حسین شاهاویسی
جهان و شرایط ایران پیش از مشروطه
برای روشنتر شدن موضوع به سالهای پیش از مشروطیت باز میگردیم تا با نگاهی گذرا به موقعیت اروپا در آن روزگار، از چگونگی آماده شدن زمینههای تغییرات و تحولات جهانی، به ویژه بروز رخدادهای چشمگیر اروپا، آگاه شویم، گویی درست در این محدودهی زمانی است که اروپا آرام آرام به دوران بلوغ خود میرسد: دانشمندان و فلاسفه نامداری گام به میدان علم و اجتماع میگذارند و اذهان به خوابرفتهی اروپاییان را آمادهی کار و تولید میکنند، بزرگانی چون لوتر به پا میخیزند و رمز و راز نزدیکی به خدا را در کار و تلاش فراگیر و یافت نایافتههای طبیعت اعلام میکند. دکارت خردگرا، ولتر ادیب، هگل فیلسوف، روسو جامعهشناس، کانت نقاد، نیچه ابرمرد، مارکس ماتریالیست و دهها بزرگ دیگر وارد این فضا میشوند تا هر چه بیشتر و در پیریزی تمدن غرب و خدمت به انسان و رهایی او از بند خویشتن و زر و زور زمانه، نقشآفرین شوند.
در چنین شرایط و بستر آمادهای، خردگرایی، دانش، کار و آفرینش به هم میآمیزند، تا ملت حاکمیت ملی، انسانیت، برابری و آزادی که به قول کامو تنها ارزش جاودانهی تاریخ است، معنادار شود. به موازات این سیر ِپیشرفت در اروپا، در این سوی دنیا، سرزمین ما دوران انحطاط دیگری را آغاز میکند: فرو رفته در منقولات و بیخبری، حاکمیت فقر، گرسنگی، قتل و غارت ملت.
این دوره را که مصادف است با سدهی نوزدهم میلادی، به دلیل ضعف و ناشایستگی حاکمان، عصر بیخبری مینامند. در دورهی حکومت سلسلهی قاجار تنها میتوان به عدهای انگشتشمار از دولتمردان اشاره کرد که اندیشهی تغییر، پیشرفت، توسعه و آزادی در سر و به راستی دغدغهی ایران و استقلال ایران در دل داشتند؛ بزرگانی چون عباس میرزا، قائم مقام، امیرکبیر و... دست به اقداماتی زدند که در بیداری ملی و آغاز خیزش مشروطهخواهی سهمی شایسته داشتند. ولی اینان نیز با موانع بزرگی که پیش روی داشتند، آن گونه که میخواستند جامعه دچار تحول نگردید؛ چرا که ملت در خواب گران فرو رفته بود.
استبداد سفلهپرور و حکومتهای ریاستی نفسها را گرفته و تسلط استعمار با یاری عوامل مزدور داخلی، تحمیل قراردادهای ننگین و خفتبار، جدایی بخشهایی از میهن، غرور ملی جریحهدار شده، زورگویی وابستگان دربار و پارهای از علمای زمیندار و عدهای از وابستگان سفارتخانههای خارجی، همه و همه، در راستای عقب نگهداشتن مردم و سلطهی بیگانگان بر ملت هم سو بودند.
افزون بر آن چه رفت، میتوان به عواملی چون فقر فرهنگی، اقتصادی و جهل حاکم بر اکثریت جامعه نسبت به خود و آن چه در پیرامونشان و در دنیای جدید میگذرد و از دیگر سوی ساختار اجتماعی عقب افتادهی حاکم، اجازهی هیچگونه تغییر اصلاحطلبانهای را نمی داد. حتی پیشوایان فکری مردم هم از دگرگونیهای جهان چندان با اطلاع نبودند و ناچار به همان شیوههای کهن در ادارهی امور میکوشیدند. به راستی دوران، دوران بیخبری بود. این چنین بود که اروپا رفت و ما ایستادیم. و آن گاه که از خواب قرون بیدار شدیم، دو دولت نیرومند یکی در شمال و دیگری جنوب ایران پیدا شدند. در این دوران در ایران مردان بزرگ یا سر به نیست میشوند و یا خانهنشین؛ و حاکمان سفلهپرور و کار به دستان ناشایست بر مسند امور نشستهاند؛ در نتیجه ایران ناتوان در میان این دو قدرت در دست توطئهی مزدوران داخلی گرفتار آمده است و دردناکترین بدبختی یک ملت این است که در میهن خود اسیر سربازان بیگانه شود.
البته آن جا که پای ایران و آزادی ملت به میان میآید، ایرانی از زن و مرد یکصدا به دفاع برمیخیزد. در چنین شرایطی بود که شیرزنان آزادیخواه تبریز هم، با وجود سایهی سیاه مرگ و گرسنگی، جان به لب ارتجاع خودکامه آورده بودند.
با این همه کشور ما ایران نمیتوانست از آن چه در سایر نقاط دنیا میگذرد، به کلی به دور بماند و تأثیری نیز نپذیرد. گروهی دانشجوی ایرانی جهت کسب دانش و تجربههای جدید رهسپار اروپا میشوند و پس از پایان تحصیلات، در بازگشت، هر یک اندوختهای از اندیشههای جدید را با خود به کشور میآورد و برای بازسازی میهن، تا حد امکان، به کار میبندد. انتشار روزنامهها در تهران و تبریز آغاز میشود. اعزام سفیران ایران به کشورهای مختلف و پذیرفتن سفیران کشورها نیز در فراهم کردن زمینههای اولیه برای افزایش آگاهیهای ملی نقشآفرین میشود. پس از اعزام دانشجویان، ناصرالدین شاه نیز هوس مسافرت به اروپا را میکند و از دیدنیهای آن دیار مرعوب و مبهوت میشود. ترجمهی آثار ادبی، علمی، سیاسی و اقتصادی از نویسندگان اروپایی به زبان فارسی در اروپا آغاز میشود. مدرسهی دارالفنون به دست توانای امیرکبیر، بزرگمرد تاریخ ایران تأسیس میشود.
به عوامل یاد شده میتوان آثار جنگهای ایران و روس را نیز افزود: به ویژه تحقیر ملی که در اکثر شکستها و انعقاد معاهدههای ننگین، به نوعی به بیداری ملی و کوشش برای یافتن راه رهایی، و درک اهمیت همبستگی و اتحاد و اتفاق ملی انجامیده بود. این موج بیداری آن چنان بود که در بزرگانی از علمای دین نه تنها تأثیر گذاشت ، که آنان را به همراهی در بنیانگذاری این خیزش تشویق کرد.
با تأسیس مدارس علوم جدید و تحول در سبک آموزشی و پایهگزاری و رواج اندیشههای آزادیخواهی و استعمارزدایی، این مدارس در جهت پیشرفت و توسعه، خدمات چشمگیری را ایفا کردند. در این جا باید از رویداد جنبش تحریم تنباکو به رهبری میرزای شیرازی نیز نام برد که در ایجاد نوعی مقاومت ملی و بیداری نقشی مهم داشته است. به هر روی آن چه جامعهی ایران با آن دست به گریبان بود، نیاز به تغییر و تحول را گوشزد میکرد.
دوران حکومت ناصرالدین شاه بالاخره با شلیک گلولهی میرزا رضا کرمانی به پایان رسید و مظفرالدین شاه به سلطنت نشست. همزمان با این جابهجایی، روند فروپاشی سامان دولت شتاب بیشتری میگیرد. در این برهه مسیو نوز بلژیکی به همراه هیأتی به تهران میآیند و ادارهی کل گمرکات ایران را عهدهدار میشود. امینالسطان با دادن کمکهای مالی، بعضی از روحانیون را با خود همراه میکند که از جملهی سرشناسترین آنها میتوان از سید عبدالله بهبهانی نام برد. او که با آمدن عینالدوله به جای امینالسطان، از دریافت مواجب محروم شده بود به مخالفان عینالدوله پیوسته بود. عینالدوله برای دادن وجههی مذهبی به رفتار خود، کار رسیدگی به امور دعاوی دولتی را– که امینالسلطان آن را به بهبهانی واگذار کرده بود – به شیخ فضلالله نوری، عالم دینی رقیب بهبهانی واگذار کرد.
از اواخر اسفند 1283 خورشیدی در اجتماعات و منابر و مساجد، بدگویی از نوز بلژیکی آغاز میشود؛ چرا که او لباس علمای دین را پوشیده و عکس یادگاری گرفته و اقدام به انعقاد پیمانها و تعرفههای گمرکی با دولت کرده بود. دخالت بیگانگان تا آنجا پیش میرود که گذشته از وزیر گمرکات، مسیو نوز وزیر پست و تلگراف و حتی به ریاست ادارهی گذرنامه نیز منصوب میشود، که این اقدام اعتراض مردم را برمیانگیزد. ولی شاه و عینالدوله به اعتراضها توجه نمیکنند و نوز و مأموران او مردم را به سخره میگیرند. سید عبدالله بهبهانی هم که از عینالدوله ضربه خورده بود، به دنبال اتحاد و دوستی با یکی از علمای بزرگ بود تا بتواند به نحوی به عینالدوله ضربهای وارد آورد. از این رو معتمدالاسلام رشتی را نزد علمای مشهور میفرستد تا نظر آنها را به همکاری و اتحاد جلب نماید. او ابتدا نزد سید محمد طباطبایی میرود تا با او پیمان همکاری ببندد. سید محمد طباطبایی که عالمی برجسته و صادق بود، دار پاسخ فرستادهی عبدالله بهبهانی میگوید: اگر غرض شخصی در کار نباشد، من همراه خواهم بود و از آنجا به منزل شیخ فضلالله نوری میرود ولی از آنجا بکلی مأیوس بازمیگردد. شیخ فضلالله به او میگوید تو را چه به این کارها؟ بر فرض اگر هم عینالدوله معترض آقای بهبهانی نشود، تو را معدوف خواهد کرد. معتمدالاسلام رشتی در دنباله مأموریتش به منزل میرزا ابوطالب زنجانی میرود و او قول بیطرفی میدهد. حاج سید عبدالنبی هم میگوید من خودم با آقای سیدعبدالله بهبهانی ملاقات میکنم.
پس از بازگشت معتمدالاسلام به نزد سید عبدالله بهبهانی و دادن گزارش ملاقاتهایش، سید عبدالله در پاسخ میگوید: تنها اگر آقای طباطبایی با من باشد، مرا کافی است؛ حال که شیخ فضلالله نوری این ایام با عینالدوله است.
به هر رو همدستی میان دو سید در روزهای نخستین سال 1284 بعدها در همکاری آنان با مشروطه خواهان مؤثر افتاد، محمد طباطبایی که آرزوی رهایی ایران از دست ستمگران و مستبدان را داشت، برداشتن عینالدوله را هدف اصلی خود نمی دانست بلکه میخواست دست ستمگران و بیگانگان از مال و ناموس مردم کوتاه کند.
شیوهی این دو سید در دستیابی به مشروطه، قانون و مجلس شورا، دوری جستن از خشونت و پیروی کردن از نوعی مقاومت مدنی بود.
نخستین کسانی که در ایران با مفهوم مشروطیت آشنا شدند، روشنفکران بودند و این از راه مسافرت آنها به اروپا و آشنایی آنان با شیوهی زیست اروپاییان ممکن شد. در ادامه، آنان به طرح این مفاهیم در روزنامههای فارسیزبان چاپ اروپا پرداختند تا ملت را از شیوههای جدید کشورداری آگاه سازند.
از حوادثی که در این دوران روی میدهد، یکی هم به چوب بستن حاج سید هاشم قندی بکی از بازرگانان قند و مردی سالخورده، به دست علاءالدوله حاکم تهران بود. عدهای که از این رفتار و اوضاع در بیرون مطلع میشوند، به جانبداری از بازرگانان بازارها را میبندند و مردم به مسجد شاه میآیند، تا به اعتراض بپردازند. این حرکت به اشارهی محمد طباطبایی و عبدالله بهبهانی بوده است. مردم در مسجد از شاه میخواهند علاءالدوله را به خاطر خشونتی که مرتکب شده است از سمت حکمرانی تهران عزل کند و همچنین از شاه میخواهند که مجلسی برای رسیدگی به دادخواهی مردم برپا دارند.
پس از آن به دنبال بیاحترامی به مسجد و علما عدهای از علما تصمیم به خروج از تهران به قصد پناهنده شدن به حضرت عبدالعظیم را میگیرند، با این توجیه که اگر بمانیم، بین طرفداران ما و طرفداران عینالدوله درگیری و زد و خورد خواهد شد و هدف و خواست ما از میان میرود، پس بهتر است به بیرون شهر برویم. سید جمال هم آن شب خود را در خانه ناظمالاسلام کرمانی پنهان میکند.
در روز چهارشنبه 22 آذر معترضان به آهنگ حضرت عبدالعظیم از تهران بیرون میروند. از جمله علمایی که از تهران خارج میشوند بهبهانی (با خانوادهی خود) طباطبایی (با خانوادهی خود)، حاج شیخ مرتضی صدرالعلما، سیدجمالالدین افجهای، شیخ محمدصادق کاشانی و شیخ محمدرضا قمی و... هستند.
در همین روزها امام جمعه داماد شاه میشود، چون موقرالسلطنه که به آزادیخواهان پیوسته بود و به مخالفت با شاه معروف شده بود، را به زور وامیدارند تا زنش را طلاق دهد. پس از آن، همسر موقرالسلطنه را وامیدارند تا به عقد امام جمعه درآیند. عاقد این ازدواج نیز حاج شیخ فضلالله بوده است. کار شگفت دیگر این که شیخ مهدی پسر حاج شیخ فضلالله از پدرش روگردانیده و با چند تن از دوستانش به بست نشستگان میپیوندد. روزبهروز بر شمار معترضان افزوده میشود. عینالدوله به فکر تفرقهافکنی میان علمای متحصن میافتد و برای سید محمدطباطبایی پیام میفرستد که اگر از بهبهانی جدا شوی و به شهر بازگردی، بیست هزار تومان به تو خواهم داد. ولی شادروان طباطبایی توجهی نمیکند و خواسته خود را اعلام میکند: ما میخواهیم با شاه مستقیم گفتوگو کنیم. البته معترضان در کنار دیگر خواستههایشان، برکناری عینالدوله را نیز میخواستند. از این رو عینالدوله میخواست در تمام دیدارها میان علما و شاه حضور داشته باشد؛ در غیر این صورت مانع این گونه ملاقاتها میشد. به این خاطر سیدمحمد طباطبایی در نامهای که به وسیلهی سفیر عثمانی به دست شاه میرساند، درخواستهای اولیهی خود را که به مرور بیشتر میشود، مینویسد.
سفیر عثمانی این نوشته را برای مشیرالدوله، وزیر امور خارجه میفرستد، مشیرالدوله نامه را به نزد شاه میبرد. در پاسخ، شاه به سفیر عثمانی موافقت خود را اعلام میدارد که کلیهی خواستهای آقایان پذیرفته شده است، به تهران بازگردند و به عینالدوله دستور بازگرداندن ایشان را میدهد و او هم اطاعت میکند. در این زمان مردم شادی خود را با دادن شعارهای زندهبار اسلام و زندهباد ملت ایران نشان میدهند.
تحصن در سفارتخانهها
برای روشن شدن دلیل تحصن معترضان، طرح دو نکته بسیار ضروری است:
یکم: گروهی که برای تأسیس عدالتخانه قیام کردند، زمانی هم که در مجسد جامع تهران گرد آمدند و به راستی میباید از تجاوز ستمگران محفوظ میبودند، مورد هجوم و محاصره واقع شدند. از اینرو به ناچار عدهای راه قم پیش گرفتند و در آنجا متحصن شدند؛ چرا که حتی در خانهی خود آزادانه توانایی حقگویی را نداشتند. عدهای به سفارت انگلستان رفته و در آنجا متحصن شدند. کسانی که امروز در دامان امن هستند و مقام از خودگذشتگی آنها بر همگان مجهول است، خرده میگیرند که، چرا آزادی خواهان (که غالب رهبران آنها در آن زمان از علمای مترقی بودند) به کلی با خونریزی و جنگ مخالف بودند و باور داشتند هدفی را که در پیش گرفته بودند، از راه تحصن و اعتراض بدور از خشونت به دست خواهند آورد؛ و در ادامه، به تحصن به سفارتخانههای خارجی متوسل شدند؟ دلیل تحصن آنها و این که مردم تهران سفارت انگلستان را به سفارت عثمانی (کشور اسلامی) ترجیح دادند این بود که برای ملیون، پاسداری از حدود و حریم میهن زیربنای فکری است و در آن روز کشور عثمانی با قشون به مرزهای ایران تجاوز کرده بود و ملیون ایران از رفتار آن دولت خشمگین بودند و نمیخواتسند به نمایندگان دولتی که کشورشان را مورد هجوم قرار داده، پناهنده شوند. سفارت روسیه هم نمایندهی مستبدترین کشورهای جهان بود و با نهضت ملیون ایران بکلی مخالف بود. این بود که مردم به سفارت انگلستان که حکومتی مشروطه داشت، پناهنده شدند.
نکتهی دوم: پارهای از مردمان فرومایه که در روحشان ذرهای وطنپرستی و فداکاری راه نیافته است و شیوهی زندگانیشان بندگی و اطاعت از مقامات صاحب قدرت بوده است و هم چون خفاش منکر وجود آفتاب هستند، تصور نمیکنند که کشور ما هم چون سایر کشورهای پیشرفته دنیا دارای مردان فداکاری بوده است که برای نجات میهن و ملت، نهضت مشروطهخواهی را برپا داشته باشند و به بهای از دست دادن جان و مال خود، رهایی ملت ایران از بندگی و عبودیت را هدف خود کرده در آن زمان دولت روسیه در ایران قدرت بسیاری پیدا کرده بود و بیشتر رجال دولت، طوق خدمتگزاری پترزبورگ را بر گردن باشند. اینها با بیشرمی میگویند، انگلیسیها برای منافع خودشان نظام ایران را مشروطه کردند.
نهاده بودند و دولت انگلستان از نفوذ روزافزون روسها بیمناک بود. این چنین بود که چون خیزش مشروطهخواهان در ایران آغاز شد و ستارهی آزادی در افق ایران درخشیدن گرفت، دولت انگلستان هم از آغاز نهضت مشروطیت اظهار رضامندی کرد و خود را متمایل به مشروطیت نشان داد، اما آنگاه که دریافت، مشروطه خواهان طوق وابستگی هیچ شخص و هیچ کشوری را به گردن نخواهند انداخت، به پشتیبانی و کمک روسها و عاملان استبداد داخلی مجلس را به توپ بستند تا مشروطه را از میان بردارند.
در سرزمینی که بخش بزرگی از تاریخ آن به شیوهی استبدادی گذشته است، بسیارند کسانی که روحشان از سموم استبداد بیمار و ناتوان شده است و در نتیجه اعتماد به نفس از میانشان رخت بربسته و روانشان حال تسلیم و رضا در مقابل هر گونه بیدادگری به خود گرفته است. به گونهای که هر گاه سخن از اصلاحات و تحولات میشود، ولو این که آن اصلاحات مربوط به امور شخصی و کارهای فردی آنها باشد، میگویند ما چکارهایم و برای اصلاح امور چه میتوانیم بکنیم؟ صاحب مملکت خودش کارها را اصلاح میکند. اینان نمی توانند تصور کنند که صاحب مملکت خود آنها هستند و هر تحول و اصلاحی را که لازم باشد، خود باید آن را به وجود بیاورند.
پس از طلوع مشروطیت، این بیماری مهلک به گونهی خطرناکتری در میان گروه سیاستمداران شایع شد. بدین صورت که قدرت و سیاست دولتهای مقتدر و دارای نفوذ، به ویژه دولتهای همسایه، جای قدرت رییس مملکت را گرفت و این اندیشه آن چنان در میان بعضی مردم سست عنصر نیرو گرفت که نه تنها سرنوشت ملک و ملت را بسته به ارادهی دولتهای خارجی میپنداشتند، بلکه اصلاح امور جزئی و شخصی خود را بسته به تمایلات و مخالفتهای مقامات خارجی میدانستند.
پس از این که سران مشروطیت با جمعی تهران را ترک کردند و راه مهاجرت را پیش گرفتند، برای چند روز یک سکوت مرگبار بر تهران حکمفرما بود. دولت از کامیابی خود شادمان بود، غافل از این که در زیر این پردهی سکوت و آرامش، آتشفشانی نهفته است، اما پیشوایان نهضت، مقاومت منفی را گامی برای رسیدن به هدف میدانستند و بر این باور بودند که دستگاه دولت، خواهی نخواهی، در برابر مقاصد آنها تمکین خواهد کرد. تحصن در سفارت انگلستان با توجه به این دیدگاه روی داد.
در همان روزهایی که مردم در مسجد جمعه در محاصره بودند، بهبهانی نامهای به کاردار سفارت انگلستان نوشت و از او تقاضا کرد که در عمل با محاصرهشدگان در مسجد، مساعدت کند. کاردار پاسخ داد سفارت انگلستان نمیتواند به کسانی که مخالف حکومت شاه هستند، کمک نماید. سیدعبدالله بهبهانی در نامهای دیگر به سفارت چنین مینویسد چون نمیخواهیم خونریزی شود، مصمم هستیم از تهران بیرون برویم؛ ولی از آن جناب تقاضا دارم که در رفع ظلم به ملت ایران کمک کنید.
سه روز بعد دو نماینده از طرف مشروطهخواهان به سفارت انگلستان میروند تا اجازهی بست نشستن مبارزان را بگیرند. کاردار سفارت انگلستان میگوید، اگر مردم به سفارت وارد شوند،آنها را با قوهی زور بیرون خواهیم کرد. ولی با وجود مخالفتهای کاردار، پنجاه نفر از طلاب یکباره وارد سفارت میشوند و در آن جا تحصن اختیار میکنند. سپس دسته دسته از تمام گروههای اجتماعی به سفارت میروند و پناهنده میشوند، به طوری که ظرف ده روز عده آنها به چهار هزار نفر میرسد. تاریخنویسان، شمار متحصنان در سفارت را در حدود بیستهزار نفر نوشتهاند.
مخارج پناهندگان سفارت از طرف بازرگانان مشروطهخواه و مردم آزادیخواه پرداخت میشود؛ به طوری که در تاریخ بیداری ایرانیان تحت عنوان کمک یک زن شجاع ناشناس به متحصنان میخوانیم یک نفر زن ناشناس آمد درب سفارتخانه و حاج محمدتقی را خواست و یک دسته اسکناس داد و به او گفت این پول را خرج متحصنین کن. خاج محمدتقی پول را گرفت و هر چه کرد آن زن را بشناسد، آن زن خود را معرف نکرد و رسیدی هم نگرفت.(12)
سروی در تاریخ مشروطیت مینویسد که پناهندگان در روزهای نخستین خواستار عدالتخانه و مراجعت مهاجرین به تهران بودن ولی پس از آن که جمعیت آنها زیاد شد، تقاضای مشروطه کردند. در نهایت، پس از مذاکراتی که بین متحصنین سفارت و دربار شاه رد و بدل شد، موارد زیر برای تصویب از طرف مشروطهخواهان تنظیم و تقدیم شاه میشود:
1- بازگشت علما و مهاجرت به تهران
2- عزل عینالدوله
3- افتتاح مجلس شورای ملی
4- قصاص قاتلین شهدای وطن
5- تبعیدشدگان به تهران بازگردند
پس از این درخواست نخستین دستخط مظفرالدین شاه در مورد پذیرفتن عدالتخانه به زیر صادر میشود.
یک نکته را نباید از نظر دور داشت که مظفرالدین شاه با همهی بیخیالی و کم فکری از آیندهی ایران نگران بود و بیم آن را داشت که روسها با نفوذی که در دستگاه دولت پیدا کرده بودند و با ضعف و ناتوانی دولت و بیماری خودش و تمایل محمدعلی میرزا به روسها، خطری برای استقلال ایران پیش بیاید و در دورهی سلطنت او ایران منقرض شود و با امید به برقراری مشروطیت و اتحاد میان ملت و دولت و ورود ایران در جرگهی ملل آزاد تن به مشروطیت در داد و در مقابل ملیون تسلیم شد.
پس از رویت، دستخط مظفرالدین شاه، کاملاً آشکار بود که هنوز مطالبات مردم ایران شکل نگرفته است. هیأت حاکمه نیز نظر روشنی درباره ژرفای رویدادها نداشت. تنها یک چیز در دیدگاه مردم روشن بود، و آن این که به استبداد مطلق باید پایان داده شود و روز 22 دی ماه بستنشینان به شهر بازگشتند؛ ولی آرزوی مردم با نوشهی شاه برآورده نشده بود و مظفرالدین شاه دستخط بالا را برای تسکین افکار مردم صادر کرده بود، چرا که اعیان و درباریان و در رأس آنها عینالدوله نمیخواستند به مطالبات مردم تن در دهند. به دستور عینالدوله هر کس که سخن از آزادی و عدالت میراند، روانهی زندان میشد و اجتماعات مردم را که عموماً در مساجد انجام میگرفت، با نیروی مسلح و با کشتار و ضرب و جرح به هم میزدند. در تابستان 1285 تهران شاهد بسیاری از این درگیریها بود.
در این هنگام پس از آن که نهضت گسترش یافت، امپریالیسم انگلستان پرده از چهرهی خود انداخت و آشکارا با دستیاری روسها تصمیم به تقسیم ایران و به سرکوب نهضت مبادرت جست؛ ولی نهضت به دوران تکامل و پختگی خود رسیده بود.
در روز 6 مرداد عینالدوله برکنار شد و روز 13 مرداد 1285 فرمان مظفرالدین شاه که به فرمان مشروطه معروف است، صادر گردید و در این فرمان خطاب به صدر اعظم گفته میشود. چنان مصمم شدیم که مجلس شورای ملی از برگزیدگان شاهزادگان، علما، قاجاریه، اعیان و اشراف، ملاکین، تجار و اصناف به انتخاب طبقات مرقومه در دارالخلافه تهران تشکیل و تنظیم شود و...
این فرمان مشروطهخواهان را راضی نکرد؛ زیرا در آن نامی از ملت برده نشده و تنظیم اساسنامه با خود مجلس است. در نتیجه مردم فرمان شاه را از دیوار کنده و پاره کردند و شاه به ناچار دور روز بعد فرمان دیگری صادر کرد و در آن گفته شد: در تکمیل دستخط سابق خودمان... که امروز فرمانی صریحاً در تاسیس مجلس منتخبین ملت، فرموده بودیم...
همان روز بستنشینان از بست بیرون آمدند و بستنشینان قم نیز راهی تهران شدند. این فرمان در متن مبارزات آن روز مفهوم تاریخی داشت و دلیل آن این بود که نیروی تازهای در برابر استبداد قرون وسطایی قد علم کرده است و خواستار آزادی و حقوق ملت شده است.
به هر رو د 14 مهر 1285 مجلس شورای ملی ایران آغاز به کار کرد. با تصویب قانون اساسی، نخستین مرحلهی نهضت مشروطهخواهی به ثمر مینشیند، اما نکتهی مهم این بود که قانون اساسی به دهقانان ایران هیچ چیز نداده بود. به این ترتیب در تبریز به رهبری علی مسیو، حاجی علی دوافروش و رسول صدقیانی گروه کوچکی تشکیل شد که با سازمان اجتماعیون عامیون در ارتباط بودند. این گروه به ایجاد سازمان مجاهدین دست زد که رهبری آن را که 12 نفر بودند مرکز غیبی مینامیدند. این گروه به مرور مسلح شد و وقتی صاحبان قدرت در امضای نظامنامهی انتخابات تعلل ورزیدند، تبریز به یاری مشروطه برخاست. این نخستین انجمنی بود که برای دفاع از آزادی و مشروطه بنیادگزاری شد. پس از آن انجمنها در اکثر شهرها تأسیس شدند.
در روز 28 دی ماه 1285 محمدعلی شاه بر جای پدر نشست و نمایندگان مجلس را به مراسم تاجگذاری دعوت نکرد و به این ترتیب دشمنی خود را با مشروطه خواهان آشکار ساخت.
هنگامی که محمدعلی شاه که به ستمگری و استبدادخواهی شهرت داشت، دشمنی خود را با جنبش مشروطهخواهی آشکارتر ساخت،ستارخانه از نخستین کسانی بود که به صف مجاهدین پیوست. با استقرار حکومت محمدعلی شاه، کشتار مشروطهخواهان در باغشاه و به توپ بستن مجلس شورای ملی توسط لیاخوف فرماندهی قزاقان روسی، نخستین تمهید قهرآلوده شاه جدید در قلع و قمع مشروطهخواهان و خشکانیدن نهال پرامید مشروطیت بود که موج آزادیخواهی و کوشش برای مقابله با ستمگریها را در تبریز به خروش آورد.
از جانب شاه، شجاع نظام مرندی، رحیم خان و عینالدوله به تبریز فرستاده شدند تا سنگر استوار آزادیخواهی را از میان بردارند. از این زمان پایمردی و رشادت مجاهدان تبریز و ستارخان شکل تازهای به خود گرفت.
یکی از تلخترین روزهای تاریخ، ایران سوم تیر 1287 است؛ روزی که تهران در برابر استبداد شکست خورد و دیگر شهرهای ایران نیز پس از تهران، یکی پس از دیگری، به دست مستبدان افتاد. ولی از یک گوشهی کوچک ایران فریاد آزادیخواهی به گوش میرسید و آن محلهی امیرخیزی در تبریز بود که در آن محله ستارخان و یاران او سنگر گرفته بودند و هم پیمان و مصمم بودند در رویارویی با هزاران پیاده و سواره که از دولت پول میگرفتندف برای نجات آزادی پایداری کنند. این درست است که مشروطهخواهان دغدغهی آب ون نان نداشتند و دغدغهی آنان آزادی، استقلال و عدالت بود.
حمله به مشروطهخواهان تبریز همزمان با به توپ بسته شدن مجلس شورای ملی در تهران آغاز شد، ولی چه باک؟ ایرانیان پاک نهاد و با شرفی که هیچگاه طوق اسارت بیگانه و خفقان استبداد را نمیپذیرند، چون ستارخان و یار دیگرش باقرخان، رستاخیز خود را با وجود همهی مشکلات آغاز کرده بودند. در این هنگام با وجود همراهی علمای تراز نخست چون سید محمد طباطبایی و سید عبدالله بهبهانی با مشروطهخواهان، اتفاقی اندوهبار روی داد: عدهای از ملایان وابسته به دستگاه حکومت تحت عنوان انجمن اسلامیه، مردم را علیه مشروطه خواهان میشورانیدند و با انتساب مشروطهخواهان به بابیگری و ضد دین بودن، کوشش در آلوده ساختن نهضت داشتند. علیرغم تمام این کارشکنی ها و تلاشهای ضد انسانی محمدعلی شاه، سردار ملی ستارخان و باقر خان رهبری نهضت مشروطیت در تبریز را به دست گرفتند. دو مرد ساده و آزادهی عاشق مردم و میهن، پرچم رهبری مشروطیت در تبریز را به دست گرفتند و پیشگام آزادیخواهان تبریز شدند. یکی از این دو تا دیروز دشتگیری و دیگری بنایی میکرد. این هر دو بیسواد بودند ولی از میان مردم برخاسته بودند.
دو استعمار انگلستان و روسیه، چون برای شکست نهضت از راه نظامی موفق نشدند، تصمیم گرفتند به روشهای ناجوانمردانه بین سران نهضت نفاق ایجاد کنند. عامل این توطئه کنسول روسیه در تبریز بود. پاختیانوف با تنی چند از معتمدان شهر تبریز به دیدار باقرخان میروند و او را وادار به ترک مبارزه میکنند. با خارج شدن باقرخان از مبارزه، پرچم سفید به نشانهی تسلیم در مقابل قوای محمدعلی شاه بر سر مسجدهای تبریز برافراشته میشود. کنسول روس با ستارخان نیز تماس میگیرد، ولی از ستارخان چیزی جز ارادهای پولادین برای دستیابی به مشروطه و مبارزه در راه احقاق حق ملت نمیبیند.
افراشته شدن پرچمهای سفید در رروحیهی مردم تبریز تأثیری منفی گذارده بود. در روز 26 تیر 1287 ستارخان با تنی چند از مجاهدان غیور، بسیاری از پرچمها را به زیر کشیدند و شوری در مردم انداختند تا بدانجا که باقرخان نیز به صف مجاهدان پیوست و تلش دو جانبهی این دو قهرمان ملی، فصل امیدبخشی در دفتر خیزش آزادگان ایران زمین گشود. آوازهی پایمردیهای ستارخان چنان بود که مردم ایران به او لقب سردار ملی دادند. سرانجام تبریز با شکست عینالدوله در اختیار مشروطه خواهان قرار گرفت و مردم شهر از سردار خود تجلیل کردند.
آنگاه که کاروان قهرمانان ملی روانهی تهران شد، به هنگام ورود به کرج، خبرنگار روسی از سردار ملی میپرسد چرا به پایتخت میروید؟ او در پاسخ میگوید، ملت ایران هزاران تن از جوانان رشید و وطندوست خود را از دست داد تا توانست خانهای به نام دارالشورا برپا کند. این خانه کعبهی مردم وطن من است. هر ایرانی باید در عمر خود آن جا را زیارت کند. سالار و من اکنون به زیارت این مکان مقدس میرویم.
از دیگر چهرههای وطن پرست و آزادیخواهی که با درخشش کمسابقهای در تاریخ مشروطیت نقشآفرین شدند، شیخ محمد خیابانی است. او فرزند حاج عبدالحمید خامنهای بود و در سال 1297 ق در روستای خامنه از توابع تبریز زاده شد. آزادیخواهی و مبارزه به خاطر حق با سرشت خیابانی آمیخته بود، او سرانجام به صفوف مجاهدان وارد شد و در حزب اجتماعیون – عامیون عضویت یافت و به نمایندگی انجمن ایالتی آذربایجان برگزیده شد. پس از پیروزی مشروطه، نمایندهی مجلس شورای ملی شد. محمد خیابانی به هنگام اولتیماتوم دولت روس به ایران مبنی بر اخراج شوستر دلیرانه به مخالفت با دولت برخاست و قبول این اقدام روحیهی ضداستعماری و ضد استبدادی او را، هر چه بیشتر، به نمایش میگذارد. شیخ خیابانی بعدها در تبریز فرقهی دموکرات را به وجود آورد و ادارهی امور تبریز را در دست گرفت. سرانجام در شبیخون قوای دولتی به سرپرستی مخبرالسلطنهی هدایت محل تشکیلات شیخ در هم کوبیده شد. او که حاضر به قبول اماننامه نشد، به دست قزاقان در خانهی یکی از دوستان خود از پای درآمد.
حاصل کلام، رهبران مشروطهخواهی از علمای پرارج تا قهرمانان و آزادیخواهان بر این باور بودند که از دین باید به عنوان عاملی نیرومند در بسیج همگانی سود برد و رهبران دینی عملاً از پرچمداران جنبش ملی مشروطهخواهی بودهاند و مشروطه را آوردند تا استبداد نباشد.
توضیح: منابع در دفتر نشریه موجود است.