ترجمه: فاطمه موثقنژاد
«فرانسیس فوکویاما» فردی است که ابتدا در یک مقاله و سپس در یک کتاب، اعلام کرد که ما به پایان تاریخ رسیدهایم. او که استاد اقتصاد سیاسی بینالملل در دانشگاه «جان هاپکینز» است، برای مدت طولانی است که بهعنوان عضو ثابت نومحافظهکاری آمریکا و صاحب چندین پست کلیدی، شناخته شده است. او بهعنوان عضو تأمینکننده بودجه پروژه قرن جدید آمریکایی، با چهرههایی همکاری میکرد که به بزرگترین مبلغ سیار واشنگتن تبدیل شدند. اما همین چندی پیش وی استعفای خود را به همسفر قدیمی، «دونالد رامسفلد» تقدیم کرد و در انتخابات ریاستجمهوری گذشته ایالات متحده به جانکری رأی داد. چه چیزی در پس این چرخش کامل نهفته است؟
هنگامیکه «بیل کلینتون» در 26 ژانویه 1998 نامهای دریافت کرد که او را وادار میکرد سیاست تهاجمی بیشتر؛ «یعنی چیزی بیش از سیاستهای اعمال محدودیت، را در مورد صدام حسین تصویب کند، کسی از نام اکثریت امضاکنندگان اصلی آن باخبر نبود. دونالد رامسفلد، ریچارد پرل، پل وولف ویتس، جان بولتون و دیگران باید قبل از آنکه نام خود را آشکار میکردند، تا معرفی دولت جدید جمهوریخواه منتظر میماندند، زیرا ممکن بود تاریخ، نام آنها را برای همیشه با فاجعه در عراق پیوند دهد. هرچند نام یکی از امضاکنندگان بیشتر از همه بر سر زبانها افتاد.
اما چاپ یک مقاله 15 صفحهای در تابستان 1989 از انتشارات «نشنال اینترست»، با عنوان «پایان تاریخ؟» سبب شد تا شهرت فرانسیس فوکویاما دلیل دیگری پیدا کند. اگر نویسنده تنها پایان جنگ سرد و شکست کمونیسم توسط لیبرالیسم سیاسی و اقتصادی را اعلام کرده بود، صدایی بود که در میان همهمه گروهی گم میشد. اما فوکویاما چیزی بیشتر ادعا کرده بود. او نوشت: «چیزی که شاهد عینی آن هستیم تنها پایان جنگ سرد یا عبور از یک دوران تاریخی جنگ سرد نیست، بلکه این، نقطه پایان تحول ایدئولوژیکی بشر و جهانیسازی لیبرال دموکراسی غربی بهعنوان شکل نهایی حکومت بشر است.»
این مقاله جرقهای بود که بحثهای زیادی را نهتنها در ایالات متحده، بلکه در اروپا، آسیا، آمریکای جنوبی و به میزان کمتر در خاورمیانه، شعلهور ساخت. این مباحث، وقتی او سه سال بعد، «پایان تاریخ و آخرین انسان» را منتشر کرد، جدیتر شد. و به دلیل شرح و تقسیمبندی دقیقتر نسبت به آنچه که پیش از آن در نشنال اینترست چاپ شده بود، به 20 زبان ترجمه شد و مقام بیشترین فروش را در ایالات متحده، فرانسه، شیلی و ژاپن به دست آورد. در آن هنگام فوکویاما، خارج از دنیای والامقامان واشنگتن و نخبگان محافظهکار آن، از میان کسانی که نامه ارائه شده به پرزیدنت کلینتون را امضا کرده بودند، از بیشترین شهرت بهرهمند شد.
وی همچنین یکی از چند امضاکنندگانی است که از آن هنگام در موقعیت خود تجدیدنظر کردهاند و از همکاران خود در برنامه سابق قرن جدید آمریکایی انشعاب کرده و تا آنجا پیش رفتهاند که خواستار استعفای دونالد رامسفلد شدهاند.
وی به روزنامه «ایندیپندنت» چاپ لندن گفت: «من نامه را امضا کردم، اما در مجموع از روش اجرای آن راضی نبودم. در نامه گفته نشده بود که اینکار بهطور یکجانبه و با بیتوجهی به نقطهنظرات بقیه جهان انجام شود. این، آن چیزی نبود که من امضا کردم. من فکر نمیکنم عراق بهتنهایی جدیترین مسأله جهان باشد و بنابراین میتوان به همه روابط با همپیمانان و رضایت بقیه جهان به انجام آن، اهمیت نداد. این معامله خوبی نیست.»
بنابراین او اکنون فکر میکند باور نومحافظهکاران درباره ماجرای آمریکا در عراق و ادعای اینکه عراق به گونهای میتواند زمینهساز یک الگوی جایگزین برای دولتهای عرب باشد، بهنوعی دردسر تبدیل شده است.
نظر فوکویاما در مورد یک چیز روشن است. او میگوید: «اول اینکه، آمریکا هرگز هیچ دموکراسی در خارج بهوجود نیاورده است. مردم جوامعی که خواستار دموکراسی هستند، آن را به وجود آوردهاند. اینگونه نیست که ایالات متحده بتواند به سادگی تصمیم بگیرد که این بخش از دنیا را دموکراتیزه کند، این امر باید براساس گفتمان داخلی انجام شود که فشاری برای حرکت به آن سمت است. این دیدگاه اصلی من در مورد کل تصورم از عراق بود و اینکه یک احتمال تئوریکی وجود داشت مبنی بر آنکه همهچیز در عراق مانند اروپای شرقی پس از سقوط کمونیسم، در جای خود قرار خواهد گرفت و گسترش پیدا خواهد کرد».
«دلایل زیادی وجود دارد که فکر کنیم این اتفاق نخواهد افتاد و ایالات متحده با وارد کردن فشار برای انجام این امر، خود را در معرض خطر بزرگی قرار داده است. اما احساس کلی من آن است که ما باید، مشارکت بیشتر برای تحقق اصلاحات سیاسی را تشویق کنیم و اینکه نباید از دیکتاتورها تنها بهدلیل آنکه به آسانی نفت ما را فراهم میکنند، حمایت بهعمل آوریم. ما باید حمایت سیاسی را در سطحی حفظ کنیم و از جامعه مدنی و طرفداران حقوقبشر که برای دموکراسی مبارزه مینمایند، حمایت عملی کنیم. اما درنهایت باید صبور باشیم، زیرا تا زمانی که حرکت به سوی دموکراسی از داخل جوامع ایجاد نشود، این اتفاقی روی نخواهد داد.»
«مشغولیت فوکویاما در امور خاورمیانه قبلاً سبب شهرت او شده بود. بین سالهای 1981 و 1982، او یکی از اعضای هیأت برنامهریزی وزارت خارجه آمریکا و متخصص امور خاورمیانه بود و در همان دوره، یکی از اعضای نمایندگی در مذاکرات مصر و اسرائیل در مورد خودمختاری فلسطینیها بود. وی چندی پیش در تدوین گزارش «انستیتوی نیروی ضربت ریاستجمهوری» واشنگتن مشارکت داشت که پیشنهاد میکرد ایالات متحده برای اصلاحات وسیعتر در منطقه از طریق اجلاسهایی در سطح مقامات رسمی بالا با اعراب اصرار ورزد.
بهنظر میرسد واشنگتن در تعقیب آزمایش های گسترده خود برای دموکراتیزهسازی، امید کمتر و کمتری به نهادهای مدنی را در نظر میگیرد، که برتری آن دستکم در آن است که «از درون» اجرا میشود. در آن صورت، چگونه باور خود را با این موضوع که دموکراسی نمیتواند بهوسیله استراتژیهای جاری دولت ایالات متحده تحمیل شود، وفق میدهد؟
فوکویاما تأکید میکند که «هیچ استراتژی جهانی مجزایی وجود ندارد که بهعنوان راهگشای دموکراسی عمل کند. گاهی اوقات این امر از پایین به بالا و گاهی از بالا به پایین اتفاق میافتد و برای اینکه موفقیتآمیز باشد معمولاً باید از هر دو طریق انجام شود. باید نخبگانی وجود داشته باشند که خواستار تغییر باشند، و این آرمان میتواند از طریق مشارکت عمومی حمایت و به پیش رانده شود. بهعنوان مثال در شیلی، فیلیپین و کرهجنوبی احتیاج به فشار بر روی رهبران ردهبالا بود تا سیستم خود را باز کنند و آن فشارها نمیتوانست تنها حاصل نهادهای مدنی باشد. برعکس در اوکراین و گرجستان، فشار از پایین کاملاً مشهود بود؛ فشار از هر دوسو لازم است و استراتژی مجزایی وجود ندارد که تحول دموکراتیک را بهوجود آورد.
آنچه بیشتر نیاز به سؤال دارد تا پاسخ، شاید سیاست ایالات متحده در مورد دولتهای عرب باشد و تأکید ناگهانی بر دموکراتیزهسازی از سوی دولتی که وقتی به عراق حمله کرد حتی به اولین حرف این کلمه (د) اشاره نداشت.
فوکویاما میگوید «تردیدی نیست که لحن سخنان ایالات متحده در طول دو سال گذشته بهطور چشمگیری تغییر کرده است و این امر با نطق رئیسجمهور جورج دبلیو بوش در نشنال ایندوومنت آف دموکراسی شروع شد (که فوکویاما یکی از اعضای شورای آن و مسؤول نظارت برنامههای خاورمیانه آن است) و نیز در سخنرانی افتتاحیه که وی در ژانویه 2005 ایراد کرد. او در هردوی این سخنرانیها او گفت که برای حمایت کلی ایالات متحده از دموکراسی در کشورهای عرب، استثناهایی وجود داشته است که با حمله به عراق و فشار بر سوریه برای خروج سریع از لبنان پایان گرفته است.
من فکر میکنم اکنون آن تغییر، میزان مطمئنی از روند تصمیمگیری ایالات متحده را منعکس کرده است اما چیزی که برای من روشن نیست، آن است که در درازمدت ایالات متحده تا چه اندازه در مورد پیگیری و سرمایهگذاری این نوع استراتژی جدی است. بهعنوان مثال، اگر سیستم سیاسی مصر بسیار باز شود و چنین بهنظر آید که مودت برادری مسلمانان میتواند از آن به سود خود بهره بگیرد که چنین جنبشهایی به قدرت برسند، نظیر سهم حماس در نوار غزه، آیا ایالات متحده از چنین دستاوردی خشنود خواهد بود، آیا بهعنوان مثال خواهد خواست که حماس نیروی سیاسی حاکم باشد؟
«اظهارات پرزیدنت بوش، به آن اشاره دارد که ایالات متحده هر پیامد دموکراتیک حاصل از آن را خواهد پذیرفت. اگر ایالات متحده راضی به این امر باشد، درنتیجه، دگرگونی بنیادی در موقعیت آنها بهوجود خواهد آورد. اما من تصور میکنم اکنون حدس در مورد تصمیماتی که واقعاً اتخاذ شده باشند، عجولانه باشد. من فکر میکنم آنچه دولت ایالات متحده، به آن امیدوار است، روند اصلاحات تدریجیتر در جهان عرب و گسترش تدریجیتر مشارکت سیاسی باشد که گروههای اسلامی از آن بهعنوان فرصت دستیابی به قدرت استفاده نکنند. بنابراین، از آنجا که من فکر میکنم یک دگرگونی در سیاست خاورمیانهای ایالات متحده بهوجود آمده است، همگی باید منتظر باشیم تا ببینیم این دگرگونی تا چه اندازه بزرگ است.»
فوکویاما از زمان انتشار پایان تاریخ، علاوهبر مقالات بیشمار، چندین جلد کتاب نیز منتشر ساخته است. تازهترین کتاب وی با عنوان «بنای دولت: حکومت و نظم جهانی در قرن بیستویکم» است که در سال 2004 ارائه شد و در آن مطرح میکند که درنهایت، بازیگران از خارج میتوانند در استحکام نهادهای دولتی کشورها تأثیر کمتری داشته باشند و بیشتر میتوانند از طریق خطمشی تصمیمها، به نهادهای سیاسی که هماکنون وجود دارند، یاری رسانند، هیچکدام از اینها نیز حکایت از خوشبینی زیاد در مورد موفقیت تلاشهایی از خارج برای اصلاحات در کشورهای خاورمیانه ندارد.
او ادامه میدهد: «اما در کنار یک حکومت مطلوب، علاوهبر مشارکت دموکراتیک، اجزای زیادی دیگری نیز وجود دارد. بهعنوان مثال، سنگاپور یک حکومت تمام و کمال دموکراتیک نداشته است. میتوان گفت حکومتی نسبتاً فاسد، اما روی اهداف توسعهای تأکید دارد، بلندطبعی را رواج نمیدهد، اما سعی در ایجاد دولتی کرده است که برای آموزش و پرورش و دیگر اهداف اصلی توسعهای سرمایهگذاری میکند ... من باید بگویم ... دموکراسی در کنار روشهای نادرست گاهی اوقات میتواند یک راهحل باشد اما نه همیشه».
و در خاورمیانه؟ فوکویاما در مصاحبه با این روزنامه در سال گذشته اظهار داشت که جهان اسلام با تأخیر زیاد نوعی اصلاحات را که در اروپا به سردمداری مارتین لوتر انجام شد، در نظر دارد. احتمال دارد یک خاورمیانه لیبرالتری از این روند بیرون آید، اما در آن صورت نهادهای مدنی در کجا رها شدهاند؟
«مسلماً شما یک دیکتاتوری در درون مسیحیت داشتهاید که زیربنای تفسیر آزاداندیشانهتری از آن را فراهم آورده است. اما این تنها مسیری نیست که میتوان انتخاب کرد. در ترکیه، آتاتورک یک دولت [بهظاهر] دموکراتیک با اهداف سیاسی بنا کرد که هیچ نفوذ مذهبی نداشت. او یک قدرت سکولار را اعلام کرد و از قدرت سیاسی برای ایجاد شرایط مناسب با آن نوع مدرنسازی استفاده کرد. بنابراین چیزی که میتواند انجام شود از طریق اصلاحات داخلی و اهداف سیاسی است اما من فکر میکنم که یک نکته مهم که باید به آن اشاره کنم، لیبرالیسم احتیاج به کثرتگرایی و پارلمانتاریسم دارد.
شکلی از اسلام وجود دارد که کاملاً قابل تطبیق با این است اما کسانی نیز وجود دارند که به این موضوع اعتقادی ندارند. نسخههای تندروانهای از دکترین اسلامی وجود دارد که از سوی لیبرالیسم مورد تهدید قرار میگیرند و یا برعکس. ما نباید این حقیقت را کوچک بشماریم که در حال حاضر مبارزات در سطح نوع تفکر در جریان است، نه با اسلام بهعنوان یک مذهب، بلکه با تفسیرهای ویژهای از اسلام. بنابراین اگر شما به کسانی که آشکارا مسؤول بمبگذاریهای لندن هستند دقت کنید، میبینید آنها در اروپا اتفاق افتادند و اگر چنین اسلام رادیکالشدهای در اروپا اتفاق میافتد، بنابراین باید آن را بهعنوان یک پدیده جامعهشناسی توضیح داد.
«آنها مردمانی فقیر نبودند. بلکه مردمانی از خانوادههای نسبتاً موفق بودند، اما کسانی بودند که برای حل شدن در جامعه بزرگتر دچار شکست شدند که همین امر، درهای گرایش مذهبی یا ایدئولوژی اسلامی را برای آنها گشود. مقصر کیست؟ فکر میکنم این موضوع بسیار پیچیده باشد. بخشی از آن مربوط میشود به شکست مردم جهان اسلام برای جلوگیری از اینکه آن ایدئولوژی از کنترل خارج شود و بخشی دیگر، مربوط میشود به شکست مردم اروپا در پذیرش مسلمانان بهعنوان اعضای واقعی جامعه خود ... من فکر میکنم اگر فرصت بیشتری برای زندگی و پیشرفتهای شخصی برای آنان قابل دسترسی بود، ایدئولوژی اسلامی چنین قدرتمند نمیشد.»
برای فوکویاما که آوازهنام خود را نه از طریق ستایش فضایل لیبرال دموکراسی غربی، بلکه از راه نشان دادن پیروزی کامل آن، به دست آورده است، بهنظر میرسد اکنون و برای همیشه نفوذ یک نوع مغلطه در تفسیرهای وی پدیدار شده است. او عقیده ندارد که پایان تاریخ به معنی آن است که هیچ اتفاقی نیفتد. فقط به این معنی است که هیچ مورد تعیینکنندهای دوباره پیش نخواهد آمد. و اگر تاریخ دوباره از ابتدا آغاز شود، میتواند تنها یک تکرار باشد.
او نزدیک به یکدهه قبل نوشت «در درازمدت ذهن بر ماده حاکم خواهد شد» اما چه مدت دیگر باید منتظر ماند؟
او میگوید «بهنظر من میرسد که رهبران عرب تلاش دارند نوعی از روند لیبرالسازی سطحی را بهوجود آورند، اما آنها همواره مراقب خواهند بود تا آن را در کنترل داشته باشند. آنها جامعه را قدری باز خواهند کرد اما هرلحظه که احساس خطر کنند، آن را میبندند. من امیدوارم که در حال حاضر چنین اتفاقی در مصر درحال وقوع نباشد.»
بیشک، فوکویاما، یکی از معتبرترین مفسران محافظهکار است. او جزو هیأت نشنال اینترست و «جورنال آودموکراسی» است. وی یکی از اعضای شورای روابط خارجی است و مؤلف کتاب بازبینی امورخارجه است. وی جزو هیأت مدیره نیو آمریکا فاندیشن و یک محافظهکار تمامعیار است اما با این وجود مایل است بپذیرد که هدف نومحافظهکاران از حمله به عراق، بیشتر یک اشتباه بوده است.»
احتمال دارد که این سبب دموکراتیزه کردن و اصلاحات سیاسی و مشارکت وسیعتر در جهان عرب باشد، در اینصورت ارزشش را خواهد داشت اما حدس من آن است که چنین اتفاقی نخواهد افتاد و ما مشکلات جدید زیادی برای خود بهوجود آوردهایم ... عراق یک افغانستان جدید شده است یعنی کانونی برای تربیت و صدور تروریستها» ...
اینطور نیست که این شخص در حال تغییر دادن همه خصوصیتهای خود باشد. باورکردنی نیست که بشنویم او خود را بهعنوان حامی دادگاه جنایی بینالمللی نشان دهد. او یکبار نوشت «بهجای تقویت دموکراسی در سطح بینالملل ... زیر پای دموکراسی مستحکمی که وجد دارد را خالی کنیم» ...
با این وجود، بهعنوان یک عضو مؤسس پروژه قرن جدید آمریکایی، او دست به اقدامی زد که باید برای خیلیها باورنکردنی بهنظر برسد. او به کری رأی داد.
او آشکار میکند که «من بهویژه کری را بهعنوان یک سیاستمدار دوست ندارم، اما بهنظرم میرسد که پرزیدنت جورج بوش، رهبری سیاستی را برعهده دارد که زیاد موفق نبوده است- جنگ عراق- و به این خاطر مستحق پاداش نیست ... از آنجا که تصور میکنم مکانیسم بروز نتایج، زمان زیادی را میطلبد و اگر در طول سه سال آینده این سیاست با شکست نهایی مواجه شود، در آن صورت، تصور میکنم جمهوریخواهان و نه فقط خود پرزیدنت بوش، بلکه خود جمهوریخواهان، هزینه سنگینی برای آن خواهند پرداخت.»