پس از پیروزی انقلاب بحث ارتباط و تعامل حوزه و دانشگاه بهطور جدی وارد ادبیات سیاسی و اجتماعی ایران شد. اهداف اولیه مندرج در این طرح را میتوان به دو دسته عمده اهداف عینی- اجتماعی و اهداف علمی تقسیم کرد. بهنظر میرسد در این میان، اهداف عینی- اجتماعی از فربهی بیشتری نسبت به اهداف علمی برخوردار بود. دلیل این امر فضای ملتهب سالهای اولیه پیروزی انقلاب و همچنین نقشی بود که دانشگاهیان از یک سو و حوزویان از سوی دیگر در حوادث و جریانات قبل و بعد از انقلاب داشتند.
ارتباط و تعامل حوزویان با دانشگاهیان با هدف پیروزی انقلاب و تداوم آن بهنحوی ناخودآگاه و خودبهخودی شکل گرفته بود. بنابراین روشن است که چرا و چگونه ایده ارتباط و تعامل حوزه و دانشگاه از ناخودآگاه فعالان و طراحان انقلاب به سطح خودآگاه و هشیار آنان آمد و موضوع بحثها و طرح دیدگاههای گوناگون و حتی گاه متضاد در این زمینه شد. در چنین بستری، هدف اولیه از طرح چنین بحثی، هدفی عینی و اجتماعکی بود، بدینمعنا که مجریان و پیشگامان انقلاب به دلیل آگاهی یافتن از نقش حوزویان و دانشگاهیان در پیروزی انقلاب، بهدنبال تئوریزه کردن این ارتباط بهمنظور هرچه بهتر اداره کردن و تداوم انقلاب بودند. حوادث مربوط به انقلاب فرهنگی نیز بر رشد و فوریت طرح این ایده افزود.
از سوی دیگر اهداف علمی مندرج در این طرح نیز خالی از جنبههای اجتماعی و حتی سیاسی نبود. درست است که یکی از اهداف استراتژی «وحدت حوزه و دانشگاه» تبادیل و تعامل علمی بهمنظور ارتقای سطح علمی هم دانشگاه و هم حوزه عنوان میشد اما اگر توجه کنیم که خود این ارتقا درنهایت با هدف اداره بهتر جامعه در جهت تحقق اهداف کلان نظام باید انجام میشد، آنگاه رگههای تمایل سیاسی و اجتماعی را در اهداف علمی این طرح میتوان دید.
بههرحال این واقعیت نیز غیرقابل انکار است که پس از گذشت 27 سال از انقلاب و طرح ایده «وحدت حوزه و دانشگاه» هنوز هم این بحث جریان دارد و یکی از دغدغههای سیاستگذاران عرصه فرهنگ و سیاست است. این واقعیت بهخودیخود نشان میدهد که هنوز هم برخی از اهداف سیاسی و علمی مندرج در این طرح به نحو شایسته محقق نشده است. اینجاست که این پرسش مطرح میشود که اصولاً ماهیت این نوع وحدت و تعامل چیست که هنوز هم بهرغم همت و تلاشی که صورت پذیرفته است استراتژی مزبور به نحو کامل به سرانجام نرسیده است. آیا ماهیت این دو نهاد بهگونهای است که امکان هیچ مفاهمه و مبادلهای میان آنها وجود ندارد؟ یا اینکه در تعریف نوع ارتباط و میزان عمق و قوت آن مناقشه وجود دارد.
بهنظر میرسد ریشههای این ناکامی را میتوان در مبانی نظری و معرفتی آن جستوجو کرد. اگر اقدامات عملی بر شالودهای استوار از نظریهای منسجم و بسامان قرار نگرفته باشد بهناچار تحقق آن با موانعی مواجه خواهد شد. منطق این ناکامی نسبی را باید در ابتدا در مبانی نظری آن اقدامها پیدا کرد.
بنابراین، در این گفتار بدون اینکه قصد داشته باشیم وارد جزئیات این سؤالات شویم میکوشیم تا از منظری دیگر به این دو نهاد بنگریم و ببینیم که راز این ناکامی نسبی چیست. این منظر جدید را «نظریه گسستمعرفتی» نام مینهیم تا در پرتو آن وجوه معرفتی ناکامی چنین طرحی اندکی روشن شود. تنها با وجود این آگاهی است که میتوان پی برد آیا اصولاً چنین طرحی قابل اجراست یا نه و در صورت قابل اجرا بودن چه مقدمات و لوازمی میخواهد.
گسست معرفتی دانشگاه
با نگاه به سیر تحول و تطور دانشگاه در غرب و مقایسه آن با پیدایش و تأسیس دانشگاه در ایران متوجه میشویم که هم بهلحاظ معرفتی و هم بهلحاظ عملی فاصله و گسستی عظیم میان آنها وجود دارد. با رجوع به برونداد دانشگاهها درخواهیم یافت که در عمل، کارکرد دانشگاه در ایران با دانشگاه در غرب بسیار متفاوت است. اگر وظیفه ذاتی و ماهوی دانشگاه را در وهله اول تولید نظریه و علم بدانیم و در وهله دوم تربیت نیروی انسانی متخصص برای اداره امور جامعه، آنگاه متوجه میشویم تا چه حدی دانشگاههای ایران با دانشگاههای غرب فاصله دارند. سهم مقالات علمی ایران پذیرفته و چاپ شده در رسانههای معتبر علمی به نسبت ممالک پیشرفته بسیار اندک است.
از سوی دیگر بهلحاظ معرفتی نیز فاصله بسیاری میان دانشگاه در غرب و دانشگاه در ایران دیده میشود. دانشگاههای مدرن غربی حاصل تکامل و تطور همان اسکولاها یا مدارس دینی اروپایی هستند. سابقه بسیاری از دانشگاههای معتبر اروپایی گاه به 800 سال میرسد. این دانشگاهها در ابتدا محل تربیت روحانیون مسیحی بودند و در آنها الهیات یا علوم دینی بهطور عام تدریس میشد. علم در آن زمان ماهیتی دینی و الهیاتی داشت و تمام علوم، درون پارادایم دینی و الهیاتی تدریس میشد. هدف از این علوم نیز، مقدم بر اداره امور جامعه یا تولید نظریه و علم، تقرب هرچه بیشتر به ذات الهی بوده است.
بهتدریج بر اثر تغییراتی که در نوع نگاه اروپاییان به عالم و آدم حادث شد و روشهای تجربی پژوهش علمی وارد عرصه دانشگاهها شد، همچنین بهدلیل تغییرات ژرفی که در حیات سیاسی و اجتماعی اروپاییان پدید آمد، دانشگاهها نیز بهتدریج تغییر ماهیت دادند و بهسوی عرفی شدن پیش رفتند. اگر میبینیم که ماهیت دانشگاههای مدرن غربی متفاوت از اسکولاهاست، این تغییر ماهیت حاصل گسستی معرفتی نبوده است، بلکه حاصل دگردیسی متداوم و تغییرات تدریجی درازدامنه و درازآهنگ آنها در طول قریب به چهارصد سال بوده است.
مورخان علم همواره بر این نکته تأکید کردهاند که تغییر ماهیت علوم از دینی به سکولار دفعتاً و ناگهانی نبوده است. این تغییر ماهیت به موازات تغییرات بنیادین در نوع نگاه اروپاییان به عالم و آدم صورت گرفته است. بهنحوی که شالوده نظری علم جدید (به تبع آن دانشگاههای جدید) بهتدریج و با نقد مبانی دینی علوم الهیاتی شکل گرفت.
با این ملاحظات تاحدی روشن میشود که چرا دانشگاه در ایران از ابتدا و در بنیاد دچار نوعی گسست معرفتی است. بدینترتیب دانشگاه در ایران بر بنیادی که به جرأت میتوان گفت اصلاً وجود نداشت تأسیس شد. گویی موجودی کاملاً متفاوت از آسمان دفعتاً بر زمین افتاده و ازقضا در بستری قرار گرفته که کوچکترین نسبتی با اصل خود ندارد. تأسیس دانشگاه در ایران را فقط میتوان تقلیدی از دانشگاه مدرن غربی دانست.
درحالیکه هیچیک از تغییرات فکری، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی، آنگونه که در غرب رخ داد در جامعه ایران رخ نداده بود. یکی از مدرنترین و تغییر ماهیت دادهترین عناصر فرهنگ غربی وارد ایران شد و معلوم نبود که چگونه این موجود کاملاً جدید در بستری کاملاً سنتی میتواند ببالد و به بار نشیند. به همین دلیل است که برونداد انسانی دانشگاه در ایران همواره و از همان بدو تأسیس، بهنحوی با بستر اجتماعی جامعه ایران ناهمخوان و ناهمگون بوده است. تفاوت میان تحصیلکردگان دانشگاهی با عامه مردم از زمین تا آسمان بوده و هنوز هم هست و این تفاوت منشأ بسیاری از تضادها و کشمکشهای اجتماعی و سیاسی شده است.
گسست معرفتی حوزه
اگر حوزههای علمیه را وارث نظام آموزشی سنتی ایران بدانیم و نیز ایران را جزئی (هرچند مهم و بزرگ) از کل تمدن اسلامی بپنداریم، آنگاه درک منطق تولید علم و نظریه در حوزهها و هدف و غایت آنها و همچنین نحوه تطور و تحول آنها جز از راه نگرشی تاریخی ممکن نخواهد بود. تاریخ علم در ایران زمین بهویژه در دوره اسلامی گواه این است که دستکم در محدودهای معین از تاریخ، انبوهی از نظریات و اکتشافات علمی توسط مدارس و نهادهای تعلیمی سنتی در این سرزمین رخ داده است و به جرأت میتوان آن دوره معین را به واسطه همین انبوهه علم و نظریه، عصر زرین فرهنگ اسلامی در ایران زمین دانست. به گمان ما برآمدن و بالیدن این دوره جز از راه تأسیس شالودهای نظری و جدید امکانپذیر نبوده است.
شالوده نظری تولید علم در ایران در دوره طلایی فرهنگ و تمدن خود گرچه ماهیتی مستقل و منحصربهفرد داشته است اما متضمن گسستی معرفتی نبوده است. ایرانیان با ایجاد نهضت ترجمه ابتدا به فهم و درک آثار علمی و فلسفی یونانیان نائل آمدند و سپس یافتههای جدید را با چنان مهارتی با اندیشههای باستانی پیش از اسلام و آموزههای برآمده از متون وحیانی آمیختند که حاصل آن همان شالوده نظری تولید علم و نظریه و به همراه آن عصر زرین فرهنگ ایرانی بود. دانشمندان مسلمان ایرانی که وارث این گنجینه معرفتی بودند، هم دانشمند علوم طبیعی بودند و هم در علوم الهی و کلامی و فلسفی تبحر و تخصص داشتند.
در مدارس علمیه، نظامیهها، دانشگاههای قدیم و مراکز علم و ادب، همواره در کنار علوم دینی و الهی، علوم طبیعی نیز آموخته میشد. از درون همین مراکز بود که هم دانشمندان بزرگی پرورش مییافتند و هم فیلسوفان و عالمان علوم دینی. چهبسیار چهرههای درخشان که نقطه وصل و محل تلاقی این دو شاخه معرفتی بودند.
سربرآوردن هزاران دانشمند و فیلسوف و متکلم و فقیه و به تبع آن انبوهی از علم و نظریه و کتاب و اکتشاف جز بر شالودهای نظری استوار نبوده است. ادامه دارد...