مدرنیته در تاریخ بسط و تطور خود، چند مرحله را پشت سر گذاشته است. این مراحل یا دورههای فرعی را میتوان این گونه فهرست کرد:
دوره اول: آغاز مدرنیته یا دوران رنسانس - زمان تقریبی آن از نیمه قرن 14 تا نیمه قرن 16 میلادی
دوره دوم: دوران بسط رفرماسیون مذهبی و تکوین فلسفه مدرن – زمان تقریبی آن از نیمه قرن 16 میلادی تا نیمه قرن هفدهم {مرگ دکارت}
دوره سوم: دوران مهم کلاسیسیسم و عصر روشنگری و آغاز انقلاب صنعتی – زمان تقریبی از نیمه قرن هفدهم تا آغاز قرن نوزدهم {تا سال 1800}
دوره چهارم: دوره اعتراض رمانتیک به عقل گرایی و کلاسیسیسم عصر روشنگری - زمان تقریبی از آغاز قرن نوزدهم تا نیمه قرن نوزدهم {1850 - 1800}
دوره پنجم: روزگار بروز بحرانهای گسترده اقتصادی – اجتماعی و بسط انقلاب صنعتی در اروپا و گسترش آن به ایالات متحده و ظهور زندگی و تولید صنعتی – شهری مدرن به عنوان وجه غالب معاش و سلوک مردمان در غرب و آغاز تردیدها نسبت به مبانی مدرنیته – زمان تقریبی از 1850 تا 1900
دوره ششم: آغاز زوال مدرنیته و سرعت گرفتن سیر انحطاطی آن و بسط وضعیت پست مدرن به عنوان نحوی خود آگاهی نسبت به بحران – از آغاز قرن بیستم تا حدود سال 1980 میلادی
دوره هفتم: عصر موسوم به فراصنعتی، تداوم و تعمیق رویکرد پست مدرن، قدرت گیری نئولیبرالیسم راست گرا در کشورهای اصلی غربی و گسترش دامنه و نفوذ رویکرد معنوی در جوامع غربی – زمان تقریبی از 1980 میلادی تا امروز.
باید تأکید کرد که تقسیم بندی ارایه شده در این رساله، صرفاً یک طرح اعتباری است و میتوان با برجسته کردن برخی وجوه دیگر، زمان بندی یا عناوین برخی ادوار تقسیمبندی را تغییر داد. در خصوص ادوار فرعی ذکر شده، در بیانی جزییتر و با تفصیل بیشتر میتوان چنین گفت:
دوران تکوین {رنسانس و رفرماسیون}: از نیمه قرن چهاردهم تا مرگ مارتین لوتر (1546)
«ویل دورانت» مورخ پرآوازه معاصر، «پترارک» و «بوکاچیو» شاعر و نویسنده ایتالیایی قرن چهاردهم را نخستین انسانهای عصر مدرن مینامد. هر چه هست از حدود اواسط قرن چهاردهم نهضت فرهنگی – ادبیای در برخی شهرهای ایتالیا به ویژه فلورانس پدید آمد که حکایتگر ظهور تدریجی بشر جدیدی بود که دیگر دلبستگیها و علایق و افق و تعلقات قرون وسطایی نداشت. این بشر جدید که خود را در نهضت فرهنگی – ادبی گسترده «رنسانس» {در لغت به معنای نوزایی} بیان میکرد بیشتر علاقمند به افق ناسوتی حیات و زندگی سوداگرانه و منش سودجویانه بود.
با «رنسانس» تاریخ غرب مدرن آغاز میگردد. در این دوره تدریجاً واقعه موسوم به «انقلاب تجاری» رخ میدهد و بشر غربی در هیأت یک سوداگر سودجوی متهور و دنیازده، حرکت گستردهای جهت تجارت با مشرق زمین و کشف سرزمینهای ناشناخته را به منظور سودجویی هر چه بیشتر آغاز میکند. در دل این تلاش اکتشافی، نحوی استعمار پنهان و غارت ثروتهای ملل دیگر و کشتار و آزار بومیان آن مناطق نهفته است.
بدینسان نقطه مدرنیته در رنسانس با اومانیسم و دنیاگرایی و روی گردانی از اندک مایههای میراث معنوی تفکر غربی در دوره پیش و توجه به ادبیات و رسوم مشترکانه یونان و روم باستان از یک سو و غارت منابع و امکانات و ثروتهای سرخپوستان آمریکای جنوبی و شمالی و دزدیدن و به بردگی گرفتن سیاهپوستان آفریقایی و تلاش سودجویانه به منظور تجارت توأم با خدعه و نیرنگ با ملل مشرق زمین بسته میشود.
رنسانس، فصل نخست تاریخ غرب مدرن است. روح رنسانس، اومانیسم و رسیدن به این معنا است که بشر نیازی به هدایت غیبی ندارد. {هر چند این معنا در عهد رنسانس تلویحی و ضمنی است} «یاکوب بورکهارت» صفت بارز رنسانس را «فردگرایی مدرن» میداند. «فردی» که با رنسانس و پس از آن تدریجاً مبنا قرار میگیرد، تجسم اراده نفسانی و سوداگر و دنیادوست خودبنیادی است که در طلب تصرف جهان برآمده است.
اگر بخواهیم یک شخصیت تاریخی را به عنوان مظهر وضع اخلاقی و روحی دوران رنسانس مطرح کنیم، آن شخص همانا «سزار بورژیا» است. «سزار بورژیا» شاهزادهای ایتالیایی بود که به هیچ امر و محدوده اخلاقی و قید و اعتقادی پایبند نبود، او سوداهای بلندپروازانه و قدرت طلبانه داشت و فردی فاسد و ریاکار و هرزه و حتی جنایتکار و مکار بود. برخی از مورخان غربی نیز «بورژیا» را مظهر اومانیسم رنسانس دانستهاند. «پترارک» و «بوکاچیو» شاعران و نویسندگان پیشتاز رنسانس بودهاند. در زمان آغاز رنسانس و اندکی پس از آن در قرن پانزدهم، پنج دولت قوی در سرزمین ایتالیا برقرار بوده است: جمهوریهای «فلورانس»، «میلان»، «ناپل»، «ونیز» و «رم». این دولتهای کوچک اغلب توسط خانوادههایی از تجار و سرمایهداران منتفذ اداره میشدند. تدریجاً از پایان وسطی و به ویژه در عهد رنسانس و پس از آن، طبقه اجتماعی جدیدی ظهور کرد که شهرنشین، صاحب سرمایه و دارای معیارها و موازین و افقی کاملاً دنیوی و ناسوتی بود و «بورژوازی» {شهرنشین سرمایهسالار} نامیده میشد.
نسل نخستین بورژواها که تجار و رباخوارانی سودجو و طماع و در اندیشه انباشت سرمایه بیشتر بودند، در ایتالیا و اسپانیا و پرتغال ظهور کردند و در سده شانزدهم و هفدهم در دیگر نقاط اروپا به عنوان طبقه توانمند اقتصادی و طالب قدرت سیاسی ظاهر شدند. از قرن هفدهم و هجدهم این بورژواها صاحب شاخه نیرومند صنعتی نیز گردیدند و با انقلابهای دموکراتیک قرن هجدهم در اروپا و آمریکا، صاحب قدرت سیاسی گردیدند. بورژوازی فراتر از یک طبقه، به عنوان صورت مثالی بشر مدرن مطرح است و طبقه سرمایهداران تجاری و صنعتی صرفاً صورتی از صور تحقق «انسان بورژوا»(1) هستند.
ایتالیا در سالهای قرون چهاردهم و پانزدهم و شانزدهم گرفتار نابسامانیهای گسترده سیاسی، تشتت و فقدان وحدت میان جمهوریهای کوچک و نیز فساد اخلاقی شدیدی است که با رنسانس به جلوهگری پرداخته است. «لویی یازدهم» پادشاه متجدد مآب فرانسه و «هانری هشتم» پادشاه بوالهوس انگلیسی که به خاطر گرفتن یک زن جدید به فکر تأسیس کلیسایی مستقل از روم بود، دو تن از پادشاهان مشهور این دوره هستند.
در قرن پانزدهم و باشکوفایی رنسانس در ایتالیا، «لورنزو والا» (1457)، «نیکولای کوزایی» (1464) و به ویژه «پیکودلا میراندولا» (1494) و «مارسیلیو فیچینو» (1499) هر یک به طریقی شؤونی از روح اومانیستی رنسانس را با خود جلوهگر ساختهاند. «لورنزو» داعیهدار لذتطلبی جسمانی و دنیوی و «هدونیسم» فارغ از قیود اخلاقی و دینی بود. «مارسیلیو فیچینو» روح سیطره جویانه بشر مدرن را در رساله «الهیات افلاطونی درباره جاودانگی روح» منعکس کرده و آشکارا از بشر سالاری نام میبرد. در نگاه «فیچینو» بشر، سالار مستبد هستی بود و مصداق بشر نیز در این زمانه بیشتر در اشراف و به ویژه بورژواهای اروپایی جستجو میشد. این نگرش خودبنیادانه به آدمی به عنوان دائر مدار عالم به نحوی دیگر در «پیکودلا میراندولا» خودنمایی میکند. نیکولای کوزائی اگرچه گرایشهای پررنگ نوافلاطونی داشت اما با اهمیت ویژه ای که برای «عقل» و «حس» و تفسیر «نومینالیستی» مفاهیم «کلی» قائل بود و نیز تأکیدی که بر دور کردن فلسفه از صبغه دینی و بخشیدن صبغه طبیعی بدان داشته است از پیشروان تفکر مدرن غربی است.
پیکودلا میراندولا، مارسیلیو فیچینو و به ویژه نیکولای کوزایی هیچ یک آشکارا ملحد نبودند و حتی ظاهری مذهبی و مسیحی داشتند اما تفسیری که از عالم و نسبت بشر با خود و جهان و جایگاه و حقیقت بشر ارایه میدادند (به ویژه فیچینو و میراندولا) به گونه ای بود که نحوی خودبینانه نفسانی در آن غلبه داشت و این چیزی نبود مگر بیان روح عهد مدرن.
اگرچه میراندولا و فیچینو و کوزایی مایههای دینی و ظواهر مذهبی داشتند اما روح رنسانس ایتالیا در قرن چهاردهم و پانزدهم، رگههای نیرومند و آشکار الحاد و دنیاگرایی و «هدونیسم» داشت و «فرانچسکو پترارک» و «جووانی بوکاچیو» به عنوان نخستین سخنگویان آن گرایشهای پررنگی به ادبیات مشرکانه و بتپرستانه داشتند. به هر حال روح رنسانس در ایتالیا {جنوب اروپا} که مهد غرب مدرن نیز بوده است، همانا توجه به افق ناستونی و روی گرداندن از ساحت روحانی حیات در قالب دنیاگرایی سودگرانه و سودجویانه و عشرت طلبانه و پشت پا زدن به حریم و حدود اخلاقی است.
تا حدی میتوان گفت که این روح دنیازده اومانیست ناخشنود از فساد و قشریگراییهای افراطی قرون وسطی، عکسالعملی به افراط در بیتوجهی به زندگی دنیوی آدمی در قرون وسطی بوده است؛ اما نکته اینجا است که با رنسانس اساساً یک عهد تاریخی – فرهنگی و یک افق و نسبت تازه ظهور میکند و این امر {به ویژه فراگیری و عمق و وسعت و قدرت و همچنین تداوم آن در تاریخ پانصد ساله اخیر} بسیار شدیدتر از آن است که بتوان تحققاش را صرفاً به عکسالعمل در قبال قرون وسطی محدود و از این طریق توجیه کرد.
در این میان هنرمندانی چون «لئوناردو داوینچی» {1519}، «رافائل» {1520} و «میکل آنژ»{1564} در گستره نقاشی و پیکره سازی به ارائه تصویری بشرانگارانه از آدمی و حتی موضوعات و روایتهای مذهبی پرداختند. لئوناردو داوینچی به ویژه تفسیری ریاضی و کمیاندیشانه از طبیعت داشت و نگاه او به شدت تکنیکی بود.اگر مدرنیته در ایتالیا در هیأت رنسانس فرهنگی – هنری ظاهری غیرمذهبی و دنیاگرا داشت اما در قرن شانزدهم در آلمان و سوئیس و انگلستان تا حدودی با حفظ ظواهر مذهبی به صورت پررنگتر و در قالب «رفرماسیون مذهبی» و ظهور کشیشهای اومانیستی مثل «دنیس اراسموس» (1536)، «مارتین لوتر» (1546) و «ژان کالون» (1564) ظاهر گردید.
«اراسموس روتردامی» را «پرنس اومانیستها« مینامیدند، وی اومانیستی میانهرو بود که تمایل به تفسیر نوینی از مفاهیم و معانی و آثار و ادبیات مسیحی داشت، به گونهای که بسیاری از نویسندگان مشترک یونان و روم در آثار او، هم پایه آباء کلیسا در نظر گرفته میشدند. اراسموس، فلسفه اسکولاستیک قرون وسطایی را مورد حمله قرار داد و از نحوی رفرم یا «اصلاح مذهبی» {به گونهای که برخی مواریث تفکر کاتولیک در پرتو میراث ادبیات مشرکانه و احیاناً موازین نوظهور رنسانس تفسیر شوند} سخن گفت. او در نامهای به «پاپ لئوی دهم» به سال 1517 از آغاز قریب الوقوع عصری طلایی سخن گفته است. در واقع ارسموس گمان میکرد که زهد و دینداری حقیقی در پرتو احیاء و باززایی ادبیات کلاسیک یونان و روم باستان امکان پذیر است. او در واقع بیانگر تمایل پررنگ رنسانس به تفسیر میراث تفکر کاتولیک در پرتو نگرش دنیاگرایانه و بعضاً مشرکانه یونانی – رومی بود. اراسموس کشیشی معتقد بود اما افق دریافت او از نسبت مفاهیم کلیسای کاتولیک با ادبیات مشرکانه یونان و روم به گونه ای بود که نهایتاً به اصالت یافتن ادبیات مشرکانه میانجامید و مفاهیم کلیسایی را تا حدودی به نفع روح دنیا گرای عصر مدرن تفسیر میکرد؛ این جوهر «اصلاحات» مورد نظر اراسموس بود.
سال 1517 میلادی یعنی سال نگارش نامه اراسموس به لئوی دهم، واقعه بزرگی در شهر «ویتنبرگ» آلمان روی داد و آن انتشار رساله «نود و پنج تز» مارتین لوتر علیه کلیسای کاتولیک بود. مارتین لوتر کشیشی آلمانی بود که علیالظاهر نسبت به اعمال خطاکارانه کلیسای کاتولیک در خصوص «فروش عفو و بخشش گناهان مردم» و پارهای از رفتارهای غیراخلاقی کشیشان اعتراض میکرد. اما این اعتراض {Protest} از وجه ایجابی خود در واقع نحوی بیان مذهبی و آلمانی همان جنبش رنسانس ایتالیا در حدود قرن شانزدهم بود. «لوتر» از سال 1522 م اقدام به راهاندازی کلیسای پروتستان کرد. جنبش پروتستانتیزم مسیحی علیه کلیسا به ویژه به مذاق بورژواها و شاهزادگان محلی خوش آمد و از طرف آنها مورد حمایت و استقبال قرار گرفت. لوتر معتقد بود که هر فرد مسیحی خود میتواند کتاب مقدس را تفسیر نماید و منکر نقش و جایگاه کشیشها در این میان گردند.
مارتین لوتر روح فرد گرایی بورژوایی رنسانس را به حوزه تفکر مسیحی وارد کرد. در واقع ژروتستانتیسم او نحوی تداوم روح رنسانس در قالبی به ظاهر مذهبیتر در اروپای شمالی بود. اگر کاتولیسم مذهب مطلوب قرون وسطای غرب و مورد حمایت و پذیرش فئودالها، پادشاه و روستاییان تنگدست بود، پروتستانتیسم، صورتی از مذهب مدرن شدهای بود که مورد حمایت و استقبال شاهزادگان و بورژواهای نوظهور آلمانی بود.
پروتستانتیسم لوتر صورت تندروانهتر همان اصلاح مذهبی مورد نظر اراسموس است، با این تفاوت که توجه آن به میراث ادبیات کلاسیک یونان و روم کمتر بوده و بیشتر متوجه ترویج نحوی روح دنیاگرایی و سوداگرای است که مطلوب تجار آن روزگار و همسو با خواست زمانه مبنی بر دنبال کردن سوداگری و غلبه افق زندگی دنیوی بر ساحت حیات اخروی بود. اصولاً پروتستانتیسم روح ماورایی تعالیم مسیحی {مسیحیت ممسوخ} را تا حدودی تسلیم افق تمنیات ناسوتی عصر جدید نمود. این ویژگی تطابق با مقتضیات سوداگرانه و روح سرمایهدارانه عهد مدرن، به ویژه در آراء «ژان کالون» دیگر رهبر تأثیرگذار پروتستانتیسم خودنمایی کرده است.
«ماکس وبر» جامعهشناس آلمانی معتقد بود که از جهاتی اساساً سرمایهداری غربی محصول تأثیرگذاری تعالیم پروتستانیستی به ویژه شاخه «کالون» است. پروتستانتیزم مسیحی را میتوان مسامحتاً و تا حدودی یک رویکرد سنت گریز و سنت ستیز که بازتاب خواستهای روح مدرن است دانست. «آناباتیستها» یکی دیگر از فرق پروتستانتیزم مسیحی است که آشکارا علایق سکولاریستی داشتند و خواهان جدایی کلیسا و دولت بودند.
با رنسانس و جنبش رفرماسیون مذهبی، مدرنیته خود را در هیأت هنر و ادبیات و کلام و مباحث دینی ظاهر ساخت اما صورت فلسفی آن هنوز از حدّ آراء «فیچینو» و «کوزایی» فراتر نرفته بود که در قرن شانزدهم و هفدهم به ویژه با ظهور «ماکیاولی» و «ژان بدن» و «جوردانو برونو» و «فرانسیس بیکن» و از همه مهمتر «رنه دکارت» صورت مدوّن و منسجم فلسفی به خود گرفت. مارتین لوتر به سال 1546 م مرد و تدریجاً از نیمه قرن شانزدهم، گرایشهای فلسفی مدرن شروع به خودنمایی کردند. ادامه دارد ...