سکینه نعمتی
با رنسانس و حرکت جدید در علوم تجربی و فلسفی رفتهرفته، گرایش غالب فلاسفه غربی به سوی آمپرییسم متوجه شد و توانایی عقل برای اثبات احکام فلسفی گزارهها و باورهای دینی به ویژه براهین اثبات وجود خداوند متعال زیرسوال رفت و مرحله نوینی از شکاکیت در تفکر اروپا پدیدار گشت. تجربه گرایی که بالاک شروع و با هیوم اوج گرفت سوالهای جدیدی را مطرح نمود حتی عقلگرایانی نظیر کانت را از خواب بیدار کرد و به تردید درباره داوریها و احکام عقل در گزارههای فلسفی و باورهای دینی واداشت از آنجائیکه کانت عقل نظری را در اینگونه گزارهها و باورها ناتوان میدید به عقل عملی واراده اخلاقی استناد جست و براهینی بر اساس آن اقامه نمود(1)
در اواخر قرن نوزدهم، متکلم و فیلسوف آلمانی شالایر ماخر، به جای تمسک به عقل یا وحی و ایمان در کلام به شیوه دیگری که احتمالا بیسابقه هم نیست روی آورد به نظر او مبنای دیانت نه تعالیم و حیاتی و نه ایمان دینی است چنانکه برخی از متکلمان و فلاسفه بر این باورند و نه عقل، چنانکه در الهیات طبیعی(natural theology) و غیر آن مطرح است و نه اراده اخلاقی چنانکه کانت و پیروان او معتقدند بلکه مبنای دیانت، تجربه دینی (religious experience) یا به تعبیر دیگر انتباه دینی(religious awarness) است. اوهمانند نویسندگان و حکمای نهضت رمانتیک، برای این رای بود که خداوند را با دل آگاهی میتوان شناخت نه با استدلال غیرمستقیم.(2)
ویلیام جیمز(1842-1910) به این دیدگاه متمایل شد و او نیز چنین شیوهای را اتخاذ کرد بسیاری از فیلسوفان و متکلمان غربی را که از کارآیی عقل یا وحی در توجیه باورها و ایمان دینی ناامید بودند به نظر مزبور گرایش یافتند یکی از جریانهای موثر در پیدایش کلام لیبرال(liberal Theology) همین نهضت بود غالبا شلایر ماخر را معمار این مذهب و گرایش کلامی میدانند(3)
1-تجربه چیست؟ پیش از آنکه مراد خود را از تجربه دینی روشن سازیم باید واژه تجربه را توضیح دهیم. واژه تجربه(experience) از جمله واژههایی است که تغییرات عمدهای از جهت معنا در طول تاریخ درآن رخ داده است این واژه کنون به طور وسیعی در رشتههای گوناگون مانند علوم طبیعی، هرمونتیک و فلسفه دین به کار میرود معانی که برای تجربه میتوان برشمرد عبارتاند از:
1- از دوره باستان تا قرن هفدهم میلادی واژه تجربه بیشتر معنای کنشی داشت که به معنای آزمودن یا در معرض آزمایش قرار دادن است از نظر انسان دوره باستان زندگی مجموعهای از افعال و کنشهاست برای این انسان تجربه زندگی به معنای آزمودن افعال خاصی بود اگر او با دیده معنوی به حیات و زندگی تجلی و فعل امر مافوق طبیعی است چه در اسناد تجربه به خود و چه به امری متعالی مراد آن فعل و کنش بود. 2- از قرن هفدهم میلادی به بعد تحول خاصی در معنای این واژه صورت گرفت و در حقیقت این تحول خاصی در معنای این واژه صورت گرفت و درحقیقت این تحول خاص سرلوحه اصلاحاتی نظیر تجربه دینی، تجربه عرفانی و نظایر آنها بود در دوره مدرن تجربه معنای کنشپذیری و انفعالی بیشتری به خود گرفت. تجارب به این معنا در مقال اعمال و کنشها قرار میگیرد.
تجارب به چیزهایی گفته میشود که برای ما رخ میدهند نه چیزهایی که انجام میدهیم. این نوع تجربه دارای ویژگیهای مخصوص به خوداست نظیر اینکه دریافتی زنده است، میتوان با کسی دیگر که همان تجربه را داشته است احساس همدردی نمایید، و این دریافت زنده تجربه ازمفاهیم و استدلالهای عقلی بدست نمیاید، و این نوع تجربه غیرقابل انتقال است و همچنین شخصی و خصوصی است.(4)
2- تجربه دینی چیست؟ برای این اصطلاح سه نوع تعریف ارائه شده است که ما به آن اشاره میکنیم: الف- گاهی تجربه دینی به گونهای تعریف میشود که تنها سنت دینی خاصی را در برمیگیرد به عنوان نمونه گفته میشود که تجربه دینی تجربه خدا است شکی نیست که تجربه خدا، تجربه دینی است ولی این نوع تجربه با قید مفهوم خدا به سنت دین اسلام اختصاص یافته است و تجربه دیگر ادیان را شامل نمیشود و از سوی دیگر حتی در سنت اسلامی هم این نوع تجربه تمام تجارب دینی را در برنمیگیرد اگر مسلمانی یکی از ائمه اطهار علیهمالسلام را در خواب بیند این خواب تجربهای دینی به حساب میآید اما تجربه خدا نیست.
ب: تعریف دیگری نیز از تجربه دینی مطرح میشود که نسبت به تعریف نخست وسیعتر است. گاهی گفته میشود که تجربه دینی، تجربه امر متعالی است این تعریف اگر چه نسبت به تعریف نخست وسیعتر است ولی باز هم، همه تجارب دینی را شامل نمیشود نظیر تجربه عارف که در برخی ادیان تجربه اتحاد با طبیعت است. چنین تجاربی قطعا از این تعاریف خارج میشوند. ج: در تعریف سوم ملاک دینی بودن تجربه را باید در توصیف فاعل تجربه در مورد تجربهای جست در این تعریف تجربه دینی، تجربهای است که فاعل تجربه در توصیف پدیدار شناختی آن ازحدود و واژههای دینی استفاده کند.
ممکن است شخصی تجربهاش را به صورت پدیدار شناختی برای دیگری توصیف نکند و در توصیف او عناصر دینی وجود نداشته باشد اما مخاطب توصیف بگوید که این تجربه امر غیبی و الهی است ولی مادام که خود فاعل تجربه در توصیف پدیدار شناختی آن از واژههای دینی استفاده ننماید نمیتوان چنین تجربهای را دینی برشمرد.(5) پس به نظر میآید ملاک قطعی و نهایی که میتوان برای تجربه دینی ارائه نمود این است که خود فاعل تجربه در توصیف پدیدار شناختی آن از حدود واژههای دینی استفاده کند.
ولی به طور کلی تجربه دینی، به تجربه امری خارقالعاده و شگفتآور اطلاق میشود چنین اطلاقی بسیار رایج است یعنی هر کسی که حالت بهتزدگی و تعجب را آزموده باشد چنین حالتی را تجربه دینی مینامند و به عبارت دیگر تجربه دینی را میتوان به این صورت تعریف کرد که مشاهده یا مواجهه انسان با امور ماورای طبیعی یا مشارکت در آن، بنابراین اگر متعلق مشاهده و مشارکت و دریافت امور حسی باشد تجربه حسی است ولی اگر این تعلق به وجهی به خداوند ارتباط یابد یا خود خدا باشد تجربه دینی است به تعبیری میتوان گفت که در تجربه دینی خدا خود را به طریقی بر شخص تجربهگر متجلی میسازد و از همین روست که نظریات متفاوتی در باب سرشت تجارب دینی ایجاد شده است به طور کلی در نظریاتی که در باب سرشت تجارب دینی مطرح است عبارت اینکه : الف- تجربه دینی نوعی احساس است. ب: تجربه دینی نوعی تجربه حسی است چرا که از بسیار جهات شبیه به آنست ج: و اینکه تجربه دینی به عنوان تبیین فوق طبیعی تجربه(6)
3- برهان تجربه دینی: سی.دی براد(1787-1971) در مقالهای تحت عنوان برهان تجربه دینی حدی را مشخص کرد که درآن میتوانیم از تجربه دینی وجود خدا را اثبات نماییم. براد استدلال خود را چنین مطرح میسازد:الف: میان عارفان اتفاقنظر وجود دارد که ماهیت معنوی واقعیت(یعنی خدا) وجود دارد. ب: هنگامی که چنین اجماعی میان عارفان و مشاهدهکنندگان وجود داشته باشد این نتیجه معقول است که تجربیات آنان اعتبار دارد مگر اینکه دلیل خلاف آن وجود داشته باشد. ج: هیچ دلیل معتبر و ایجابی بر این عقیده وجود ندارد که تجربههای عرفانی وهمی و خیالی است پس این اعتباردرست است که تجربههای عرفانی معقول و معتبرند.(7)
انتقاد به تجربه دینی: در باب اینکه آیا تجربه دینی میتواند امور ماورای طبیعت و متافیزیکی مثل خدا را اثبات نمیاد اختلافنظرهای فراوانی وجود دارد برخی بر این عقیده هستند که برهان تجربه دینی قادر نیست که اموری متعالی مانندخدا را اثبات نماید و برای این سخن خود دلایلی اقامه نمودهاند و الیس ماستون(1965م) بیان میدارد که ادراک وتجربههای حسی و عادی و شرط مهم دارد که عبارتند از اثبات و تاییدپذیری و همگانی بودن(که معیارهای حقانیت هستند ولی در تجربههای دینی این دو شرط موجود نمیباشد؛ بنابراین گواهی شخص تجربهگر دینی نمیتواند حقانیت ادعای او را که وجود خداست اثبات نماید مگر اینکه دلیل مستقلی بر وجودخدا داشته باشیم. ماتسون بر این عقیده است که حتی اگر عارفان سلیمالعقل هم باشد تجربه آنان هیچ اعتباری ندارد.
جوابی که میتوان به انتقاد ماتسون داد را میتوان در دو قسم مطرح نمود. اولا: همانطور که ذکر گردید در باب سرشت وحی سه نوع نظریه وجود داشت که آنها دارای تمایزاتی با هم بودند و اشتباه ماتسون این است که میان تجربه عرفانی و تجربه حسی خلط نموده و آنها را یکی پنداشته است در حالیکه آنها دارای نقاط اختلاف با هم هستند برای مثال تجربههای حسی به طور معمول در دسترس همگان میباشد ولی تجربههای عرفانی عمومی نیست افزون بر این تجربههای حسی به نحو مستمر و اجتنابناپذیر در همه ساعات برای همگان میسر است ولی تجربه عرفانی پدیدهای نادر است و فقط برای بعضی میسر است.(8)