در حالی که نظارهگر بودن حرکت آمریکا در جهت و راستایی غلط واقعا دلسرد کننده است. ما باید فرصت را غنیمت بدانیم و ایدههایی را بیان کنیم که چطور بتوانیم کشورمان را به وضعیت پیشین خود برگردانیم. آمریکا مهمترین کاراکتر ملی خود را از دست میدهد، به عبارت دیگر ما سرزمین فرصتها برای همگان نیستیم.
نسلهای گذشته به یک دلیل به آمریکا میآمدند. آمریکا سرزمینی بود که هرکسی که سخت کار میکرد پاداش و جزای خود را دریافت میکرد، یعنی میتوانست تشکیل خانواده بدهد و زندگی بهتر را برای کودکانش بسازد؛ اما آمریکا تغییر کرده است. هم اکنون سختکوشی دیگر یک زندگی در سطح معقول را تضمین نمیکند و بچههای ما دیگر نمیتوانند موفقیتی در سطح والدینشان به دست آورند که نباید اینچنین باشد.
طوفان کاترینا برای اولین بار در طول چند دهه گذشته باعث شد فقر به عنوان مسالهای در راس مسائل دیگر مطرح شود؛ اما واقعیت این است که مردم آن خلیج که اکثریت آنها را طبقه کارگری تشکیل میدهد سالها پیش از طوفان نیز با این بحران زندگی میکردند و این حادثه صرفا باعث شد این مسائل در اخبار مطرح شود. آنها بدون مدرسه مناسب، بدون خدمات بهداشتی مناسب بدون مامن کافی برای زندگی و بالاخره بدون هیچگونه امیدی، مثل میلیونها خانواده دیگر در سراسر کشور زندگی میکردند.
در طول هفتهای که طوفان کاترینا اتفاق افتاده بود، اداره ذیحسابی آمریکا گزارش کرد که بیش از 37 میلیون آمریکایی در فقر زندگی میکنند که 13 میلیون آنها را کودکان تشکیل میدهند؛ کودکانی که بیشتر آنها فقط چند شب را میتوانند سیر به خواب بروند.
والدین آنها اغلب دور میز غذا مینشینند و فکر میکنند که چطور میتوانند برای روز بعد کودکانشان غذایی تهیه کنند. بگذاریم از این که به فکر دانشگاه فرستادن آنها باشند. چه وقت رهبران ما به این نتیجه خواهند رسید که آمریکاییها از عدم رسیدگی به این خانوادهها شرمنده و متاسفند؟ دوست من پدر (راهبه) جیم والیس، خاطر نشان کرد بیش از 3 هزار بار در کتاب مقدس درباره مبارزه با فقر سخن به میان آمده است. 3 هزار بار که به تبع وظیفه ما کار ما روی این کره زمین به خوبی و بوضوح تشریح شده است.
وقتی تاریخ چه به صورت یک ملت و چه به صورت فرد فرد، درباره ما قضاوت کند، مسلماً خواهد پرسید: چه کاری برای پایان دادن به فقر انجام دادهایم؟ پاسخ ما در قالب یک ملت به این پرسش نشان خواهد داد چگونه بر آمریکا رهبری شده است و این که چطور ما نتوانستهایم به ارزشهای اصلی خود جامه عمل بپوشانیم. بیایید با بیان حقایق ساده از گذشتهمان شروع کنیم.
در سالهای دهه 1990 از درآمد حاصل از مالیاتهای بر درآمد، بیش از 7 میلیون آمریکایی از فقر خارج و به طبقه متوسط جامعه وارد شدند. هدف چنین مالیاتهایی این بود: آنها که کار میکنند با پرداخت مالیاتهای کمتر در گروههای کمدرآمد جامعه بتوانند عایدی بهتری داشته باشند.
برای بهرهمندی از این مزایا شخص باید شاغل باشد و فرم برگشت مالیاتی را تنظیم کند. در صورت این که شرایط لازم را داشته و بدهی مالیاتی نداشته باشید از صندوق درآمدهای مالیاتی بهرهمند خواهید بود که این خود راهی برای تشویق مردم به کار است تا این که بیاییم و آنها را متکی به برنامههای کمکهای عمومی بکنیم خانوادههای ذینفع این طرح میتوانند با اعتبارات مالی به دست آمده از مالیاتها هزینههای سیستم گرمایی، خرید کتاب برای کودکانشان، خرید داروهای نسخهای را بپردازند و حتی بعضیها میتوانند در بانک حساب داشته باشند تا آینده بهتری بسازند. متاسفانه این سیستم مالیاتی مورد هجوم این دولت (دولت بوش) قرارگرفته است 40 سال پیش، رئیس جمهوری جانسون جنگ و مبارزه علیه فقرا را اعلام کرده ولی این رئیس جمهور (جورج دبلیو بوش) جنگ علیه مردمی را که در فقر زندگی میکنند، اعلام کرده است.
دولت بوش باعث شده است زندگی افراد کم درآمد به بدترین وضع خود برسد. سال گذشته تنها 17 درصد از مالیات دهندگان از مزایای درآمدهای مالیاتی افراد کم درآمد برخوردار شدند، درحالی که 48 درصد آنها صرفا مورد حسابرسی و پرداخت مالیاتی قرارگرفتند که این خود به آن معناست که تعداد افرادی که متضرر شدند 3 برابر آنهایی است که از آن بهرهمند شدهاند.
به عبارت دیگر، با افراد کم درآمد به گونهای رفتار میشود که حتی پیش از تکمیل فرمهای لازم برای بهرهمندی از مزایای درآمدهای مالیاتی مجبور به پرداخت مالیات میشوند؛ اما این حالت غیر معنوی به همین جا ختم نمیشود. دولت بوش صدها موردی را که از مزایای مالیاتی استفاده میکردند، بلوکه کرده است.
به طور متوسط حدود 8 ماه است که چنین شده است. طبق بررسیهای به عمل آمده، بیشتر این مالیات دهندگان مرتکب هیچ اشتباهی نشدهاند، اما مجبورند برای تهیه مایحتاج زندگی خود همچنان منتظر بمانند.
هر ساله بیش از 300 میلیارد دلار درآمد مالیاتی وجود دارد که به صاحبان آنها پرداخت نمیشود. ما باید کاری کنیم که این بدهیها احیا شود. دولت بوش به خوبی میداند که منظور چیست؟ بیشتر افرادی که از سیستم مالیاتی بوش بهرهمند میشوند، ثروتمند و صاحبان شرکتهای بزرگ هستند و نه آنها که واقعا نیاز دارند. بسیار بیمعناست افرادی که به زور قادر به رسیدگی امورات خود هستند را هدف مالیاتها قرار دهیم و افراد ثروتمند را به حال خود رها کنیم. به هر حال ما باید آمریکا را به گونهای نگه داریم که فرصتها میان هم تقسیم شود. ما باید یک جامعه کاری بسازیم که در آن هر آمریکایی سختکوش، ماحصل کار خود را ببیند، در چنین جامعهای نیاز نیست شخص به صورت تمام وقت کار کند تا بتواند صرفا کودکان خود را در فقر بزرگ کند با این که در ترس مریض شدن یا اخراج و آواره خیابانها شدن به سر برد.