1- گفتوگوی هانتینگتون با گیدنز*
الف– هانتینگتون: امریکا کشوری است سخت پایبند به دین، در حالی که کشورهای اروپائی سکولارند مستعمرههای امریکایی در سدههای 17 و 18 نیز بیشتر به دلایل دینی برپا شدند. از زمان توکویل به این سو، دینداری امریکاییان تقریباً برای هر توریست اروپایی شایان توجه بوده است. امریکاییها هنوز یکی از دینیترین ملتهای جهان و از این حیث در میان جوامع صنعتی نیز کاملاً شاخصاند. مذهب و ناسیونالیسم در سطح جهان دوشادوش هماند؛ کسانی که مذهبیترند، به ناسیونالیسم هم گرایش بیشتری دارند. امریکاییان عموماً به خدا و کشورشان سخت معتقدند و روی هم رفته به نظر میرسد که پایبندی به این دو در میان اروپاییان کمتر باشد.
گذشته از آن، دینی که امریکا بر پایه آن بنیانگذاری شده پروتستان دگراندیش (معارضهجو) بوده و این، آثار ژرف اخلاقی بر فرهنگ امریکایی گذشته است. امریکاییان اغلب بیش از اروپاییان مایلاند که مسائل را با مفاهیم خیر و شر تعریف کنند و بیگمان این گرایش در کابینه جورج بوش به اوج خود رسیده است.
ب – گیدنز: "در امریکا تا اندازه زیادی دینزدایی درون – کلیسایی وجود دارد، بدین مفهوم که دین در جامعه گستردهتر امریکا همواره نقشی متفاوت از اروپا داشته است. تفاوت اروپا و امریکا دقیقاً در دینگرایی نیست، بلکه سیاستزدگی و بویژه سیاسی کردن دین در امریکاست."
ج – هانتینگتون: باید به روند جهانی بازگشت به دین توجه داشت. این بازگشت در سراسر جهان، احتمالاً به استثنای اروپای شرقی چشمگیر است. اهمیت دین در حال افزایش است. نخست این که کشورها، هویت ملی خود را با دین همبسته میبینند و دولتها مشروعیت خود را از آن میگیرند. دوم این که دین در حال حل و فصل درگیریهای گروهی نیز عنصر مهمی شمرده میشود. تا آنجا که به ایالات متحده مربوط میشود، این کشور امروز دینیتر از بیست یا سی سال پیش است و شواهد فراوانی در این خصوص در دست است. سوم این که دین در امریکا خیلی سیاسی شده است. چهارم آن که حقیقت امر این است که دست کم در جهان اسلام در مناطقی که انتخابات برگزار شده است، گروههای بنیادگرا پیش افتادهاند. حتی در انتخاباتی که در فرانسه برای شورای اسلامی دولت – ساخته برگزار شد، یا در پاکستان یا دیگر کشورهای اسلامی، بنیادگراها پیروز شدند. آنان تا اندازه زیادی نماینده افکار عمومی هستند. اگر ما به زودی در عراق انتخابات برگزار کنیم، تردید ندارم که بنیادگرایان شیعه و سنی پیش خواهند افتاد. بنابراین گرچه ما همه پشتیبان دموکراسی هستیم، ولی شاید نیاز باشد که در ترغیب پارهای از کشورها به دموکراتیک شدن، خویشتنداری کنیم.
2- گفتوگوی آدلر و سورمان
آقایان "الکساندر آدلر" – جغرافیدان سیاسی آمریکایی – و "گی سورمان" فرانسوی قبل از انتخابات نوامبر 2004 در امریکا، هر کدام کتابی درباره این کشور نوشتند. اودیسه امریکا نوشته آدلر و پیرامون جغرافیای سیاسی است و محصول امریکا نوشته سورمان کنکاشی در اعماق جامعه امریکا میباشد. این دو در نشریه فیگارو در تاریخ 6 سپتامبر 2004 گفتوگویی با هم داشتند که به ذکر بعضی از نکات آن که به ما یاری میرساند، بسنده میکنیم.
الف – سورمان: "جامعه امریکا عمیقاً از دو گروه اندیشه لیبرالها و محافظهکاران جانبداری میکند. محافظهکاران آرای خود را از طریق برداشتی مذهبی از جامعه به دست میآورند. دموکراتها به نوبه خود دیدگاهی لائیک از "جامعه" که در آن، کشور باید نقشی مهم در زمینه تنظیم اقتصادی و اجتماعی بازی کند، ارائه میدهند. باید خاطرنشان کرد که هر دو جناح طرفدار سرمایهداری هستند و سوسیالیسم در نظرشان نوعی اندیشه بوالهوسانه است."
ب- سورمان: بوش به خوبی مظهر حزب خود است. این بخش از امریکاییها خود را محافظهاکر توصیف میکنند و دیدگاهی تقریبا مذهبی و حتی عرفانی از ملت دارند. جان کری به عنوان مظهر حزب دموکرات با دشواری بیشتری روبهروست، زیرا این حزب مجموعهای فدرالی از اقلیتهای قومی، طرفداران لائیسیته است و حتی مخالفان سرمایهداری و صلحطلبان را به دور خود گرد آورده است.
ج – سورمان: هر چند مشخص نیست امریکاییهای اسپانیایی زبان به کدام نامزد رأی خواهند داد اما رفتار شخصی و مذهبی آنان عمیقاً محافظهکارانه است.
د – سورمان: درگیری سیاسی بین دموکراتها و جمهوریخواهان کمتر از اندیشه، ارزشها، اهمیت سنت و یا نوع آموزش مردم برای جوانان، در مردم امریکا ایجاد علاقه میکند. به طوری که قطببندی سیاسی که از آن صحبت میشود، ناشی از قطببندی آداب و رسوم اجتماعی است. در رقابت بین محافظهکاران و دموکراتها شاهد جنگ بین دو فرهنگ هستیم.
ه – سورمان: مأموریت ایالات متحده برای بیشتر امریکاییها، جهانی کردن مردمسالاری است، زیرا این اقدام را عملی درست و خوب میدانند و فکر میکنند استقرار صلح در جهان بدون ریشهکن ساختن اساس ظلم و استبداد، امکانپذیر نخواهد بود.
و- سورمان: از نظر امریکاییها چنانچه صدور مردمسالاری توأم با صدور سرمایهداری باشد، مطلقاً مغایرتی با هم ندارد.
ز- آدلر: ترجیح میدهم که نظامیان مصری جانشین اخوانالمسلمین شوند و عمده قدرت را در دست خود حفظ کنند ولی اخوانالمسلمین در انتخابات پیروز نشوند و فردی چون طارق رمضان را عهدهدار وزارت فرهنگ نسازند. همانطور که بهتر است شاهزادههای خانواده سلطنتی سعودی، حتی آنهایی که با القاعده تماس دارند تاج و تخت را حفظ کنند تا آن که احزاب اسلامگرا، مشابه آنهایی که در پاکستان وجود دارند، اختیار کشور سعودی را در دست گیرند. بنابراین از حفظ دیکتاتورهای کمی روشنبین و یا حتی به طور کامل روشنبین در مصر و عربستان سعودی حمایت میکنم و نه از استقرار اصول مردمسالاری در این مناطق از جهان که بلافاصله هرج و مرج و خشونت را به دنبال خواهند آورد.
ح – سورمان: اکنون نیز مانند دوران جفرسون، این اعتقاد عمیق میان امریکاییها وجود دارد: روزی که همه جوامع بر اصول یک دموکراسی لیبرال استقرار یابند، جهان به صلح دست خواهد یافت. جنگ و یا حتی تبلیغ مذهبی وسایلی بیش در خدمت این طرح نیستند.
ط- سورمان: کمتر کسی آگاه است که مذهبی که بیش از همه در جهان در حال پیشروی میباشد، اسلام نبوده، بلکه دین جدید امریکایی میباشد. این مذهبی جدید هر چند خداوند مرکز آن را تشکیل میدهد، اما آفریدگار بیشتر درون قلب پیروان آن جای دارد و نه مانند یهودیت و یا مسیحیت اروپایی بالای سر و در ذهن آنها. پیروان این دین جدید، نتایج ملموس را هماکنون و در این جهان – بدون منتظر ماندن جهان بالا – ترجیح میدهند. باپتیستها در همه جا فعال هستند. پنتکوتیستها و مورتنها در آفریقا و کشورهای کمونیست سابق و چین حضور دارند. در امریکای لاتین کلیساهای انجیلی جایگزین کلیسای کاتولیک میشوند و...
به نظر میرسد آقای سورمان به پدیده عرفانی جدیدی در امریکا توجه کرده و آن این که ملت امریکا که ملتی عموماً دعامند بوده و اصلیترین رکن ثبات امریکا را تشکیل میدهند، جایگاه خدا را از مفهوم خدای ذهنی و بالای سر که در معادلات زندگی دخالتی ندارد، به خدای انبیا که از رگ گردن و قلب به ما نزدیکتر است، تغییر دادهاند که البته آقای بوش و نئوکانها با درک این پدیده و سوار شدن روی این موج، آن را به طرف مثلث نفت، اسلحه و جنگ سوق میدهند.
3- آمریکای دیگر
همچنین در این راستا آقای توماس فریدمن در مقاله بهتآفرین خود؛ دو ملت زیر سایه خدا در نیویورک تایمز (4 نوامبر 2004)– یک روز بعد از اعلام نتایج انتخابات – یک روز بعد از اعلام نتایج انتخابات – مطالبی را به رشته تحریر درآورد که ارزش راهبردی فراوانی دارد:
الف – آنچه دیروز مرا ناراحت کرد، این احساس بود که نتیجه انتخابات اخیر را موجی از رأیدهندگان تعیین کردند که نه تنها سیاستهای مطلوبشان با من متفاوت است، بلکه اصولاً به دنبال ایجاد امریکای دیگری هستند.
ب – دیروز این پرسشها برای من جدا مطرح شد: ... آیا اینجا کشوری است که مرز جداکننده میان کلیسا و حکومت به نحوی که از پدران بنیانگذار امریکا به ما رسیده، باید دست نخورده و غیر قابل عبور باقی بماند؟ آیا اینجا کشوری است که در آن مذهب، علم را لگدمال نمیکند؟ و از همه مهمتر؛ آیا اینجا کشوری است که رئیسجمهور آن باید از تمام نیروی اخلاقی خویش برای متحد ساختن ما استفاده کند و نه برای ایجاد تفرقه میان ما و همچنین جدا کردن ما از بقیه دنیا؟
ج – وی در پاسخ به پرسشهای خود میگوید: ... وضع جدید بدان علت پدید آمد که تعداد زیادی از کرسیهای دیوان عالی کشور اکنون خالی است و قضات آن باید از سوی رئیسجمهور آینده معین شوند. بخش دیگر بدان سبب بود که طرفداران بوش به قدری با شدت و حدت به دنبال وضع قوانین درباره مسائل اجتماعی و گسترش دامنه مذهب هستند، که گویا درصدد بازنویسی قانون اساسی میباشند، نه انتخاب یک رئیسجمهور. من ابتدا تصور میکردم برای شرکت در انتخابات ثبت نام کردهام ولی هنگامی که برای رأی دادن به محل مربوطه رفتم با چیزی شبیه مجلس موسسان برای تغییر قانون اساسی روبهرو شدم. این سخنان، اشاره فریدمن به تفاهمنامهای است که بین بوش و بنیادگرایان مسیحی به وجود آمد تا در ازای آرای آنها، کرسیهای دیوان عالی کشور به ایشان واگذار شود؛ که مبادا قوانینی علیه احکام مذهبی آنها وضع شود. (دکتر عباس میلانی، ریشهیابی پیروزی بوش در انتخابات 2 نوامبر 2004، روزنامه شرق مورخ 18/8/1382 و اخبار راهبردی چشمانداز ایران، شماره 29)
د – مشکل من با بنیادگرایان مسیحی طرفدار بوش، انرژی معنوی آنها و یا اعتقاد من به یک مذهب متفاوت نیست. مشکل در نحوه استفاده آنان از این انرژی مذهبی برای تشویق تفرقه، نابردباری و عدم مدارا در داخل و خارج امریکاست.
فریدمن در مورد نحوه برخورد با پدیده بنیادگرایان مسیحی میافزاید: من برای این انرژی اخلاقی، احترام قائل هستم، ولی دوست دارم نیروهای دموکرات نیز راهی برای استفاده از آن در راه اهدافی متفاوت، پیدا کنند.
فریدمن بر این باور است که تا زمانی که دموکراتها نیروی مذهب و معنویت را به جمهوریخواهان واگذار کنند – چون اکثریت با دینداران است و آنها مایلاند رئیسجمهور مذهبی داشته باشند – بنابراین این روند تغییر نخواهد کرد.
ه – از آنجایی که دموکراتها انحصار تامین منابع اخلاقی و معنوی سیاست امریکا را به جمهومریخواهان واگذار نمودهاند، بنابراین حزب آنها هرگز سر خود را بلند نخواهد کرد. مگر آن که دوباره بتوانند کاندیداهایی را معرفی کنند که قادر به تحریک عواطف اخلاقی و روحانی مردم باشند؛ اما از آنها در جهت مقاصد پیشرو و مترقی در امور داخلی و خارجی بهرهبرداری کنند.
ممکن است این گونه مطرح شود که در انتخابات آینده امریکا دموکراتها رأی خواهند آورد و وضعیت تغییر خواهد کرد، ولی آقای جیسندل – به نقل از توماس فریدمن در مقاله خود – در توضیح خود واژه هرگز را به کار برده است و پیروزی آنها را موکول به پیش گرفتن یک راهبرد درون دینی جدید میکند.
4- جمعیت بیخدایان در آمریکا
بی.بی.سی در برنامه صبحگاهی 14/12/1383، گفت: در نظرخواهیای که پیش از انتخابات نوامبر 2004 در امریکا انجام شد، سه چهارم (75 درصد) مردم امریکا گفتند که دوست دارند رئیسجمهورشان عمیقاً مذهبی باشد. بعد از انتخابات نوامبر، مردم مذهبی امریکا به این خواست خود رسیدند و بوش رئیسجمهور شد."
بی.بی.سی اضافه نمود: گرچه دینداران نقش زیادی در امریکا دارند اما بیخدایان نیز در واکنش به این پدیده تعدادشان روز به روز در حال افزایش است؛ به طوری که اعضای جمعیت بیخدایان از نوامبر تاکنون بیش از سه برابر شدهاند و قصد دارند رادیو و تلویزیون خاصی برای خود داشته باشند.
بیخدایان و به عبارتی خداناشناسان (Atheists) به کارهای آقای بوش اعتراض شدیدی وارد کردهاند، چرا که علیرغم شفافیت و صراحت قانون اساسی امریکا، کمکهای زیادی از بودجه فدرال به گروههای مذهبی شده است. اعتراض دیگر آنها این است که گروههای مذهبی چه در گروه خودشان و چه در جاهایی که حاکم هستند، فقط افراد معتقد به مذهب را عضوگیری و یا استخدام میکنند. بیخدایان معتقدند این کمکها عمیقاً با قانون اساسی سکولار امریکا مغایرت دارد."
در این راستا چند نکته به نظر میرسد:
الف – دو قطبی انتخاباتی و همچنین قطببندی سیاسی درون آمریکا، به تدریج از فاز سیاسی و انتخاباتی دو حزب، وارد فاز ایدئولوژیک و فرهنگی میشود و ابعاد جدیدی پیدا میکند و این مطلبی است که نه تنها توماس فریدمن در مقاله 4 نوامبر خود در نیویورک تایمز بلکه آقایان هانتینگتون، گیدنز و سورمان نیز بر آن تأکید داشتند.
ب- در تحقیقات جدید متفکران امریکا، صحبت از پایان سرمایهداری عقلایی است و جورج سوروس سرمایهدار، حمله به عراق و رسوایی ابوغریب را لکه ننگی بر پیشانی سرمایهداری تلقی میکند. وی محافظهکاران جدید حاکم بر آمریکا را که از گزارههای مذهبی برای پیشبرد کارشان استفاده میکنند در دو مولفه خلاصه میکند: بنیادگرایی مذهبی و بنیادگرایی بازار. در انتخابات نوامبر، 48 میلیون نفر به رقیب انتخاباتی بوش رای دادند که عموما دانشجویان اساتید دانشگاه، تحصیل کردهها و فرهیختگان آن سامان بودند که هر کدام تأثیرگذاری زیادی در جامعه دارند. طبیعی است وقتی محافظهکاران برای تأیید کارشان به خدا و مذهب استناد میکنند، بیخدایی و دینگریزی گسترش یابد.
ج – در درون امریکا دو واکنش متفاوت نسبت به روند اخیر بنیادگرایی مسیحی مردم – که اوج آن در انتخابات 2 نوامبر 2004 بود – دیده میشود. واکنش اول از جانب توماس فریدمن بوده است که در مقاله دو ملت زیر سایه خدا بدین مضمون آورد: اگر نیروهای دموکرات، معنویت و مذهب را به جمهوریخواهان واگذار کنند، تا سالها روال به همین منوال است و نیروهای دموکرات از طریق انتخابات هرگز پیروز نخواهند شد.
گفتنی است تحلیل وی در فضایی است که مردم امریکا عمیقاً دیندارند و مایلاند رئیسجمهوری مذهبی داشته باشند. فریدمن معتقد است برای برون رفت از این وضعیت نیروهای دموکرات باید نسبت به مذهب و معنویت عنایت بیشتری داشته و نیروهای مذهبی را در جهت ترقی و پیشرفت سوق دهند و نه تفرقه در درون ملت و مخالفت با علم و آزادی. به نظر میرسد آقای فریدمن به لحاظ راهبردی به ضرورت یک حرکت درون دینی پی برده است و این راهبردی است که برای کشور خودمان و منطقه نیز قابل تأمل میباشد.
واکنش دوم نسبت به انتخابات نوامبر 2004، رویکردی است که بیخدایان دنبال میکنند؛ این رویکرد بیخدایی – بیدینی مطمئناً قطببندی درون مردم امریکا را جدیتر میکند و آن را به فاز فلسفی – جهانبینی سوق میدهد.
از آنجا که توهم بیخدایی از عناصر اصلی قوامدهنده جنگ سردی بود که 50 سال کشورهای دموکراتیک و وابستگان آنها را به دام خود انداخت، بنابراین واکنش افراطیهای مذهبی نیز در قبال آن جدیتر خواهد بود و قطببندی کاذب با خدا – بیخدا را دامن خواهد زد. در نتیجه فرهنگ و فلسفه جنگ سرد که 50 سال جهان را به خود مشغول کرد، به درون آمریکا راه پیدا خواهد نمود...
5- راه برونرفت، چه باید کرد؟
در ورای افراطیگری مذهبی و دینگریزی، راه سومی هم وجود دارد. طبیعی است که بشریت از عملکرد امریکا و انگلیس در طراحی و دامن زدن به قطببندی کاذب جنگ سرد و ایدئولوژیک کردن جهان براساس با خدا – بی خدا به نام دموکراسی بیزار است. طبیعی است که ملت ایران از عملکرد امریکا و انگلیس در کودتای 28 مرداد 1322 علیه دموکراسی ایران و رهبر ملی آن دکتر مصدق، حمایت از سرکوب قیام مردمی 15 خرداد 1342 و به طور کلی استعمار و استثمار ایرانیان و منابع آنها ناراحت باشد و همچنین این که مردم عراق از سرنگونی و عبدالکریم قاسم به مردم شیلی از کودتا علیه آلنده، مردم اندونزی از سرنگونی آربنز، جنایات در ویتنام، فلسطین و... متنفر باشند. با این وصف طبیعی است که بشریت از قطببندی درون امریکا خوشحال باشد.
اما استراتژی فرزندان اسلام، گاندی و مصدق، واکنش نفرتآمیز و کینهتوزانه نبوده و نیست. گرچه انتقام و قصاص، حق طبیعی یک فرد یا ملت است، ولی نباید به دام کینهتوزی افتاد. هماکنون جنگ سرد و عوارض آن به درون جامعه امریکا راه مییابد و از آنجا که بیخدایان امریکا از سنگر قانون اساسی حرف میزنند – و قانون اساسی ریشه عمیق، مقدس و تاریخی در جامعه امریکا دارد – بنابراین بیخدایان در یک چشمانداز، نیروی وسیعی خواهند شد و در نهایت این جنگ سرد به حذف تدریجی نیروهای دموکرات توسط دینداران افراطی میانجامد. افزون بر این که این دینداران به نام خدا و دین جنگ صلیبی راه میاندازند و علیرغم حقوق بشر، سازمان ملل و شورای امنیت، قصاص قبل از جنایت میکند و جنگ یکجانبه به راه میاندازند، سلاح اتمی تاکتیکی تکثیر نموده و زندان ابوغریب درست میکنند.
ما میگوییم نه جنگ سرد طراحی و راهبرد خوبی بود و نه بنیادگرایی جنگ سرد، نه قطببندی کاذب جهان، نه ایدئولوژیک کردن جهان براساس بیخدا و باخدا، نه ساماندهی مسلمانان سنتی توسط امریکا علیه شوروی در سازمان پیمان بغداد، سازمان پیمان مرکزی (سنتو)، افغانستان و... و نه خوب است که این جنگ سرد به درون امریکا منتقل شود، هر چند دست انتقام الهی فراتر از دستهای ماست. خداوند در قرآن به ما آموخته که کینه قومی نباید ما را از اجرای عدالت باز دارد... ولایجرمنکم شنئان قوم علیالا تعدلوا اعدلوا هو اقرب للتقوی...» (مائده: 8) ... و دشمنی با گروهی ]از مردم[ به بیعدالتی وادارتان نکند؛ عدالت ورزید که به تقوا نزدیکتر است... قرآن برای برون رفت از جنگ سرد، راهکار خاص و شفافی دارد؛ میگوید همه انسانها خداجویند و اصولاً بیخدایی وجود ندارد، بلکه هر فرد یا قومی معبود، بدیهی متعارف یا آکسیومی دارد و انبیا آمدهاند تا خداجویی فطری همه انسانها را تقویت کرده و تعالی دهند. بیخدایی وجود ندارد، بلکه خدا را میتوان در هر گزارهای دید؛ حتی در گزارههای انکار، شک، اثبات و تعریف. در آموزههای قرآن، ابلیس که پدر کافران، ملحدان، منافقان و مشرکان است، خالقیت، ربوبیت و حتی عزت خدا را قبول دارد و به آن سوگند یاد میکند.
طبیعی است که در جامعه آمریکا در برابر روند بنیادگرایی مسیحی که از خطمشی افراطی، غیرقانونی، غیرانسانی و ضد حقوق بشری بوش جداییناپذیر است، روند گریز از خدا و دین به وجود آید. البته طبیعی هم هست که مذهبیهای افراطی آمریکا، از بیخدایی متنفر باشند و جمعیت بیخدایان را هم با نیروهای دموکرات و مترقی با یک چوب برانند و در نتیجه طبیعی است که حداقل یک دو قطبی کاذب با ابعاد فلسفی – ایدئولوژیک به وجود آید. اما آیا تداوم این قطببندی کاذب و عمیق شدن آن و در نهایت فروپاشی آمریکا به نفع بشریت است؟ آمریکا اگر رو به زوال برود، دنیا نیز به دنبال آن به خون و آتش کشیده خواهد شد. چنانچه دیدیم فقدان انرژی در آمریکا، جنگ اول و دوم خلیج فارس را به دنبال داشت: به طوری که ژنرال در آمریکا، به طوری که ژنرال شوارتسکف – فرمانده آمریکا در جنگ اول خلیجفارس– گفت: "ما برای صد سال ثبات نفت ارزان دست به جنگ زدهایم و آقای سوروس – میلیاردر و اقتصاددان آمریکایی – و همچنین آقای وولفوویتز هدف از حمله به عراق را دستیابی به انرژی نفت اعلام کردند.
به نظر میرسد منافع بشریت در آن است که آمریکا در جایگاه طبیعی خود یعنی یک قدرت علمی – تکنولوژیک باقی بماند و از این جایگاه به خود و کشورهای دیگر – برای رفع موانع توسعه – کمک کند؛ نه این که نقش یک ابرقدرت سلطهجو و جنگافروز را بازی کند.
در ایران خودمان نیز، از یک سو پدیده دینداری افراطی و از سوی دیگر دینگریزی واکنشی دیده میشود و ما نیز از قطببندی کاذب جنگ سرد بینصیب نبودهایم. در 150 سال گذشته، مهمترین هزینه اجتماعی که جامعه ما پرداخته، هزینه حذف نیروها بوده است. عامل حذف نیروها نیز عمدتاً مرزبندیهای فکری – ایدئولوژیک نظیر الحاد، بیخدایی، ارتداد، نجس بودن، بیدینی و... بوده است. جنگ سرد نیز روند حذف نیروها را شتاب بخشید. ما اوج هماهنگی نیروها را در انقلاب عظیم بهمن 1357 داشتیم ولی بعد از آن با حذف گسترده نیروها بر سر مسائل فکری روبهرو شدیم. اگر بینش قرآنی در میان ما جریان داشت و حامل آن بودیم، مسلماً این حذفها رخ نمیداد. اگر مانند انبیا صفات خدا را تحقق میدادیم و خود را اسیر اثبات آفریدگار نمیکردیم و مسئله اساسی فلسفه را بود و نبود نمیگرفتیم و هستی محوری را اساس راهبرد خود قرار میدادیم – هستیای که گذری در نیستی نداشته باشد – گامهای بلندی در جهت وفاق ملی، منطقهای و جهانی برداشته بودیم.
واقعیت این است که دینداری در سطح جهان در حال رشد و گسترش است. به بیان گیدنز، هانتینگتون و دیگر صاحبنظران، این دینداران هر دو سیاسیتر شده و نقش بیشتری در حاکمیت سیاسی پیدا میکنند. حتی توماس فریدمن انتخابات نوامبر آمریکا را پایان سکولاریزم و نقطه عطفی در آمریکا میداند و از "آمریکای دیگر" و "قانون اساسی جدید" صحبت به میان میآورد. حتی مسئولان آمریکایی نیز اعلام کردهاند که نمیتوان به کمک لیبرال – دموکراسی و قانون اساسی آمریکا با تروریزم مبارزه کرد و به همین دلیل است که در موارد زیادی از قانون اساسی عدول شده است.
تأسف اینجاست که در شرایطی که در دنیا ویژگی جدیدی پدیدار گشته سکولاریزم را کمرنگ و بیرنگ نموده است، در ایران برخی از متفکران ما آن را یک پدیده نوین تلقی میکنند و بر همین مبنا میگویند: "کار دین را به دینداران و کارشناسان دین و کار سیاست را به سیاستمداران بسپاریم." یا تقسیم کاری را بدین صورت مطرح میکنند که "روحانیت با آموزشهای جاری متولی اسلامیت و روشنفکران متولی جمهوریت نظام باشند." مشاهده کردیم که تأیید چنین تقسیم کاری و مشروعیت بخشیدن به آن، حذف گسترده نیروها را دربرداشت که ناگزیر باید آن را پذیرفت، مگر آن که دیدگاه خود را تغییر دهیم. نواندیشی دینی در روند 150 سالهاش – از سیدجمال تا طالقانی – به طور مستمر با برداشتهای سنتی از توحید و دین برخورد نقادانه داشته تا بدانجا که حتی مرحوم امام به عنوان یک مرجع سنتی واژههایی را مطرح کردند که قابل تأمل است؛ مانند عقل و شرع غیرحسینی، اسلام آمریکایی، مغایرت کتابهای ارسطویی با روح قرآن، کافی نبودن اجتهاد مصطلح، اولویت دادن به احکام اجتماعی قرآن، میزان بودن رأی ملت، جایگاه قانونگرایی در اسلام، نقش عنصر زمان در متن دین و...
ضرورت جنبش نواندیشی دینی در این است که از یک سو با دینداری افراطی، بیترمز، نابردبار و مخالف علم و آزادی و عدالت برخورد نقادانه و تعالیبخش کرده و از سوی دیگر در برابر واکنش دینگریزی افراطی مقاومت میکند و در نتیجه راه را برای وفاق ملی، منطقهای و جهانی هموار میسازد.