محیط خانوادگی
پدر کاظم سامی مرحوم غلامرضا سامی مردی مهربان، صمیمی، بلندنظر، مصمم و فداکار بود. مادر وی بانو عصمت سامی محور اصلی این کانون ایمان و عطوفت و اوج صمیمیتها بود که یک سال بعد از قتل فرزندش در حال اغما و تصادفاً در همان بیمارستان و در همان اتاق مراقبتهای ویژه و در میان اضطراب و رنج منسوباتش که او را بسیار دوست داشتند، درگذشت. مادر وی بینهایت وارسته، خداشناس، فروتن، نکته سنج و غمخوار بود. مهدی عضو دیگر این خاندان که سری پرشور، مبارز و فعال داشت، 20 سال قبل از قتل سامی طی حادثهای در دریا غرق شد. سامی که از همان دوران کودکی فشار زندگی را روی شانههای خویش حس میکرد وقتی به مدرسه میرفت و وقتی به دانشگاه راه یافت مجبور بود برای ادامه تحصیل خود کار کند. سامی حتی در دوران مبارزه همیشه ناچار بود مشاغل و وظایف گوناگونی را مانند تدریس، کشیکهای متمادی شبانه تقبل کند تا بتواند از عهده مخارج زندگی برآید. در واقع زمینه فکری- مذهبی او اولاً از خانوادهاش ناشی میشود و ثانیاً در فضای تحصیلی و در سایه زمزمه محبت استاد محمدتقی شریعتی مزینانی رشد مییابد و وجه ملی اعتقادیاش از واقعه شکست شهریور 1320 و اوجگیری احساس ملیت حاصل را نهضت ملی شدن نفت ریشه میگیرد. اما روح عدالتخواهی، انساندوستی و عشق به انسانیت در وجودش ناشی از درک اجتماعی او بود. او که خود دردمندی زجر دیده و رنج کشیده بود و در این گردونه علاوه بر تحصیل ناچار بود برای گذراندن زندگی از بام تا شام بچرخد به خوبی دردهای ناشی از فقدان عدالت اجتماعی را درمییافت. در همان نوشتههای دوران تحصیل و در سخنان و گفتارش نکتههای عدالتخواهی مذهبی را به صورتی برجسته و درخشان ارائه میداد و جاذبه به وجود میآورد. با وجودی که استعداد درخشانی در رشتههای مختلف تحصیلی داشت به عشق درمان دردهای انسانها به پزشکی روی آورد.
دوران تحصیل و دبیرستان
سامی در سال دوم دبیرستان و با اوجگیری نهضت ملیشدن نفت، احساس مبارزه با استعمار و استثمار به دلیل درسهای انسانی و مذهبی کانون نشر حقایق اسلامی و ارتباط گفتن با عدهای که چون او روح ملی و مذهبی را با حق طلبی و عدالتخواهی توام ساخته بودند به مسیری دیگر کشانده شد و روحیه ظلمستیزی، آزادیخواهی و پویایی فکری و ذهنی او را برانگیخت.
دانشگاه
سال اول پزشکی را بعد از کودتای 28 مرداد در مشهد گذراند، در حالی که ناچار بود به شغل معلمی هم بپردازد. او همچنین به سر و سامان دادن به فعالیتهای زیرزمینی خود ادامه داد. اما از آن سال به بعد به دانشگاه تهران انتقال یافت و تحصیلات خود را در رشته روانپزشکی و دوره تخصصی در تهران گذراند و فعالیتهای خود را نیز در فضای بزرگتر و با مسئولیت های سنگینتر آغاز کرد.
سامی در سال 1349 ازدواج کرد و حاصل این ازدواج دو فرزند دختر است. همسر سامی میگوید: دکتر از سال 1349 تا سال 1357 دستگیر نشد و اصولاً زندانهای دکتر سامی همه مربوط به قبل از ازدواج ما بودند.
فعالیتهای سیاسی و اجتماعی
فعالیتهای بعد از کودتای 28 مرداد 1332، او را فردی بار آورد که همیشه در جهت گردآوری گروهها، احزاب و سازمانها باشد، همیشه منافع ملی را منافع گروهی مقدم میشمرد و در این راه بزرگترین حربه او صداقت او بود.
او در نهضت مقاومت ملی به فعالیتهای پیگیری پرداخت و تحصیل در دانشکده پزشکی را ادامه داد و در کنار آن به فعالیت و کار همت گماشت، منشی شد، معلم شد، درس خصوصی داد از ادبیات تا ریاضیات و با وجود آن به دوستان میپرداخت. مشکل آنها چون مشکلات شخصی خود به حساب می آورد و در رفع آن نهایت کوشش خود را به کار میبرد هر کدام از دوستانش شاهد مثالی از این نمونههای فراوان به یاد دارند. زمانی که به خاطر طولانی شدن فعالیتهای زیرزمینی بسیاری از فعالان از میدان خارج شدند و نهضت مقاومت ملی به مرور از میان رفت، او از پا ننشست. هستهای از جوانان و دانشجویان را برای روز مبادا حفظ کرد، به مطالعه واداشت و به جلسات مختلف کشاند و روح ستیزهگری و مبارزاتی را همچنان داغ نگه داشت. زمانی که کاظم تازه فارغالتحصیل شده بود، اندکاندک فرصتهایی به وجود آمد. دکترین آیزنهاور مطرح شد و متاسفانه عدهای از «سیاسیون» آن را تایید کردند و خواستند از این راه، گشایش در کاشان ایجاد شود و درست در همین حال، همین دوستان قلیل کاظم که خود را فارغ از تمام گروهبندیها و روحیههای فرصتطلبی نگه داشته بودند به اعتراض پرداختند و اولین اعلامیه خود را انتشار دادند، سکوت را شکستند، توقیف و زندانی شدن را به جان خریدند و این اولین ناقوسی بود که بعد از قطع فعالیتهای نهضت مقاومت ملی، علیه رژیم شاهنشاهی به صدا در میآمد و همین ندا بود که کمکم دانشگاه تهران را به حرکت درآورد و از سال 1339 رویارویی با رژیم اوج گرفت.
سامی همه جا بود و همه جا بدون تظاهر، مسئولیتهای بزرگی به عهده میگرفت. در فعالیتهای سیاسی که در این سالها نضج میگرفت، همه به نوعی و در جایی نقش خود را بازی میکردند، ولی سامی همه جا بود و همه جا میغرید و همه جا استدلال میکرد، نقایصی را تحمل میکرد و در جهت اصلاح برمیآمد و نکات مثبت را به صورتی درخشانتر و برجستهتر عیان میساخت و در این جریان ابتدا مشکلترین و بیسر و صداترین کارها را بر عهده گرفت که ارتباط و سازماندهی دانشجویان مقیم خارج از کشور بود. کسانی که از آن سالها باقی ماندهاند و در سازماندهی دانشجویان خارج از کشور در آن سالهای پرشور موثر بودند از فعالیتهای او آگاهند که از هزاران کیلومتر دورتر، چگونه اختلافات را از میان برد و از دانشجویان مخاالف، مشتی گره کرده به وجود آورد و اختلافات عقیده و سلیقه را به اتحادی محکم در برابر رژیم بدل ساخت. درست در کنار این فعالیتها که دنیایی کار و زحمت به همراه داشت، در جبهه داخلی باز هم فعال و کوشا و در همه جا حاضر و ناظر بود. وقتی که در اواخر سال 1339 در اثر سختگیری و ضرب و شتم و زندان بسیاری از فعالان داخلی از صحنه خارج شده بود، سامی بود که باز هم در دانشگاه تهران و خارج از آن فعال بود و این نقش را به طور چشمگیر و موثر ایفا کرد و تا آزاد شدن دیگران، تمام وظایف افراد مختلف را در سطوح متفاوت به کمک دوستانی نزدیک به عهده داشت. یقیناً اگر این کوششها نبود رژیم به سادگی درصدد آزاد کردن زندانیان برنمیآمد. سامی هرگز در مبارزات خود تنها هدفش استبداد نبود، بلکه استعمار خارجی و استثمار را نیز مدنظر داشت.
سامی به بعد فرهنگی و بالا رفتن شعور سیاسی مردم بیش از شعارهای توخالی اهمیت میداد و در این جهت بدون تظاهر در تمام جبههای ممکن به فعالیت پرداخت، مینوشت و سخن میراند، اما غالب نوشتههایش بدون نام بود و هرگز کسی در نمییافت که کلمات به تحریر درآمده و در کنار هم آنچنان شاعرانه چیده شده از کیست؟ سعی کرد مجلهای به نام «پیکار اندیشه» انتشار دهد و شمارهای از آن نیز در اختیار مردم قرار گرفت، اما شماره دوم آن در چاپخانه به همراه خود سامی توقیف و به محاق کشیده شده اما در کنار این فعالیتها، سامی در کانون نشر حقایق اسلامی به مدد کوششهای استاد محمدتقی شریعتی راهی تقریباً مشابه کوششهای دینی بازرگان و طالقانی و همفکرانشان را در تهران پی گرفت. تلاش برای به روز کردن اصول عقاید، پیراستن اسلام از خرافات و معرفی اسلام اصیل و متکی بر آزادی و عدالت و برادری، در جلسات منظم و هفتگی، تعقیب میشد. جلساتی که با پیشنهاد طاهر احمدزاده از زمستان سال 1323 سامانی تازه یافت. کانون نشر حقایق اسلامی اما در تفاوتی معنادار با انجمن اسلامی دانشجویان آن زود، رویکردی نقادانه به مسائل اقتصادی- اجتماعی کشور داشت. تفسیرهای قرآن و نهجالبلاغه استاد محمدتقی شریعتی و نیز طاهر احمدزاده در حقیقت سخنرانیهایی بودند که به ویژه جوانان مسلمان را تشویق به شرکت در مسئولیتهای اجتماعی و مبارزات سیاسی میکردند. از همین منظر بود که کاظم سامی، علی شریعتی، دلآسایی، نظامالدین قهاری، تاجالدینی، سرجمعی، برادران حکیمی، ممکن، خطیب، نیکنژاد، عربزاده، فضلینژاد، صفویه، هراتی، سرایدارپور، شکرینژاد و بسیاری دیگر از دل کلاسها و جلسات کانون به نهضت خداپرستان سوسیالیست و سپس جمعیت آزادی مردم ایران (جاما) پیوستند. زندهیاد کاظم سامی کرمانی از اعضای ثابت کانون نشر حقایق اسلامی از جمله افرادی محسوب میشده در سخنرانیهای مرحوم محمد نخشب در مشهد، پیوسته حضور مییافت. او ضمن پیوستن به حزب ایران، مقدمات ملاقات نخشب و استاد محمدتقی شریعتی را فراهم میآورد. بعد از شکست فعالیتهای جبهه ملی دوم و افول مبارزات ضمن سالهای 1340 و 1341 و به خون کشیدن قیام 15 خرداد سال 1342 و شکست تجربه انتشار نشریه نوین باز هم او به اندیشه و تعقل پرداخت. در انتهای دهه 1330 جناح رادیکال جبهه ملی معتقد بود که با آغاز مجدد سرکوب و محو همان اندک آزادیهای سیاسی، باید حزب، هم مشی مبارزاتی خود را عوض کند و راه و روش قهرآمیز و تدارک انقلاب را به عنوان وظیفه اصلی خود بپذیرد. قیام 15 خرداد و سرکوب خونین آن توسط رژیم شاه ضرورت عملی کردن این طرح را فوریت بخشید. در این شرایط، جناح رادیکال حزب مردم ایران در نخستین کنگره این حزب در خرداد ماه 1342 طرح مبارزه قهرآمیز با رژیم و تغییر مشی جبهه ملی را به وسیله دکتر کاظم سامی و دکتر حبیبالله پیمان مطرح میکنند که با مخالفت اکثریت روبهرو میشود و در نخستین کنگره جبهه ملی مورد قبول قرار نمیگیرد و لذا کار مخفی این گروه برای پایهگذاری جنبش آزادی بخش مردم ایران (جاما) آغاز میشود. سامی در کنار فعالیتهای سیاسی و اجتماعی، فردی حساس و عاطفی بود البته همسر دکتر سامی معقتد است: «حساس بودن دکتر سامی به خاطر منضبط بودن سامی بوده است. آدم بسیار دقیق و با دیسیپلنی بود. بسیار وقت شناس بود و کارش روال خاصی داشت و برای هر کاری وقت میگذاشت، برنامهریزی میکرد و حساس بود. بسیاری از دوستان سیاسی وی نقل میکنند که در بسیاری از مشکلات مالی که پیش میآمد، ایشان بدون ریا کمک میکرد. بیشتر بیمارانش را برای رضای خدا معاینه میکرد.»
تاسیس حزب
جاما در سال 1342 تاسیس و به جذب نیرو و گسترش فعالیتها میپردازد و به زودی اکثر جوانان حزب مردم ایران و بعضی دیگر از فعالان وابسته به جبهه ملی در تهران و چند شهرستان جذب آن شده و با هدف براندازی نظام سلطنتی فعالیت میکنند. در این مدت، همکار جوانان جاما با حزب مردم ایران ادامه مییابد. در سال 1344 ساواک تعدادی از فعالان جاما و چند نفر از اعضای کمیته حزب مردم ایران را که مورد سوءظن قرار گرفته بودند، بازداشت میکند. اعضای حزب پس از اثبات بیاطلاعی آنها از تاسیس و فعالیت جاما آزاد میشوند اما دکتر سامی، دکتر پیمان و برخی دیگر از فعالان همراهشان محکوم شده و به زندان میروند. زندهیاد دکتر کاظم سامی در بهمن ماه 1357 با ادامه فعالیت جاما دیدگاههای خداپرستان سوسیالیست را از منظر خود و یارانش پی گرفت. این در حالی بود که دکتر حبیبالله پیمان در سالهای 1355 و 1356 همراه با مهندس عبدالعلی بازرگان، مهندس محمد توسلی، دکتر غلامباس توسلی، مهندس میرحسین موسوی و جمعی دیگر، نشریاتی را به نام «جنبش مسلمان ایران» منتشر کرد. از اواخر سال 1356 و با تاسیس «جنبش مسلمانان مبارز» از منظر خود و همراهانش و این بار بدون دکتر سامی، تحقق اندیشههای خداپرستان سوسیالیست را مدنظر قرار داد.
اهداف جاما در انتهای دهه 1330 به ترتیب زیر بود:
1- کسب آزادی و استقلال
2- تاکتیک در جهت روش فوق
3- اتحاد همه نیروهای ملی کسب خبر از موقعیت جغرافیایی و سوقالجیشی و میزان قدرت دفاعی و انتظامی در پارهای مناطق به منظور شروع تحریکات تحت عنوان «جنگهای پارتیزانی» به علاوه «جاما» با پخش سه فقره اطلاعیه ماهیت خویش را آشکار و صریحاً تحریک مردم به مقاومت در مقابل دستگاه حکومت و محو و نابودی کامل رژیم را در یک مبارزه قاطع خواستار شد. با پیروزی انقلاب، سامی به عنوان وزیر بهداری در کابینه مرحوم مهندس بازرگان منصوب شد. همسر سامی میگوید: دکتر سامی در انقلاب شکوهمند اسلامی 22 بهمن با اعتقاد عمیق و خلوص نیت کوشا بود و در دوران انقلاب و پس از انقلاب به صورت یک روشنفکر حراف و عیبجو کنار نشست بلکه ضمن قبول مسئولیت در یکی از پستهای خدماتی یعنی وزارت بهداری که از طرف مهندس بازرگان به ایشان پیشنهاد شد، مشغول به خدمت شد. دکتر سامی اولین وزیر بهداری بعد از انقلاب بود که ضمن قبول این پست، مسئولیت حدود 30 واحد درمانی دیگر را به عهده گرفت و ضمن ادغام واحدهای مشابه و کاهش بوروکراسی و حذف مخارج زائد، منشاء خدمات ارزندهای گردید.
همسر سامی میافزاید: «در طول وزارت کاظم سامی هیچگاه احساس همسر یک وزیر را نداشتهام و زندگی ما مثل قبل از وزارت بود و اگر قبل از وزارت من در خارج از منزل کار میکردم، در بعد از وزارت نیز این طور بود. حتی یادم میآید یکبار ایشان در دوران وزارت با قطار سراسری میخواست به مشهد برود و یک محافظ داشت که آدم تنبلی بود و اینکاره نبود، تمام شب دکتر در قطار بیدار و محافظش خواب بود. ایشان از اتومبیلهای وزارتخانه نیز استفاده نمیکرد. یک اتومبیل قراضه 2800 شورلت قدیمی داشت که تازه آن زمان هم برای شورلت قراضه ایشان حرف درآورده بودند. سامی قبل از استعفای دولت موقت در چهاردهم آبان 1358 چندین بار استعفای خود را به خاطر نارساییها و کمبودها و دخالتهای بیمورد، تقدیم مهندس بازرگان کرده بود، ولی مهندس قبول نکرده بود و دکتر سامی هم چون احترام خاصی برای مهندس بازرگان قائل بود به کار خود ادامه داد. اما نهایتاً چند روز زودتر از 14 آبان استعفا داده، زیرا فقط وزارت بهداری تنها زیرمجموعه دکتر سامی نبود، بلکه بهزیستی، هلال احمر و تامین اجتماعی امروز نیز زیر نظر ایشان بود و دکتر سامی از دخالتهای نابهجا رنج میبرد.»
دکتر سامی در طول وزارت در اندیشه پیاده کردن طب ملی بود یعنی میخواست رابطه پولی میان طیب و بیمار را قطع کند و همین خود باعث دشمنیها و خصومتهای شدیدی با او شد. صحنهسازیها در وسایل ارتباط جمعی علیه او به وجود آوردنده با روح عدالتخواهی و صداقت او هماهنگی نداشت و بدین جهت عطای وزارت را به لقایش بخشید و خود را باز هم متعهدی تلاشگر یافت که در جهت دیدن نابسامانیها و کجرویها و ارائه آن به مردم کوشا بود.
نامزدی برای ریاستجمهوری و مجلس اول
دکتر سامی در انتخابات اولین دوره ریاستجمهوری نامزد میشود، او اعتقاد داشت رئیسجمهوری باید عنصری انقلابی با بینش و طرز تفکر مکتبی و آگاه با تقوی و پیشرو در مبارزه و مقاومت و آگاهی و مسئولیت اجتماعی باشد.
ایشان با اینکه میدانست در شرایط انتخابات دوره اول ریاستجمهوری پیروز انتخابات نیست، اما به خاطر طرح دیدگاهها و نظرات و آرای خود و انتخابات حزب (جاما) و برای اینکه مردم بیشتر با افکار و اندیشههایشان و حزبشان آشنا شوند نامزد انتخابات ریاست جمهوری شد. در عین حال مردم تهران دکتر سامی را به مجلس اول بعد از انقلاب فرستادند و او در مجلس از حقوق مردم برای حفظ اصول و اجرای قانون اساسی با کلام منطقی و نیز با سکوت خود دفاع کرد.
همسر سامی میگوید: «مجلس اول تا قبل از حادثه هفتم تیر آرام بود اما بعد از حادثه هفتم تیر به سامی و دوستانش بسیار فشار وارد شد با اینکه میدانستند حادثه ربطی به اینها نداشت ولی بعضیها خیلی توهین میکردند، خیلی اذیت میکردند اما سامی و دوستانش در حد توان کار کردند و دیگر بعد از آن وی نخواست که وارد عرصه قدرت شود.»
سامی پس از پایان دوره نخست مجلس شورای اسلامی هیچگونه پستی به عهده نداشت و تنها به درمان دردمندانی که از اختلالات روانی و فشارهای اجتماعی رنج می بردند پرداخت و دائما بر تجارب علمی و نظری خود میافزود.
قتل سامی
ساعت 30/11 چهارشنبه دوم آذر ماه 1367 شخصی که خود را غلام همتی معرف میکرد، در واپسین ساعات کار طبابت دکتر کاظم سامی وارد مطب وی شده و از همسر ایشان که در روزهای زوج مطابق معمول، به تنظیم اوقات امور مطب مشغول بود، براساس وقت قبلی تقاضای ملاقات با دکتر را کرد. در فاصله کوتاهی پس از راهنمای وی به داخل مطب، با شنیدن فریادهای دکتر سامی، همسرش سراسیمه از طبقه بالا (منزل) به طبقه پایین (مطب) مراجعه کرده و آن مرد را دشنه به دست و خونآلود در کنار فرق شکافته و پیکر غرقه به خون دکتر مشاهده میکند. همسر سامی میگوید: «من نمیدانستم که این آقا با چه انگیزهای آمده بود، وقتی او آمد همه رفته بودند و او یک کیسه نایلونی مشکی هم دستش بود بعد از مدتی گفت دستشویی کجاست و من نشانش دادم و آن کیسه سیاه رنگ را کنار مبل گذاشت و من چه میدانستم داخل آن کیسه چیست؟ آن آقا که داخل مطب رفت دکتر به من گفت شما بروید بیرون من بالا آمدم در آشپزخانه مشغول کار شدم. مریضی که قبل از رفتن همتی به داخل مطب، پیش دکتر سامی بود بعدها به ما گفت: دکتر سامی در اتاق را باز کرده و از همتی به خاطر معطلی زیاد عذرخواهی کرد «به هر حال، در طبقه بالا همانطور که گفتم مشغول کار بود.م که یکدفعه صدای جیغی بسیار بلند که هیچ وقت سابقه نداشت، بلند شد و من سراسیمه به طبقه پایین رفتم و در راهرو را باز کرده و صدا کردم چه خبره که قاتل مرا دید و در حالی که یک چاقو دستش بود به من گفت تو کیستی؟ و من مثال اینکه خداوند این کلام را در زبانم گذاشته باشد، گفتم « منشی دکترم چون من را قبل از انجام قتل در سمت منشی دکتر دیده بود. باورش شد و اگر میدانست من همسر دکترم شاید مرا هم بینصیب نمیگذاشت. او این فرصت را به من نداد که تلفن کنم، در حالیکه در یک دستش کلت دست دیگرش چاقو بود مرا در دستشویی زندانی کرد و من در را از داخل بستم و بعد دیگر نفهمیدم بیرون چه خبر است.
صدای شرشر آب میآمد مثل اینک داشت دو پای خود را میشست و بعد از مدتی به من گفت: در را باز کن، من امتناع کردم و او به من گفت: به والای علی با تو کاری ندارم اما اگر در را باز نکنی من با نارنجک اینجا را منفجر میکنم. به ناچار در را باز کرده و چون میخواست برود بررسی کرد که مرا کجا مخفی نماید که من دنبالش نروم. یک انباری در پشت اتاق مطب دکتر بود. آنجا را باز کرده و مرا آنجا زندانی کرد و من تنها بودم و دائم حرف میزدم که بهم که این تا کی اینجا در مطب است. به من گفت: زیاد صحبت میکنی و بعد رفت. در انباری که زندانی بودم، بالای آن یک پنجره کوچک بود و من با یک میله شیشه پنجره را شکستم و به هر نحوی بود خودم را از آنجا سر دادم و به پایین افتادم. و بلافاصله سراغ دکتر رفتم، آن موقع تصور کردم که دکتر تمام کرده است، رنگ صورتش زرد شده بود. بلافاصله با خواهر و برادر دکتر تماس گرفته و به اورژانس خبر دادیم و تا اورژانس رسید شروع به جیغ زدن و داد و فریاد کردم و همسایهها بیرون ریختند. اورژانس نرسید و ما با همسایهها یک وانت گرفتیم و دکتر را به بیمارستان ساسان منتقل کردیم و آنجا هم دکتر دو روز در آیسییو بود او را اتاق عمل هم بردند، دکتر رحیمزاده که دکتر را عمل جراحی کرد، گفت: اگر کس دیگری جای دکتر سامی بود، من با این اسکنی که از مغز او گرفتم به اتاق عمل نمیرفتم اما برای دکتر سامی رفتم اما هیچ کاری نمیشد کرد و سامی دو روز بعد با وجود تلاش تمامی تیم جراحی و پزشکان در ساعت 30/21 روز جمعه چهارم آذر ماه 1367 به شهادت رسید.
همسر سامی در مورد اینکه بعد از انجام قتل دکتر سامی خواستار پیگیری این موضوع شده است که معلوم شود انگیزه چه بوده است، میگوید: مرا چندین بار به دادگستری خواسته و به من گفتهاند که پرونده هنوز مفتوح است و پیگیری خواهد شد. ما خواستار این هستیم که واقعیت این امر معلوم شود که به چه علت چنین شخصیت علمی، سیاسی، اجتماعی و مورد قبول مردم باید به قتل برسد آن هم به این طرز فجیع؟