انواع حکومتها
حکومتهایى که در گذشته و حال در جهان وجود داشته و داردشکلهاى گوناگونى دارد. مىتوان گفت در جهان دهها و صدها نوعحکومت وجود دارد، ولى اصول آن حکومتها را مىتوان به سه گونهتقسیم نمود:
1- حکومتهاى استبدادى و خودکامه
2- حکومتهاى دموکراسى
3- حکومتهاى الهى
1- حکومتهاى استبدادى و خودکامه: این نوع حکومتبر اساس حاکمیتفرد یا گروه خاصى بنا شده است، که سر از استبداد و بهرهکشىبیرون مىآورد و نتیجه آن بردگى جامعه و بدبختى و سیهروزىمردم آن جامعه است، مانند حکومتشاهان مستبد; یا حکومتحزبىکوچک که اقلیتى را تشکیل مىدهد، و با توسل به زور به اکثریتمسلط گشته است، مانند حکومت دیکتاتورى کمونیستها در شوروىسابق. در این نوع حکومت، اراده مردم در اداره مملکت هیچ گونهنقشى ندارد، مصالح آنها نادیده گرفته مىشود، بلکه معیار تامینمنافع عدهاى از زورمندان است که با توسل به زور بر اکثریتمردم مسلط شدهاند.
2- حکومتهاى دموکراسى: (حکومت مردم بر مردم) حکومتى است کهامروز در جهان، عنوان عالىترین حکومت را به آن دادهاند. معیاردر این حکومت این است که همه مردم از هر گروه با آزادى کاملبه پاى صندوقهاى راى بروند و نوع حکومتخود را با اکثریت آرا،برگزینند، و یا حاکم خود را تعیین کنند. در جهان امروز ایننوع حکومت عملا دو گونه است: 1- ظاهرا و واقعا به آراى مردم متکى است، و هر آن چه کهاکثریت مردم برگزینند ملاک انتخاب خواهد بود 2- در ظاهر آب و رنگ مردمى دارد، ولى در باطن بر اثر نیرنگهاو ترفندهاى زورمداران و ثروتمندان، شکل مىگیرد، و تبلیغاتسرسامآور آنها سرنوشتساز بوده، و نتیجه را مشخص خواهد کرد.مىتوان با قاطعیت گفت که اکثریت قاطع، اگر نگوییم همهحکومتهاى دموکراسى جهان امروز بر همین گونه است، چنان کهنمونههاى فراوان آن در اروپا و آمریکا دیده مىشود، که درحقیقت نوعى حکومت ظالمانه و استبدادى در لباس دموکراسى است، وما از دموکراسى به مفهوم غرب، جز این را نمىشناسیم. اما دموکراسى حقیقى به نظر کاوشگران واقعبین و منصف چنینحکومتى وجود خارجى ندارد. اینک مىگوییم به فرض وجود حکومت دموکراسى حقیقى، آن نیزنمىتواند یک حکومتسالم بر اساس مصالح عادلانه مردم باشد، هرچند نسبتبه حکومتهاى استبدادى و خودکامه، بهتر است، ولى هرگزایدهآل نخواهد بود، بلکه از جهاتى توام با نارسایىها، بلکهظلم و بیدادگرى است، براى درک بیشتر این مطلب نظر شما را بهشرح زیر جلب مىکنیم: 1- در غالب کشورهایى که در ظاهر یا در واقع داراى چنین حکومتىهستند، بسیارى از مردم عملا در انتخابات شرکت نمىکنند، مثلاتنها شصتیا هفتاد درصد، و یا حتى کمتر از آن در انتخاباتشرکت مىکنند، و با این حال گاه جمعى از مردم، اکثریت رامىبرند، که هرگز اکثریت در جامعه را ندارند، و به عنوان مثالسى و یک درصد در مقابل بیست و نه درصد، از مجموع شصت درصدمردمى که در انتخابات شرکت کردهاند. در چنین صورتى کهمصداقهاى فراوانى دارد، اقلیتى از مردم جامعه، زمام حکومت رابه دست گرفته، و اکثریت را حتسیطره خود قرار مىدهند، وبدیهى است که آنها قوانین و نظام جامعه را طبق منافع گروهىخود تنظیم مىکنند و این یک ظلم فاحش است. 2- فرض کنیم تمام مردمى را که حق شرکت در انتخابات دارند،بدون استثنا در آن شرکت کنند (با توجه به این که چنین فرضىهرگز واقع نشده است) باز ممکن است گروهى با اکثریت ضعیف (مثلاپنجاه و یک درصد در مقابل چهل و نه درصد یا کمى بیشتر و کمتر)پیروز شوند. این نیز در واقع یک نوع «استبداد اکثریت» بر ضداقلیت است، در نتیجه به عنوان مثال در یک کشورى که صد میلیوننفرش واجد شرایط راى هستند، چهل و نه میلیون باید تحت فرمانپنجاه و یک میلیون نفر باشد، و همه چیز جامعه در مسیر منافعآن اکثریت، و گاه به زیان این اقلیت وسیع و گسترده در جریانباشد. از این رو بسیارى از اندیشمندان اذعان دارند که حکومتاکثریتیک نوع حکومت ظالمانهاى است که چارهاى جز آن نیست، اگرآن را محور قرار ندهیم، چه کارى مىتوان انجام داد؟ 3- از این گذشته به فرض که حکومت دموکراسى هیچ یک از این دواشکال را نداشته باشد، ولى حکومتى است دنبالهرو خواستهاىاکثریت مردم، و مىدانیم گاه مىشود که تودههاى مردم بر اثربدآموزىها گرفتار انحرافاتى مىشوند، و در این گونه موارد بایدآگاهان و صالحان جمعیتبه پا خیزند، و با این آفتبزرگ مبارزهکنند، در حالى که در نظامهاى دموکراسى در این گونه موارد نهتنها مبارزهاى صورت نمىگیرد، بلکه انحراف به شکل قانونى درمىآید، مثلا همجنسبازى در انگلستان و امریکا قانونى مىشود! وسقط جنین و مفاسد دیگر در بسیارى از کشورهاى غربى به حکمقانون مجاز مىگردد، چرا که نمایندگان مردم در این گونه نظامهامجرى خواستههاى مردماند نه ناظر بر مصالح مردم.
3- حکومت الهى: این حکومت همان حکومت انبیا و امامان معصوم(ع)و صالحان است که بر اساس خدامحورى و مصالح مردم نهخواستههاى مطلق آنها برپا مىشود، چنین حکومتى گاه با راىاکثریت قاطع مردم هماهنگ است (چنان که در جمهورى اسلامى ایرانچنین بوده و هست) و ممکن است گاهى با اکثریت آراى مردم بهخاطر صالح نبودن آنها هم آهنگ نباشد، بنابر این انتخابات دراین حکومتبر اساس حکومت صالحان و زیر نظر امام عادل صورتمىگیرد، و بر محور کیفیت دور مىزند نه کمیت. در این حکومت،حاکمیت از آن خدا است، و قوانین باید بر این اساس تنظیم گردد،و مردم به عنوان پشتوانه حکومت هستند، و آنها به عنوان بیعت ومشاوره، بدنه حکومت را تشکیل مىدهند، و به عنوان حامیان ونگهبانان حکومت، مشارکت و حضور دارند، که اگر آنها نبودند،اجراى حکومت ناممکن مىشد. در این نوع حکومت، آفات سهگانهاى که بر حکومت دموکراسى سایهافکنده بود و در بالا ذکر شد، وجود ندارد، نه سرمایهدارهابرنده هستند، نه آفت استبدادى تقریبا نیمى از مردم نسبتبهنیم دیگر وجود دارد، و ناهمآهنگى با خواستههاى مطلق مردم. بنابراین، تنها حکومتى که ضامن سعادت دنیا و آخرت مردم است، وصلاح و مصالح حقیقى مردم را تامین مىکند و از هر گونه آفتهاىگمراهگر مصون مىباشد حکومت پیامبران و امامان(ع) است که براساس خدامدارى برقرار شده است، چرا که حکومت در درجه اولمخصوص ذات پاک خدا است، سپس براى هر شخص که او حکومت را به آنشخص عطا مىکند. چنان که قرآن مىفرماید: «ان الحکم الا لله; حکم و فرمان تنهااز آن خداست» واژه حکم در این جا داراى معناى وسیعى است کههم حکومت را شامل مىشود، و هم به معناى داورى و قضاوت است. و در مورد دیگر خداوند خطاب به حضرت داود(ع) چنین مىفرماید:«یا داود انا جعلناک خلیفه فى الارض فاحکم بین الناس بالحق ولا تتبع الهوى فیضلک عن سبیل الله; اى داود! ما تو را خلیفه (ونماینده و رهبر) در زمین قرار دادیم، پس در میان مردم به حقحکومت کن، و از هواى نفس پیروى مکن، که تو را از راه خدامنحرف سازد.» از این آیات و آیات دیگر به روشنى فهمیده مىشود که حکومت،مخصوص ذات پاک خدا است، که او به اشخاص صالحى عطا مىکند، و ازمتابعت از خواستههاى نفسانى نهى شده، بنابر این حکومتدموکراسى به مفهوم غربى، که در آن اصل انتخاب به خواستههاىمطلق مردم واگذار شده، حکومتباطل است، بلکه طبق آیات دیگرحکومت غیر خدایى، همان حکومت طاغوتى است که سر از گمراهى وفساد در مىآورد، و با صراحت مىفرماید: «آنان که مطابق حکمخدا حکم و حکومت نکنند کافر، ظالم و فاسقند.»
مشروعیت حکومت الهى
همان گونه که قبلا ذکر شد، بحث پیرامون حکومت و ولایت فقیه، یکبحث کلامى است و در علم کلام مورد بررسى قرار مىگیرد، در علمکلام و فلسفه اسلامى ثابتشده که توحید شعبههاى گوناگونى داردمانند: توحید ذات، توحید صفات، توحید عبادت، و توحید افعال. توحید افعالى داراى شاخههایى است مانند: توحید خالقیت، توحیدربوبیت، توحید مالکیت و حاکمیت تکوینى، توحید در حاکمیتتشریعى و قانونگذارى و توحید در اطاعت. بر این اساس، مساله حکومت و حاکمیت از شاخههاى توحید افعالىخدا است، و هرگز نمىتوان آن را از خدا جدا کرد. آیات متعددى از قرآن بر این مطلب تصریح نموده است، از جملهمىفرماید:«و ان احکم بینهم بما انزل الله و لا تتبع اهوائهم; و در میانمردم طبق آن چه خداوند نازل کرده حکم کن، و از هوسهاى آنهاپیروى مکن.» و نیز مىفرماید: «و ما اختلفتم فیه من شىءفحکمه الى الله ذلکم الله ربى علیه توکلت و الیه انیب; و درهر چیز اختلاف کنید، داورى اش با خدا است، این استخداوند،پروردگار من، بر او توکل کردهام و به سوى او بازمىگردم.» بنابر این، از نظر قرآن و بینش اسلام ناب، حکومت مخصوص ذات پاکخدا است، و از شاخههاى توحید افعالى او است، از این رو،مسلمانان باید حکومتى تشکیل دهند که حکومت الهى باشد و براساس خدا مدارى و قوانین الهى تنظیم شده باشد.
معنى دموکراسى اسلامى و مشروعیت آن
آن چه در اسلام وجود دارد، تئوکراسى و حکومتخدا بر مردم است،نه حکومت مردم بر مردم، ولى مىتوان مساله دموکراسى را در قالبدیگر در اسلام مطرح کرد، و آن این که مردم تحت عنوان بیعتبارهبر حق و تحت عنوان شور و مشورت، که این دو در اسلام از اهمیتبه سزایى برخوردار هستند، در صحنهها حضور یابند و با پشتیبانىخود به حکومت الهى تشکل داده و آن را اجرا سازند. تفکر توحیدىمىگوید: «این خدا است که ولایت و حکومت را به کسى که واجدشرایط است مىدهد، و به حاکمیت او عینیت مىبخشد، و همان خدابراى مردم حقى قرار داده و آن این که با توجه به وضعیت، آن چهرا خدا پسندیده برگزینند و از او پشتیبانى کنند، به عبارتروشنتر; درست است که «مالک الملوک و احکم الحاکمین» خدااست، ولى هیچ گونه منافات ندارد که او براى تثبیتحکومت الهىو اجراى آن، به بیعت و مشورت و احترام به آراى مردم دستوردهد، چنان که مطابق آیات قرآن، به چنین امورى دستور داده، واین امور بر همین اساس، داراى مشروعیتخواهند شد. آنها کهتصور مىکنند که حکومت اسلامى یک پارچه متکى به آراى مردم است وعنصر الهى آن را نادیده مىگیرند، بیراهه مىروند، و آنها کهفقط به عنصر الهى آن توجه دارند و جنبه بیعت، شورا و آراىمردم را نادیده مىگیرند نیز در اشتباه هستند. به عنوان مثالولایت و حکومت امیر مؤمنان حضرت على(ع) از سوى خداوند و ازطریق پیامبر اسلام(ص) ثابتشده بود و فعلیت داشت، ولى از نظرعملى و اجرایى به حمایت و پشتیبانى مردم نیازمند بود، چرا کهبدون پشتیبانى مردم کارى از پیش نمىرفت. بر همین اساس آن حضرتدر فرازى از خطبه شقشقیه مىفرماید: « اما و الذى فلق الحبة وبرء النسمة، لو لا حضور الحاضر و قیام الحجة بوجود الناصر و مااخذ الله على العلماء الا یقاروا على کظة ظالم و لا سغب مظلوم لالقیتحبلها على غاربها; آگاه باشید سوگند به خداوندى که دانهرا شکافت و انسان را آفرید، اگر نه این بود که جمعیتبسیارىگرداگردم را گرفته، و به یارىام قیام کردهاند، و از این روحجتبر من تمام شده است، اگر نبود عهد و پیمانى که خداوند ازدانشمندان و علما گرفته است که در برابر پر خورى ستمگران وگرسنگى ستمدیدگان سکوت نکنند، من مهار ناقه خلافت را رهامىساختم و از آن صرف نظر مىکردم.» این بیان حاکى است که آراو پشتیبانى مردم نقش مهمى در اجراى حکومتحاکمان حق و اتمامحجت دارد، که اگر چنین پشتیبانى نباشد، حاکمان حق نمىتوانندبه تشکیل حکومت و اجراى قوانین الهى بپردازند. همان گونه کهپیامبر اسلام(ص) از این رو که در مکه داراى پشتوانه مردمىنبود، نتوانستبه تشکیل حکومتبپردازد، با این که او در مکهداراى مقام ولایتبود، ولى وقتى که به مدینه هجرت نمود به دلیلپشتوانه مردمى که در آن جا وجود داشت، به تشکیل حکومت پرداخت.در مورد ولایت فقهاى اسلام نیز مساله بر همین اساس است، آنها باانتصاب امامان معصوم(ع) مانند سخن امام صادق(ع) که فرمود:«فانى قد جعلته علیکم حاکما; زیرا که من او را بر شما حاکمقرار دادم.» که قبلا در بحث «دلایل ولایت فقیه» به طور مشروحبیان شد، داراى ولایت هستند، با این تفاوت که اولویت و ترجیحاز آن کسى است که داراى پشتوانه مردمى بیشتر است، و اکثریتقاطع مردم او را برگزیدهاند. بنابراین ولایت فقیه حکومت وکالتى نیست، بلکه حکومت منصوب ازجانب خدا توسط امامان معصوم(ع) با پشتیبانى مردم است. کوتاهسخن آن که عنوان «جمهورى اسلامى» که گزینشى از حکومت اسلامىاست از دو کلمه جمهوریت (آرا و پشتیبانى مردم) و اسلامیت (الهىبودن حکومت) تشکیل شده است، جوهره حکومت اسلامى از حکومت الهىاست، ولى این حکومت در نهایتسر از حکومت مردمى درمىآورد،تعیین پیامبران و امامان و فقهاى اسلام به عنوان حاکم و رهبر، جوهره الهى حکومت را تشکیل مىدهد و مساله بیعت و مشورت واحترام به آراى مردم که آن نیز به فرمان خدا است، جوهره مردمىآن را تشکیل مىدهد، پس جمهورى اسلامى نه یک پارچه متکى به آراىمردم است، و نه فقط به عنصر الهى توجه دارد، بلکه آراى مردمنیز در بافتساختار حکومت اسلامى، نقش سرنوشتساز خواهد داشت،نتیجه این که: ولایت فقیه از دموکراسى به مفهوم غربى، جدا است،ولى با دموکراسى به مفهوم اسلامى به عنوان مشورت و بیعت وپشتیبانى مردم سازگار بوده، بلکه مکمل هم هستند.در صورتى که اکثریت قاطع، در مقابل نص صریح نباشد، وگرنه فاقدارزش خواهد بود، همانند اجماعى که در باره خلافتخلفاى بعد ازرسول خدا(ص) ادعا شده است.
بحثى کوتاه پیرامون مساله بیعت و مشورت دو نماد دموکراسىاسلامى
در اسلام به دو مساله سیاسى و اجتماعى یعنى بیعت کردن و شور ومشورت، اهمیتبسیار داده شده است.بیعت کردن در صدر اسلام از حوادث مهم بود، و نقش به سزایى درپیش رفت نظام، و پیروزى داشت. بیعتبه معناى پیمان بستن براىفرمان بردارى و اطاعت از کسى است، و چنین مرسوم بوده آن کس کهپیمان اطاعت مىبست، دستخود را در دست پیشوا و رهبر خودمىگذاشت و پیمان وفادارى را از این طریق آشکار مىساخت. و اینیک نوع معامله و بیع معنوى بود از این رو، به آن بیعت گفتهشد. آنها که با پیامبر (ص) بیعت مىکردند گویى با خدا بیعتمىنمودند و گویى دستخدا بالاى دست آنها قرار مىگرفت، و اینشعار را تداعى مىنمود که «دستخدا بر سر ما است» از این رو،در آیه بیعت چنان که خاطر نشان مىشود جمله «ید الله فوقایدیهم» (دستخدا بالاى دست آنها است) ذکر شده است. در زندگى پیامبر اسلام(ص) و حضرت على(ع) بیعتهاى گوناگون رخداد، که هر کدام در جاى خود نقش سرنوشتسازى داشت، در زندگىرسول خدا(ص) قبل از هجرت آن حضرت از مکه به مدینه، دو بیعترخ داد که اولى به نام بیعت عقبه اول، و دومى به نام بیعتعقبه دوم خوانده مىشود، در سال یازدهم بعثت گروهى از مردممدینه که از دودمان خزرج بوده و حدود دوازده نفر بودند،مخفیانه به مکه آمدند، و در عقبه اولى (گردنهاى در سرزمینمنى) با پیامبر(ص) پیمان بستند که وقتى به مدینه بازگشتند بهتبلیغ اسلام بپردازند. آنها پس از این بیعتبه مدینه بازگشتندو به تبلیغ اسلام پرداختند، بذر اسلام را در قلوب مردم پاشیدند،در سال بعد (سال دوازدهم بعثت) جمعیت آنها هفتاد و دو نفر (یاهفتاد و پنج نفر) که دو نفر آنها زن بودند، به صورت بسیارمحرمانه، نیمههاى شب در کنار همان عقبه به محضر پیامبر(ص) رسیدند و با آن حضرت بیعت کردند، بیعتى که بر اساس فداکارى وایثار جان ومال در راه پیروزى اسلام بود. بیعت دیگرى که در سال ششم هجرت در ماجراى صلح حدیبیه رخ دادبیعت رضوان خوانده شد، کوتاه سخن آن که مکه به صورت کانون ومرکز بتپرستى درآمده بود، پیامبر(ص) تصمیم گرفتبا یارانخود براى انجام عمره وارد مکه گردد، ولى بتپرستان از ورودآنها جلوگیرى نمودند، پیامبر(ص) از مسلمانان دعوت کرد تا بااو بیعت کنند، آنها در زیر درختى که در آن جا بود اجتماعکردند و با رسول خدا(ص) بیعت کردند که هرگز پشتبه میداننکنند و تا آن جا که در توان دارند در قلع و قمع دشمن بکوشند.خبر این موضوع آن چنان رعب و وحشت در قلب مشرکان افکند که سببشد آنها به یک صلح تن دهند، صلحى که در مجموع پایهاى براىپیروزىهاى آینده مسلمانان گردید. در آیه 10 سوره فتح به اینبیعت اشاره شده، آنجا که مىخوانیم: «ان الذین یبایعونک انمایبایعون الله ید الله فوق ایدیهم فمن نکث فانما ینکث على نفسهو من اوفى بما عاهد علیه الله فسیؤتیه اجرا عظیما; کسانى کهبا تو بیعت مىکنند (در حقیقت) تنها با خدا بیعت مىنمایند، ودستخدا بالاى دست آنها است، پس هر کس پیمانشکنى کند تنها بهزیان خود پیمان شکسته است، و آن کس که نسبتبه عهدى که با خدابسته وفاکند، به زودى خداوند پاداش عظیمى به او خواهد داد.»این بیعتبه نام بیعت رضوان نامیده شده و این نام از آیههیجدهم همین سوره (فتح) اقتباس شده و در این آیه و آیه نوزدهمبه بخشى از آثار و برکات این بیعت اشاره شده، آن جا کهمىفرماید: «لقد رضى الله عن المومنین اذ یبایعونک تحت الشجره فعلم مافى قلوبهم فانزل السکینه علیهم و اثابهم فتحا قریبا و مغانمکثیره یاخذونها; خداوند از مؤمنانى که در زیر آن درختبا توبیعت کردند، راضى و خشنود شد، خدا آن چه را در درون قلب آنها(از صداقت و ایمان) نهفته بود، مىدانست لذا آرامش را بر دلهاىآنها نازل کرد، و پیروزى نزدیکى به عنوان پاداش نصیبشانفرمود و هم چنین غنائم و فواید بسیارى که آن را به دستمىآورید.»
خلاصه این که احکام بیعت، داراى بحثهاى گوناگوناست، از جمله این که یک نوع مشارکت مردم با حکومت و پشتیبانىآنها از حکومت است، که اگر چنین پشتیبانى نباشد، حکومت در خطرسقوط قرار مىگیرد. به این ترتیب مشارکت مردم در پاسدارى ازحکومت نقش سرنوشتساز دارد و ماهیت آن تعهد اطاعت و یارى استکه در مقام اجرا نه انتخاب نقش اصلى را ایفا مىکند. مساله دیگر در اسلام، مساله مشورت است که از مهمترین مسائلاسلامى مىباشد، خداوند به پیامبرش چنین فرمان مىدهد: «وشاورهم فى الامر; در امور با مسلمانان مشورت کن.» و هنگام بیاناوصاف برجسته مؤمنان مىفرماید: «و امرهم شورى بینهم;کارهایشان با مشورت در میانشان صورت مىگیرد.» روایات بىشمارىاز پیامبر(ص) و امامان معصوم(ع) در تشویق به مشورتو ارزش آن رسیده، از جمله پیامبر(ص) فرمود: «اذا کان امرائکمخیارکم، و اغنیائکم سمحائکم، و امرکم شورى بینکم فظهر الارضخیر لکم من بطنها، و اذا کان امرائکم شرارکم، و اغنیائکمبخلائکم، و لم یکن امرکم شورى بینکم فبطن الارض خیر لکم منظهرها; هر گاه زمامداران شما نیکانتان باشند، و ثروت مندانشما سخاوتمندانتان، و کارهاى شما با مشورت انجام گیرد، در اینموقع روى زمین (زندگى) براى شما از زیر زمین (مرگ) بهتر است،ولى اگر زمامداران شما از بدان شما، و توانگران شما ازبخیلان باشند، و کارهایتان از روى مشورت نباشد، مرگ براى شمابهتر از زندگى است.»
نتیجه این که: اصل مشورت نیز بیان گرمشارکت مردم در مسایل مهم اسلامى است، و حاکى است که اسلام بهآراى مردم احترام نهاده است، بنابر این دو مساله بیعت و مشورتدلیل آن است که حضور مردم در صحنه لازم و ضرورى است، چنان کهدر سیره پیامبر(ص) و امامان(ع) موارد بسیار دیده شده که بامردم مشورت مىکردند، و مردم با آنها بیعت مىنمودند و...، ولىاین به آن معنى نیست که مساله رهبرى حتما باید با انتخاباتانجام گیرد، بلکه به این معنى است که مشارکت فکرى و عملى مردمپشتوانه خوبى براى حفظ نظام و اجراى اهداف رهبرى است که اگراین پشتیبانى نباشد، استقرار حکومت و رهبرى در بحرانهاى شدید،در مخاطره قرار خواهد گرفت، و در میان آنان که شرایط ولایت رادارند اولویتبا کسى است که با انتخاب اکثریت مردم که حاکى ازپشتیبانى آنها است همراه باشد.
پاسخ به یک سؤال
در این جا این سؤال پیش مىآید که قرآن در آیات متعدد، اکثریتو پیروى از اکثریت را نکوهش کرده گاه مىفرماید: «اکثرهملا یعقلون; اکثر آنها نمىفهمند» (مائده - 103) و زمانىمىفرماید: «اکثرهم لا یعلمون; بیشتر آنها نادانند.» (انعام 37) و در مورد دیگر مىفرماید: «اکثرهم فاسقون; بیشتر آنهافاسق و منحرف هستند.» (توبه - 8) و امثال اینها که در قرآنبسیار است . بنابر این، اکثریت مردم، در مساله رهبرى و حکومت داراى نقشىنخواهند بود; بلکه مردود هستند. پاسخ آن که: این ضمائر (بیشتر آنها نمىفهمند و...) با توجه بهقبل و بعد آیات، به افراد مشرک و آلوده که نادان و متعصببودند، بازمىگردد، و کارى به اکثریت مؤمنان ندارد، آرى تنهااز این آیات مىتوانیم استفاده کنیم که اکثریت کیفى ازمسلمانان، سرنوشتساز هستند و باید در همه جا حضور و ظهورداشته باشند، ولى اکثریتبدون کیفیت مانند اکثریت منحرف، نهتنها مفید نیست، بلکه خطرساز نیز خواهند بود. باید با کارهاىفرهنگى و... اکثریتى پرتلاش و متعهد ساخت، که پشتوانه استوار وخللناپذیر براى نظام خواهند بود. چنان که در تاریخ زندگىپیامبر(ص) آمده; با این که آن حضرت عقل کل بود، در مواردمشورت به راى اکثریت مسلمانان احترام مىگذاشت، از جمله درماجراى جنگ احد با این که نظریهاش این بود که سپاه اسلام درمدینه بمانند و با دشمن بجنگند، نظریه اکثریت را که مىگفتنداز مدینه خارج شوند، برگزید، و با آنها به بیرون مدینه براىجنگ با کافران رفت. به امید آن که همیشه داراى اکثریتى متعهدو وفادار باشیم، و با پشتیبانى فکرى و عملى آنها، مساله رهبرىو نظام را از هرگونه خطرها بیمه نماییم.
و بر همین اساس در زندگى امیر مؤمنان على(ع) پس از رحلتپیامبر اکرم(ص) مىبینیم با این که او خلیفه و جانشین حقیقىپیامبر(ص) بود، ولى وقتى که مردم به سوى دیگران رفتند، درتاریخ آمده: ابو سفیان که از سران قبیله بنى امیه بود نزدعباس عموى پیامبر(ص) آمد و گفت: «حکومت را از خاندان بنىهاشم بیرون بردند و در میان طایفه بنى تیم (که ابو بکر از آنطایفه بود) قرار دادند، و پس از او، این مرد خشن (اشاره بهعمر) آن را در طایفه خود (قبیله بنى عدى) قرار مىدهد،نزد على(ع)برو و بگو ما آمادهایم تا با تو بیعت کنیم...» عباس پیامابو سفیان را به حضرت على(ع) رساند، حضرت على(ع) در پاسخ بهذکر مطالبى پرداخت از جمله فرمود: «مجتنى الثمرة لغیر وقت ایناعها کالزارع بغیر ارضه; آن کسىکه میوه را پیش از وقت رسیدنش بچیند همانند کشاورزى است کهبذر را در کویر و شورزار پاشیده است. » اشاره به این که هنوزآن مردمى که اجتماع کنند و با من بیعت کرده و از من پشتیبانىنمایند، فراهم نشدهاند، اجراى حکومت اسلامى نیاز به حضور مردمدارد. بنابر این مردمسالارى در اسلام، به عنوان پشتوانه بودنمردم است، نه به عنوان یک اصل انتخابگر منهاى خدا.
در پایان نظر شما را به فرازى از خطبه امیر مؤمنان على(ع) کهدر آن توجه خاص به نیروهاى مردمى شده جلب مىکنیم: «ایها الناس ان لى علیکم حقا و لکم على حق، فاما حقکمعلى فالنصیحه لکم، و توفیر فیئکم علیکم، و تعلیمکم کى لاتجهلوا، و تادیبکم کیما تعملوا. و اما حقى علیکم فالوفاءبالبیعه، و النصیحه فى المشهد و المغیب، و الاجابه حین ادعوکم،و الطاعه حین آمرکم; اى مردم! مرا بر شما و شما را بر من حقىاست، اما حق شما بر من آن است که از خیرخواهى شما دریغ نورزم،و بیت المال شما را در راه شما به مصرف برسانم، و شما راتعلیم دهم تا از جهل و نادانى نجات یابید و تربیتتان کنم تافراگیرید. و اما حق من بر شما این است که در بیعتخویش با منوفادار باشید، و خیرخواهى را در آشکار و نهان از دست ندهید،هر گاه شما را فرا خوانم، اجابت نمایید; و هر گاه به شمافرمان دادم، از فرمانم اطاعت نمایید.»