نوشته چارلز سولیوان
برگردان: پوراندخت مجلسی
تنها شنیدن نام «اسامه بن لادن» که سالهای اخیر از نظرها ناپدید شده بود، کافی است تا خون را در رگها منعقد کند و موی را بر بدن راست. تصور ساختمانهایی که در بین زبانههای آتش و دود سوختند و فرو ریختند، با شنیدن این نام دوباره به ذهن خطور میکشد و شخص به خاطر میآورد آن مردههایی را که در هوا آویزان بودند و بوی سوختن آنها همه جا پیچیده بود و فرار قربانیان وحشت زده را از میان خرابههای آسمانخراشهای فرو ریخته. شبح بنلادن بار دیگر، همچون کابوسی، سایه سیاه ترس و مرگ را بر مردم گسترده است.
ارتباط بین بنلادن و جورجبوش، ارتباط جالبی است. به آنچه در رسانههای تجاری میبینیند، اهمیتی ندهید. اینها متحدانی جدایی ناپذیرند که همدیگر را حفظ میکنند و سوخت مورد نیاز طرف مقابل را فراهم میآورند. هر وقت، اوضاع و احوال بیش از حد بوش را مستأصل میکند، از حضور بنلادن سود میبرد و در شرایطی که انحطاط اخلاقی در گروه توطئه بوش به اوج خود میرسد، بنلادن بسرعت و براحتی و به عنوان یک تهدید امنیتی برای آمریکا به صحنه وارد میشود و بوش نقش خود را در کسوت رئیسجمهور، به عنوان حافظ اعظم و فرمانده کل قوای آمریکا به دست میآورد - چیزی که بشدت مشتاق آن است. در این میان، سهم بنلادن هم این است که قدرت ضعیف و مذبوحانهاش در صحنه جهانی به شکل چشم گیری تقویت میشود.
صحنه وحشتناک ترور در حمله 11 سپتامبر که به وسیله رسانههای تجاری تصویر شده بود، به طور ثابت و محو نشدنی در خاطره جمعی ما نقش بسته است. ظاهراً مغز متفکر و طراح اصلی آن رویداد، بنلادن بود و 19 تروریستی که تنها اسلحه آنها تیغههای موکت بری بود، آن طرح را اجرا کردند و ما قرار است باور کنیم که گروهی افراد متعصب غارنشین، مسئول به زانو درآوردن سمبلیک آمریکا بودهاند. اگر آنچه را میگویند، واقعاً اتفاق افتاده باشد، ما دچار گرفتاری بسیار عمیقی شدهایم. فرض بر این بود که رویدادهای وحشتناک 11 سپتامبر به وسیله کمیته مستقلی مرکب از اعضای هر دو حزب - کمیته 11 سپتامبر - مورد تحقیق قرار گیرد. نتایج باور نکردنی در مورد این رویدادها به هیچ وجه با مدارک و شواهد همخوانی ندارد. باور کردن داستان رسمی در این مورد، مستلزم حال و هوایی است که عملکرد مسائل عینی به شیوهای انجام شده باشد که قانونهای فیزیک را نقض میکنند و همچنین مستلزم اینکه همه و هر مدرک و نشانهای را که بسیار هم فراوان است، ندیده بگیریم.
موضوع پیچیده تر از آن است که بشود آن را در مقالهای کوتاه از این دست، مورد بررسی قرار داد. بنابراین خوانندگان را به مدارک فراوانی که در کتاب «مایکل راپرت» به نام Crossing The Rubicon آمده است، ارجاع میدهم و همچنین سایت اینترنتی Oil Empireکه خوانندگان میتوانند منابع فراوان دیگری هم وجود دارند خود تحقیق و نتیجه گیری کنند. طرح دوباره این مسائل ما را بر میگرداند به بن لادن، به گروه توطئه گر فاشیستی بوش که در پی آن است که منابع باقی مانده نفت جهانی را به دست آورده و به آخرین تهدیدهای بن لادن.
در آخرین داستانها درباره این که بن لادن و القاعده در تدارک حملههای جدید به هدفهای غیر نظامی آمریکا هستند، مهم است یک واقعیت بسیار با اهمیت را به خاطر بیاوریم: دولت ما دروغ میگوید، آنها به طور دائم و بدون وقفه دروغ میگویند. اسناد موجود گویای این واقعیتند. آنها غرق در فسادند. امپراتوری آنها دارد از هم میپاشد و گروه توطئه بوش در سراسیمگی به سر میبرد. همان طور که مردم دارند به تدریج از خواب سالهای طولانی و به حسی و بی تفاوتی بیدار میشوند، ابرهایی که اتهام و اعلام جرم در افق دید روی هم انباشته میشوند. یک بار دیگر، گروه توطئه گر بوش به وحشت آفرینی دست زده است تا مردم را برای پذیرش سلطه و اطاعت نسبت به امپراتور و پادوهایش بترساند. اگر به این دام بیفتیم، احمقهایی بیش نیستیم.
معمارهای اصلی گروه توطئه گر بوش که مسؤول جنگ عراقند، همان کسانی هستند که در دهه 1980 در زمان ریاست جمهوری «رونالد ریگان» با ایجاد وحشت و ترور شهروندان بی دفاع را در آمریکای جنوبی خانه خراب کردند. «دیک چنی»، «دونالد رامسفلد» و «جان نگروپونته» شاخص ترین چهرههایی هستند که دست اندرکار این قضیه بودند. در آن روزها، رامسفلد، نماینده ویژه ریگان در خاورمیانه بود، بعضیها ممکن است عکسهایی را از سال 1983 به خاطر بیاورند که در آنها رامسفلد با صدام حسین - یکی دیگر از ابداعات سیا برای ایجاد وحشت و پیشبرد سیاستهای تجاوز کارانه خود - دست میداد. بنا به گفته «نوآم چامسکی» تنها در نیکاراگوئه، آمریکا به کمک جوخههای مرگ زیر حمایت سیا، بیش از دو میلیون مردم بی دفاع را به قتل رساند که در مجموع معادل کل سربازان کشته شده آمریکایی در تمام جنگهایی که آمریکا تا آن وقت به آنها دست زده است، بود. هدف، سرکوب جنبشهای ترقی خواهانه در آمریکای جنوبی بود و کشتن سازماندهان نهضتهای کارگری و رهبران بومی آنها به منظور ممانعت از بالا گرفتن قدرت رهبرانی که به منافع مردم بیش از منافع خود اهمیت میدادند. ایالات متحده، تاریخی طولانی و خونین در سرکوب جنبشها به وجود آمده است، دارد. شاید این جنبشها بیش از حد دموکراسی خواهانه بوده است و به همین جهت باید از بین برده میشدند. ریگان و دار و دسته اش به آنها برچسب کمونیست میزدند، زیرا این چیزی است که در میان مردم خوش باور و ساده خریدار دارد.
همچنین در نظر بگیرید پولهای هنگفتی را که دهها سال است برای مخالفت با «فیدل کاسترو» در کوبا هزینه شده است و اکنون در مورد «هوگو چاوز» و در ونزوئلا مصرف میشود. مسؤولان ما دارای سابقه تاریکی هستند که نه در سالنامهها و تاریخچهها نوشته شده و نه در گزارشها آمده است. سیا (سازمان اطلاعاتی آمریکا) نقشی کلیدی در این رویدادهای فجیع و رقت انگیز داشته است و تا امروز هم آ، را ادامه میدهد.
مانند صدام حسین، بن لادن هم پوششی است که در پشت آن تروریستهای واقعی دست به عمل میزنند. مدارک سیا که اخیراَ از حالت محرمانه خارج شده است، برای پروژهها انجام شده باشد و یا نه، تمایل و اشتیاق سیا را به کشتن شهروندان آمریکایی برای هدفهای امپراتوری آشکار میکند. من اصرار دارم که خوانندگان این مقاله از طریق این اسناد را خود شخصاً بخوانند.
مدارک قابل ملاحظهای وجود دارد که پای سیا و اف. بی .آی را به عنوان نیروهای مخفی پلیس در کشتن «جان اف کندی»، «مالکوم ایکس»، «دکتر مارتین لوتر کینگ»، «رابرت کندی» و خیلیهای دیگر به میان میکشد. مالکوم ایکس و دکتر مارتین لوتر کینگ را به وسیله گلوله آدم کشهای حرفهای خاموش کردند، درست وقتی آنها در آستانه تغییر ساختار کشور بودند این داستان آشنایی است هر وقت، کسی، تهدیدی برای وضع موجود به حساب میآید، او را به قتل میرسانند و همیشه هم این کار به وسیله یک تک تیرانداز انجام میشود و بعد تحقیقاتی قلابی و ساختگی به منظور پنهان کردن مدارک انجام میگیرد. این امر هم در مورد آدمکشهای حرفهای و هم در مورد 11 سپتامبر انجام شده است و باز هم اتفاق خواهد افتاد.
هرگاه، حمله بعدی تروریستی در آمریکا واقع شود که سرانجام این امر انجام میپذیرد، بعضی نامهای آشنا به آن ارتباط داده خواهد شد. بن لادن و یا هر کس دیگری که گناهکار معرفی شود، پوششی برای ناشناس ماندن مجرم واقعی است.