تاریخ انتشار : ۰۱ اسفند ۱۳۸۷ - ۰۷:۱۶  ، 
کد خبر : ۷۵۷۳۶

باراک حسین اوباما و پایان تاریخ


دکتر روح‌الله احمدزاده کرمانی
1. زمانی که گورباچف به نمایندگی از حزب کمونیسم اتحاد جماهیر شوروی، رهبری یک ابرقدرت را در دست گرفت، هیچ گاه گمان نمی برد، این قدرت بلا منازع شرق عالم، در گرداب فروپاشی و تجزیه فرو رود. آیا گورباچف علت العلل این فروپاشی بود یا «گاه» این فروپاشی هولناک فرا آمده بود؟ باراک حسین اوباما، دو رگه ای که در روستای کوگلوی کننیا از پدری کنیایی الاصل و مادری آمریکایی متولد شد و به نمایندگی از حزب دموکرات ایالات متحده امریکا، رهبری ابرقدرتی را در غرب عالم به دست گرفته است، آیا به سرنوشتی چون گورباچف دچار خواهد شد و آیا «گاه» و موعد فروپاشی ایالات متحده امریکا نیز فرا آمده است؟
2. فرانسیس فوکویاما که در دهه پایانی قرن 20 با طرح و دفاع سرسختانه از نظریه پایان تاریخ و این که فرجام تاریخی عالم را گریزی نیست جز آنکه هژمونی لیبرال سرمایه داری امریکایی را پذیرا باشد، اکنون به عقب نشینی های تئوریک از نظریه اش همت گمارده است و دیگر پایان تاریخ را مدینه فاضله امریکایی معرفی نمی کند.
3. ایالات متحده امریکا که کمتر از سه قرن از تشخص سیاسی و نظام سازی اجتماعی آن می گذرد، از نقطه نظر تاریخی به واسطه کم پیشینگی تاریخی و معرفتی اش هم اکنون، از هویتی «وصله-پینه ای» برخوردار است. امریکا در پروسه مدرنیته تنها وارث پروژه مدرنیزاسیون است و ریشه های فلسفی و معرفتی نظام لیبرالیسم را از مهد تمدن مدرن یعنی اروپا، به عاریت هم نگرفته است. نظام مدنی و سیستم سیاسی ایالات متحده در کویر تفدیده فلسفه پراگماتیسم امریکایی ریشه دوانده است که استحصال معرفت از آن امری دشوار است و لذا امروزه بسیاری از استراتژیست های امریکایی فقدان عقبه های معرفتی و فلسفی لیبرالیسم امریکایی را، عامل به دام افتادن ایالات متحده امریکا در بحران هویت می دانند.
4. از زمان کشف امریکا به شکل کاملاً تصادفی توسط کریستف کلمب، همواره آمریکا در نزد مردمان جهان به یک چیز شهرت پیدا کرده است: سرزمین فرصت ها:land of» opportunities». ذخایر عظیم طلا در قرن هفدهم میلاد کشتی های بزرگ و انسان های زیادی را از نقاط مختلف جهان، مخصوصاً اروپا به این سرزمین کشاند و ماجرای دزدان دریایی و معادن طلا در همین دوران به نماد یکی از ادوار تاریخی مبدل شد. این سرزمین فرصتها، از اواخر قرن 19 و درست پس از جنگ جهانی دوم در قرن 20، تبدیل به سرزمین فرصت سازی شد و انبوهی از نخبگان جهان با ملیت هایی از قاره های آسیا، افریقا و اروپا را در خود جای داد و تا امروز که انبوه زیادی از سرمایه گذاران خارجی را نیز به انگیزه کسب فرصت های سرمایه گذاری به خود جذب و جلب کرده است. ایالات متحده امریکا که غالب شهروندان جوینده طلا، نخبگان جویای فرصت رشد و سرمایه گذاران در جستجوی سود بیشتر را تا امروز با موفقیت به سوی خود جذب کرده است، به سرزمینی آباد می ماند که غالب اشجار و ابنیه و جلوه های تمدنی آن و حتی زیر ساخت های فرهنگی آن، عاریتی هستند و به اعتبار نه تاریخ، فرهنگ، فلسفه و مواریث تمدنی مشترک، در این سرزمین گرد آمده اند که به انگیزه رفاه یا طلب فرصت سود بیشتر به این ارض وعده داده نشده ،کوچیده اند.
5. ایالات متحده امریکا که هم اکنون تحت یک حاکمیت فدرالیته و مرکزی در واشنگتن اداره می شود، از تنوع فوق العاده فرهنگی و مذهبی نیز برخوردار است. مهاجرت زاید الوصف مردمان مختلف جهان در مقاطعی از تاریخ به این نقطه از زمین، هویت فرهنگی «چهل تکه ای» را رقم زده است. لذا امریکا در عین حال که مدعی آزادی هم جنس گرایان و سقط جنین واتانازی است، در عین حال بافت اجتماعی آن بسیار مذهبی تر از اروپاست. این بافت متکثر مذهبی، نژادی، قومیتی و فرهنگی، در یک پارادوکس پیچیده ای گرفتار آمده است. پارادوکس ایدئولوژیک کردن نظام سیاسی ایالات متحده امریکا و واگرایی اجتماعی. چون علت محدثه تشکیل امریکا، همگرایی فرهنگ ها و قومیت های مختلف بوده است، علت مبقیه آن، تلورانس شدیدی است که باید در بدنه اجتماعی آن توسط نظام حاکمیتی امریکا رعایت شود. به میزانی که ساختار سیاسی امریکا به سمت ایدئولوژیک شدن پیش رود، به همان میزان زمینه فروپاشی آن بیشتر فراهم خواهد شد. یکی از اشکالات اساسی بوش پسر، تبدیل کردن نزاع خود با عراق به نزاع خیر و شر و معرفی دشمنان خود به عنوان اهریمن در برابر خدایان بود. اما چندی بعد به سرعت این نزاع ایدئولوژیک را به شعار توسعه دموکراسی فروکاست و آتش زیر خاکستر نظام اجتماعی امریکا ر ا به شکل ماهرانه ای پنهان نگه داشت. این که تحلیل گران امریکایی معتقدند به جای صدور ایدئولوژی باید سبک زندگی(life style) صادر کرد که در آن رفاه و سکس ورزی محور این سبک زندگی است، ریشه در این بحران محتمل الوقوع دارد. اگر چه در بافت اجتماعی ایالات متحده امریکا، تعبیر نیچه ای «خدامرده است» چندان درست نیست، اما در سطح کلان نظام سیاسی امریکا، «خدای زنده میراننده ایالات متحده امریکاست». این تکثر عمیق فرهنگی و هویتی، استعداد فروپاشی و تجزیه ایالات متحده را بسیار بالا برده است.
6. منهای ریشه سست معرفتی- فلسفی و تاریخی- فرهنگی امریکا که هویتی آنومیک و ناهنجار در این کشور را شکل داده است، رخداد های مهم و جدی، خاصه از نیمه دوم قرن بیستم تاکنون به وقوع پیوسته است که بارقه های آن صاعقه فروپاشی را از دور نمایان ساخته است. یکی از این رویدادهای مهم فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی است. هرچند حضور شوروی در چند دهه پیش، برای امریکا ایجاد مزاحمت کرد، اما امریکا با امضاء تفاهم نامه «یالتا» عملاً با شوروی کنار آمده بود و از مزایای ابرقدرتی دیگر به نام اتحاد جماهیر شوروی سود می جست. مهم ترین ثمره تفاهم نامه یالتا، شکل گیری جنگ سرد و تبدیل آن به یک جنگ زرگری میان دو ابرقدرت شده بود و این عامل انزوای قطب های بالقوه یا بالفعل قدرت در جهان چون اروپا، چین، هند، ژاپن و کشور های آمریکای جنوبی بود. به عبارتی با وجود شوروی، جهان به دو بخش تقسیم می شد، یکی منطقه نفوذ شوروی و دیگری منطقه نفوذ امریکا و هر بخش از جهان به واسطه جنگ سردی که میان این دو ابر قدرت بود خود را در پرتو پارادایم کمونیستی اتحاد جماهیر شوروی یا در چارچوب پارادایم لیبرالیستی ایالات متحده امریکا، بازخوانی و هویت یابی می کرد. بدیهی است با فروپاشی شوروی ناگهان معادلات پیش گفته فرو ریخت و قطب های قدرت منطقه ای و قاره ای چون چین، هند، برزیل و اتحادیه اروپا نمایان شد و این به معنای بازخوانی هویت ایالات متحده در نظم جدید بین المللی بود.
7. ملاحظه مهم و جدی دیگری که حکایت از اضمحلال اتوریته و مشروعیت امریکا دارد، آن است که از زمان جنگ ویتنام تا جنگ گرجستان، امریکا در یک فرآیند تاریخی به شدت در حال از دست دادن اعتبار و نفوذ خود در سطح مجامع رسمی بین المللی است. شکست امریکا در ویتنام آنچنان پر اهمیت بود که ساختار ژئوپلتیک جهان را از آن موقع به بعد، تحت تأثیر قرار داد و بی ثمر ماندن جنگ خلیج فارس، جنگ افغانستان، جنگ عراق و جنگ لبنان و نهایتاً جنگ گرجستان، روز به روز، چهره پردازی مقتدرانه از قدرت ایالات متحده را دشوار تر ساخت. اوج این خدشه بر اتوریته امریکا و فروپاشی هیمنه مقتدرانه ایالات متحده، ماه مارس سال 2008 در صحن سازمان ملل در خصوص موضوع اولتسیای جنوبی بود. این نخستین بار در تاریخ سازمان ملل از ابتدای تاسیس آن بود که ایالات متحده در مورد مساله ای که برایش اهمیت داشت نتوانست رأی اکثریت شورای امنیت را به دست آورد. به عبارتی تسلط هژمونیک ایالات متحده بر شورای امنیت از دست رفت.
8. همچنین باید به یاد داشت که ظهور رقبای قدرتمند اقتصادی از سال حدود 1968 به بعد در جهان که در ابعاد منطقه ای و بین المللی، مونوپولی اقتصادی امریکا را به چالش کشانده اند، اکنون به کابوس دهشت انگیزی در میان سران کاخ سفید، سنای امریکا و تراست های عظیم اقتصادی در ایالات متحده مبدل شده است. چین، ژاپن، هند، آسیای جنوب شرقی، آفریقای جنوبی و اروپای غربی از جمله تهدیدهای بالقوه و بالفعل برای اقتصاد امریکا محسوب می شود.
9. امریکا با دنبال کردن سیاستی که از زمان ریاست جمهوری نیکسون تا پایان دوره رییس جمهوری کلینتون ادامه داشت برای جلوگیری از از دست رفتن سلطه جهانی امریکا مبادرت به نزدیکی به اروپای غربی، ژاپن، چین و هند نمود تا از این طریق نقش رهبری اقتصادی خود را حفظ کنند ، تشکیل اتحادیه هفت کشور صنعتی در همین راستا بود. همچنین ایالات متحده از سال 1980 به بعد با ظهور شرایط جدید اقدام به تبلیغ علیه نظریات توسعه گرایی و تبلیغ له جهانی شدن (globalization) نمود تا حتی المقدور سرعت توسعه اقتصادهای منطقه ای کند و ذیل گفتمان گلوبالیسم نظام سرمایه داری رشد و توسعه آنها کنترل و هدایت شود.
10. تمامی این سیاست ها البته به نتیجه نرسیده است و در دولت بوش پسر، آمریکا با افول شدید قدرت مالی و اقتصادی خود روبرو شده است و کسرهای بودجه و حساب جاری، ساختار اقتصاد ایالات متحده را به شدت آسیب پذیر نموده است. تشدید بحران بیکاری، کاهش شدید ارزش دلار در برابر یورو، پوند و فرانک سویس، افزایش بدهی های خارجی،‌ افزایش وابستگی به نفت وارداتی، اختلاف مهلک در نظام مالی بانک و مؤسسات مالی و سرمایه گذاری و مقابله های اقتصادی قدرت های نئوامپریالیتسی چین و روسیه، امریکا را در وضعیت پیچیده ای قرار داده است.
11. اینک باراک حسین اوباما، کبوتر سیاهپوستی از میان باز ها، بر بالای بام کاخ سفید نشسته است، میراث دار امپراتوری است که که مختصات ژئواستراتژیک و ژئوپولوتیک و رویدادهای اقتصادی، مالی و نظامی گذشته که توسط اسلاف وی انجام یافته، باید از مقام خدایگان جهان و امپراتوری به مقام صرفا رهبری اکتفا کند که اگر نتواند از بحران های اقتصادی و سیاسی موجود ایالت متحده را خارج سازد، آن گاه بحران های وعرفتی و هویتی و فرهنگی امریکا سر باز خواهد کرد و به راحتی فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، ایالات متحده امریکا نیز به 51 کشور فدرال تجزیه خواهد شد؛ اگر که جنگ های خانمان سوز قبیله ای و نژادی و مخذهبی در درون این سرزمین، آتش فنا بر نسل های بشری نزند و نزاع های داخلی سال ها به حلول نینجامد،‌شاید که در بهترین حالت کشور های تازه استقلال یافته ای مانند کشور های مستقل شوروی سابق به ظهور می رسد.
12. آنچنان که فوکویاما پس از طرح نظریه پایان تاریخ خود از آن تئوری تنازل نمود،‌ قهراً باراک اوباما هم باید از اندیشه امپراتوری جهان تنازل کند تا شاید سرنوشت که شاید سرنوشت مرگباری که ایالت مرگبار امریکا را تهدید می کند به وقوع نپیوندد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات