هشت سال پیشتر در نشریه کیهان در حالی که موسی غنینژاد، علیرضا علوی تبار، مراد فرهادپور و عزتالله سحابی بر سر میز مباحثه در میزگردی درباره «دین و جامعه مدنی» نشسته بودند، اعتقادهای لیبرالی غنینژاد کمی تا حدودی اختلافبرانگیز شد. بحث بر سر جامعه دینی بود که غنینژاد گفت: «جامعه دینی جامعه صلحآمیز است.» و علیرضا علویتبار نیز که به خوبی منظور او را فهمیده بود، گفت:« جامعه دینی جامعه دینباور است. یعنی جامعهای که در آن مرجع قدسی وجود داشته باشد. ببینید در لیبرالیسم مرجع مقدسی وجود ندارد که ما رفتارهایمان را به آن عرضه کنیم، بلکه میتوانیم براساس مصلحتاندیشی جمعی، یک خطمشی را برای جامعه پیش بگیریم، اما در جامعه دینی، مرجع مقدسی به نام دین وجود دارد. آنچه آقای غنینژاد میفرمایند این است که تمام جوامع غربی از جمله جوامع لیبرال ـ دموکرات غرب، دینیاند...» اما معتقد بود که نمیتوان چنین با تسامح و کلی از جامعه دینی سخن گفت. غنینژاد اما میگفت که از نظر مدرنیته خود به نوعی دنیوی شده احکام دینی است و از همین روی پیروی از قانون در واقع نوعی عمل به امر قدسی است و بنابراین جامعه مبتنی بر حکومت قانون و صلحآمیز جامعهای دینی است.
میزگرد اما پایان زمان مقتضی را پشتسر گذاشته بود و بنابراین بحث و مناقشه بر سر موضوع محل اختلاف به وقتی دیگر موکول شد. مراد فرهادپور و موسی غنینژاد در آن میزگرد اگرچه تقابلی جدی را تجربه نکردند اما یک سال و نیم بعد بخت با آنان یار شده بود تا مواجههای با یکدیگر را تجربه کنند. هفتهنامه راهنو با همکاری اکبر گنجی و علیرضا علویتبار منتشر شده بود و در همان شماره اول مراد فرهادپور مقالهای از راسل جاکوبی را با عنوان «اسطوره تکثر فرهنگی» ترجمه کرده بود. او همچنین خود یادداشت مفصلی نیز درباره این مقاله نوشته بود که در شماره دوم از همین هفتهنامه منتشر شد. راسل جاکوبی و البته مراد فرهادپور معتقد بودند که تکثر فرهنگی موجود در غرب، تکثری به معنای حقیقی کلمه را در بر نمیگیرد و از یگانه فرهنگ مسلط، یعنی مصرفگرایی مستقل نیست. فرهادپور از یک سو میگفت که درخواست تسلط بر طبیعت و ساختن برجهای بلند و بلندتر، بیشتر گویای حرکت به سمت توحش است تا تکثر فرهنگی» و از سوی دیگر معتقد بود که لیبرالیسم اقتصادی و مصرفگرایی، سنتهای زندگی مردم را نیز با بحران مواجه کرده است و بنابراین «حفظ سنتهای اصیل مردمی مستلزم تحدید منطق بازار و بروکراسی است.» اما موسی غنینژاد با خواندن مقاله مراد فرهادپور دست به قلم برد تا در مقام یک لیبرال ایرانی پاسخی به این سخنان بنویسد. اینچنین بود که یک هفته بعدتر «راه نو» با مقالهای همراه بود از موسی غنینژاد در نقد مقاله مراد فرهادپور. غنینژاد معتقد بود که آزادیهای فردی و دموکراسی از نظام بازار تفکیکناپذیر است و علاوه بر این «تفکیک منطق بازار دموکراسی و آزادی، اسطور ساخته و پرداخته روشنفکران اقتصاد ستیز است، روشنفکرانی که عادت کردهاند بدون تامل در مفاهیم علم اقتصاد، خطابههای پرشوری در ذم موهوماتی چون «سرمایهداری پسین» و «نظام اقتصادی جهان» سردهند. غنینژاد همچنین در پاسخ به فرهادپور گفته بودکه انسان کاملاً غیر مصرفگرا، انسان غارنشین است و از او پرسیده بود: «آیا تحول این انسان به موجود متمدن و مصرفگرا یک توطئه ایدئولوژی لیبرالی است؟ او همچنین در برابر دفاع فرهادپور از « تکثر فرهنگی به معنای حقیقی آن»، مدعی بود که نسبیگرای فرهنگی حد و مرزی دارد که با فرا رفتن از آن دیگر امکانناپذیر میشود. پایان مقاله غنینژاد چنین رقم خورده بود: «چرا و چگونه پستمدرنهای امروزی و روشنفکران ضد سرمایهداری و طرفداران ایجاد انسان تراز نوین دیروزی که میخواستند همه سنتهای ارتجاعی را همانند لوح سفیدی از صحنه روزگار محو کنند و جامعه انسانی از نو بسازند، یکباره دغدغه سنت پیدا کردهاند.» روشنفکر لیبرال بدینترتیب جوابیه خود را با طنز و کنایهای پایان برده بود که خود کافی بود برای اینکه فرهادپور نیز در مقام جوابیهنویسی درآید و مقالهای بنویسد در نفی سخنان غنینژاد. فرهادپور معتقد بود که اگر در غرب لیبرالیسم از فرط پیشرفتگی، زوال یافته و معنای خود را از دست داده است (نظیر میوهای بیش از حد رسیده و له شده)، در کشورها بیمعنایی لیبرالیسم از عقبماندگی آن ناشی میشود و سپس در جواب اندرزها و کنایههای غنینژاد میگفت: «میراث استبداد مستقل از خواست و نیت و عقاید افراد به منزله نیرویی تاریخی و اجتماعی عمل میکند. بدینسان است که طبقهبندی دلبخواهی دیگران تحت این یا آن گرایش فکری به برچسب زدن بدل میشود و برچسب زدن به اتهام و اتهام به تهدید. پند و اندرز به سبک خواجه نظامالملک نیز هیچگاه خالی از ارعاب نیست: اندرزهایی مبنی بر آنکه آن دیگران بهتر است روش خود را عوض کنند و به نفع خودشان است که اشتباهات گذشته را تکرار نکنند. مزهپرانی ژورنالیستی درباره «انسان تراز نوین» نیز خالی از هر گونه طنزی است، علیالخصوص طنز تاریخی. » فرهادپور بدین ترتیب تصریح داشت که القای این تصور که گویا هر نوع چپگرایی ضرورتاً متضمن توحش بدوی مارکسیسم ـ لنینیسم و استالینیسم روسی است، چیزی نیست مگر یکی دیگر از سلاحهای منسوخ زرادخانههای ایدئولوژیک دوران جنگ سرد. او سپس با کنایه خطاب به منتقدان خود نوشته بود که آنانی که خود را لیبرال و آزادیخواه میدانند باید با آگاهی و حساسیت بیشتری با میراث استبداد روبهرو شوند و به سادگی در برابرش سر خم نکنند. فرهادپور سپس برای پایان دادن جواب خود به نقد غنینژاد، تئودور آدورنو را نیز به وساطت کشانده و گفته بود: «بهقول آدورنو، دفاع از آرمانهای کلی و انتزاعی به خوبی میتواند با خبیثترین گرایشهای جامعه سازگار باشد.»
نقدهای فرهادپور بر لیبرالیسم در هر گوشه و کناری ادامه داشت، همچنان که غنینژاد نیز در هر سخن و گفتوگویی از تمایل خود به لیبرالیسم سخن میگفت. غنینژاد نه تنها بر فرهادپور تعریض و نقد مینوشت که چپهایی همچون همایون کاتوزیان را نیز به نقد میکشید وقتی آنها از «لیبرالیسم ایرانی» و «دموکراسی ایرانی» و مانند آن سخن میگفتند. مراد فرهادپور هم در مقالات و گفتوگوهای خود از منظر مصرفگرایی لیبرالیسم سخن میگفت و سخنان خود را نیز همیشه با طنز و کنایه همراه میکرد؛ همچنان که یکباره نیز در گفتوگویی با ماهنامه آفتاب، بحث ک به لیبرالیسم رسید، گفت: «لیبرالها همواره گفتهاند نعمتهای سیستم را بیشتر و بیشتر کنید تا به تعداد بیشتری [از افراد] برسد. ولی این ایده اگر از نظر تجربی هم به آنها نگاه کنید مسخره به نظر میآید. چرا که فقط کافی است تصور کنید اگر تمام چینی و هندیها بتوانند به اندازه نصف آمریکاییها کالا وانرژی مصرف بکنند، احتمالاً همه منابع کره زمین دو سه ماه بیشتر دوام نخواهد آورد.» فرهادپور اما اگر پیشتاز رد نقد لیبرالیسم بود از بد ماجرا دوستی غیر همسو با خود نیز داشت. یوسف اباذری و مراد فرهاپور اگرچه در سالهای گذشته به عنوان دو هماندیش و روشنفکر نزدیک به یکدیگر شناخته شدهاند اما اخیراً چالشهایی را بر سر چپاندیشی و راستاندیشی تجربه میکنند. یوسف اباذری چندی پیشتر بود که پس از بررسی وضعیت علم در دانشگاههای ایران و ضعفها و بحرانهای موجود در این عرصه تاکید کرد «اگر یک سوم حرفهای من [درباره وضعیت علم در ایران] درست باشد فقط یک راه باقی میماند و آن تحقق شعاری است که حدود هفت سال و نیم پیش در انتخابات ریاستجمهوری هر دو کاندیدای مهم ریاستجمهوری سردادند. شعار اصلی آقای ناطق کوچک شدن دولت بود و شعار اصلی آقای خاتمی گسترش جامعه مدنی. همانطور که قبلاً نوشتهام این دو شعار در واقع عین هماند، اگر دولت کوچک شود لاجرم جامعه مدنی گسترش خواهد یافت و اگر جامعه مدنی گسترش یابد لاجرم دولت کوچک خواهد شد.» این سخنان او اما با واکنشهایی از مراد فرهادپور در گوشه و کنار همراه بود که فرهادپور نه اعتقادی به نگاههای مبتنی بر اقتصاد آزاد داشت و نه اطمینانی به کارکرد مثبت آنها در جامعه مثل ایران. فرهادپور و اباذری گوشهای دیگر از تنازعات خود را نیز آنگاهی به نمایش گذاشتند که به دعوت حسین پایا در دفتر انتشارات طرح نو پشت یک میز نشسته بودند تا به بررسی حادثه 11 سپتامبر بپردازند، مباحثهای که نتیجه آن به صورت یک کتاب، از نیویورک تا کابل، منتشر شد. آنها در مواجهه با غرب و نظام تکنیکی و سرمایهداری جلوههایی متفاوت از برخورد با این نظام را نمایندگی کردند و مباحثه آنها گاهی به مناظره نیز شبیه میشد.
حادثه 11 سپتامبر اما اگر مراد فرهادپور و یوسف اباذری را به سخن گفتن واداشته بودند، در کناره بودند کسان دیگری نیز که به بحثهایی تئوریک در پی این اتفاق دامن میزدند و جالبتر از همه مباحثی بود که چپاندیشان ایرانی مطرح میکردند. سرمقالهنویس همشهری جمعه، روزنامه میانهرو، در یادداشتی بدون نام نویسنده و با ادبیاتی روشنفکرانه، حادثه 11 سپتامبر را علامت سئوالی در برابر ادامه لیبرالیسم دانسته بود. او در گزارشی که به رپرتاژهای رادیویی شباهت داشت تصویر شهر جنگزدهای را مخابره میکرد که ساکنان آن در حالت تخلیه شهر هستند، دولت کنترل خود را بر امور از دست داده و ایالات متحده در حال تجربه یک جنگ داخلی است. تیر نهایی بر پیکر لیبرالیسم اما نه در حادثه 11 سپتامبر بلکه آنجایی وارد شده بود که نویسنده مقاله، فوکویاما را روبهروی خود قرار داده و از او پرسیده بود که اکنون درباره پایان تاریخ چگونه میاندیشد. بدین ترتیب 11 سپتامبر پایانی بر ایده فوکویاما بود و پایان تاریخ نیز با حمله به برجهای دوقلو پایان یافته بود. این سرمقاله اما واکنشهایی را از سوی برخی لیبرالهای ایرانی در پی داشت. سعید لیلاز در گفتوگویی با اشاره با این مقاله گفت که ما در بیشتر این تحلیلها سعی میکنیم آروزهایمان را به جای واقعیت بنشانیم اما بدبختانه یا متاسفانه این اتفاق نمیافتد و آروزهای ما هیچ هنگام لزوماً مبتنی بر واقعیت نخواهد بود. صادق زیبا کلام نیز در نقد این سرمقاله متذکر شد که «حمله به مرکز تجارت جهانی آمریکا که سهل است اگر تمام بورس نیویورک و بورسهای فعال کشورهای غربی و حتی آمریکا هم با خاک یکسان شود و از بین برود به معنای پایان لیبرالیسم نخواهد بود.» او معتقد بود که لیبرالیسم یک فلسفه فکری و اندیشه است و با چنین حوادثی پایان نمییابد. او همچنین در برابر این ادعای سرمقالهنویس روزنامه همشهری جمعه مدعی شد که حمله به سازمان تجارت جهانی در نیویورک نشان داد در جاهایی مثل افغانستان و عربستان که لیبرالیسم نتوانسته رشد پیدا کند ما شاهد پیدایش حرکتهای رادیکال و ضد دموکراسی هستیم.
انتخابات ریاست جمهوری هشتاد، انتخاباتی که در آن خاتمی برای بار دوم بر صندلی یک نفره ریاستجمهوری نشست، حامل یک حلقه دیگر از زنجیره مناقشههای لیبرالیستی در ایران نیز بود. در این انتخابات محسن سازگارا با شعار دولت حداقلی و اقتصاد آزاد به میانه عرصه انتخابات آمده و تمایل خود به کاندیداتوری را اعلام کرده بود. او تاکید داشت که راست مدرن لیبرالیسم مسیری است که ما باید از آن گذر کنیم و در طرح این سخن اشاره داشت بر گفتوگوهایی که با محمد طبیبیان و موسی غنینژاد دو اقتصاددان راستاندیش ایرانی داشته و مشاورههایی که از آنها گرفته است. او در سخنرانیهای خود حاضران را به کتابی ارجاع میداد که آن را مانیفست خود میخواند و آن کتاب نیز نبود مگر کتابی به نوشته محمد طبیبیان و موسی غنینژاد: «آزادیخواهی نافرجام». کتابی که در مقدمه آن نیز این دو اقتصاددان تاکید داشتند که فکر نوشتن آن طی چند جلسه گفتوگو با محمد حسن سازگارا شکل گرفته و بحث اصلی نیز در آن گفتوگوها مغفول ماندن مفهوم نظام اقتصاد آزاد (بازار رقابتی) و اهمیت تعیین کننده آن برای توسعه اقتصادی و سیاسی در محافل روشنفکری و کارشناسی بوده است.
محسن سازگارا با رد صلاحیت از سوی شورای نگهبان روبهرو و کرسی ریاستجمهوری نیز برای چهار سال دیگر نصیب سیدمحمد خاتمی شد. از پیروزی گروههای دوم خردادی چندی نگذشته بود که سعید حجاریان، در حالی که سلامت نسبی خود را پس از ترور بازیافته بود، گفت: «حزبی مثل جبهه مشارکت یک سازمان لیبرال نست که فقط در زمان انتخابات به صحنه بیاید و ماشین رای جمعکنی خود را در خیابانها رها کند. جبهه مشارکت ماشین رای جمعکنی نیست که هر چهارسال یک بار از گاراژ برگردد.» این سخنان سعید حجاریان حداقل واکنش یک روزنامهنگار را در پی داشت. او در پاسخ به حجاریان پرسیده بودکه آیا لیبرالیسمی که پایه معرفتی آن آزادی و حقوق فردی است و جریان جهانی آن بر روی شانه غولهایی همچون جان لاک و کارل پوپر ایستاده است، جریانی قدرتطلب و غیرمردمی است و همچون کمباین هر چهارسال یکبار از گاراژ در میآید ولی جبهه مشارکت که بنا به گفته آقای حجاریان در انتخابات 70 و 80 دچار پوپولیسم و نگاه تودهای و ابزاری به مردم بوده است، ماشین رای جمعکنی نیست(؟). او سپس در ادامه نقد خود نوشته بودکه «اگر لیبرالها ماشین رای جمعکنی باشند، این تنها یک ادعای ذهنی است و غیرعینی به نظر میآید. آقای حجاریان خوب میداند که در سابقه چپها کمتر اثری از رای و نظر مردم دیده شده است و آنها به بهانه عدالت اجتماعی، آزادی و فردیت انسانی را به اتاق مرگ رهسپار کردهاند.» نقدنویس اما در ادامه یادداشت خود گفته بودکه «آقای حجاریان جامعهشناس هنوز لیبرالها را نشناخته است.» و سپس تصریح کرده بود که گوشهای از نوشتههای یک لیبرال ایرانی را برای حجاریان بازگو میکند که شاید حجاریان آنها را نخوانده باشد، چرا که در زمان نگارش آنها او بر تخت بیمارستان سینا در اغما خوابیده بود. فرد مورد اشاره یادداشتنویس، مرتضی مردیها نویسنده روزنامههای جامعه، توس، نشاط و عصر آزادگان بود که بیهیچ محابایی در میانه مقالات خود از عنوان لیبرالیسم استفاده میبرد و به خوبی یادداشتنویسی روزانه را با عقاید لیبرالیستی گره زده بود و یادداشت مورد اشاره او نیز حاوی چنین سخنان بود: «لیبرالهای عافیت دوست از این به بعد عافیتسوز میشوند . چون گل سرسبد خود را به دست جهالت و شقاوت متراکم در حال پرپر شدن میبینند و به رغم اینکه هنوز برای بازگشت حجاریان به آغوش مدافعان اصلاح هزار تیر دعا به سوی خدا روانه کردهاند اما همراه با امام آزادگان خطاب به او میگویند بعد از تو این دنیا در نظر من بیارزش است.» مردیها همچنین در آن مقاله نوشته بود که «لیبرالها یعنی عاقلان آزادیخواه، یعنی همان جمعیتهای میلیونی که صندوقهای رای را بر صندوقهای اسلحه و مهمات ترجیح دادند. «مرتضی مردیها» اما همچنان که گفته شد در دفاع از لیبرالیسم کمتر خاموشی گزیده است. او از این منظر بود که در هفتهنامه راه نو نیز مقالهای در نقد نگاههای چپهای مذهبی نوشت و از انگارههای مقالهای در نقد نگاههای چپ مذهبی نوشت و از انگارههای آنها انتقاد کرد، نقدی که البته خود با انتقاد محسن آرمین، عضو سازمان مجاهدین انقلاب روبهرو شد. مردیها در دفاع خود از لیبرالیسم، صورتی واقعگرا را نیز به نمایش گذاشته است و البته واکنشهای زیادی را نیز برانگیخته، چه آن زمان که تاکید کرده عملکرد سیاستمداران غربی را قابل دفاعتر و مثبت از عمل روشنفکران میداند و چه آنجایی که در نقد اعتقاد به امپریالیسم و استعمار سخن گفته است. او دموکراسی لیبرال را پایاترین نظام سیاسی و اقتصاد لیبرال را نیز لنگرگاه تاریخ میداند: «دموکراسی لیبرال، پایاترین نظام سیاسی است نه به این دلیل که بهترین نظام سیاسی است و نه حتی به این دلیل که محتاطانهترین و کمخطرترین نظام سیاسی است، بلکه به این دلیل که در برابر انسانها مانعی است تصعید شده مانعی که خشم آنان را کاهش میدهد و کمتر چیزی در مقابل آنان قرار میدهد که بتواند آن را مانع امیالشان بدانند و علیه آن اقدام کنند... ظاهراً اقتصاد لیبرال [هم] لنگرگاه تاریخ است.» مردیها اما اکثر مقالات و یادداشتهای خود را در سلسله روزنامههایی منتشر کرد که مسئولان آنها خط فکریشان را راست مدرن نامیده بودند. روزنامههای جامعه، توس و نشاط، شمسالواعظین، حمیدرضا جلاییپور و محسن سازگارا در ابتدای فعالیت مطبوعاتی خود تاکید کرده بودند که به جریانی در ایران میاندیشند که در حد فاصل نهضت آزادی و کارگزاران سازندگی قرار دارد و به آزادی سیاسی و اقتصادی معتقد است.
اما در کنار همه اینها، روشنفکر دینی معاصر، عبدالکریم سروش خود را در مقام موافق و مخالف صورتی از یک برخورد دوگانه با لیبرالیسم را در سالهای گذشته به نمایش گذاشته است. او هم موافق لیبرالیسم بوده است و هم مخالف، گاهی در این خانه بوده است و گاهی نیز بیرون. سروش با جدا کردن دینداری معرفتاندیش و مصلحتاندیش از یکدیگر تصریح میکند که: «شخص جستوجوگر حق دارد که ... واهمهی از کفر و ارتداد فقهی نداشته باشد که آنها همه احکام متعلق به جمع و ظاهرند و به حوزه فردی و باطن، اذن ورود ندارند. احکام دینداری محققانه فردی را از احکام دینداری مقلدانه جمعی باید فرق نهاد ... لذا لیبرالیسم چندان که با دین رسمی تحمیلی در جنگ است با دین تحقیقی غیر رسمی بر سر آشتی است.» او اما اگرچه تاکید دارد که یک دیندار در لباس تحقیق میتواند شانهای نیز به شانه لیبرالیسم بزند، خطوط قرمزی را هم گویی در نظر دارد که معتقد است ما در مقام یک دیندار در جستوجوی خود اگرچه میتوانیم در مسیری لیبرال حرکت کنیم اما «نه سئوالی را در این چارچوب مطرح میکنیم و نه هر پاسخ را میتوانیم توقع داشته باشیم». سروش با این حال معتقد بود که اگر دینداری مصلحتاندیش در ظل نظامات لیبرال لاغر و رنجور شود ولی دینداری محققانه در این نظام، دو چندان نیرو میگیرد. بحث به دینداری تجربتاندیش و عارفانه نیز که میرسید سروش معتقد بود که این دینداری در جامعه لیبرال، هم با مواهب و هم با مفاسدی روبهروست. مفاسد از نظر او تنعم و کامجویی بیش از حد در نظام سرمایهداری و تشویش افتادن در ارزشهای دینی بود و مواهب نیز از نظر او در این بود که اگر زیستن در ظل نظامات استبدادی، آدمی را آماده میکند تا خدایی خودکامه و سلطانمنش را تجربه کند، زیستن در نظامات آزاد، تجربه خدایی دیگر را ممکن میکند. سروش اما اگر در کلیت با لیبرالیسم مشکل داشت، این مشکل بدانجا برمیگشت که او معتقد بود، لیبرالیسم به مفهوم رهایی از مقدسات است و این اما با دینداری کنار نمیآید. این چنین بود که مجید محمدی در کتابی با عنوان «لیبرالیسم ایرانی» با اشاره به این سخن سروش نوشت: «لیبرالیسم از مقدسات در حوزه عمومی سیاست میگریزد اما مقدسات افراد در حوزه زندگی خصوصی آنان هیچ مشکلی برای لیبرالیسم ایجاد نمیکند. قول فوق [سخن سروش] نشاندهنده عدم توجه به تفکیک دو حوزه عمومی و خصوصی زندگی است. تفکیکی که روشنفکران مذهبی اقتدارگرا اصولاً نمیتوانند آن را بپذیرند چون با تربیت شریعتمداری سنتی خود آنان سازگاری ندارد که گناهان افراد را در حیطه زندگی خصوصی به خود آنان واگذارند.» سروش در سخنرانی «رازدانی و روشنفکری و دینداری» خود در نقد لیبرالیسم گفته بود که در تفکر دینی امتحان کردن همه چیز مجاز نیست و محمدی نیز در برابر معقتد بود: «در تفکر دینی نامقید بودن به شریعت، امتحان کردن همه چیز برای همگان و تشخیص خود آنان مجاز است». مجید محمدی بدینترتیب معتقد بود که سروش و دیگر روشنفکران دینی لیبرال نیستند اگرچه در به قدرت گرفتن جریان آزادیخواه در ایران یاری میرسانند. سروش اگر بخواهد میان سوسیال دموکراسی و لیبرال دموکراسی یکی را برگزیند انتخاب او لیبرال دموکراسی خواهد بود. اما همواره نقدهایی را هم بر این اندیشه داشته است و بدین ترتیب به رغم تصریح خود بر انتخاب لیبرال دموکراسی در برابر سوسیال دموکراسی نمیتوان او را به راحتی لیبرال خواند. همچنان که خود نیز البته گفته است: «جامعه دیندار با جامعه لیبرالی که در حالت ماقبل قبول دین است البته تفاوت جوهری دارد وظیفه حکومت در این دو جامعه متفاوت است. در جامعه دینی پارهای از امور را نمیتوان مورد بررسی قرار داد. آنها خواه فروع و خواه اصول، فوق بررسیاند و این در جامعه لیبرال نظیر و مانندی ندارد. تساوی حقوق در جامعه لیبرال و عدم تساوی حقوق مردم در جوامع دینی از تمایزهای اینها است و هلم جرا. به معنایی که آمد هیچ دینداری نمیتواند لیبرال باشد». سروش چندی پیشتر نیز در یک سخنرانی از لزوم فرو گذاشتن دموکراسی ما کسی مال به نفع دموکراسی مینیمال سخن گفته بود با این توضیح که دموکراسی ماکسیمال همان دموکراسی لیبرالیستی است. این سخنرانی سروش نیز البته انتقادهایی را از سوی برخی از روشنفکران همچون مرتضی مردیها و مجید محمدی در پی داشت. سروش بدینترتیب هم در لباس دفاع از لیبرالیسم و هم در جامه انتقاد از لیبرالیسم درآمده است. او منتقد مصرفگرایی غربی است و تاکید دارد که اقتصاد آزاد، انگیزهها و انگیختههای انسان را غیر دینی کرده است. و از دیگر سوی معتقد است که در ظل یک نظام لیبرال، مومنان به مواجهه با خدایی جبار عادت نخواهند کرد. سروش بر این عقیده است که اگر دینداران مقلد را به کناری بگذاریم، دینداران محقق تجربه خوبی را در یک نظام لیبرال خواهند داشت و با این حال تاکید دارد که یک جامعه لیبرال با یک جامعه دینی تفاوت دارد. سروش خود از این روی ترسیمی است از تنازع بر سر لیبرالیسم در ایران، تنازعی بر سر موافقت و مخالفت با این اندیشه.
داستان لیبرالیسم بدینترتیب همچنان ادامه داد در حالی که کرکره دکان لیبرالیسم اگرچه همچنان پایین است اما کمی هم بالاتر رفته است. فضای دو قطبی مقابله و مدافعه در برابر لیبرالیسم نیز اگر چه اکنون نسبت به گذشته کمرنگتر به نظر میرسد اما هستند هنوز روشنفکرانی که جهان را در پایان جنگ سرد دو قطبی میبینند. عدهای هر نقدی را بر لیبرالیسم به مفهوم حرکت در جهت جبهه کمونیسم تحلیل میکنند و عدهای دیگر نیز هر سخنی از لیبرالیسم را به مفهوم حمایت از تلاش دولت استعمارگر در جهت رویارویی با تودهها تفسیر میکنند.