مهدی سلطانی
تحلیل مناسبات جنسیتی در قلمرو فرهنگ یکی از اصلیترین طرحهای پژوهشی در نظریه فمینیستی معاصر بوده است. فمینیستها با تحلیل جنبههای فرهنگ کوشیدهاند مناسباتی را تشخیص دهند که از طریق آنها ارزشها و هنجاریها مردسالارانه در جامعه باز تولید میشود و تداوم مییابد. در این میان رسانههای جمعی به عنوان یکی از مهمترین منابع تولید فرهنگ در جوامع مدرن، همواره مورد نقد و تحلیل فمینیستی قرار گرفته است. پژوهشگران فمینیست با تکیه بر مفاهیم و ابزار تحلیلی نظریه فمینیستی، وضعیت زنان در جامعه را مورد مطالعه قرار داده و تلاش کردهاند مناسبات جنسیتی پدرسالارانه در این محصولات فرهنگی را به نقد بکشند.
از نظر فمینیستها در فرهنگ عامه و رسانههای تودهای، معمولاً «زنان به عنوان ابژهها یا موجودی ابزاری و حاشیهای بازنمایی میشوند. در حالی که این بازنمایی ربطی به زندگی پیچیده زنان دارند. همچنین به نظر آنها در فرهنگ تودهای، زنان به عنوان مخاطبین و شنوندگان و بینندگان فرآوردههای فرهنگی نادیده گرفته میشوند. بدینسان زنان هم در نظریههای فرهنگی و هم در فرهنگ تودهای به عنوان مقولهای اجتماعی نادیده گرفته و به حاشیه رانده شدهاند. یکی از نقدهای عمده فمینیسم نسبت به فرهنگ رسانهای و تودهای، درباره غیاب گفتمانی زنان در تولید فرهنگی است. استدلال کلی فمینیسم در نقد رسانههای جمعی را میتوان در اندیشه «فنای نمادین زنان» خلاصه کرد. به نظر فمینیستها، سازندگان فرهنگ تودهای، علایق و نقش زنان در تولید فرهنگی را نادیده گرفتهاند و زن را از عرصه فرهنگ غایب شمرده یا صرفاً به بازنمایی وی به عنوان موجودی تابع در نقشهای جنسی پرداختهاند.» (بشیریه، 1379:114)
تصویر فرهنگی زنان در رسانههای جمعی از نظر فمینیستها در جهت حمایت و تداوم تقسیم کار جنسی و تقویت مفاهیم پذیرفته شده درباره «زنانگی» و «مردانگی» به کار میرود. رسانهها با «فنای نمادین زنان» به ما میگویند که زنان باید در نقش همسر، مادر، کدبانو و غیره ظاهر شوند و در یک جامعه پدرسالار، سونوشت زنان به جز این نیست. بازتولید فرهنگی نحوه ایفای این نقشها را به زنان میآموزد و سعی میکند آنها را در نظر زنان طبیعی جلوه دهد (استریناتی، 1380:242)
از نظر فمینیستها چنین تصویری از زنان در رسانههای جمعی دارای وجههای ایدئولوژیک برای تداوم مناسبات مردسالارانه بوده است. تاکمن «فنای نمادین زنان» در رسانههای جمعی را در ارتباط با «فرضیه بازتاب» میداند. براساس این فرضیه رسانههای جمعی ارزشهای حاکم در یک جامعه را منعکس میکنند. این ارزشها نه به اجتماع واقعی، بلکه به «بازتولید نمادین» اجتماع، یعنی به نحوی که میل دارد خود را ببیند، مربوط هستند. تاکمن معتقد است که اگر موضوعی به این صورت متجلی نشود، «فنای نمادین» صورت میگیرد: محکوم شدن و ناچیز به حساب آمدن یا عدم حضور که به معنی فنای نمادین است» (استریناتی، 1380:243)
بنابراین در عمل این فرآیند کلی به این معنا بوده است که مردان و زنان در رسانههای جمعی به صورتی بازنمایی شدهاند که با نقشهای کلیشهای فرهنگی که در جهت بازسازی نقشهای جنسیتی سنتی به کار میروند، سازگاری دارند. معمولاً مردان به صورت انسانهایی مسلط، فعال، مهاجم و مقتدر به تصویر کشیده میشوند و نقشهای متنوع و مهمی را که موفقیت در آنها مستلزم مهارت حرفهای، کفایت، منطق و قدرت است، ایفا میکنند.
در مقابل، زنان معمولاً تابع، منفعل، تسلیم و کماهمیت هستند و در مشاغل فرعی و کسلکنندهای که جنسیتشان، عواطفشان و عدم پیچیدگیشان به آنها تحمیل کرده است، ظاهر میشوند. رسانهها با نشان دادن مردان و زنان به این صورت بر ماهیت نقشهای جنسی و عدم برابری جنسی صحه میگذارند (استریناتی، 1380:246)
بدین گونه، فمینیستها مدعی میشوند رسانههای جمعی، نقش بازنمایی کلیشهها یا تصورات قالبی جنسیتی را به عهده میگیرند. یکی از نکات قطعی درباره صفات یا خصیصههای مربوط به کلیشهها یا تصورات قالبی این است که برای صفاتی که به مردان منصوب میشود، بیش از صفاتی که به زنان نسبت میدهند اهمیت قایل میشوند. قدرت، استقلال و تمایل به خطرپذیری در برابر ضعف، زودباوری و تأثیرپذیری غالباً مثبت تلقی میشوند. این تفاوت در ارزشهای که با صفات مردانه و زنانه تداعی شده است، ممکن است تا حد زیادی به نوعی برچسب مربوط باشد که به برخی خصوصیات زده میشود... شیوه اطلاق معانی روانشناختی به برخی از رفتارهای خاص تا حدی تعیین میکند که این رفتارها تا چه حد مثبت یا منفی پنداشته میشوند. (کولبرگ، 1387:29-28)
برای مثال، «بررسیهای ده سال اخیر نشان داده است تصویر زن و مرد در تلویزیون به شدت کلیشهای است: مردان بیشتر با اعتماد به نفس، خشن و ستیزهجوییاند، حال آن که زنان ضعیف و وابستهاند و ظاهری جذاب دارند. دورکین و اختر پی بردند زنان فقط در 14 درصد از برنامههای سرشب نقش اول را بازی میکنند – در آن صورت هم اغلب کمتر از سی سال دارند و نقششان محدود است: مادر، زن خانهدار، پرستار و منشی. زنان را به ندرت در تلاش برای تلفیق ازدواج و شغل و حرفه خود میبینیم» (گرت، 1380:48).
به این ترتیب فمینیستها همچنان که نابرابری جنسیتی و فرودستی زنان در سطح جامعه را مورد نقد و سؤال قرار میدهند؛ در سطح فرهنگ عامه نیز مناسبات ناعادلانه، غیرمنصفانه و استثمارگرانه میان زنان و مردان را رد میکنند و خواهان تصویری برابریطلبانه و مثبت از زنان و روابطشان با مردان در رسانههای جمعی میشوند. چنین تحلیلهایی که بر رویکرد فمینیسم لیبرال متکی است خواهان کنار گذاشتن مناسبات سنتی پدرسالارانه و برآمدن مناسبات برابریطلبانه میان زنان و مردان در قلمرو فرهنگ و تولیدات فرهنگی هستند.
بر این اساس اولین چیزی که در نقد فمینیستی از فرهنگ به چشم میخورد، انتقاد از ارزشها و الگوهای فرهنگی خاص است که به عنوان زنانگی و مردانگی به مخاطبان ارائه میشوند. ارزشهایی که در قالب «زنجیره بزرگی از تمایلات دو قطبی همچون طبیعت / فرهنگ، بدن / ذهن، احساس / عقل، هیجان / منفعت، خاص / عام، واقعی / انتزاعی و دنیای خانه / دنیای کار و سیاست» (مکلالین، 1999:327) ارائه میشود. از نظر فمینیستها زنان و مردان با در افتادن در این قطببندی فرهنگی، عملاً در برابر یکدیگر موقعیت فرودست و فرادست مییابند.