تاریخ انتشار : ۰۱ اسفند ۱۳۸۷ - ۰۷:۵۰  ، 
کد خبر : ۷۴۶۰۲
گفت‌وگو با دکتر محمود سریع‌القلم

اوباما و آینده روابط ایران و آمریکا

منصور بیطرف، کیوان مهرگان اشاره: امروز تراژدی هشت ساله ریاست جمهوری جرج دبلیو بوش در ایالات متحده به پایان می رسد و دوره جدید ریاست جمهوری باراک اوباما آغاز می شود. انتخاب باراک اوباما به عنوان چهل و چهارمین رئیس جمهور ایالات متحده نه فقط برای امریکاییان بلکه برای جهان هم اعجاب انگیز بود (به خاطر رای بالای الکترال) و هم غافلگیرکننده (به دلیل سیاهپوست بودن وی). از این رو از نگاه برخی از تحلیلگران امریکایی و اروپایی انتخاب اوباما را باید نقطه عطفی در تاریخ ایالات متحده قلمداد کرد. اینکه چرا اقبال عمومی به سمت اوباما رفت را باید در عملکرد دوره هشت ساله بوش جست. جنگ عراق، بالاترین کسری بودجه در تاریخ امریکا و وخیم شدن اوضاع اقتصادی که به گفته استیگلیتز برنده جایزه نوبل اقتصادی و دیگر کارشناسان از رکود بزرگ دهه 1930 بدتر است از دلایلی است که باعث شده بوش لقب بدترین رئیس جمهور تاریخ ایالات متحده را به خود اختصاص دهد. اما از نظر دکتر محمود سریع القلم استاد علوم سیاسی دانشگاه شهید بهشتی باید بر این موارد دلایل دیگری را هم اضافه کرد: دلایلی که در گفت وگوی زیر با وی آمده است. دکتر سریع القلم در این گفت وگو نیز سیاست های راهبردی اوباما و نحوه چینش کابینه او را تشریح کرده است.

* ـ انتخاب اوباما به عنوان چهل و چهارمین رئیس جمهور امریکا، برای جامعه امریکا جالب توجه بود به طوری که کروگمن که برنده جایزه نوبل اقتصادی سال 2008 است، در یادداشتی نوشت اگر جامعه امریکا از انتخاب اوباما هیجان زده نباشد، نمی گویم از شدت هیجان گریه نکرده باشد، ولی اگر حداقل هیجان زده نباشد، باید به عقل آن فرد شک کرد. جامعه امریکا تا پنج دهه پیش یک جامعه با گرایش نژادپرستانه بود و نخبگان جامعه در مقابل این وضع موضعی نداشتند، اما بعد از پنج دهه مشاهده می کنیم یک سیاهپوست رئیس جمهوری امریکا می شود و کروگمن این مطلب را هم بیان می کند. در نحوه انتخاب اوباما، طی پنج دهه در جامعه امریکا چه سیر و تحولی رخ داد که یک سیاهپوست با آرای نسبتاً بالایی که در بین روسای جمهور این کشور کم سابقه است، انتخاب می شود و قصد دارد امریکا و عملاً دنیا را هدایت کند؟
** من فکر می کنم انتخاب اوباما را باید در سه دایره مطالعه کرد: دایره اول سیاست در امریکا است، دایره دوم شرایط سیاسی دوره ریاست جمهوری بوش است و دایره سوم استراتژی خود اوباما برای مبارزات انتخاباتی است. در مورد هر کدام از این موارد نکاتی را عرض می کنم. در رابطه با سیاست در امریکا به نظر من در این کشور سیاست هم مانند اقتصاد است یعنی برای کار و تولید، رقابت بازاری وجود دارد و کسانی که کالاهای بهتر و باکیفیت تری ارائه می دهند قدرت جذب سهم بالایی را در بازارهای اقتصادی دارند. سیاست در امریکا هم به همین صورت است، یعنی به دلیل فرهنگ عمیق رقابتی که در امریکا هست و از سال 1946 تاکنون امریکا همیشه اولین کشور دنیا در ظرفیت های رقابتی بوده است، چه در صحنه های اقتصادی و چه در صحنه های سیاسی، بنابراین این فرصت برای همه وجود دارد که به این بازار وارد شوند و اگر شرایط برای آنها فراهم باشد و نسبت به آن شرایط راهبردهای دقیقی را اتخاذ کنند، بتوانند آرا را جذب کنند. بنابراین به نظر من در این سیستم برای هر کسی این فرصت وجود دارد تا بتواند رئیس جمهور شود. اما در رابطه با دایره دوم یعنی شرایطی که در هشت سال گذشته به وجود آمد، باید اضافه کرد که عامه مردم امریکا در موضوع جنگ با عراق و همین طور بحران های فزاینده اقتصادی در این کشور احساس می کردند دولت بوش مسوول این نارسایی ها در کشور است. به دنبال یک آلترناتیو و بدیل می گشتند تا این شرایط را اصلاح کنند. من فکر می کنم در امریکا هنوز موضوع نژاد وجود دارد و با آمار و ارقامی که در انتخابات وجود داشت، می توانیم این مساله را نشان دهیم. در این انتخابات باراک اوباما 53درصد آرا را کسب کرد که معادل 69 میلیون و 400 هزار نفر از رای دهنده ها می شود. مک کین 46درصد آرا را کسب کرد که برابر با 60 میلیون نفر از کسانی است که در انتخابات شرکت کردند. اگر به ایالت ها در امریکا بنگرید، تمام 22 ایالتی که در مرکز، جنوب و جنوب شرقی امریکا قرار دارند، به مک کین رای دادند یعنی ریشه های نژادپرستی هم در همین منطقه وجود دارد. تمام ایالت هایی که اصطلاحاً در امریکا آنها را لیبرال قلمداد می کنند مانند نیویورک، فلوریدا، کالیفرنیا، ایلینویز، پنسیلوانیا و اهایو به اوباما رای دادند که به طور سنتی این ایالت ها همیشه به دموکرات ها رای می دهند. اگر براساس الکترال کالج هم بررسی کنیم، اوباما 365 و مک کین 173 امتیاز آوردند. تمام ایالت هایی که الکترال کالج آنها بالااست، فرض کنید کالیفرنیا 55 الکترال کالج دارد، اهایو 20، پنسیلوانیا 21، ایلینویز 21، فلوریدا 27 و نیویورک 31 که جمع این شش ایالت 175 الکترال کالج می شود، در تمام اینها اوباما اکثریت را آورد. در واقع تمام ایالت های شمال شرق امریکا که منطقه لیبرال و فرهنگی است، کالیفرنیا، آریزونا و همین طور فلوریدا آرای خود را به نام اوباما به صندوق ریختند. به نظر من این رفتار رای دهندگان به این معنا است که اکثریت مردم امریکا علاقه مند بودند در سیستم و سیاست ها تغییری به وجود آید و در گرایش های کلان داخلی و خارجی امریکا تغییر ایجاد شود. البته نکته یی که عرض خواهم کرد، به لحاظ علمی قابل اثبات نیست، اما حدس قوی بنده این است که اگر رقابت بین مک کین و خانم کلینتون بود، حداقل نیمی از آرای مک کین به خانم کلینتون اضافه می شد.
* ـ یعنی خانم کلینتون با فاصله بیشتری پیروز می شد؟
** بسیار بالاتر یعنی بخش اعظم منطقه جنوب، مرکز و شمال امریکا که به مک کین رای دادند، به خانم هیلاری کلینتون رای می دادند یعنی در واقع با یک الکترال کالج بسیار بالاخانم هیلاری کلینتون رای می آورد، یعنی عده زیادی که به مک کین رای دادند به این دلیل بود که نمی خواستند اوباما رئیس جمهور شود. به نظر من به این معنا است که موضوع نژادپرستی در جامعه امریکا به شدت رو به افول گذاشته اما هنوز در بخش هایی از این کشور این گرایش وجود دارد. بخش دیگری که اوباما توانست آنها را به شدت فعال کند جوانان بودند. نزدیک به 10 میلیون نفر دانشجویان و جوانان در امریکا برای اولین بار جهت رای دادن ثبت نام کردند: همان کاری که جرج بوش توانست در دور دوم انتخابات خود انجام دهد و آن هم بسیج نزدیک به 5/4 میلیون رای اقشار مذهبی در لایه های میانی امریکا و جغرافیای وسط امریکا بود که اصطلاحاً به آنجا «مید وست» گفته می شود، یعنی بوش اقشاری که به آنها مذهبی یا بعضاً بنیادگرا گفته می شود را بسیج کرد و در انتخابات دور دوم رای دادند و همین برتری سبب شد جان کری ببازد و جرج بوش مجدداً انتخاب شود، یعنی با برتری که در امریکا به وجود آمد در واقع نسل جوان در امریکا فعال شد. این به این معنا است که در امریکا بالاخره عده یی آرای ثابت دارند. کاندیدایی که بتواند شرایط را به خوبی مطالعه و مشاهده کند کدام بخش از جامعه نسبت به سیاست های موجود بیشتر ناراحت هستند، می تواند برتری داشته باشد. بنابراین من فکر می کنم شرایط به گونه یی بود که وضع بین المللی امریکا، وضع جنگ و مشکلاتی که در رابطه با شاخص های اقتصادی در امریکا وجود داشت، نسل جوان را برای مشارکت سیاسی علاقه مند کرد و این همان قسمتی بود که اوباما تشخیص داد و آن را فعال کرد.
* ـ چقدر تعیین کننده بود؟
** هنوز مطالعات دقیق انجام نشده است، اما آنچه در رسانه ها صحبت می شود، نزدیک به شش میلیون جوان به اوباما رای دادند یعنی از 10 میلیونی که فعال شدند شش میلیون نفر به اوباما رای دادند و فکر کردند او می تواند این تغییرات را به وجود آورد. در رابطه با دایره سوم که دایره استراتژی و راهبرد اوباما برای پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری است، می توان به راحتی گفت امریکا وارد یک مرحله دموکراسی دیجیتال شده است. اوباما رئیس شرکت گوگل، آقای اریک اشمیت را مشاور ارشد اینترنتی و رسانه یی خود کرد. نزدیک به 15 میلیون نفر در امریکا به سایت اینترنتی اوباما دسترسی داشتند و اخبار انتخابات به ای میل و تلفن همراه این افراد ارسال می شد. از جوانان و افرادی که احساس می کردند در جامعه به لحاظ مسائل اقتصادی آسیب پذیر هستند و همین طور از اقشار تحصیلکرده جامعه خواستند در سایت اوباما ثبت نام کنند و از این طریق به آنها اطلاعات ارسال می کردند و آنها را در جریان قرار می دادند و این سبب شد اوباما بتواند طرفداران فعال و وفادار را برای خود در دو سال دوره انتخابات مقدماتی فراهم کند. مثلاً فرض کنید اوباما به جوانان امریکا گفت شما فقط سه دلار به من کمک کنید تا جامعه شما عوض شود و با رقم های بسیار پایین کار کرد: همان استراتژی که ژاپنی ها در فروش کالادارند که سود بسیار کم اما تولید انبوه. اوباما نزدیک به 750 میلیون دلار پول برای انتخابات جمع کرد که بالاترین رقمی است که در تاریخ ریاست جمهوری امریکا کاندیدایی توانسته جمع آوری کند البته این انتخابات پرهزینه ترین انتخابات در تاریخ امریکا بوده است. نزدیک به چهار میلیارد دلار تمام کاندیداهای جمهوریخواه و دموکرات پول خرج کردند. بنابراین استراتژی اوباما این نبود که مردم تگزاس را بسیج کند زیرا می دانست کار سختی است یا فرض کنید می دانست در کالیفرنیا بخش مهمی به او رای خواهند داد. در واقع او به جای ایالت ها، بخش هایی از مردم امریکا را انتخاب کرد، که همیشه در امریکا سنت این بود که در ایالت ها فعالیت کنند: ایالت هایی که الکترال کالج آنها بالااست. اما اوباما به جای ایالتی کار کردن، براساس اقشار اجتماعی کار کرد.زنان، جوانان، افراد حرفه یی، تحصیلکرده و طبقه متوسط را بسیج کرد.
* ـ روزی که اوباما پیروز شد، بی بی سی تحلیلی انجام داد و گفت اوباما حتی ایالت های جمهوریخواه را به ایالت های طرفدار دموکرات تبدیل کرد یعنی عملاً نگرش مردم را تغییر داد. مانند ایالت فلوریدا که یک ایالت جمهوریخواه است. اما می بینیم در این انتخابات فلوریدا به دموکرات ها رای داد.
** تا آنجا که من دنبال کردم، بعد از اینکه اوباما به عنوان کاندیدای حزب دموکرات برای ریاست جمهوری انتخاب شد، خانم کلینتون و بیل کلینتون وقت قابل توجهی را در فلوریدا صرف کردند که بتوانند به نفع حزب دموکرات و اوباما رای مردم را عوض کنند یعنی اتفاقی که در فلوریدا افتاد، یک اتفاق حزبی بود. فاصله بین خانم کلینتون و اوباما در انتخابات مقدماتی نهایتاً 100 امتیاز بیشتر نبود، یعنی حدود 2100 امتیاز اوباما آورد و خانم کلینتون حدود 1990 امتیاز کسب کرد و بسیار نزدیک به هم بودند. به همین دلیل بسیاری از ریشه های انتخاب ها و عملکردهای اوباما همچنان که در دو سه ماه گذشته خود را نشان داده است و نشان خواهد داد، حزبی است زیرا اگر فرض کنید خانم کلینتون 1500 امتیاز می آورد و اوباما سریع همه امتیازهای دیگر را می آورد، نه به خانم کلینتون بدهکار بود و نه به حزب. اما چون با فاصله بسیار کمی اوباما توانست کاندیدای حزب دموکرات شود، از این حیث سعی کرده است که به آقای کلینتون و خانم کلینتون کمک کند که در حزب فعال شوند و باهم کار کنند. گفته شما در رابطه با ایالت فلوریدا به طور عمده درست است، فقط حزب تلاش بسیاری کرد که رای مردم را به طرف دموکرات ها ببرد.
* ـ همان طور که همه مشاهده کردند، رقابت خانم کلینتون و آقای اوباما بسیار نزدیک بود. برعکس حزب جمهوریخواه که نامزد نهایی شان یعنی آقای مک کین سریع مشخص شد. دموکرات ها تا این اواخر رقابت شدید و نفسگیری داشتند و خیلی ها پیش بینی می کردند رقابت کلینتون و اوباما ممکن است به شکاف در حزب دموکرات منجر شود ولی دیدیم که حزب دموکرات توانست خود را به سرعت بازسازی کند و حتی در ایالت فلوریدا توانستند رای حزبی را از جمهوریخواه به دموکرات برگردانند. این قضیه چگونه و طی چه فرآیندی اتفاق افتاد؟
** من فکر می کنم بخش اعظم این حادثه به شخصیت خود اوباما برمی گردد.
* ـ یعنی کاریزمای اوباما؟
** خیر، استراتژی سیاسی او، یعنی او می داند که اتفاق بسیار مهمی افتاده است که به عنوان یک سیاهپوست رئیس جمهور شده است. بنابراین، باید از این فرصت استفاده کند و میراث مثبتی را به جا بگذارد. نکته دوم دوره اول ریاست جمهوری اوباما است. او باید به فکر هشت سال باشد. اگر می خواهد به فکر هشت سال باشد باید حزب را با خود همراه داشته باشد.
* ـ صرف نظر از این بحث ها، سوال من معطوف به پیش از انتخابات است. اینکه حزب توانست به خوبی پشت سر آقای اوباما قرار بگیرد و شکافی که برخی پیش بینی می کردند بر اثر رقابت خانم کلینتون و آقای اوباما به وجود آمده بود، موثر باشد ولی نه تنها اثر نگذاشت بلکه حزب دموکرات بسیار منسجم تر از حزب جمهوریخواه عمل کرد، کمااینکه در حزب جمهوریخواه، آقای پاول به عنوان یک جمهوریخواه از اوباما حمایت می کند ولی در حزب دموکرات چنین اتفاقی نمی افتد.
** بله، حمایت پاول دلایل مختلفی دارد. یکی از آنها هم این است که خود او یک سیاهپوست است و این امر در امریکا اتفاق می افتد یعنی حمایت از کاندیدای حزب مقابل در فرهنگ سیاسی امریکا گاه اتفاق می افتد و یک امر طبیعی است. فرمایش شما درست است و حزب سریعاً پشت سر اوباما ایستاد و همه را اقناع کرد که ما به یک پیروزی رسیده ایم و باید از این پس کار جمعی انجام دهیم. در واقع خود اوباما این مساله را متوجه شد که اکنون کل حزب از او حمایت می کند. اگر به خاطر داشته باشید اولین شایعه یی که پس از انتخاب اوباما به عنوان کاندیدا اتفاق افتاد این بود که اگر ایشان رئیس جمهور شود، خانم کلینتون وزیر خارجه او خواهد شد، یعنی می خواستند بخشی از حزب را که طرفدار خانم کلینتون بودند جمع کنند تا اجماعی را به وجود آورند. دلیل بعدی این بود که به هر حال برای حزب دموکرات شکست بسیار بزرگی بود اگر یک دور دیگر جمهوریخواهان انتخاب می شدند، به رغم تمام مشکلاتی که در دوره ریاست جمهوری بوش وجود داشت زیرا سیستم غربی و سیستم حزبی در غرب حول و حوش فرد نیست بلکه حول و حوش منافع حزب و موضوعات مهم است، به همین دلیل این کار را بسیار راحت تر انجام می دهند. در زیمبابوه وقتی مخالفان موگابه به قدرت رسیدند وی گفت شما مخالف من هستید، باشید اما من هم باید باشم و یک سهم می خواهم و پس از 30 سال دیکتاتوری گفت من هم باید در اینجا حضور داشته باشم. اما در فرهنگ سیاسی غرب افراد بسیار راحت به نفع منافع حزب و کشور کنار می روند. در واقع این فرهنگ عمومی آنهاست. از بحث اول جمع بندی انجام می دهم و آن این است که به هر حال شرایط بین المللی، شرایط داخلی امریکا و بحران اقتصادی که تقریباً از ژانویه 2008 آغاز شد و رو به وخامت گذاشت، فضایی را فراهم کرد که دموکرات ها در امریکا پیروز شوند. رقابت تنگاتنگ بین خانم کلینتون و اوباما نشانگر تمایل بخش قابل توجهی از جامعه امریکا به دموکرات ها بود و این شعاری که اوباما اتخاذ کرد تحت عنوان «تغییری که ما می توانیم به آن باور داشته باشیم»، همین یک عبارت توانست در بخشی از جامعه امریکا تحرک و انسجام به وجود آورد. البته تیم انتخاباتی اوباما هم بسیار اهمیت دارد. مهم ترین فرد در تیم اوباما شخصی به نام «دیوید الکس راد» است. این همان فردی است که استراتژی وی سبب شد اوباما به عنوان سناتور انتخاب شود. نقش اصلی وی این بود که الفاظ، عبارات، مفاهیم و سخنرانی هایی را طراحی کند که بتواند بخش خاموش جامعه امریکا را که علاقه مند به مشارکت و در ضمن به دنبال تغییر بود، فعال کند. در واقع استراتژی هم بسیار مهم بود یعنی جذابیت سخنرانی های اوباما و صدای رسایی که دارد و اعتمادی که مردم در صورت اوباما دیدند، احساس کردند او در یکسری تغییرات جدی است، فکر می کنم این بخش کاریزمای او بود. من شخصاً برای نقش کاریزمای او در انتخاب شدن بیش از 20 درصد سهم قائل نیستم و فکر می کنم اهمیت دلایل دیگر به مراتب بیشتر است. این مجموعه شرایط کمک کرد اوباما به این سمت برسد اما ما باید در نظر داشته باشیم که موضوع نژادپرستی بیشتر در اقشار مسن تر امریکا وجود دارد. جوان ها در جامعه، در دانشگاه ها و در محیط کار با سیاه ها بیشتر زندگی و کار کرده اند و با آنها نوعی همزیستی مسالمت آمیز دارند و البته موضوع سیاهپوست ها در داخل حزب دموکرات حل شده است. در هر صورت من فکر می کنم شرایط بسیار تعیین کننده بود. اگر دولت بوش، یک دولت موفق بود (در حوزه های اقتصادی و بین المللی) امکان اینکه مجدداً یک جمهوریخواه انتخاب شود، وجود داشت زیرا دلیلی نداشت که مردم به سراغ شعارها و افراد دیگری بروند اما به طور طبیعی انتخاب اوباما یک حادثه بزرگ نه تنها در امریکا بلکه در روابط بین الملل است.
* ـ چرا در روابط بین الملل؟
** امریکایی ها از ظهور یک شخص سیاهپوست در حوزه ریاست جمهوری حتماً بهره برداری های وسیع سیاسی نرم به نفع امریکا خواهند کرد و حتماً چهره جدیدی از امریکا در دنیا شکل خواهد گرفت و چهره نظامی که در دوره بوش شکل گرفت، به یک چهره نرم دیپلماتیک مبتنی بر حقوق بشر و همکاری و چندجانبه گرایی در امریکا منتقل خواهد شد.
* ـ حزب جمهوریخواه همچنان به عنوان یک جریان تاثیرگذار در امریکا حضور خواهد داشت و می توانیم پدیده یی به نام خانم سارا پیلن را هم بررسی کنیم. بعد از اینکه آقای مک کین خانم پیلن را به عنوان معاون اول خود معرفی کرد، در فضای انتخاباتی تغییر به وجود آمد. این تغییر فضا ناشی از چه بود؟
** من فکر می کنم می توانیم این نکته را در سیاست امروز جهان به طور کلی مطرح کنیم زیرا امروز در دنیا، سیاست رسانه یی شده است، یعنی مهم تر از آنچه افراد در حوزه سیاست می گویند، اینکه رسانه ها چگونه چهره سازی می کنند هم بسیار مهم است و این در غرب هم هست. به هر حال بخشی از موضوع انتخابات در غرب معطوف به چهره سازی و استراتژی های نرم انتخاباتی است. حضور زنان در انتخابات در امریکا برخلاف اروپا حضور جدیدی است. اکنون در فرانسه، آلمان، انگلستان و کشورهای اسکاندیناوی زنان به صورت گسترده یی در حوزه سیاست نقش دارند، مثلاً در سوئد بالای 50 درصد اعضای پارلمان این کشور زن هستند. در آلمان، هلند و فرانسه نیز درصد حضور زنان بالاست. در امریکا حضور زنان پدیده جدید و نوینی است و معمولاً هم حزب دموکرات طی یک یا دو دهه اخیر به دنبال کاندیداهای زن بوده است و جمهوریخوا هان چنین نبوده اند. این اتفاق بزرگی بود یعنی بار اول بود که جمهوریخواهان معاون ریاست جمهوری زن را مطرح می کنند.
دموکرات ها با خانم کلینتون حتی رئیس جمهور زن را هم مطرح کردند، ولی این اولین بار برای جمهوریخواهان بود. دلیل آن تحرک و هیاهویی که در جامعه امریکا اتفاق افتاد این بود که به هر حال زنان احساس کردند، حضور یک معاون رئیس جمهور زن می تواند منافع آنها را حداقل در دایره های حکومتی امریکا بهتر مطرح کند. هرچند زنان در کنگره امریکا حضور قابل توجهی دارند، اما زمانی که معاون ریاست جمهوری زن باشد به این معناست که وی می تواند به طور بالقوه رئیس جمهور شود و مدیریت کشور را به دست گیرد زیرا تعداد زنان متخصص در امریکا بسیار قابل توجه است. تقریباً از حدود 105 میلیون نفر نیروی کار در امریکا حدود 40 درصد زنان هستند و از این 40 درصد، 70 درصد کار حرفه یی انجام می دهند. فکر می کنم این به معنای آن است که در جامعه امریکا هم مانند جوامع دیگر ابعاد مدنی در حال گسترش است که جلوه جدیدی از مشارکت است. هر چه به عقب برگردیم ملاحظه می کنیم اقشار خاصی به انتخابات علاقه مند هستند و احساس می کنند باید مشارکت کنند. این مساله در کل دنیا رو به افزایش است یعنی اقشار بیشتری از مردم احساس می کنند که باید مشارکت و ایفای نقش کنند، زیرا از طریق سیاستگذاری های صحیح سرنوشت آنها نیز رقم می خورد. از 1980 به بعد که اقتصاد امریکا به مراتب تخصصی تر شده است و وارد دوره های جدیدی از تکنولوژی بالاشده، زنان نقش پررنگ تری را داشته اند و این نشان دهنده شوقی است که در جامعه زنان به خصوص زنان متخصص در امریکا به وجود آمده است.
* ـ آقای اوباما حتی وزیر دفاع دولت بوش را نگه داشته. مردم ضدجنگ با عراق هستند و به خاطر بحث عراق عملاً از جمهوریخواهان فاصله گرفتند اما وزیر دفاع بوش در کابینه اوباما باقی می ماند یا حتی به هیلاری کلینتون که به عنوان رقیب او در انتخابات مطرح بود، پست ارشد می دهد.
** یک وجه بسیار تقدیرآمیزی که سیاستمداران در غرب نسبت به سیاستمداران در کشورهای جهان سوم دارند، این است که سیاستمدار غربی خود را مدیر می داند در حالی که سیاستمدار کشور جهان سوم خود را متفکر و بالاتر از همه می داند. به همین دلیل در کشورهای جهان سوم به ندرت سیاستمداری یافت می شود که اطرافیان او ظرفیت های بالای فکری و مدیریتی داشته باشند. در غرب درست برخلاف این است. اوباما هم جزیی از دستگاه هیات حاکمه امریکاست. برخلاف توهمات و تصورات اشتباهی که در جامعه ما در سه ماه اخیر شکل گرفت، اوباما کسی است که در بهترین دانشگاه های امریکا درس خوانده و برای پنج سال سردبیر مهم ترین فصلنامه حقوقی جهان در دانشگاه هاروارد بوده است و در دانشگاه های شیکاگو و هاروارد درس خوانده که جزء پنج دانشگاه اول دنیا هستند. حدود هشت سال در پارلمان ایالتی ایلینویز نماینده بوده است. البته در مورد اوباما گفته می شود این فرد همیشه در حال حرکت و پرش بوده است و هیچ جا نتوانسته بایستد اما با سمت فعلی که دارد حداقل برای چهار سال در اینجا خواهد ایستاد. از این جنبه اوباما مدیر بسیار خوبی است. حتی زمانی هم که سناتور بود در عرض یک سال و نیم فضایی در سنای امریکا ایجاد کرد که سناتورهایی که 30 سال در امریکا سناتور بودند، نتوانسته بودند برای خود این جذابیت را ایجاد کنند. یک فصلنامه علمی در مطالعات خود به این نتیجه رسیده بود که اوباما در آن دو سالی که سناتور بود، لیبرال ترین سناتور سنای امریکا بود. به نظر من اوباما مانند هر سیاستمدار دیگری در کشورهای صنعتی و غربی به دنبال این بود که در اطراف خود یک تیم فوق العاده قوی جمع کند و کاندیداهای کابینه وی معرف این واقعیت است. در دوره یی که ایشان کاندیدا بود یکسری اولویت ها را مطرح کرد مثلاً به دنبال این است که بتواند در دوره ریاست جمهوری خود پنج درصد از مصرف سوخت فسیلی را در امریکا کم کند، بر همین اساس شخصی به نام «استیو چو» که یک چینی الاصل متولد امریکا، برنده جایزه نوبل و محقق برجسته بین المللی در سوخت بیولوژیک است و رئیس یک موسسه مطالعات سوخت بیولوژیک در دانشگاه برکلی است را برای وزارت انرژی انتخاب کرده که این مساله تحسین جهانیان را برانگیخته است. برای وزارت کشاورزی شخصی به نام تام ویل ساک که نزدیک به 20 سال فعالیت اجتماعی و سیاسی در رابطه با سوخت بیولوژیک داشته است و شخصی را برای وزارت کشور یا داخلی امریکا به نام کن سالازار انتخاب کرده است که او هم در رابطه با تحقیق و اجرای سوخت بیولوژیک سابقه طولانی داشته است. انتخاب این تیم نشان می دهد اوباما علاقه مند است بتواند قول های انتخاباتی خود را حداقل در بخش انرژی عمل کند. انتخاب خانم کلینتون برای وزارت خارجه به نظر من هم دلایل حزبی داشت یعنی یک انتخاب حزبی است. همان طور که قبلاً عرض کردم به دلیل نزدیک بودن آرای خانم کلینتون به اوباما در انتخابات مقدماتی ایشان باید به خانم کلینتون یک امتیاز اساسی می داد تا بتواند وحدت حزبی را حفظ کند وگرنه حمایت بخشی از حزب را از دست می داد. این را هم در نظر بگیرید که اکنون اکثریت کنگره امریکا با دموکرات هاست، بنابراین به لحاظ سیاسی اوباما در بهترین شرایط است یعنی هم اکثریت کنگره و هم اکثریت حزب دموکرات را دارد یعنی برای هر آنچه بخواهد می تواند به لحاظ حقوقی و حزبی موفق باشد. حال آنکه بتواند برنامه های خود را به خوبی طراحی و پیاده کند، بحث دیگری است. ولی به لحاظ ساختار و چارچوب های سیاسی شاید اوباما در بهترین شرایطی باشد که قابل مقایسه با روزولت باشد یعنی از نظر تاریخی وضعیت سیاسی داخلی اوباما قابل مقایسه و ارجاع به دوره روزولت است.
* ـ یعنی شبیه سازی تاریخی می کنند؟
** بله مساله دیگر تیم اقتصادی اوباماست. در راس این تیم شخصی به نام لری سامرز است. او یک اقتصاددان بسیار برجسته امریکایی است و کیسینجر در مورد او گفته است سامرز اقتصاددانی است که هر رئیس جمهوری در امریکا باید در کاخ سفید به او یک اتاق بدهد و او باید همیشه در کنار همه روسای جمهور امریکا باشد و او در دوره کلینتون که نسبتاً دوره شکوفایی اقتصادی در امریکا بود، نقش تعیین کننده یی در سیاستگذاری های کلینتون در هشت سال ریاست جمهوری او داشت. اکنون قرار است سامرز رئیس شورای ملی اقتصاد امریکا شود که مهم ترین نهاد سیاستگذاری در حوزه اقتصادی است که در نهاد ریاست جمهوری قرار دارد. این شخص به شدت مورد احترام جامعه علمی و جامعه تجاری، بانکی و سرمایه گذاری در امریکا است. شخص دیگری هم که بسیار برجسته است، پال ولکر است که سال ها قبل از گرینسپن رئیس بانک مرکزی امریکا بوده و البته او 81 سال دارد و رئیس مشاوران بازسازی اقتصاد امریکا شده است. از این جنبه بسیار جالب است که حضرتعالی هم اشاره کردید فردی با این سن و سال کار فکری و سیاستگذاری می کند. چطور آن سیستم از افراد فکری و برجسته خود تا لحظه آخر استفاده می کند. حتی اوباما چندین جلسه نه تنها با تیم مشاوران سیاست خارجی و امنیت ملی خود داشته است بلکه با افرادی مانند کیسینجر که از حزب جمهوریخواه است و افکار متفاوتی هم دارد، در تماس بوده و مشورت آنها را خواسته است. شخص سومی که در تیم اقتصادی اوباما بسیار مهم است، تیم گیثنر است که قبلاً رئیس بانک مرکزی ایالتی نیویورک بود و اکنون وزیر خزانه داری شده است. در حوزه کار اجرایی شخص بسیار موفقی بوده و به نظر می رسد از نظر فکری با سامرز هماهنگ است. شخص آخری که در حوزه های اقتصادی اهمیت زیادی دارد، خانم کریستینا رومر است که استاد اقتصاد دانشگاه برکلی است و حدود شش ماه پیش کتاب مهم «همیشه باید به فکر کاهش مالیات بود» را نوشت، زیرا تخفیف مالیاتی هر چه بیشتر باشد، تحرک اقتصادی ایجاد می کند. همه مشاوران اقتصادی اوباما دارای دکترین نسبتاً مشترکی هستند. همه به دنبال این هستند که رابطه بین آزادی و قانونگذاری را تنظیم کنند. دولت بوش از جناحی از حزب جمهوریخواه بود که معتقد بود نباید قانونگذاری شود و برای تنظیم روابط اقتصادی مقررات فراوانی وجود داشته باشد و پاولسون که وزیر خزانه داری دولت بوش بود، تا لحظه آخر قبول نمی کرد که دولت باید دخالت کند تا در بازارها فضای معقولی ایجاد کند. اما تیم اقتصادی اوباما بسیار مشابه با تیم اقتصادی بیل کلینتون است و معتقد است باید محرکه اقتصادی 775 میلیارد دلاری را به کنگره داده و دولت باید بر نحوه هزینه کردن آن نظارت کند و از طریق مشارکت در بانک ها آنها را از ورشکستگی نجات دهد و به این ترتیب بر گروه اقتصادی اوباما فلسفه مشترکی حاکم است. اما نکته یی که به نظر من اهمیت زیادی دارد و باید در اینجا به آن اشاره کنیم، این است که شبح فکری و سیاسی و سازماندهی بیل کلینتون بر دولت اوباما سایه خواهد افکند و در واقع حتی می توان گفت افکار، تیم ها و مشاوران برجسته عموماً متعلق به دوره کلینتون هستند. در حوزه سیاست خارجی که خانم کلینتون وزیر خواهد بود، ایشان که به 85 کشور دنیا سفر کرده و تمام رهبران دنیا را می شناسند حتماً تحت تاثیر بیل کلینتون خواهد بود. همان طور که می دانید بیل کلینتون به شدت به چندجانبه گرایی در سیاست خارجی معتقد بود و این مساله در دوره اوباما نه تنها به دلایل سیاسی بلکه به دلایل همکاری های اقتصادی ادامه پیدا خواهد کرد. در هفته اول آوریل 20 کشور مهم اقتصادی دنیا در لندن جلسه خواهند داشت و خانم کلینتون اعلام کرده است سنت وزارت خارجه امریکا را که فقط در حوزه دیپلماسی بود، خواهد شکست و در وزارت خارجه امریکا دیپلماسی اقتصادی را وارد خواهد کرد. یعنی از مجموع شرایط می توانیم این تلقی را استخراج کنیم که اولویت اول دولت اوباما بازسازی اقتصاد امریکا خواهد بود. شاید لازم باشد چند جمله در مورد تیم امنیت ملی اوباما عرض کنم. اوباما یک فرد نظامی را مشاور امنیت ملی خود در کاخ سفید کرده است که ژنرال جونز نام دارد، به این دلیل که او می داند مساله اصلی امریکا به لحاظ امنیت ملی در چهار سال آینده مساله عراق است. برخلاف آنچه خیلی ها تصور می کردند اگر دموکرات ها به قدرت برسند امریکا به سرعت از عراق بیرون خواهد آمد. به نظر من کاری که اوباما خواهد کرد، این است که به تدریج در چند سال آینده ممکن است حضور نظامی امریکا را در عراق تقلیل دهد، اما حضور استراتژیک امریکا در عراق برای دهه ها ادامه پیدا خواهد کرد و به همین دلیل گیتس وزیر دفاع امریکا باقی می ماند زیرا او طی چند سالی که وزیر دفاع بوده با جزئیات مسائل آشنا و به شدت مورد احترام دموکرات ها و جمهوریخواهان در کنگره امریکا است. بدنه تخصصی و حرفه یی وزارت دفاع امریکا از گیتس به شدت حمایت می کنند، بنابراین نحوه تصمیم گیری اوباما برای انتخاب گروه های امنیت ملی، سیاست خارجی، انرژی و اقتصادی تیم هایی بوده که بتوانند در محافل تخصصی و سیاسی امریکا اجماع سازی کنند.
* ـ آیا در حوزه امنیت ملی هم همین طور است؟
** بله، همین طور است. یعنی گفته می شود گیتس محترم ترین وزیر دفاعی است که تاریخ امریکا به خود دیده است و کسی است که در کنگره امریکا مورد احترام دموکرات و جمهوریخواه است و حتی زمانی که اوباما سناتور بود با گیتس روابط بسیار نزدیکی داشت و سعی می کرد از او بیاموزد و روی او اثر بگذارد و بین آنها این رابطه کاری بود. البته باز به یک معنا این مساله اهمیت دارد که چطور به رغم اینکه دولت بوش در امریکا دولت محبوبی نیست اما دولت جدید وزیر دفاع او را به دلیل مصالح کشور و تعریفی که از منافع ملی دارند، نگه می دارد: اینکه تیم حرفه یی و تخصصی است، همه اعضای کابینه در حوزه های اقتصادی، امنیت ملی، سوخت، انرژی و آموزشی سطح تخصصی شان از اوباما بالاتر است. در واقع اوباما با یک تیمی روبه رو است که به لحاظ تخصصی جزء بهترین های امریکا هستند و حتی کیسینجر سه هفته پیش در مقاله یی در واشنگتن پست نوشته بود: «من رئیس جمهوری را در امریکا سراغ ندارم که اینقدر بهتر از خودش را انتخاب کند و امیدوار هستم بتواند این افراد نخبه را مدیریت کند.» زیرا زمانی که افراد فوق العاده قوی هستند، در میان آنها نزاع های فکری در سیاستگذاری صورت می گیرد و کیسینجر گفته بود ضمن اینکه این انتصاب ها و انتخاب ها را تقدیر می کنم ولی امیدوار هستم در اجماع سازی و سیاستگذاری کارآمد باشند

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات