تاریخ انتشار : ۱۵ اسفند ۱۳۸۷ - ۰۷:۴۳  ، 
کد خبر : ۷۵۵۹۰
تحلیلگر گاردین در گفت‌وگو با سیاست روز مطرح کرد،

شکست طرح‌های آمریکا در خاورمیانه

گفت‌وگو: و.الوندی اشاره: بن وایت نویسنده و روزنامه‌نگار آزاد و متخصص در مسائل خاورمیانه، بخصوص فلسطین است. مقالات و نوشته‌های او در روزنامه‌ها و نشریاتی چون کریستین ساینس مانیتور، جرج تایمز، پلستاین کرونیکل، واشنگتن ریپورت، گاردین، نیو استیتسمنت و... به چاپ رسیده است. او مدت زیادی را در فلسطین گذرانده و از نزدیک شاهد مسائل و تحولات این مناطق بوده است. آنچه در پی می‌آید حاصل گفت‌وگوی ما با وی درباره مسائل فلسطین، لبنان، ایران و آمریکا و خاورمیانه می‌باشد.

* شما به عنوان روزنامه‌نگاری که از نزدیک در جریان تحولات خاورمیانه و بخصوص سرزمینهای اشغالی هستید، درباره فرآیند صلح بین فلسطین و اسرائیل چه نظری دارید؟ با توجه به رفتارهای تهاجمی اسرائیل و نیز بحران سیاسی در درون آن، آیا فکر می‌کنید اسرائیل واقعا خط صلح را دنبال می‌کند یا از صلح به عنوان یک حربه استفاده می‌کند؟
** در واقع ما چیزی به نام فرآیند رسمی صلح بین اسرائیل و فلسطین نداریم. کافی است دورانی را که مذاکرات به اصطلاح صلح اسلو در جریان بود را به خاطر آورید. در آن دوران و در جریان همان مذاکرات، میزان خانه‌سازی اسرائیل در کرانه باختری رود اردن تقریبا دو برابر شد. باید گفت که هرگاه اسرائیل از صلح و مذاکرات دیپلماتیک صحبت می‌کند، همزمان بر سیاست‌های اشغالگرانه و رفتارهای تبعیض‌آمیز و آپارتایدگونه خود نسبت به فلسطینی‌ها و بخصوص نسبت به نواحی اشغال شده پس از سال 1967 می‌افزاید. این روند از همان سال 1984 تا زمان برگزاری کنفرانس آناپولیس ادامه داشته است. منظور اسرائیلی‌ها از مذاکرات صلح چیزی نیست جز بیشتر در چنبره گرفتن فلسطینی‌ها محدودتر کردن دایره اختیارات آنها از طریق مستقر کردن یک دولت کوچک و مطیع فلسطینی.
* برخی تحلیلگران می‌گویند که اسرائیل اکنون به این نتیجه رسیده که بهتر است با پیش‌شرطهای فلسطینی‌ها، لبنانی‌ها و سوریها برای مذاکره موافقت کند و حتی حاضر است تا بلندیهای جولان و شعبا را به سوریه و لبنان بازگرداند. آیا این مسئله حقیقت دارد؟ آیا موضع اسرائیل نسبت به قبل تغییر کرده است؟
** مطمئنا زمزمه‌هایی در بین برخی سیاستمداران و نماینده‌ها و حتی سران نظامی اسرائیل مطرح است مبنی بر بازگرداندن برخی از نقاط اشغال شده، نظیر جولان و شعبا، به اعراب. با این وجود نمی‌توان گفت که چند درصد احتمال دارد که چنین تصمیماتی به مرحله اجرا گذاشته شود. در واقع یکی از عللی که باعث مطرح شده این پیشنهادات از دل اسرائیل شده بود و ضعف و افتضاحات مالی پدیده آمده در دولت اولمرت مربوط می‌شد. در مورد احتمال بهبود روابط اسرائیل با سوریه باید گفت که هدف اصلی اسرائیل از انجام مذاکرات با سوریه این است که این کشور را از ایران دور کند و از این طریق یکی از موانع اصلی را که بر سر راه تحرکات اسرائیل و آمریکا در منطقه قرار دارد، از بین ببرد که البته با توجه به عمق روابط ایران و سوریه، چنین چیزی چندان محتمل به نظر نمی‌رسد.
* اسرائیل از همان بدو تشکیل در ساختار سیاسی آمریکا دارای حامیان زیادی بوده؛ حامیانی که در طی این چند دهه توانسته‌اند یک لابی قدرتمند صهیونیستی را در دل حکومت ایالات متحده تشکیل دهند. نظر شما در مورد لابی اسرائیل در سیستم حکومتی آمریکا و قدرت این لابی چیست؟
** درست است. وجود لابی صهیونیستی در آمریکا یک حقیقت غیرقابل انکار است. صهیونیستها، چه صهیونیستهای یهودی و چه غیر یهودی، از زمان تشکیل حکومت اسرائیل تاکنون توانسته‌اند سیاستهای کلان حکومت آمریکا را به نفع اسرائیل هدایت کنند و آمریکا را از بزرگترین حامی اسرائیل در جهان تبیدل (تبدیل) کنند. البته اگر امروز در آمریکا از لابی صهیونیستی و گروه‌های «ضد عرب» (anti-semitism) صحبت کنید و با واکنش شدید و سر و صدای کر کننده مدافعان اسرائیل روبرو می‌شوید. در واقع آنها اصلا منکر وجود چنین لابی‌ای هستند که البته این کار، خود جزو سیاستهای آنها به شمار می‌رود. مثلا اعضای گروهی مثل «آی پک» (IPAC) ـ که از گروه‌های مهم لابی صهیونیستی در آمریکا محسوب می‌شوند ـ با سربلندی و افتخار اعلام می‌کنند که کنگره آمریکا را کاملا تحت تاثیر خود دارند، منکر «ضد عرب» بودن خود هستند.
* مسئله کمکهای بلاعوض آمریکا به اسرائیل به یک مسئله کاملا عادی تبدیل شده است. در واقع دولت آمریکا همیشه به اسرائیلی‌ها هدیه می‌دهد؛ چه پول نقد و چه اسلحه و کالاهای دیگر. در دوران حکومت بوش و بخصوص در چند ماه اخیر میزان این کمکها روند صعودی داشته است. شنیده‌ها از داخل جامعه آمریکا حاکی از این است که مردم آمریکا از این اقدامات حکومتشان اصلا راضی نیستند و دوست ندارند که دولتشان را در مقام دستیاری ببینند که کورکورانه از جنایات اسرائیل حمایت می‌کند. به نظر شما چرا حکومت آمریکا، با وجود مخالفت مردم این کشور، آنقدر در حمایت از اسرائیل مصر است؟
** در واقع پاسخ به این پرسش که چرا دولتهای مختلفی که در آمریکا سر کار می‌آیند تا این حد خود را ملزم به حمایت از اسرائیل می‌دانند صرفا در مسئله لابی صهیونیستی خلاصه نمی‌شود. اینکه بخواهیم مسئله را صرفا تا حد یک لابی سیاسی تقلیل دهیم، به نوعی ساده‌انگاری است. فاکتورهای مختلفی در این امر دخالت دارند. اینکه شما می‌گویید اکثریت مردم آمریکا خواهان این هستند که دولتشان برخوردی عادلانه به مسئله فلسطین و اسرائیل داشته باشد، کاملا درست است. با این وجود، مسئله همدردی با اسرائیل و صهیونیستها چیزی است که به نوعی وارد فرهنگ مردم آمریکا شده و باعث شده بخش زیادی از مردم، خواه‌ ناخوا طرفدار اسرائیل باشند. البته اکثر این افراد واقعا صهیونیسم را نمی‌شناسند و از اعمال صهیونیستها در فلسطین بی‌اطلاع هستند. این همدردی مردم آمریکا با اسرائیل تا حد زیادی ریشه در باورهای عمیق مسیحی مردم آمریکا دارد. مسیحیان آمریکایی با داستانهای موجود در بخش اسرائیلیات عهد عتیق (کتاب مقدس یهودیان) آشنا هستند و به نوعی آن را به مسیحیت مرتبط می‌کنند. در نتیجه همدردی آن بخش از مردم آمریکا با اسرائیل، ریشه مذهبی دارد. البته این را هم باید اضافه کنم که بسیاری از کلیساهای آمریکا با اقدامات جنایتکارانه اسرائیل مخالف و خواهان حمایت از فلسطینیان هستند.
مسئله دوم مربوط می‌شود به رسانه‌های آمریکا. رسانه‌ها در این کشور اخبار مربوط به فلسطین را تحریف می‌کنند یا تغییر می‌دهند و خلاصه کاری می‌کنند که افکار عمومی آمریکا به سمت اسرائیل گرایش پیدا کند.
نکته سوم مربوط می‌شودبه نقش اسرائیل در بالفعل کردن سیاستهای امپریالیستی آمریکا. در گذشته، اسرائیل نقش مهمی در استراتژی‌های امپریالیستی آمریکا بازی می‌کرد، چه در زمان جنگ سرد و چه در مواردی چون حفاظت از منابع نفتی. پرداختن به این سوال که چرا حکومت آمریکا همیشه از اسرائیل حمایت کرده، فرصتی مفصل می‌طلبد و باید آن را از جنبه‌های مختلف بررسی کرد. اما علاوه بر مواردی که در بالا ذکر کردم، معتقدم که اسرائیل نقش بسیار مهمی در استراتژی‌های امپریالیستی کلان آمریکا دارد و علت حمایتهای آمریکا از اسرائیل را نیز باید تا حد زیادی در همین مسئله جستجو کرد.
* کمی به موضوع لبنان بپردازیم. جنگ 33 روزه حزب‌الله و اسرائیل نشان داد که شکست‌ناپذیری اسرائیل افسانه‌ای بیش نیست. در واقع این جنگ به اعراب ثابت کرد که ارتش اسرائیل هم شکست‌پذیر است. نظر شما درباره نتایج مثبت یا احیانا منفی این جنگ برای لبنانیها و فلسطینیها چیست؟
** در حال حاضر باید به دو نکته توجه داشت: ارتش اسرائیل به لطف کمکهای آمریکا، هنوز جزو قوی‌ترین ارتشهای دنیا است و خود لبنانیها و فلسطینیها هم این مسئله را می‌دانند. دومین نکته این که جنگ اسرائیل و حزب‌الله شباهت زیادی به جنگ کنونی آمریکایی‌ها با عراقی‌ها دارد. ارتش اسرائیل نشان داد که توانایی مقابله موثر با یک گروه چریکی مصمم و منسجم را ندارد. جنگ 33 روزه هیمنه و قدرت اسرائیل را شکست اما این که جنگ را به طور قطع یک شکست برای اسرائیل به حساب آوریم هم اشتباه است. درست است که ارتش اسرائیل متحمل خسارات شدید و غیر قابل جبرانی شد و بسیاری از افرادش کشته یا زخمی شدند، اما باید این را هم در نظر گرفت که از طرف مقابل، یعنی حزب‌الله و لبنانیها هم خسارات زیادی متحمل شدند؛ پلها و تاسیسات زیادی در لبنان نابود شد و بخش زیادی از جنوب لبنان با بمبهای خوشه‌ای پوشیده شد. در این که از نظر سیاسی، اسرائیل هم از نظر داخلی و هم بین‌المللی، به عنوان بازنده جنگ معرفی شد، شکی نیست. اما طور دیگر هم می‌توانیم به این شکست نگاه کنیم: این شکست می‌تواند برای اسرائیل در حکم یک شوک عمل کرده باشد و نقاط ضعفشان را به آنها فهمانده باشد.
در این صورت آنها، اگر به درستی توانسته باشند نقاط ضعفشان را شناسایی و تحلیل کنند (که البته از این مطمئن نیستم)، درصدد رفع این نقطه ضعفها و پوشاندن نقاط آسیب‌پذیریشان بوده و خواهند بود که این، مطمئنا در آینده به دشوارتر شدن وضعیت لبنانیها و فلسطینیها خواهد انجامید. بی‌شک مثبت‌ترین نتیجه‌ای که این جنگ برای لبنانیها داشت، محکوم شدن اسرائیل در میان افکار عمومی دنیا بود. مردم دنیا می‌دیدند که اسرائیل چگونه با جنگنده‌های فوق مدرنش روستا و اردوگاههای آوارگان لبنانی را بمباران می‌کند و به راحتی مردم عادی را از بین می‌برد.
* فکر نمی‌کنید بهتر باشد کمی به روابط ایران و آمریکا و بحرانهای مختلفی که بین این دو کشور وجود دارد بپردازیم؟ در حالی که به زودی انتخابات ریاست‌ جمهوری آمریکا برگزار خواهد شد و احتمالا دموکراتها جای جمهوریخواهان را در کاخ سفید خواهند گرفت، شاهد این هستیم که آمریکا درصدد افزایش فشار به ایران و گسترش جنگ روانی بر ضد آن است. آیا بین به پایان رسیدن احتمالی دوران ریاست جمهوری جمهوریخواهان و این فشارها و تهدیدها رابطه‌ای می‌بینید؟
** به دو شکل می‌توان این تهدیدها و فشارها را تفسیر کرد: یکی اینکه آنها را صرفا تهدیدهایی تو خالی ببینیم از سوی یک سیستم حکومتی که به پایان کارش نزدیک می‌شود؛ یا آنها را نسبتا جدی بگیریم. اینجا برخی از جنگ‌طلبان می‌گویند بوش تا ژانویه، یعنی تا قبل از پایان ریاست جمهوری‌اش، می‌خواهد به ایران حمله کند. عده‌ای هم از احتمال حمله اسرائیل به تاسیسات هسته‌ای ایران صحبت می‌کنند. در صورت محتمل بودن این برنامه‌ها، می‌توان این تهدیدها را پیش‌زمینه‌ای برای چنین حمله‌ای در نظر گرفت که البته چنین چیزی بعید است.
* آژانس انرژی اتمی بارها بر صلح‌آمیز بودن برنامه اتمی ایران تاکید کرده است. حتی سازمانهای امنیتی آمریکا هم طی نامه‌ای اعلام کردند که ایران به هیچ وجه قصد ساختن سلاح هسته‌ای ندارد. قریب به اتفاق کشورهای دنیا هم بر صلح‌آمیز بودن برنامه اتمی ایران اذعان دارند. با این همه، چرا آمریکا همچنان بر این موضع که ایران به دنبال ساختن سلاح هسته‌ای است اصرار دارد و دائما از تهران می‌خواهد تا برنامه هسته‌ای‌اش را متوقف کند؟
** در واقع دشمنی آمریکا با ایران ربط چندانی به برنامه اتمی ایران و اینکه ایران به دنبال ساختن بمب اتم است یا نه ندارد. ایران در منطقه خاورمیانه یک رقیب برای آمریکا محسوب می‌شود. آمریکا، ایران را مانعی در برابر سلطه کامل خود بر منطقه می‌بیند. آمریکا با توجه به سیاستهای امپریالیستی‌اش، نمی‌تواند این مسئله را تحمل کند. بقیه چیزها، که برنامه اتمی ایران هم یکی از آنهاست، در واقع اهمیتی ندارند. البته در میان دولتمردان آمریکایی، هستند عده‌ای که واقعا معتقدند که ایران به دنبال دستیابی به سلاح اتمی است. چیزی که برای این عده مهم است، امنیت اسرائیل است. مطمئنا یک ایران اتمی تهدید بزرگی برای امنیت و حتی بقای اسرائیل محسوب می‌شود.
* با توجه به وضعیت نامطلوب آمریکا در منطقه، آیا فکر نمی‌کنید که باراک اوباما (در صورت انتخاب شدن)، تغییرات مثبتی در سیاستهای خارجی آمریکا، بخصوص در خاورمیانه، ایجاد کند؟
** پاسخ به این سوال کمی دشوار است. اوباما نه منجی است و نه یک «جورج بوش» دیگر. اگر به نظرات اوباما پیش و پس از کاندیدا شدن او دقت کنیم، متوجه برخی تناقضات در گفته‌ها و ادعاهای او می‌شویم که البته این‌ها را می‌توان به حساب همان سیاست‌بازیهای معروف گذاشت. واقعیت این است که باراک اوباما به هیچ وجه یک شخصیت رادیکال نیست. اما این احتمال وجود دارد تا از سیاستهای مصیبت‌بار و به طرز علنی «امپریالیستی» بوش عقب‌نشینی کند. چیزی که در صورت روی کار آمدن یک دولت جمهوریخواه دیگر، نمی‌توان چندان به آن امید داشت.
* به عنوان سوال پایانی، فکر می‌کنید آمریکا تا چه حد به اهداف خود در خاورمیانه رسیده است.
** آمریکا در ابتدا به دنبال این بود تا سیطره کاملی بر منطقه پیدا کند که به هیچ وجه به این خواسته‌اش نرسید. آمریکا در خاورمیانه با خرده شکستهای زیادی مواجه شده است. آمریکا نتوانست گروه‌های مقاومت عراقی را نابود کند. حتی نتوانست دولت مورد نظرش را به طور کامل در عراق مستقر کند. در لبنان هم همین‌طور. آمریکا نه تنها نتوانست دولت مورد نظرش را روی کار نگه دارد، بلکه شاهد این شد که حزب‌الله از نظر سیاسی هم مورد مقبولیت قرار گرفت و در سیستم حکومتی لبنان هم به طرز موثری وارد شد. در مورد ایران هم که پیشتر صحبت شد. اما چیزی که از همه مهمتر است این است که مردم خاورمیانه، از هر ملیت و دین و مذهب، برضد استیلای آمریکا بر منطقه و به دنبال استقلال و صلح و ثبات واقعی هستند. آنها دموکراسی و امنیت واقعی می‌خواهند. اما نه از نوع آمریکایی‌اش. زیرا می‌دانند که آمریکا از این مفاهیم صرفا به عنوان یک وسیله برای تحقق اهداف خود استفاده می‌کند. به نظر من، بیداری مردم منطقه، بیش از هر چیز دیگری بر ضد منافع آمریکا است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات