـ یک مرکز فرهنگی شیعی بود که در بیروت در کنار ساختمان مجلس الاسلامی الشیعی الاعلی ساخته شده بود. شماری از روحانیون از جمله مفتی شیعیان لبنان در فرودگاه از مهمانان استقبال کردند و پس از آن در ساختمان مجلس اعلی حاضر شدیم.
حجتالاسلام و المسلمین عبدالامیر قبلان، رئیس مجلس سخنان کوتاهی در ستایش آیتالله سیستانی و نماینده ایشان آقای حجتالاسلام و المسلمین شهرستانی ایراد کرد. پس از آن، شیخ ابراهیم نُصیرآوی از سوی آقای شهرستانی چند کلمه صحبت کرد.
پس از پایان برنامه، استاد جعفرالمهاجر را دیدم، دانشمندی که بیش از چهل سال سابقه قضاوت دارد و دارای عنوان قاضی شرف است. خیلی دلتنگ ایشان شده بودم. سراغ اطلس شیعه را گرفت که شرح آن را بهایشان دادم. مشتاق دیدن این کتاب است. آدم فعال و پرکار و علاقهمندی است. شام را به منزل آقای حامد خفاف (ابوفائز سابق و ابومصطفای جدید) رفتیم. روزگاری در اوج قضایای عراق به عنوان سخنگوی آیتالله سیستانی سخن میگفت و هماکنون نیز مسئول آیتالله در بیروت است. سفره لبنانی خوبی بود. برای اقامت و خواب به هتل ماریوت رفتیم.
آقای معراجی از روز جمعه در سوریه بود و همراه دوستان دیگر به بیروت آمد. ما در یک اتاق بودیم و چون سه نفر بودیم، اتاق دیگری هم داشتیم.
افتتاح مُجمّع ثقافی یا مرکز فرهنگی
صبح روز پنجشنبه، ساعت ده مجلس افتتاحیه آغاز شد. مجلس پر از شخصیتهای روحانی و سیاسی و دانشگاهی بود. آقایان قبلان، نعیم قاسم، نبیه بری و حامد خفاف سخنرانی کردند و دو نفر میانی، بیشتر بیانیه سیاسی خواندند. در آنجا دیدم که سخن آیتالله سیستانی که اهل السنه اخوانکم بل انفسکم را بزرگ به دیوار نوشته بودند. آیه «فبشر عبادی...» که بالای محفل خورده بود؛ به صورت فبشر عباد الذین ... ضبط شده بود؛ یعنی بدون «ی». نمیدانم درست است یا نه، اما گمان کنم اشکال داشت. تا ساعت دوازده آنجا بوده و برای ناهار میهمان قبلان در مجلس اعلی بودیم. ناهار را خورده بیرون آمدیم. آقای معلمی هم همراه ما بود. یک شیخ روحانی را با ماشین دیدیم. آقای معلمی او را صدا زد که آمد و ما همراه وی به هتل ماریوت آمدیم. نام ایشان آقای امینی بود و در اینجا مدرس حوزه بود. تا شب در هتل بودیم. شب به محل مجمّع رفتیم.
شماری از میهمانان از جمله ما همراه آقای شهرستانی به میهمانی نبیه بری در ساختمان اختصاصی رئیس مجلس نواب رفتیم و وی برای استقبال تا دم در ساختمان آمد، چنان که بعدا نیز تا همانجا بدرقه کرد. شب به هتل برگشتیم.
خرید کتاب
صبح جمعه، ما سه نفر یعنی بنده و آقایان معراجی و مهریزی به دارالهادی رفتیم. این دارالنشر، به تازگی سالن نمایشگاه بزرگی درست کرده و نمایندگی شماری از ناشران را بر عهده گرفته است. بنده هم برای کتابخانه مجلس و هم کتابخانه تاریخ، کتابهای فراوانی خریدم؛ جمعا 9 کارتن. دارالهادی از طرف حزبالله تقویت شده و نمایشگاه آن جالب توجه بود. تا ساعت یک و نیم در کتابفروشی بودیم و بعد به سراغ مدرسه اهل البیت (ع) رفتیم و از آنجا به رستوان ساحلی که متعلق به تشکیلات آقای حسین فضل الله رهسپار شدیم. ساختمان را به شکل یک قلعه قدیمی با معماری کهن رومی ساختهاند. غذای خوبی نداشت، به علاوه بسیار هم گران بود.
پیوستن به دوستان در جنوب
عصر با حجتالاسلام و المسلمین شیخ مهدی غروی، روانه جنوب شدیم. ایشان امام جماعت مسجد قماطیه است و در ضمن در چند دانشگاه نیز درس میدهد. صبح آقای شهرستانی با دوستان دیگر به خیام رفته بودند.؛ زندان خیام که از بقایای دوران اشغالگری اسرائیل بود تا پیش از جنگ 33 روزه باقی بود و بازدید کنندگان از آن دیدن میکردند، اما اسرائیلیها از فرصت جنگ استفاده کرده، زندان را با خاک یکسان کردند تا جنایات خود را بپوشانند. دوستان گفتند، خبری نیست و در کنار آن یک سالن درست شده است. در آنجا همچنین شرحی درباره جنگ اخیر داده شده بود.
پس از غروب، ما به آنها پیوستیم. آنها در شهرک حبوش در یک مجمع فرهنگی بودند. از آنجا به محل سازمان امل در جنوب رفتیم. یک دو سخنرانی شد که البته سخنران املیها بسیار ادیبانه و قشنگ و مسلط حرف زد.
در نبطیه
سپس به نبطیه آمدیم. در آنجا هم شام و سخنرانی بود. سال 1427 ق، صدمین سال راهاندازی حسینیه نبطیه بوده است. یک فیلم هم از تاریخ نبطیه و این حسینیه و نمایشهای تعزیهای پخش کردند. سابقا شنیده بودم که نخستین قمهزنی از نبطیه آغاز شده است. حالا هم دیدم که یکی از قدیمیترین حسینیهها در نبطیه است. امروز آقای شهرستانی را به دیدن برخی از مراکز حزبالله برده بودند که خیلی تحت تأثیر قرار گرفته بود و از جوانان حزبالله ستایش میکرد. این سفر یک جورهایی توسط حزبالله و امل ترتیب داده شده است. جای بعدی ما منزل یک روحانی به نام آقای کوثرانی بود که از مسئولان حزبالله است. دوستان بیرون در حیاط خانه نشستند و من به کتابخانه ایشان رفتم. کتابی با نام تاریخ «زراریه» دیدم که با پررویی از ایشان درخواست کردم این نسخه را به بنده بدهد که ایشان هم با روی باز پذیرفت. به نظر میرسید منبع مهمی درباره تاریخ بخشی از جبل عامل است.
در خانه آقای فواز
سپس به محل استراحت که یک قصر متعلق به آقای عباس فواز بود، آمدیم. ایشان یکی از ثروتمندانی است که هتلی در نجف و هتلی در کربلا دارد. این یکی از زیباترین بناهایی بود که تاکنون داخل آن را دیده بودم. خود آقای فواز با تواضع ما را به اتاقمان راهنمایی کرد. جمعیت ما تقریبا سی چهل نفر بود که به راحتی در اتاقها جای گرفتیم، اما فضاهای عمومی و سالنها خالی و پر از مبلها و امکانات دیگر بود. صبح آقای فواز را دیدم. ایشان گفت که یک کارخانه سیمان در یاسوج دارد و خانهای در میدان آرژانتین و هر ماه به ایران میآید. گویا در آفریقا هم سرمایه گذاری فراوان دارد. در سالن ورودی نقاشیهای جالبی از صحنههای کربلا به در و دیوار بود. تصویری هم از نصرالله و فرزندش. همین طور تصویری از امام موسی صدر و نبیه بری. این تعادل اینجا هم رعایت شده است.
تا اینجا چند نکته!
درباره این سفر چندین نکته را یادآور شوم؛ یکی این که برایم مهم بود بدانم چرا آقای فضل الله به این مراسم دعوت نشده است، در حالی که بسیاری از کشیشها و اهل سنت نیز بودند. شنیدم که بعدها برخی از مطبوعات اعتراض کرده بودند. یادم هست که آقای هاشمی در کنفرانس بین الادیان که ملک عبدالله در جده برگزار کرد، گفته بود که شما مسائل بین خود مسلمانان را حل کنید تا بعد نوبت به ادیان دیگر برسد. باید در این باره بپرسم.
دوم این که تقریبا هیچ نامی از ایران در برنامهها نبود. فقط شیخ نعیم قاسم، نام امام را در سخنرانی افتتاحیه آورد، آن هم به این مناسبت که امام خمینی فرموده است که آمریکا شیطان اکبر است. شب اول هم حجتالاسلام و المسلمین قبلان در سخنرانیاش نامی از ایران آورد، اما با بزرگ منشی نصیحت کرد که به علمای ایران میگوییم اختلاف را کنار بگذارند. به نظرم خوب حرف نزد. بعد هم در سخنرانیها تنها بحث عراق و لبنان بود. مثل این که ایران اصلا وجود خارجی ندارد. این رفتار پسندیدهای نبود. البته ربطی به جمع ما نداشت و من مطمئن هستم که برنامهریزی شده نبود. در واقع، آقای حجتالاسلام و المسلمین شهرستانی با اخلاقی که بنده از ایشان میشناسم، در این زمینه و برای هیچ طرف حساسیتی ندارد و آزاد است. در واقع همه ارگانهای شیعی اعم از مجلس و حزبالله و امل در برنامهریزی این سفر و گزارش خبری آن همکاری و همراهی داشتند. این را بیفزایم که نخستین بار بود که آقای شهرستانی، مدیران تمامی مراکز خود را در خارج از کشور به یکجا دعوت کرده بود. برای همین بود که بسیاری از دوستان را در آنجا دیدیم. یکی از مسائل مهم این سفر، دیدار آقای شهرستانی با آقای نصرالله بود که دو ساعت و نیم به طول انجامید. این خبر منعکس و تصاویری هم از آن منتشر شد. این دیدار در شنبه صورت گرفت و علاوه بر آقای شهرستانی، حامد خفاف، شیخ حلیم، مسئول دفتر سوریه و همین طور سید حیدر، فرزند سید محمد باقر حکیم نیز حاضر بودند.
نهضت ترجمه
امروز در کتابفروشی دارالهادی همچنان شاهد جنبش ترجمه آثار فارسی به عربی بودم. در آنجا چندین کتاب تازه چاپ دیدیم که اصل آن فارسی بوده است. زمانهای پیش، اندکی از نویسندگان ایرانی که پول داشتند اقدام به ترجمه آثارشان به عربی میکردند، اما اکنون این ناشران عرب شیعه هستند که خودشان با گستردگی در این زمینه اقدام میکنند. نشر دارالامیر تقریبا همه آثار شریعتی را به عربی ترجمه کرده است.
چند کتاب جدید درباره شیعه چاپ شده بود که آقای معراجی از سوریه آورده بود. یکی «من هم الشیعه» از احمد جواده (دارالامیر)، دیگری «الشیعه و التشیع» از سعد رستم (دارالاوائل)، یکی هم «حوارات احمد الکاتب مع المراجع و العلماء» (دارالعربیه للعلوم). این شخص که در سالهای آغازین انقلاب از یاران آیتالله سید محمد شیرازی بود، منتقد تشیع و به ویژه نظریه مهدویت شد. این کتاب متن نامههایی است که او برای مراجع نوشت و کسی به او پاسخ نداد! همین شخص کتابی هم با عنوان «المرجعیة الدینیة الشیعیة و آفاق التطور الامام محمد الشیرازی نموذجا» نوشته است که امسال توسط همان دارالعربیه للعلوم ـ ناشرون چاپ شده است. پشت کتاب تصویر نامهای به عنوان اجازه استفاده از سهم امام را برای وی نوشته ـ بدون تاریخ ـ که چاپ کرده است.
روز جمعه که برای خرید کتاب بیرون رفتیم، هدف ما کتابفروشی الهادی بود که به تازگی به نام دیوان الهادی تبلیغات فراوانی در شهر به راه انداخته است. به محل بمبارانهای جنگ حزبالله و اسرائیل رسیدیم. در منطقه ضاحیه، شمار بسیاری از ساختمانها ویران شده بود، اما اکنون بیشتر آنها بازسازی شده یا در حال بازسازی است. تقریبا یکسره ساخت و ساز ادامه دارد.
البته لبنان امروز با آنچه شش هفت سال پیش دیده بودم، تفاوتی نکرده است؛ خیابانهای تنگ، با ترافیک زیاد، شلوغ و رفت و آمدهای زیاد. نوع مغازهها و همه چیز همچون گذشته بود. ساخت و ساز و خیابان سازی هم ادامه دارد، اما پیداست که حرکت کند است. در اینجا همین مقدار امکانات هم شگفت است. البته میگفتند از وقتی که حریری کشته شده است، حس بازسازی کم و امیدها تضعیف شده است. به نظرم مردم لبنان لیاقتی بیش از این دارند، اما دشمنان این ملت، یک لبنان آشفته میخواهند. یک ویژگی شگفتانگیز اینها این است که در هر کشور که باشند، کشور و روستای خودشان را فراموش نمیکنند و در آنجا خانه آبا و اجدادی را حفظ کرده و بازسازی میکنند.
دو قتلگاه در قانا
شب را خوب خوابیدم. صبح برخاسته پیرامون همان ساختمان که گفته شد، مقداری قدم زدم. برخی از دوستان هم بودند. صبحانه میل شد. ساعت نه بود که به طرف قانا رفتیم. در قانا دو مکان هست که اسرائیل بمباران کرده و در هر کدام از آنها تعدادی زن و کودک را کشته است. این دو مورد از جنایت کم نظیر اسرائیل است؛ یکی شاید از حوالی سال 2000 یا بیشتر که اکنون مزار آنها دست جنبش امل است و دیگری در جنگ سال 2006 که در آن هم یک مدرسه ویران شد و شمار بسیاری از بچهها و بزرگترها شهید شدند. مزار آنها در اختیار حزبالله بود. هر دو جا زیارت شد. این هم یک مدل تعادل و تقسیم امکانات میان حزبالله و امل است که در سالهای اخیر کنار هم قرار گرفتهاند.
در قانا یاد شعری از سید شرف الدین افتادم که درباره حملات فرانسویها به لبنان و قتل عام مردم لبنان و بیتوجهی مجامع بینالمللی گفته بود:
«قتل امرء فی غابة جریمه لاتغتفر …و قتل شعب کامل مسألة فیها نظر»؛ کشته شدن یک شخص فرانسوی در بیشه، جرمی غیر قابل بخشایش است.
اما کشتن یک ملت، کامل مسألهای است که باید درباره آن اندیشید؟
بعد به سراغ دبیرستانی به نام «جبل عامل» رفتیم. زنگ استراحت بچهها را زدند و همه بیرون آمدند. گویا فقط یک عکس یادگاری گرفته شد. سپس به منزل آقای آیتالله شیخ محمد مفید فقیه که صاحب مدرسه علمیه است، رفتیم که برادر زاده آیتالله محمد تقی فقیه است که کتاب جبل عامل فی التاریخ را نوشته و چندین کتاب دیگر دارد. ایشان هم چند جلد تقریرات فقهی از علمای نجف نوشته است. گویا حدود هجده سال است که از نجف به اینجا آمده است. به نظرم حدود ده سال پیش بود که با سید جعفر مرتضی یک بار به دیدن مرحوم محمدتقی فقیه رفتیم. از سال درگذشت محمدتقی پرسیدم که گفتند سال 2000 میلادی درگذشته است.
سرکار خانم ربابه صدر و مؤسسات امام موسی صدر
از آنجا به مجموعه مؤسسات امام موسی صدر رفتیم که مدیر آن سرکار خانم ربابه صدر است؛ خانمی زیرک و مدیر. اینجا یک مجموعه خیریه و کمک به فقرا و ایتام و زنان بیوه است. با بسیاری از مراکز بینالمللی ارتباط دارد و کمک دریافت میکند و سرچشمه خدمت است. چندین ساختمان شیک دارند و خدمات آنها هم نسبتا گسترده است و از جاهای بسیاری کمک میگیرد. شوهرش یکی از افراد خاندان شرف الدین است که ایشان را زیارت کردیم. چهار پسر هم دارد که دو تا از آنها را دیدم؛ یکی از آنها به نامم لؤی، تعدادی از منشورات مؤسسه را به همراه شماره تلفن دفتر تهران به بنده داد. همانجا ناهار را نیز صرف کردیم. سر میز چند گلایه راجع به برنامهها را با آقای حامد خفاف در میان گذاشتیم. ایشان پاسخهایی دارد. در میان سخنانش گفت که میشل عون و نصرالله در این مراسم احتفال نماینده داشتند، اما دیگران همه قرار بود خودشان شرکت کنند، با این حال، از طرف حریری هم نادر حریری که پسر عموی اوست، آمد که با توصیه برخی از دوستان پذیرفتیم، اما از بقیه احزاب، رؤسای آنها آمده بودند؛ از جمله حاضران، ولید جنبلاط (جان پولاد) هم بود که رئیس دروزیها و یک کرد است و نام فامیل ایشان هم بنا به گفته دوستمان آقای غروی از جان پولاد گرفته شده است.
از آنجا حرکت کرده یکسره به بیروت آمدیم و ساعت چهار بود که به هتل ماریوت رسیدیم. اخبار دیدارهای آقای شهرستانی از جنوب مرتب توسط شبکه تلویزیونی نبیه بری و همین طور المنار و چندین رادیوی دیگر گزارش میشد. استقبال و بدرقه و همراهی هم کاملا دولتی و با نیروهای امن داخلی بود. در حرکت به طور معمول بیست ماشین حرکت میکرد و رفت و آمد و کنترل کاملا رسمی بود.
سید شرف الدین به دیدار شاه نرفت
عرض کردم که شب شنبه که منزل آقای کوثرانی رفتیم، کتابی با نام تاریخ الزراریه و البلاد العاملیه ماضیا و حاضرا و تطلعات دیدم. از ایشان خواهش کردم که این کتاب را برای کتابخانه تاریخ در اختیار بنده بگذارد. ایشان هم لطف کرده کتاب را به بنده دادند. کتاب بسیار مفصل بوده و حجم آن 785 صفحه است. نویسنده آن خلیل شرف الدین است و سید جعفر شرف الدین برای آن مقدمه زده است. همانجا مروری کردم. اثری است جالب با اطلاعات فراوانی از جغرافیا و تاریخ و رجال منطقه. یک خاطره از اراده دیدار شاه ایران با سید شرف الدین نقل کرده و نوشته بود که خودش در همان اوضاع و احوال بوده است.
وی مینویسد: من خود شاهد این داستان بودم. سفیر خاص شاه به صور آمد و به ملاقات شرف الدین رفت و به وی گفت که شاه علاقهمند است با ایشان دیدار کند، اما بنا به رعایت پروتکل نمیتواند به صور بیاید. حضرت عالی به بیروت آمده وارد قصر الضیافه شوید و در ماشین بمانید. شاه نزد شما آمده و دست شما را میبوسد. در این وقت شرف الدین گفت: به ایشان بگویید که: اذا رأیت العلماء علی ابواب الملوک فقل بئس العلماء و بئس الملوک و اذا رأیت الملوک علی ابواب العلماء فقل نعم الملوک و نعم العلماء، و بدین ترتیب حاضر به دیدار با شاه نشد (تاریخ الزراریه: ص 129). همان جا یک تلگراف هم از ایشان برای شاه به مناسبت وارد شدن ایران به پیمان بغداد نقل کرده که او را از این کار نهی کرده است.
در شهر بعلبک
صبح روز یکشنبه به سمت بقاع آمده و عازم شهر بعلبک شدیم. نخست به سراغ مدرسه امام مهدی(ع) رفتیم که مدیر آن شیخ یحفوفی بود. پدر و جد او هم عالمان این شهر بودهاند. این مؤسسات بسیار مفصل بود. در اینجا معمولا این قبیل مراکز هم آموزشی و هم تربیتی و اخلاقی و نیز مؤسساتی برای ایتام و بیوه زنان است. روی یکی از ساختمانها تابلویی بود که نشان میداد آن ساختمان با حمایت مالی آیتالله سیستانی ساخته شده است. صبحانه بسیار عالی و کم مانندی صرف شد. پس از آن به دیدن مسجد المصطفی(ص) رفتیم که جد همین شیخ، یعنی شیخ مصطفی یحفوفی امام آن بوده و البته ساختمان جدید بود. استقبال و بدرقه شیخ عالی و به نظر آدم عاقلی میآمد.
در منزل استاد جعفر المهاجر
در اینجا ما از بقیه جدا شده به منزل آقای شیخ جعفر مهاجر آمدیم و الان که مینویسم در خدمت ایشان هستیم. ایشان را از قدیم با کتاب هجرة العاملیه الی ایران میشناختم، اما در چند سال اخیر بیشتر در ایران خدمت ایشان رسیدهام. چند کتاب تازه ایشان را گرفتم. فعلا در حال نوشتن کتاب اعلام الشیعه در پنج جلد برای دفتر تبلیغات اسلامی قم است. ایشان گفتند که قرار است هشت ماه دیگر کار این کتاب تمام شود. من پرینتهای اولیه را دیدم. کتاب سته فقهاء ابطال ایشان را هم نخستین بار بود میدیدم. شرح حال چند فقیه ناشناخته و شناخته شده جبل عالم است. کتاب التعلیق ایشان را هم که خاطرات روزنویس یک نفر در دوره مملوکی است، دیدم که در سال 2000 توسط معهد فرنسی دمشق در چهار مجلد چاپ شده است. ایشان یک کتاب هم با نام تأسیس تاریخ الشیعه دارد که تاریخ تشیع در این منطقه است.
تا اینجا ایشان و سعدون حماده دو نفرند که کارهای جدید را در این زمینه انجام دادهاند. بنده به آقای شهرستانی پیشنهاد کردم که در مجمّع ثقافی، مرکزی را برای تاریخ تشیع اختصاص دهند، اما بعید میدانم این کار اجرایی شود. به نظرم اشاره کردم که سعدون حماده را نیز ایشان همان روز دوم به هتل آورد و عکسی با هم گرفتیم. کتابش با عنوان تاریخ شیعة لبنان یک اثر بی نظیر است که سال 1968 به عنوان رساله دکترا برای سوربن نوشته است. پس از آن هم کار کرده و حالا چاپ شده است. بخش عمده آن اسنادی است که از آرشیوهای عثمانی گرفته است.
مرقد مالک اشتر
با آقای مهاجر به سمت جایی که ایشان آن را مرقد مالک میداند، رفتیم. یک قبر سیمانی است در کنار یک درخت که چند سنگ قبر دیگر هم هست. باید کتابچه ایشان را مرور کنم، ببینم استدلالهای وی چیست. یک درخت بزرگ در کنار قبر هست که پس از چاپ کتاب ایشان، آن درخت را که سبز بوده است آتش زدند و اکنون نیمه سوخته و خشک شده است. ایشان بخشی از استدلالهای خود را درباره وجود قبر مالک در اینجا توضیح داد. مهم آن است که ایشان مینویسد، تا قرن هشتم اینجا به عنوان قبر مالک اشتر مشهور بوده و در منابع آمده است، اما پس از آن، دیگر سخنی از آن نیست و هماکنون از آن به عنوان قبر «سیدی مالک» یاد میشود اما از اشتر نامی نیست. ایشان افزود که یک بار پیرمردی به من که آن حوالی آمده بودم، گفت: آیا به زیارت قبر مالک اشتر آمدهای؟
مسجد مرقد رأس الحسین(ع)
از آنجا به سمت رستورانی آمدیم که قرار است همه میهمانان ناهار را در آنجا صرف کنند. این رستوران روبهروی مسجد رأس الحسین بود. این مسجد که صبح نیز ما آن را زیارت کردیم، هماکنون و گویا از زمان عثمانیها دست اهل سنت بوده و هست. این در حالی است که در حال حاضر 10 درصد جمعیت این شهر سنی است. زمانی شیعیان برای گرفتن آن فشار آوردند که مفتی سنیهای لبنان سروصدای زیادی به راه انداخت. هماکنون در کنار این مسجد مخروبه و قدیمی، شیعیان یک سالن کوچک زدهاند که در روزهای محرم برنامه دارند و در حال حاضر نیز در آنجا نماز فرادا خوانده میشود.
محرابی قدیمی با بقایای یک منبر در کنار محراب هست. طرح سه «علی» را که در کاشیهای ایران مرسوم است جایی روی سنگی دیدیم. به نظرم جدید آمد. باید در این باره تحقیق شود. از این مسجد تنها دیوارهای کوتاه آن مانده و یکی دو طاق یا به قول عربها قنطره. رستوران پر از جمعیت بود. ناهار خوردیم. بعد شیخ محمد یزبک سخنرانی کرد. ایشان تقریبا همه امور عمومی مذهبی شهر را بر عهده دارد. حوزه و حزبالله و سیده خوله و غیره. بعد هم یک نفر از طرف آقای شهرستانی سخنرانی کرد. جالب است که ایشان هیچ کجا اجازه ندارد ایشان را غیر حجتالاسلام و المسلمین بخوانند. مسلما چاپلوس زیاد بود و بسیار آسان آنان حاضر بودند ایشان را آیتالله بنامند. از این اخلاق ایشان بسیار خشنود شدم.
مرکز بهاء الدین العاملی!
پس از ناهار از آنجا بیرون آمده به خانه سید ابراهیم امین السید رفتند که رئیس دفتر سیاسی حزبالله است. چون شلوغ بود، ما پیاده نشدیم. در خیابان کوچکی که خانه ایشان در آن بود، در ابتدای آن، یک بنای چهار طبقه قابل توجه بود که بالای آن روی سنگی که به دیوار آن چسبیده و روی آن نوشته شده بود: مرکز بهاءالدین العاملی للابحاث و الدراسات. آقای مهاجر گفت: حدود ده دوازده سال پیش اینجا را من ساختم، اما یکی از علمای شهر آنجا را تصرف کرد و قرار بود اختصاص به فعالیتهای فرهنگی زنان بدهند که تا کنون تعطیل است. ایشان گفت که من میخواستم که شیعه در اینجا یک مرکز تحقیقات داشته باشد که مقدور نشد. در این باره به سید قائد ـ آیتالله خامنهای ـ نامه نوشتم و پس از آن آقای حجتالاسلام و المسلمین اختری مسئول رسیدگی به این امر شد. با توجه به رابطهای که آقای اختری با آن آقا داشت و اساسا از قدیم با هم بودند، ماجرا به هم مالیده شده و هیچ اتفاقی نیفتاد. من هم نزد کاتب العدل رفتم و اظهار تنازل کرده، همه چیز را به آنها سپردم.
به هر روی، اصل این که این ساختمان از روز نخست برای فعالیتهای پژوهشی بوده، جالب است، اما این که اکنون تقریبا رهاست و هیچ فعالیتی در آن نمیشود، جای شگفتی است!
مرقد شهید سید عباس موسوی
از آنجا به منزل سید ابراهیم آمدیم. میهمانان هنوز نشسته بودند. بنده هم نشستم. قدری با آقای شهرستانی بر سر برخی از برنامهها گفتوگو کردم. دقایقی بعد از آنجا بیرون آمده، روانه نبی شیث شدیم. آنجا شهرکی است که قبر شیث پیغمبر در آنجاست، اما سر راه و در وسط این شهرک، مزار سید عباس موسوی، رئیس شهید حزبالله است که بسیار بزرگ و زیبا ساختهاند. درست مثل امامزادهها ضریح و گنبد و مناره و صحن دارد. در کنار صحن، مزار تعدادی از شهدای این شهرک بود. تقریبا فامیل همه موسوی بود. به نظرم غالب این مردم باید سید باشند. در کنار این مزار، ماشین سید عباس موسوی هم که بالگردهای اسرائیل زده گذاشتهاند. اصل کار، جالب بود، اما حیف که آن را وسط هوای آزاد گذاشتهاند و کم کم ماشین بی رنگ و رو شده و زنگ زده است. به نظرم، باید آن را در جایی سرپوشیده حفظ کنند. از آنجا بالاتر رفته، سر مزار نبی شیث رسیدیم. یک قبر بسیار بزرگ و یک ساختمان زیبا. از دو ساختمان اخیر با گوشی موبایل عکس گرفتم.
کرک نوح شهر محقق کرکی
سپس راهی شهرک کرک نوح شدیم که در راه بازگشت ما از بعلبک به بیروت قرار دارد. این شهر بلافاصله انسان را به یاد کرکی بلکه کرکیها میاندازد و این که اینجا در قرن هشتم و نهم از مراکز علمی شیعه در جبل عامل بوده است. هوا گرگ و میش بود که به آنجا رسیدیم. این در حالی بود که ما از کاروان عقب افتاده و قدری دیر رسیدیم و بنابراین شاهد گفتوگوی آقای شهرستانی با آقای مهاجر نبودیم. گویا آقای مهاجر خانهای قدیمی را به عنوان خانه محقق کرکی پیدا و پیشنهاد کرده است آنجا حوزه علمیه شود. آقای شهرستانی نیز پذیرفته است. ساختن یک بنای ولو کوچک خاطره چند صد سال حوزه علمیه شیعی را در این ناحیه زنده خواهد کرد. به مسجدی رفتیم که قبر حضرت نوح در آنجا بود؛ یک قبر بسیاری بزرگ که شاید بیست متر یا بیشتر بود.
ما نماز را همانجا خواندیم و بیرون آمدیم. شمار بسیاری از جوانان این روستا هم بودند که عکس آقای معراجی را با جمعی از آنها گرفتم.
آخرین دیدارها
دیدار بعدی ما از منزل یا به عبارتی قصر حسین الحسینی بود که زمانی رئیس مجلس لبنان بود، گویا دوازده سال و بعد هم یک دوازده سال دیگر که اوضاع لبنان در هم ریخته شد و انتخابات و مجلسی نبود و نام او رئیس بود. پس از دید و بازدید از آنجا، راهی منزل احمد محمد یعقوب از نمایندگان مجلس شدیم. پدر وی که روحانی بود، همراه امام موسی صدر ناپدید شد. خود وی جوانی شیعه است که نماینده شده و فعلا در فراکسیون میشل عون است. شام نیز همانجا صرف شد و ما راهی بیروت شدیم. ظاهرا میهمانان قبل و بعد از آن از یک دو جای دیگر هم دیدن کرده بودند. ما در این سفر موفق به دیدار معبد بعلبک نشدیم؛ هرچند سالها پیش آنجا را به تفصیل دیده بودم. واقعا یکی از شگفتیهای عالم است. اگر برای ایرانیها قابل تحمل باشد، باید یگویم که تخت جمشید، جزو کوچکی از عظمتی است که انسان در معبد بعلبک میبیند. باید دید و قضاوت کرد. همه اینها در مقایسه با آنچه انسان در موزه مصر و اهرام میبیند، کم ارزش است. به هر حال، همه اینها حاصل زحمات بشر است که گاه با عدل و گاه با ظلم فراهم آمده است و حساب آن پیش کرام الکاتبین است. امروز را با آقای معراجی و شیخ مهدی غروی بودیم. آقای مهریزی دیروز قدری اذیت شده بود و امروز هم حالش چندان مناسب نبود و برای همین، نیامد.
در محضر استاد جعفر مرتضی
صبح دوشنبه که روز آخر ما بود، برای صبحانه عازم منزل استاد علامه سید جعفر مرتضی شدیم. پس از صبحانه دوستان رفتند و ما خدمت ایشان ماندیم. پس از ساعتی به دارالهادی رفته، حسابمان را کردیم و دوباره به منزل سید جعفر آمدیم. ظهر ناهار را خدمت ایشان بودیم. آقای معلمی هم که سالهاست در اینجا مترجم آثار اسلامی به زبان اسپانیولی است، آمد. دوستان دیگر غالبا به صیدا رفتند.
در این فاصله، سری هم به مرکز «الدراسات الاسلامیه» سید جعفر مرتضی زدیم. این مرکز در جریان حمله اسرائیل در سال 2006 کاملا از میان رفت و مرکز جدیدی که امروز زیارت شد، دوباره درست شده است. برای نخستین بار کتاب «ابن عربی سنی متعصب» ایشان را در اینجا دیدم. این کتاب گویا چند سال پیش چاپ شده و در رد مطالبی است که برخی درباره تشیع ابن عربی نوشتهاند. ایشان فعلا مشغول نوشتن سیره امیرالمؤمنین ـ علیه السلام ـ است که از ولادت تا خلافت را در بیست مجلد نوشتهاند و زیر چاپ است. ساعت حوالی سه و نیم بعد از ظهر بود که از آنجا درآمده، نخست سری به دارالهادی زدیم و چند کتاب دیگر گرفتیم. بعد از آن به محل مجمّع امام صادق ـ علیه السلام ـ آمده و تا ساعت هفت، مشغول گفتوگو با دوستان بودیم.
در خدمت آقای علامی و چند خاطره ایشان از آخوند همدانی
آقای حجتالاسلام و المسلمین علامی از دوستان خوش سخن است که مرتب از اشعاری که در حفظ دارد و خاطراتی که در ذهن، مطالبی نقل میکند؛ از جمله مطالبی راجع به مرحوم آخوند همدانی نقل کرد که یکی آنها جالب توجه بود. گویا از قول شیخ رضا انصاری که همه کاره مرحوم آخوند بود، شنیده بود که زمانی سپهبد فربد و طباطبائی، نماینده مجلس از همدان و استاندار نزد ایشان آمدند و از ایشان خواستند تا نامه درخواستی برای شاه بنویسد تا فرزندش را رها کنند. مرحوم آخوند در پاسخ آنها اندیشید و گفت: من به تازگی نامه شکواییهای برای امام زمان(ع) نوشتهام و حالا خجالت میکشم که برای کس دیگری نامه بنویسم. مدتی بعد هم فرزند ایشان را کشتند. آقای علامی گفت که در سال 53 بود که به بهار همدان رفتم تا دهه فاطمیه را آنجا باشم. اما همان شب اول بین دو نماز، خبر آوردند به بیمارستان بیایید. رفتم و متوجه شدم دختر هیجده ماههام عصری در حوض خانهای که در آنجا خانوادهام بوده است، غرق شده و درگذشته است. روز بعد مرحوم آخوند از همدان برای تسلیت به بهار آمد و گفت: آقای علامی! شما فرزند هیجده ماهه را غسل دادی و کفن کردی و نماز خواندی و دفن کردی، اما من فرزند نوزده سالهام را ندیدم، کجا کشتند، غسل دادند یا نه، نماز خواندند یا نه و کجا دفن کردند. آقای علامی گفت که مرحوم آخوند این را برای تسلی من گفت که مؤثر هم بود. من همان روز به کرمانشاه رفتم و یک روز صبح، جایی دعای ندبه بود وارد شدم. در پایان دعا از من خواستند دعا کنم. من هم روضهای خواندم و دعا کردم. از من خواستند ده روز را منبر بروم. 9 ـ 8 ماهی بود که آیتالله علامی درگذشته بود. از من خواستند جای او نماز بخوانم. من هم ماندنم، همان ماندنی که تا نوزده سال بعد حوالی 71 یا 72 طول کشید. ایشان از فضایل دیگر آخوند هم پیاپی نقل کرد. ای کاش، این مطالب و داستانها را مینگاشت.
نصر الله یا نصر من الله
کافی است شما چند روز در لبنان بمانید تا دریابید که در یک کشور طایفی هستید، اما به دلیل فرهنگی بودن مردم، مشکل مهمی وجود ندارد. سنتهای پذیرفته شده و نیرومند برای زندگی طایفی، آنان را به این وضع عادت داده است. هرچند در سالهای اخیر، اختلافات مشکلاتی را ایجاد کرده است، اما همزمان وجود چهرههای فرهیخته در میان بسیاری از طوایف، آنان را تا اندازهای به هم نزدیک کرده است. به نظرم اگر مداخله آمریکاییها نباشد، این امر روی آسایش خواهند دید. یکی از چهرههای جاودان در این شهر امام موسی صدر است که به ویژه به خاطر سعه صدر خود، مقبولیت عام داشته و هنوز نیز این مقبولیت را دارد. نصرالله که عکسش در همه جا هست و زیر آن نوشته شده: «نصر من الله»، از دیگر چهرههای خواستنی است. موقعیت آیتالله سیستانی نیز به عنوان یک مرجع معقول در میان محافل عمومی و خصوصی کاملا پذیرفته شده است و بدون تردید، هیچ گاه حمایت معنوی و روحی مردم ایران از لبنان، از تاریخ ملت لبنان محو نخواهد شد.
نکته مهمی که در این سفر دریافتیم، حضور سران همه طوایف مسیحی و سنی و شیعی در جلسات متنوع از جمله مراسم افتتاحیه بود. این یک سنت مرسوم و تحسین شدنی است و شاهد مهم بر امکان سلم و تعایش مثبت میان طوایف گوناگون. به هر حال، حضور سران طوایف گوناگون به ویژه در مراسم افتتاحیه برای من بسیار جالب بود. یکی از حاضران مفتی اعظم اهل سنت لبنان شیخ قبانی بود که در افتتاحیه و همین طور میهمانی آقای قبلان حضور داشت.
در پایان باید از همراهیهای آقای خفاف و تلاشهای ایشان سپاسگزاری کرده و امیدوار باشم که انشاءالله همان طور که ساختمان خوبی ساخته شده است، این بنای فرهنگی از محتوای خوب و غنی نیز برخوردار شده و تأثیر مثبت و فراگیری در لبنان داشته باشد.