تاریخ انتشار : ۱۲ مهر ۱۳۹۱ - ۱۱:۵۵  ، 
کد خبر : ۷۵۹۸۵

تاریخ‌نگاری اندیشه فاشیسم(بخش اول)


گیلبرت آلاردیس / ترجمه: حشمت‌الله رضوی
یکی از مورخین نوشته است: «فاشیسم شگفت‌انگیزترین پدیده سیاسی نیمه اول قرن بیستم بود.‌» اگرچه در قرن نوزده ایدئولوژی‌های فراوانی رواج داشتند، اما هیچیک از آنان پیدایش فاشیسم را پیش‌بینی نکرده بودند و علی‌رغم همه دیدگاه‌هایی که از زمان پیدایی پدیده فاشیسم ارائه شده، کمتر اندیشمندی معتقد است که آن را به تمامی دریافته است.
فاشیسم مشکل‌ترین و شاید مهمترین معضل تاریخی سده 20 بود. فاشیسم به عنوان یک جلوه سیاسی، تمامی بحران‌های تاریخ اروپا را با خود به همراه داشت: بی‌رحمی‌های یک دوره جنگ فراگیر، بحران‌های اقتصادی ناامیدکننده، ناسازگاری طبقات هراسان از انقلاب اجتماعی و بدبختی‌های سیاسی. اما فاشیسم با بحرانی که دامنگیر تاریخ اروپا شد چه ارتباطی دارد؟
معضل شناخت فاشیسم در سده ‌20 به آنجا رسید که مورخین در پی تبیین آن بر آمدند. به دلایلی که در ادامه مطلب خواهد آمد، آنان چنین تبیینی را دشوار یافتند. بدیهی است که بخشی از دشواری تبیین، ناشی از طبیعت خود شیوه بررسی تاریخی است. بی‌طرفی و پرهیز از دخالت دادن دیدگاه‌های شخصی از شرایط لازم حرفه تاریخ‌نگاری است، اما هیچ پژوهشگری نمی‌تواند به خودش اجازه دهد که نسبت به وقایع شومی که در اروپای عصر فاشیسم اتفاق افتاد، بی‌طرف باشد.
با در نظر گرفتن این واقعیت‌هاست که استدلال پژوهشگران به ناچار رنگ اخلاقی به خود می‌گیرد. هم اکنون نیز قضاوت اخلاقی از شناخت فاشیسم جدا نشدنی است، زیرا عصر فاشیسم را در یک مفهوم کلی می‌توان به عنوان «مطالعه عصر سقوط اخلاقی تمدن غرب» تفسیر کرد.
این معضلات اخلاقی منحصر به عصر ما نیست. آنچه منحصر به فرد است شرارت بیش از اندازه‌ای است که فاشیست‌ها مرتکب شدند. اشکال سازمانی معاصر و پیشرفت‌های تکنولوژیک منجر به خلق نیروی سیاسی جدیدی شد که از معیارهای قضاوت‌های اخلاقی و قانونی سنتی بسیار فراتر رفت.
برای مثال چه نوع مسئولیت اخلاقی و قانونی را می‌توان به آنچه که «قاتلان پشت میزنشین» دیوان‌سالاری اس.اس.ها خوانده می‌شود نسبت داد، افرادی که نقشه‌های قتل عام را طراحی کردند، اما شخصا کسی را به قتل نرسانیدند. بدون شک بخشی از جهل ما نسبت به فاشیسم ناشی از تاکید بیش از حد بر خرد‌ستیزی آن است. همان‌گونه که یکی از نویسندگان اظهار می‌دارد اعتقاد به برتر‌ی نژاد از اعتقاد به برابری انسان‌ها چندان غیرعقلانی‌تر نیست.
در حال حاضر پژوهشگران نباید تردید داشته باشند که محدودیت‌هایی در روش پژوهش آنان وجود دارد و نکته دیگر اینکه در مورد جنبش نازیسم مسائلی وجود دارند که پژوهش بیشتر آنها را آشکار نخواهد ساخت. دانش ما پیرامون آنچه که در آشویتز اتفاق افتاد، بسیار افزایش یافته اما درک ما نسبت به ماهیت آن افزایش نیافته است و به گفته یکی از نویسندگان مرگ اردوگاه نازی همچون صخره‌ای است که تمامی تبیین‌های مبتنی بر خرد از فاشیسم، چونان موجی به آن برخورد می‌کنند و در برخورد با آن خرد شده و از هم می‌پاشند. بدین ترتیب فاشیسم مورخ را به مرزهای شناخت بشری رهنمون می‌سازد و وی را در مسائل اخلاقی و قانونی که وی را برای حل چنین مشکلاتی آماده نکرده‌اند، درگیر می‌سازد.
اما مشکلاتی که جنبه عملی دارند نیز وجود دارد. تعدادی از نویسندگان در کوشش به منظور تعیین معنی خاصی برای واژه «فاشیسم» کاربرد آن را به جنبش موسولینی در ایتالیا محدود کرده‌اند.
اگر دیگران این شیوه را دنبال نکرده‌اند، بدان دلیل است که آنان معتقد بودند ویژگی‌های همانندی در دیگر جنبش‌ها نیز وجود دارد.
هم اکنون ناسیونال سوسیالیسم آلمان بیش از قرینه‌اش در ایتالیا مدلی برای برداشت نظری از مفهوم فاشیسم گردیده است. برخی معتقدند که فاشیسم در نازیسم شکل آرمانی خود را یافت. فاشیسمی که از بند محدودیتهای هم‌پیمانان محافظه‌کار خود رهید و در روح ملی متناسب با آن ریشه داشت و از منابع کافی برای ادامه انگیزه‌های ژرفتر برخوردار بود. اما از دید دیگری نیز می‌توان به مساله نگریست. می‌توان ادعا کرد که نازیسم به جای اینکه مجری آئین فاشیسم باشد، انحرافی از اصول آن بود و جنبشی بود منحصر به فرد که با شیوه دردناکی ملت مایوس و سرخورده آلمان را به افراط‌گرایی‌های پوچ‌گرایانه سوق داد.
به این ترتیب این احتمال وجود دارد که نازیسم به جای اینکه برداشت تاریخی ما از فاشیسم اروپا را روشن کند، آن را بیش از پیش مخدوش سازد. در جواب این سوال که چه چیز در ناسیونال سوسیالیسم آلمان وجود دارد که میت وان آن را در تعریف دقیق فاشیسم قرار داد، یکی از فاشیست‌های فرانسه می‌گوید: «آنچه که در ابتدای امر به ذهن می‌رسد ویژگی خاص آن است این ویژگی اساسا آلمانی بوده و غیر قابل تعمیم به دیگر کشورهاست.»
بدیهی است که بدون تجربه نازیسم، امروزه فاشیسم در اذهان شکل دیگری به خود می‌گرفت. از فاشیسم خوب نمی‌توان سخن گفت یعنی آن آرمان سیاسی که از طریق ایجاد پیوند‌های عاطفی مبتنی بر وطن‌پرستی افراطی و نژاد در پی چیرگی بر پی‌آمدهای تفرقه افکنانه دشمنی طبقاتی و سیاستهای فرقه‌گرایانه دشمنی طبقاتی و سیاستهای فرقه‌گرایانه برآمد و کوشید تا از طریق ایجاد جامعه‌ای شبیه به ارتش توانایی‌های ملی را دوباره زنده کند. باید به یاد داشت که در سالهای پیش از اتحاد دول محور در سال 1963 ایتالیای فاشیست یکی از دول پذیرفته شده در برقراری موازنه قدرت در اروپا بود.
فاشیسم موسولینی در جامعه اروپایی قابل ادغام بود در حالی که فاشیسم هیتلر در صدد تجزیه اروپا بود. فاشیست‌های ایتالیا افراد لاف‌زن و متظاهری بودند شبیه به دیکتاتوری‌های آمریکای لاتین، در حالی که فاشیسم هیتلر دارای کیفیتی اهریمنی و کینه‌توز بود که خشم و غضب دشمنان را برانگیخت. بدین ترتیب فاشیسم هیتلر در نظر انسان متمدن به قدری غیراخلاقی جلوه‌گر شد که حتی کشتار و بمباران شهر‌های ویران شده آلمان نیز در نظر آنان هیچ تناقضی با مبارزه بشریت برای تعالی و عدالت نداشت.
در حقیقت تاریخ فاشیسم بر مبنای شواهد و مدارکی که از جنبش‌های آلمان و ایتالیا به دست آمده نوشته شده است. پژوهشگر محتاط باید وجوه افتراق و اشتراک دو جنبش را در نظر بگیرد زیرا فاشیسم یک جنبش صرفا آلمانی یا ایتالیایی نبود. فاشیسم یک تجربه اروپایی بود و در هر یک از کشورهای اروپایی تجلی خاص خود را داشت. هر چند که سبک و شخصیت رهبری آن در هر یک از کشورهای اروپایی متفاوت بود اما همگی دارای کیفیت مشترکی بودند که مورخین آن را «فاشیسم» نام نهاده‌اند.
البته هر جنبش فاشیستی از مدلهای فاشیسم در آلمان و ایتالیا الهام می‌گیرد (و از این جهت تقلید تا اندازه‌ای اجتناب‌ناپذیر است) اما اغلب این جنبش‌ها در صدد بودند که سبک ملی و خاص خود را فاشیسم بیافرینند. ملی‌گرایی یکی از اصول مشترک تمامی سازمانهای فاشیستی بود و بدین ترتیب باید انتظار داشت که هر یک از آنان بیانگر نمادها و سنتهای بی همتای کشور خود باشند.
بدین ترتیب بود که پژوهشگران در پی جدا کردن عنصر فاشیسم از پیرایه‌های ناسیونالیستی آن برآمدند و در این راستا بود که محدودیت‌هایی که گریبانگیر پژوهشگر است بزودی اشکار می‌شود. زیرا در یک پژوهش تاریخی مشروح، ضرورتا باید تعداد سازمانهای فاشیستی را که می‌تواند با شایستگی و عمق کافی مورد بررسی قرار گیرد محدود کرد. نتیجه چنین پژوهشی ارائه تئوریهای کلی از فاشیسم بوده است که تنها به چند نوع خاص از فاشیسم مربوط می‌شود. بدین ترتیب تنوع فاشیسم سبب می‌شود که پژوهشگر شواهد خاصی گرد آورده و از تئوریهایی حمایت کند که بادیگر تئوری‌ها در تضاد است.
از این لحاظ بیشتر این تئوری‌ها مربوط به جنبش خاصی می‌ود که محقق قصد اثبات یا نفی آن را دارد. آن چه را که مطالعه بک جنبش اثبات می‌کند مطالعه جنبش دیگر آن را نفی می‌کند. به علاوه هر چه خصوصیات این جنبش‌ها را بیشتر مورد مطالعه قرار می‌دهیم به طور کلی کمتر درک می‌کنیم. با توجه به این واقعیات و اشکال گوناگون، فرد با این مشکل مواجه می‌شود که فاشیسم حقیقی کدامین است؟ به طور کلی باید اقرار کنیم که مورخین موافقت کرده‌اند واژه فاشیسم را به کار برند بدون اینکه درمورد تعریف آن توافق کنند.
ما باید بپذیریم که فاشیسم در اروپا یک تصادف تاریخی نبود، بلکه ترجمان اصیل تجربه غرب و تجلی سنت‌ها و گرایشاتی بود که در درون جامعه اروپا پرورده شده بود. فاشیسم را نباید خارج از تاریخ اروپا، بلکه باید به عنوان بخش جدایی‌ناپذیر تکامل آن بررسی کرد.
پاره‌ای از پژوهشگران بر این باورند که فاشیسم برآیند یک تمدن بحران‌زده و محصول شگفت‌انگیز جنگ جهانی و گسستگی اجتماعی است. اما چنین برداشتی یک سوال به دنبال دارد و آن این که: «چرا بحران اروپا منجربه اتخاذ چنین سیاست‌هایی شد؟ چرا فاشیسم؟ چرا چنین ایدئولوژی و چرا چنین جنبشی؟ چرا فاشیسم در فرانسه و انگستان این همه ضعیف و ناپایدار، اما در آلمان آن هه متعصب و قوی بود؟ و اینکه آیا امکان بازگشت به فاشیم در آینده وجود دارد؟‌» تمامی این سوالات ما را مجددا به این سوال رهنمون می‌سازد که: «جایگاه فاشیسم در تاریخ اروپا کجاست»
البته پاره‌ای از صاحب نظران موافق چگونگی طرح مساله نخواهند بود و ترجیح می‌دهند که برای شناخت فاشیسم صرفا زمینه ملی را مورد کنکاش قرار دهند و برای مثال نازیسم را نتیجه منطقی روند تاریخ آلمان می‌دانند اما پاره‌ای دیگر مفهوم کلی‌تری را پیشنهاد کرده و فاشیسم را ترجمان تجربیات سیاسی قرن بیستم که در سرتاسر این دوره بارها تکرار شده می‌پندارند.
هستند نویسندگانی که از همان ابتدا زمینه‌های بین‌المللی و صرفا معاصر جنبش را مدنظر قرار داده داده و فاشیسم را به عنوان جنبشی که بنیاد اروپا را در عصر حاضر آشکار ساخت مورد بررسی قرار می‌دهند. فاشیسم به قدری شگفت‌انگیز بود که این عده از نویسندگان در پی ارائه مفهوم ژرفتری از پیدایش آن در قاره اروپا برآمدند. از نظر آنان فاشیسم معنایی ورای خود داشت، گویی مطالعه فاشیسم مترادف است با مطالعه وضعیت موجود تمدن اروپا در کلیت آن.
فاشیسم، سرانجام جامعه لیبرالی است
طبیعی است که نویسندگان دهه 20و30 ظهور فاشیسم را با وقایع مهمی که در آن زمان روی داد مربوط بدانند. وقایعی نظیر جنگ جهانی اول، ناآرامی‌های پس از جنگ، انقلاب بلشویکی و رود بزرگ. بسیاری از این نویسندگان با آگاهی عمیق از رابطه میان نابسامانی‌های اقتصادی در ایتالیا و «راهپیمایی رم» که در سال 1922 و به رهبری موسولینی انجام گرفت و با مشاهده رابطه مشابهی میان پیروزی ناگهانی نازیسم و سال‌هایی که رکود آلمان را فرا گرفته بود به این نتیجه رسیدند که فاشیسم را با بحرانی که در اقتصاد سرمایه‌داری اروپا روی داده بود مربوط بدانند.
نویسندگانی که دیدگاه‌های آنان در این بخش آمده اگر‌چه دارای اندیشه‌های متفاوتی هستند اما جملگی بر این باورند که فاشیسم با رویداد تاریخی فروپاشی نظام اقتصادی ـ اجتماعی که از قرن نوزده آغاز شده بود، مربوط می‌باشد. این دوران، دوران افول جامعه لیبرالی لقب گرفت.
در این دوره نظام اجتماعی که ویژگی آن رقابت، سرمایه‌داری آزاد و افکار از مد افتاده لیبرالی بود، مراحل پایانی را می‌پیمود. به نظر این عده از نویسندگان، فاشیسم سیاستهای متناسب با جامعه عاری از فرهنگ بود. عوام فریبی برای فریب کسانی که هیچ اعتقادی نداشتند، ایجاد رعب و وحشت برای حکومت بر کسانی که از اقتدار سنتی روی‌گردان شده بودند و اجرای سیرک برای جامعه‌ای که محتاج نان بود.
قبل از هر کس دیگری خود موسولینی اعلام داشت که فاشیسم در ایتالیا بدون هرگونه مرام یا عقیده خاصی ظهور کرد. این نویسندگان همین فقر فکری در دیگر سازمان‌های فاشیستی را به رسمیت می‌شناسند. به نظر آنان ایدئولوژی‌های جنبش‌های متعدد فاشیستی‌ ـ صنف‌گرایی ایتالیایی، «سوسیالیسم» فاشیسم یا نژادگرایی نازیسم غالبا وسیله‌ای بود برای حقه‌بازی و عوام فریبی، نوعی ادعاهای عوام فریبانه که انگیزه‌های غیرمسئولانه روستاییان بی‌سواد، کارگران بیکار و عناصر رمیده طبقه متوسط را برانگیخته بود. در اثر این نویسندگان، فاشیسم نیرویی است هم فرصت‌طلب و هم خود‌ستیز. جنبشی است بدون آرمان، بدون ریشه‌های تاریخی در گذشته و بدون هر گونه بینش اتوپیایی از آینده.
در میان منتقدین اولیه فاشیسم، مارکسیست‌ها نخستین کسانی بودند که مفهوم سیستماتیکی از جایگاه فاشیسم در تاریخ اروپا ارائه دادند. آنان با الهام از آثار خود مارکس پیرامون بناپارتیسم در فرانسه دیکتاتوری موسولینی را در چارچوب اثراتی که بر روابط اقتصادی و مبارزه طبقاتی داشت معنی کردند.
دیگر نویسندگان این دوره، سبعیت و کافرکیشی پیراهن سیاه‌های ایتالیا را به مثابه یک رخداد از موقع گذشته بربریسم و به کنار گذاشتن فکر و خرد در ملتی که به طور موقت به عاطفه‌گرایی افراطی و تظاهر روی آورده تعبیر کردند. به هر حال مارکسیستها اهمیت اجتماعی روش سیاسی فاشیسم و خودنمایی‌های انقلابی آن را فورا مورد تحقیق و بررسی قرار دادند. به نظر آنان احیای نمادگرایی روم باستان کمتر به معنی اعاده خاطرات گذشته و بیشتر ظاهر فریبنده‌ای برای جاه‌طلبی‌های کنونی آنان بود.
مارکس به آنان آموخته بود که انقلابات پرولتاریایی از آینده الهام می‌گیرند در حالی که انقلابات ارتجاعی به منظور تخدیر و خشنودی خویش به تجدید خاطرات تاریخی جهانی گذشته متوسل می‌شوند. آنان به پیدایش فاشیسم به مثابه یک پدیده صرفا ایتالیایی ننگریستند و آن را انحرافی از راستای تاریخی تکامل اروپا نیز نپنداشتند. از نظر آنان آنچه که در بخشی از نظام سرمایه‌داری بین‌المللی روی داده بود به طور بالقوه در کل نظام وجود داشت.
بدین ترتیب فاشیسم محتمل آتی همه جوامع سرمایه‌داری بود که در مرحله پیشرفته‌تری از تکامل اقتصادی قرار داشتند و بدین ترتیب پیش‌داوری‌های فرضیات مارکسیسم در مورد روند تاریخی منجر به شناسایی فاشیسم به عنوان بخش جدایی‌ناپذیر تاریخ اروپا گردید و ترجمان سیاسی تناقضات بنیاد دینی بود که به طور عمیق‌تر در کل نظام اجتماعی وجود داشت.
در سال 1933، زمانی که پیروزی هیتلر در آلمان بین‌الملل سوم کمونیستی را برآن داشت تا از ایده انقلاب اجتماعی به سمت تدارک در راستای خط مشی حزبی جدید، یعنی دفاع دموکراتیک در برابر تهدید فاشیسم تغییر جهت دهد یک تفسیر کم و بیش رسمی کمونیستی از پدیده سیاسی جدید به همه احزاب کمونیست جهان ارائه شد. در این تحلیل فاشیسم ابزار ادامه روابط طبقاتی کشورهای سرمایه‌داری با شیوه‌های غیردموکراتیک معرفی شده بود.
به نظر تحلیل‌گران مارکسیست پایگاه اجتماعی ـ اقتصادی سرمایه‌داری پابرجا ماند اما روبنای سیاسی آن به منظور برآورده ساختن نیازهای دیکتاتوری طبقاتی تغییر کرد و بدین ترتیب پدیده فاشیسم برآیند جامعه بحران زده بروژوازی، آخرین، نومیدترین و اقتدارگراترین شکل سرمایه‌داری معرفی گردید. بر اساس تحلیل بین‌الملل سوم، «فاشیسم، دیکتاتوری آشکار و توام با ارعاب شووینستی، امپریالیستی و ارتجاعی‌ترین عناصر سرمایه‌داری مالی بود.»
در سال بعد، پالم دات که یکی از کمونیست‌های بریتانیایی بود در اثر خویش تحت عنوان «فاشیسم و اصلاح اجتماعی» این ایده را عنوان ساخت. باید به خاطر داشت که نظرات دات و به طور کلی خود تفسیر کمونیستی تا اندازه‌ای واکنشی بود که تحت شرایط خاصی از پدیده غیر منتظره فاشیسم ارائه گردید. در هیچ کجای ادبیات اروپایی و از آن جمله ادبیات مارکسیستی ظهور فاشیسم پیش‌بینی نشده بود. اما آنچه که به ویژه برای مارکسیست‌ها شگفت‌انگیز می‌نمود این بود که پیشگویی مارکس مبنی بر بحران نظام سرمایه‌داری به جای اینکه به سوسیالیسم منجر شود، به فاشیسم ختم گردید.
اندیشمندان مارکسیست در اینکه میان فاشیسم و سقوط نظام اقتصادی بین‌المللی رابطه‌ای وجود دارد تردید نداشتند و بدیهی است که مشکل نبود روابط مالی میان فاشیست‌ها و حداقل برخی منافع تجاری را نشان داد. با این حال آنان چگونه می‌توانستند توان و موفقیت یک جنبش ارتجاعی که دفاع از یک نظام فاسد و میرارا به عهده گرفته بود، توضیح دهند؟ خود فاشیست‌ها را به آسانی تمام می‌توان کارگزار بورژوازی به حساب آورد اما حمایت توده‌ای کارگران و دهقانان از این جنبش را چگونه باید توجیه کرد؟
جنبشی که ازدیدگاه مارکسیستها خلق شده بود تا در مقابل ظهور توده‌ها بایستند، آشکارا حمایت توده‌ها را به خود جلب می‌کرد. به این ترتیب، پیدایش فاشیسم برخی از مسائل مبتلا به سوسیالیسم در اروپا را نیز برملا ساخت. احزاب چپ حتی در اثنای دوران رکود، بیکاری و صف‌های سوپ نیز نتوانستند حمایت طبقات مردمی را کسب کنند.
بدین ترتیب، در ارزیابی موقعیت فاشیسم، «دات» لزوما می‌کوشد تا در مورد شکست جنبشی که خود وی به آن تعلق داشت دلیل اقامه کند. با در نظر گرفتن جر و بحث‌های آن روزها، غیرمنتظره هم نبود که وی علت پیروزی فاشیسم را در خیانت و فریب رهبران سوسیال ـ دموکرات ببیند، کسانی که در جناح چپ از خطرناکترین دشمنان کمونیسم به شمار می‌آمدند. وی ادعا می‌کند که سوسیال دموکرات‌ها بودند که کارگران را از انقلاب رویگردان ساختند و آنان را در برابر تروریسم و عوام فریبی اجتماعی دشمن طبقاتی منفعل و سردرگم رها کردند.
توده‌ها به سوی فاشیسم نرفتند آنان تسلیم فاشیسم شدند، زیرا که اغفال و خلع سلاح شده بودند. «دات» نتیجه می‌گیرد: «فاشیسم زمانی به قدرت رسید که فروپاشی نهادهای سنتی سرمایه‌داری و پیشرفت جنبش طبقه کارگر به مرحله‌ای رسیده بود که در آن شرایط، طبقه کارگر باید در پی تصرف قدرت بر می‌آمد اما در این برهه رهبری طبقه کارگر را یک رهبر اصلاح‌طلب بر عهده داشت.»
هر چند چنین تبیینی موافق راست آیینی استالینی بود، اما برای دیگر خط مشی‌های سیاسی متقاعد کنند نبود. چنین تبیینی بدان علت که پایگاه مردمی نیرومند فاشیسم را جدی نگرفت به زودی فروپاشید. از آنجا که جنبش‌های فاشیستی بر‌ای جبران درماندگی‌ها و نارسایی‌های اقتصادی خوشنودی عاطفی را به ارمغان آوردند تعدادی از اندیشمندان به این نتیجه رسیدند که برای درک صحیح فایسم لزوما باید بعد روانشناختی آن را نیز در نظر گرفت. البته آنان موافق بودند که فاشیسم را از جامعه در حال فروپاشی آن زمان نمی‌توان جداکرد اما معتقد بودند که فروپاشی اجتماعی دارای دلایل روانی نیز هست.
به نظر آنان یک تجزیه و تحلیل اقتصادی ـ اجتماعی از فروپاشی نظام سرمایه‌داری‌ ـ به آن نحو که مارکسیست‌ها ارائه کردند ـ برای درک پیدایش تاریخی فاشیسم کافی نبود، بلکه بررسی وضعیت روانی ناشی از این وضعیت نیز ضروری بود. از نظر این اندیشمندان در قرنی که «فروید» می‌زیست و به ویژه در مورد جنبش فاشیسم که انگیزه‌های عاطفی بدان جهت می‌داد، مطالعه سیاست در عصر بحران را نمی‌توان از مطالعه روان‌شناسی انسان جدا نمود.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات