shahab - pourghasemi @ yahoo.com
بیست و ششم دیماه 1357 مصادف با خروج محمدرضا شاه پهلوی از ایران است این خروج یا به تعبیری «فرارشاه» آخرین سفر او از ایران بود. سفری که هرگز بازگشتی نداشت.
محمدرضا شاه که حالا احساس میکرد هیچ جای در ایران و میان ایرانیان ندارد، تنها به این امید بود که آخرین تیر ترکش او یعنی« شاپور بختیار» بتواند حداقل مکانی برای جانشین او یعنی رضا پهلوی ایجاد کند.
وقتی شعلههای انقلاب میرفت تا جنگل انبوه طاغوتیان را ببعلد، محمدرضا شاه پهلوی که به مانند تمامی دیکتاتورهای جهان بود به تلاشی مذبحانه دست زد.
این خصلت مشترک تمامی مستبدین جهان است که در هنگام قوت و قدرت آنچنان دچار نخوت و غرور میشوندکه به هیچ کس و هیچ چیز اعتنا نمیکنند. ولی هنگام مواجهه با بحران و مشکل، آنچنان عاجز و ناتوان میگردند که کسی نمیتواند تصور کند این شخص همان دیکتاتور دیروزی است ضعف و ترس و جبن علیرغم آنچه به نظر میرسد خصلت مشترک دیکتاتورهاست.
در مورد محمدرضا شاه پهلوی نیز تمامی کسانی که با او مرتبط بودند وضع شخصیت و رفتار او را در تمامی دوران انقلاب حاکی از ترس و عجز ارزیابی میکنند.
وابستگی شدید و بی حد وحصر او به درباریان خارجی اش وضعی به شدت زشت و مشتمئز کننده یافته بود. تقریباً محمدرضا شاه معتاد به دیدار مداوم سفرای انگلیس و آمریکا شده بود و دائما نظر و راه حل آنها را برای خروج از بحران جویا میشد. واقعاً چرا باید چنین باشد که حاکمی در تمام حکومتش وابسته به اجانب باشد آن هم وابستگی فکری و ذهنی، ذهن محمدرضا شاه وابسته به غرب بود. در ذهن او هیچ اتفاقی رخ نمیداد مگر با اجازه و خواست آنان و برای همین هم او هیچ گاه واقعیت انقلاب اسلامی را درک نکر و حتی روزی که از ایران و از ترس انقلاب ایرانیان میگریخت. اما سخن امروز من بر سر محمدرضا شاه نیست. بر سر « شاپور بختیار» است و سایر راه حلهایی که دیکتاتور برای گریختن از دام انقلاب امتحان کرد.
در 15 شهریور 1356 محمدرضا شاه با تغییر سیاست داخلی و در یک تاکتیک سیاسی درصدد جابجایی مسئولان مملکت برآمد.: جمشید آموزگار» جانشین « امیرعباس هویدا» هویدا مظهر دوران گذشته بود و محمد رضا میخواست با عزل او پس از 13 سال، مردم را متوجه تغییرات کند. آموزگار خود متعلق به نسل جدیدی نبود که محمدرضا کما و بیش از پیش از سالهای 44 و 45 به صحنه آورد.
به این موضوع قبلاً هم اشاره کرده ام که محمدرضا شاه بعد از وقایع سال 42 و پس از انقلاب سفید به صورتی کاملاً حساب شده درصدد برامد که خود را تبدیل به قدرت مطلقه و خودکامه کشور کند. محمدرضا قبل از 32 در موضع قدرت نبود و حتی پس از کودتای سیه 28 مرداد و بازگشت مجدد به قدرت نیز در اوج نبود. در کنار محمدرضا، تیمسار زاهدی بود که خود میتوانست مستقلاً با انگلیس و آمریکا مرتبط شود. چهرههای قدیمی و متعددی که طبقه اشراف و حاکمیت را تشکیل میدادند، وجود داشتند که شاه تا حدودی به آنها متکی بود. حتی چهرههایی مقل اقبال و علم که مشهور به چاپلوسی و تملق بودند، نیز به هر حال کما بیش دارای شخصیت مستقلی بودند یعنی هویت وجودی شان و جایگاهشان در طبقه اشراف و قدرتمندان مطلقاً وابسته به شخص محمدرضا شاه نبود.
شاه بر اساس خوی مستبدانه خویش حاضر به تحمیل این وضعیت نبودو همان گونه که گفته شد از سالهای 43 به بعد بتدریج طبقه جدیدی را وارد عرصه حاکمیت کرد که تا پیش از این هیچ جایگاهی در کاست قدرت سیاسی ایران نداشتند. این طبقه جدید را اغلب جوانان و فارغ التحصیلان آمریکا که آمریکایی نیز میاندیشیدند تشکیل میدادند.
اینها خود با هم رابطه ارگانیک و تشکیلاتی نداشتند و مستقلاً به سر حلقه اصلی یعنی شخص شاه یعنی شخص شاه وصل بودند لذا تمام هویت و شخصیت سیاسی و اجتماعی خود را مدیون شاه بودند پس حامیان اصلی او محسوب میشدند.
آموزگار یکی از افراد این طبقه یا حلقه جدید بود. خود هویدا و سلف او « حسنعلی منصور» از سردمداران و بنیانگذاران این جریان بودند.
آموزگار قریب یکسال بر مسند بودولی هرگز روی آرامش ندید چرا که کم کم صدای انقلاب برخاست. جعفر شریف امامی و دولت آشتی ملی او نیز خیلی زود و بر اثر سیاستهای متناقص فرو پاشید دولت بعد دولتی نظامی بود. ارتشبد غلامرضا ازهاری آمد تا به دولتی نظامی خبر از تصمیم هیات حاکمه مبنی بر شدت عمل در برابر انقلابیون بدهد اما خود شاه در نطقی خبر از پذیرش خطاها و شنیدن صدای انقلاب مردم داد.
دولت ازهاری حتی از دولتهای قبل هم درمانده تر بود. یگانهای ارتشی در خیابانها در یک روز به سوی مردم شلیک میکردند و روز بعد بی تفاوت و بی برنامه تظاهرات واعترضات شدیدمردم را تنها نظاره میکردند. این وضعیت طبیعی بود که چاره ساز نباشد. شاه باید فکری دیگر میکرد.
البته شاه دیگر خود فکر نمیکرد. حلقه کوچکی از مشاوران داخلی و البته بیشتر خارجی او را در تصمیم گیری کمک میکردند. مشهور است که « اردشیر زاهدی»را که داماد سابق و سفیر ایران در آمریکا، نقش جدی در تصمیم گیریهای شاه داشته است شاید تناقض سیاستهای شاه نتیجه مشاورههای متفاوت به او باشد.
به هر حال آخرین راه حلی که شاه برگزید این بود؛ انتخاب چهره ای از میان مخالفان قدیمی برای نخست وزیری. شاه میخواست با این انتخاب، تغییر علمی سیاستها و نگرشهای خود را به جامعه ارایه دهد.
اما در آن موقعیت خطیر چه کسی از مخالفان واقعی شاه حاضر بود. نخست وزیری را بپذیرد؟ آیا چنین کسی به واقع مخالف شاه بود؟ چرا که همگان میدانستند پذیرش نخست وزیری در این شرایط یعنی نجات شاه از خشم ملت یا حداقل نجات نظام سلطنتی پهلوی ولو آن که محمدرضا شاه به تدریج- و البلته نه به یک باره- از قدرت رسمی کنار رود.
شاه با کمک برخی چهرهها از جمله تیمسار فردوست و خصوصاً تیمسار مقدم ریس وقت ساواک به جستجو در میان مخالفان نام آشنای خود پرداخت.
طبعاً تمام توجه آنها به « جبهه ملی» بود چرا که اعضای جبهه ملی دو ویژگی لازم برای این جایگاه را داشتند اول آن که در طول تمام سالهای بعد از 32- یعنی قریب 25 سال- در جایگاه و نقش اپوزیسون قانونی کشور عمل میکردند و ثانیاً از لحاظ فکری و رفتاری هم نگاه مسالمت جویانه ای نسبت به آمریکا و غرب داشتند همه به هیچ وجه دارای خصایص انقلابی مطلق نبودند و اصلاحات حداقلی در نظام سلطنتی را میپذیرفتند.
الهیار صالح شاید به تعبیری مشهورترین و صالح ترین عضو جبهه ملی بود صالح به بهانه کهولت سن حتی حاضر به مذاکره در این خصوص نیز نشد. صالح بنابر برخی از اقوال جداً به انقلاب و امام اعتقاد داشت و بر خلاف بسیاری دیگر از همراهانش در جبهه ملی که از ابتدا نظری مثبت به انقلاب نداشتند، با نگاهی مثبت و همراهانه با انقلاب موجه شد.
دکتر غلامحسین صدیقی وزیر کشور دولت مصدق در این باره با مقدم به گفتگو نشست. بسیاری از طرفداران صدیقی بعدها اعلام کردند که وی پیشنهاد نخست وزیری را نپذیرفته و دست رد به سینه مقدم گذاشته است لیکن ظواهر و شواهد خلاف آن را میرساند.
دکتر صدیقی پیشنهاد شده مبنی بر تشکیل کابینه را میپذیرد لیکن در این باره شرایطی را نیز تعیین میکند. شروط صریقی افق دید او و البیته سایر رهبران جبهه ملی را مشخص میسازد. شرط صدیقی این بود که شاه بر اساس قانون سااسی حفظ سلطنت کند و حکومت نکند! برای فهم بهتر موضوع در نظر بگیرید که این گفتگو حوالی آذر ماه سال 57 یعنی 2 یا 3 ماه قبل از پیروزی انقلاب صورت گرفته است.
به هر تقدیر دکتر صدیقی برای تشکیل کابینه به مذاکره و رایزنی با سران جبهه ملی و سایر شخصیتهای منفرد و معتبر میپردازد اما پس از یک هفته به این نتیجه میرسد که نمیتواند کابینه تشکیل دهد لذا از ماجرا کنار می¬کشد.
شکار بعدی مقدم، کریم سنجابی بود. سنجابی عملاً رهبری جبهه ملی را بر عهده داشتو از اعتبار خاصی در میان طبقات روشنفکری برخوردار بود.
دیدار مقدم وو سنجابی در زمان صورت گرفت که او و مرحوم داریوش فروهر به سبب مسافرت به فرانسه و ملاقات با امام و مصاحبه درآنجا، دستگیر و زندانی شده بودند. گفتگو در زندان صورت گرفت.
سنجابی در پی توافق اولیه با مقدم به کاخ سلطنتی رفت وب ه مذاکره با شاه پرداخت ظاهراً درخواست سنجابی از شاه مبنی بر خروج او از ایران به عنوان پیش شرط وی برای پذیرش مسئولیت نخست وزیری از سوی شاه رد شد و به این ترتیب سنجابی نیز ار دور کنار رفت.
گزینه بعد « دکتر شاپور بختیار» بود. بختیار عضو ارشد جبهه ملی بود. شاه که شدیداً در مضیقه بود اگر چه وجاهت بختیار را کمتر از حدی که در نظر داشت ارزیابی میکرد لیکن مجبور به پذیرش موضوع شد.
بختیار در نهم دی سال 57 پس از آخرین گفتگوها با شاه،منصب نخست وزیری را پذیرفت دولتی که از سوی مردم « دولت بی اختیار» نام گرفت اما بختیار هرگز این امکان را نیافت که سایر دوستانش رابر روی این موضوع متقاعد کند لذا جبهه ملی بلافاصله و طی اطلاعایه ای رسمی او را از جبهه ملی اخراج کرد.
دولت بختیار درست در 26 دی ماه به تائید مجلس سنا رسید و عملاً کار خود را شروع کرد. از زمانی که بختیار قدرت را به دست گرفت تا زمانی که قدرت را به دولت موازی خود واگذار کرد قریب یک ماه بیشتر طول نکشصید. در این دوران او دست به اقداماتی زد تا نشان دهد تغییرات ایجاد شده فقط ظاهری نیست و عمیقاً جامعه را متحول میسازد.
بختیار باعث شد که مطبوعات اعتصاب 61 روزه خود را بشکنند و پس از 2 ماه مجدداً روزنامههای کثیرالانتشار منتشر شوند و با رفع سانسور اکثر مطبوعات به صف هواداران انقلاب پیوستند.
همچنین در دولت بختیار حکم انحلال ساواک صادر گردید ساواک که اصلیترین بازوی رژیم شاه در ایجاد خفقان و دیکتاتوری در خلال ربع قرن گذشته بود از میان رفت واگر چه برخی بقایای آن باقی ماندند لیکن در واقع قدرت و محوریت خود را از دست دادند.
در همین ایام مساله نفت به شکل حادی مطرح شد. قطع نفت در جاههای خوزستان که بر اثر اعتصاب موثر کارکنان شرکت نفت به وجود امده بود، مساله تدمین سوخت مردم را با مشکلات جدی مواجه کرده بود.
دولت از حل موضوع ناتوان بود مقداری ارتشی نیز توانایی حل مساله را نداشتند.
در این مقطع امام خمینی(ره) به صورت رسمی و علنی وارد حیطه اجرایی شد و با تعیین نمایندگانی از جمله مرحوم مهندس بازرگان، حجهالاسلام والمسلیمن هاشمی رفسنجانی، شهید باهنر و مهندس مرتضی کتیرایی و مهندس کاظم حسیبی از آنان خواست با مذاکره با کارکنان اعتصابی شرکت نفت آنها را متقاعد کند نفت به میزان مصرف داخلی برداشت شود. میزان مصرف داخلی 220 هزار لیتر بشکه برآورد گردید.
درباره فرجام کار بختیار و نظام شاهنشاهی در مجالی دیگر سخن خواهم گفت. در پایان مصاحبه کوتاهی از حضرت امام را برای آگاهی بیشتر نسل جوان با زلال اندیشههای ایشان نقل میکنم و تصور میکنم با توجه به مباحث مطرح شده در سطح جامعه مبنی بر دیدگاه امام نسبت به نقش و جایگاه مردم در حکومت، این مصالحه روشنگر باشد. انشا الله
مصاحله امام خمینی(ره ) به شبکه BBC – 15/10/57 پاریس
سوال: نقش آتش شما در امور کشور چیست؟
جواب: من همان کسی که قبلاً بودم بعداً هم هستم من، مردم و حکومت را هدایت میکنم.
سوال: شما از بازسازی ایران و تأسیس جمهوری اسلامی صحبت کرده اید، برای ما مشکل است مقصود شما را درک کنیم، عملاً چگونه به این هدف دسترسی پیدا خواهید کرد و زندگی مردم ایران چگونه عوض خواهد شد؟
جواب: قضیه تغییر زندگی نیست. قضیه این است که تاکنون مردم تحت فشار شاه بودند و مملکت هم استقلال نداشته است. ما میخواهیم که مملکت را مستقل کنیم و به مردم هم آزادی بدهیم و حکومت جمهوری اسلامی هم یک جمهوری است مثل سایر جمهوریها و لیکن قانونش قانون اسلامی است..
البته ما برای قضایای پیچیده کارشناس داریم وی آنچه ما درک میکنیم این است که شاه ظالم است و خائن و به مملکت و ملت خیانت کرده است این دیگر یک مطلب واضحی است که همه میدانند ما میدانیم که مملکت ما استقلال ندارد و اجانب در همه امور ما دخالت میکنند. این هم که مطلب معلومی است. ما برای استقلال و آزادی مبارزه میکنیم.