تاریخ انتشار : ۱۴ آبان ۱۳۸۸ - ۰۹:۲۷  ، 
کد خبر : ۷۶۰۱۰

چند تجربه دینی در ادیان مختلف


حسین سلیمی/عضو هیأت علمی دانشگاه
چندی است که جدای از فضای سخن در حوزه روشنفکری به عنوان یک دغدغه فردی، و مسأله‌ای که پاسخ آن معنای زندگی انسان را دگرگون می‌سازد در جریان تجربه دینی قرار گرفته و تلاش کردم تا گونه‌های مختلفی از آن را بیازمایم.
این آزمودن با نوعی همدلی و همراهی نیز آمیخته بود زیرا تجربه دینی را یک زمان در لابلای مباحث روشنفکری می‌جوییم که البته بسیار عالی و راهگشاست اما زمانی آن را مسأله زندگی خود حس می‌کنی، می‌خواهی در این مسیر راه و جای خود را در عالم هستی بیابی که یا به آرامشی برسی که آرزوی هر بنی بشری است و یا موقعیت خود را در اضطراب بی‌پایان زیست انسانی دریابی، تلاش کوچک فردی من از نوع دوم بود که در مسیر آن چندان به سرانجام و عکس‌العمل‌هایش در فضای فکری زمان نمی‌اندیشیدم که بیشتر می‌خواستم تا احساس و اندیشه خود را در این تجربیات در درون وجود خویش نظاره کنم.
این تجربیات و احساس و ادراکی که در ما پدید می‌آورد به سادگی در قالب سخن درنمی‌آید و وضعیت انسان در این حال قابل بازگویی نیست. اما می‌توان نمونه‌های ساده‌ای از آن را بیان کرد تا شاید سرنخی برای این تجربیات به دست مخاطب آید. براین اساس 4 تجربه را در 4 وضعیت گوناگون بیان می‌کنم که البته بیشتر بیان آن وضعیت است تا احساس انسان در مسیر این تجربه.
تجربه نخست به حدود 6 سال پیش در درون مراسم دعای ویژه کاتولیک‌ها در روز یکشنبه در کلیسای سنت پتروی واتیکان باز می‌گردد. برای بعضی مراسم نماز و دعای مسیحیان حاضر در این روز به ویژه در واتیکان بیشتر نماد شکوه و جلال دینداری به سبک کاتولیسیسم است. اما در ورای آن وقتی در چهره و احوال برخی شرکت کنندگان خیره می‌شوی دنیایی از معنا و احساسی عمیق از پیوند با دنیایی نادیدنی را می‌یابی. یک بار موفق شدم در یکی از این مراسم حضور یافته و به این خیرگی نائل شوم.
قبل از آغاز مراسم اصلی دخترک زیبایی را در یکی از اتاق‌های اعتراف دیدم که صورتش آکنده از اخلاص و صمیمیت بود و اشک‌های فراوان و جاری‌اش تنها آثار ناپاکی را از چهره او می‌شست. نمی‌دانستم چه می‌گوید اما معلوم بود که به شدت از گناهی که کرده پشیمان و آزرده است، او تنها با کشیش سخن نمی‌گفت روی سخنش با خدا بود خدایی که تنها کسی بود که می‌توانست حداقل با شنیدن سخن او از بار سنگینی که شانه‌های کوچک او را می‌فشرد، سبک کند.
خدایی که اگر نبود و اگر امکان سخن گفتن با خود را نمی‌داد، معلوم نبود که او چگونه می‌توانست از چنگال دهشتناک آن عذاب و یا هر آنچه او نادرست و ناشایست می‌دانست، رهایی یابد. پس از اعتراف به سوی نمازگاه شتافت و چنان با اشتیاق و هیجان راز و نیاز کرد که اگر لباس و پوشش او را نادیده می‌گرفتی می‌پنداشتی که یکی از راهبه‌های فرقه سنت فرانسیس را به اواخر قرن بیستم آورده‌اند.
تجربه دوم به جام جهانی فوتبال در سال 2002 باز می‌گردد. جامی که برزیلی‌های دوست داشتنی که فوتبال را از صاحبان و مخترعان اصلی آن ربوده و آن را به نمایشگاه هنر انسان‌های تحت سلطه و فرهنگی پرشور بدل کرده‌اند، قهرمان آن شدند. فرهنگی که آنها به محبوب‌ترین سیاه پوستان و جذاب‌ترین تلاش گران عرصه ورزش بدل کرد. آنها در بازی فینال آلمانی‌هایی که با یک فوتبال ماشینی و با چاشنی شانس به این مرحله آمده بودند را با شایستگی شکست دادند و بر سکوی اول بزرگترین جشنواره ورزشی جهان ایستادند. اما در مراسم شادی آنها صحنه‌ای شگفت انگیز خلق شد و من بسیاری از تماشاگران آن صحنه را مسحور ساخت.
آنها همه پیراهن‌هایی به تن کردند که نام حضرت مسیح بر آن نوشته شده بود و پرچمی به دست گرفتند که در آن خود را عاشق مسیح معرفی کرده بودند. درحالی که خیلی‌ها منتظر رقص سامبای آنها بودند، پس از دور پیروزی در میان زمین گرد هم حلقه زدند و دست در دست یکدیگر به نیایش مشغول شدند. نیایشی شورانگیز که سیلاب اشک را در چشمان بسیاری از آنان جاری ساخته بود. حلاوت آن نیایش برای برخی از آنان به حدی بود که حتی پس از پایان دعای دسته جمعی از آن دست نکشیدند و با دستانی درهم فشرده روبه آسمان با خداوند سخن می‌گفتند آنان در اوج افتخار و غرور و محبوبیت بودند اما گویی چیزی فراتر و بلندتر آنان را مجذوب خود ساخته بود.
2 سال بعد که در جام کنفدراسیون‌ها این قهرمانی تکرار شد، دوباره این صحنه عجیب اما جذاب و تکان دهنده شکل گرفت. حس و حال این جشن قهرمانی با نیایش کلیسای سنت پترو قرابت شگفت انگیزی داشت و حس و حال بازیکنان جوان برزیل تنها با اشتیاق آن دخترک نیایشگر در واتیکان قابل مقایسه بود.
اما تجربه سوم به حس جاری در یک کتاب باز می‌گردد. این کتاب به نام «ترس و لرز‌» اثر شگفت‌انگیز و مشهور کی یرکه گار اندیشمند معروف دانمارکی در قرن نوزدهم است که به اعتقاد برخی از صاحب نظران نقطه آغاز جریان اگزیستانسیالیسم است. در این سخن ما چندان به این اثر به عنوان یک اثر فلسفی که مسیری نوین را در عرصه تفکر بشری گشوده است نمی‌نگریم، هرچند که بی‌گمان چنین است. بلکه به مثابه یک تجربه دینی از سوی یک فرد که می‌تواند دیگران را نیز در آن شریک کند، در نظر می‌گیریم. مسأله اصلی کی یرکه گار در این نوشته این است که تک تک افراد انسان در طول زندگی خود در معرض یک انتخاب بزرگ و سرنوشت‌ساز هستند که تمام معنی و نحوه زندگی آنها به آن بستگی دارد.
انسان برای او در معرض اضطراب و هراسی دائمی ناشی از دغدغه‌های این انتخاب بزرگ است. نکته جالب کی یرکه گار تفکیک میان 3 نوع انتخاب است. کامجویی در زندگی فردی، زندگی اخلاقی و اجتماعی، و انتخاب خدایی و معنوی. از نظر او هیچیک از این انتخاب‌ها فی نفسه بد و ناپسند نیستند و سطحی از نیازهای انسان را تأمین می‌کنند. ولی نکته اینجاست که آنها با هم غیرقابل جمعند و انسان ناگزیر از انتخاب میان یکی از آنها است. او برای درک این ناسازگاری و ماهیت رمزآلود این انتخاب، باتجربه و انتخاب شخصیتی که او قهرمان و اسطوره خداپرستی می‌داند همراه می‌شود، یعنی ابراهیم. از نظر او تجربه ابراهیم در اوج خداپرستی و نمونه کامل و گویایی از انتخاب بزرگ انسان است.
از دید کی یرکه گار منفعت‌جویی محصول انتخاب اول، اخلاق محصول انتخاب دوم، و پاک‌باختگی و عبودیت محصول انتخاب سوم است. به بیان او در اوج تجربه معنوی و دینی، عبودیت و اخلاق در مقابل هم قرار می‌گیرند. و این است که انتخاب میان آنها بسیار سخت و دشوار می‌سازد. اخلاق همان چیزی که خوبی‌ها و بدی‌های متعارف را در جامعه جاری می‌سازد و مثلاً یک پدر را به حافظ جان و پاسدار زندگی فرزندانش بدل می‌کند. اما در تجربه دینی به سبک ابراهیم چنین قواعد اخلاقی درهم شکسته می‌شود.
اصلاًً شرط پذیرفته شدن عبودیت آنها در هم شکستن و زیر پا گذاشتن روشن‌ترین و بی‌گفت‌و‌گوترین قواعد اخلاقی مانند حفاظت از فرزند است. او باید دست به انتخاب بزند و میان اخلاق متعارف اجتماعی، علایق شخصی و خدا تنها یکی را انتخاب کند. و برای هر انتخاب باید دو تای دیگر را قربانی کند. عقل متعارف بشری نمی‌تواند با ابراهیم در زمان انتخاب او همراه شود، اگر ما امروز او را تحسین می‌کنیم چون از سرانجام کارش اطلاع داریم، اما اگر با او همراه شویم در موقعیتی قرار خواهیم گرفت که انتخاب دیگری جز قربانی کردن عزیزترین موجود عالم و فرزندی که تجلی تمامی آرزوها و زیبایی‌های زندگی است، نداریم معلوم نیست که به سادگی بتوانیم در شرایط او قرار گیریم.
در عرصه خداخواهی و خداپرستی قربانی کردن فرزند در راه خدا به شاخص و میزان تعالی انسان بدل می‌شود. مهم این است که این را در قلب خود بپذیری و فرزند را به قربان‌گاه خداوند ببری. این کاری است که داستان خداپرستی انجام می‌دهد و بدون آنکه سرانجام کار را بداند فرزند را به راستی برای کشتن می‌برد و در مقابل خدا بدیهی‌ترین قواعد اخلاق را به هیچ می‌انگارد. این یک نوع آرمانی از تجربه دینی است که انسان را در مقابل ترس و اضطراب بزرگ ناشی از ناسازگاری میان علایق و خواسته‌های خود قرار می‌دهد. زمانی که این مقاله دانمارکی از ابراهیم و انتخاب شگفت‌انگیز او می‌نویسد شور و حرارتی در گفتار او یافت می‌شود که انگار در تجربه دینی ابراهیم شریک شده و حلاوت انتخاب دشوار او را چشیده است.
اما به نظر می‌رسد که از این نظر او هنوز یک پا در قرون وسطی دارد که دین و دنیا در آن غیر قابل جمع‌اند و انسان ناگزیر از انتخاب در میان آنها است. هرچند که وی برخلاف اصحاب قرون وسطی انتخاب‌های نوع اول و دوم را نفی نمی‌کند و آن‌ها را در جای خود درخور ستایش نیز می‌داند اما در ناسازگار دانستن آنها با یکدیگر با پیشینیان مسیحی خود هم داستان است.
از این بابت با او که همراه می‌شوی در می‌یابی که تجربه دینی او گرچه هیجان‌انگیز، یکتا، پر شور و در اوج است، اما تا حدود زیادی دست نیافتنی و به ویژه برای انسان‌های عادی غیر قابل دسترسی است. در همگامی با کی یرکه گار در درون خود می‌یابیم که برای دست یازیدن به تجربه دینی اسطوره‌ای او باید از کالبد انسانی خویش خارج شویم تا بتوانیم همراه با ابراهیم دست به انتخاب حقیقت اعلا بزنیم. تجربه او در مقایسه با 2 تجربه قبلی بسیار عظیم و به همین اندازه هولناک است. اما تنها برای افراد خاصی امکان تحقق دارد.
اما تجربه چهارم در میان مسلمانان بسیار آشنا و محبوب است و اتفاقاً ریشه و بنیاد آن همان اسطوره دینی کی یرکه گار یعنی داستان ابراهیم است. چندی پیش که ‌امکان آن را یافتم که دوباره به سفر حج عمره بروم، مجالی یافتم تا از این منظر نگاهی به این تجربه بی‌مانند دینی بیاندازم. بی‌همتا به این دلیل که در این تجربه هم سادگی و معنویت دست یافتنی در 2 تجربه نوع نخست دیده می‌شد و هم عظمت و حیرت ناشی از تجربه نوع سوم. در واقع هم امکان همراهی با ابراهیم را می‌یابی و دقیقاً پا جای پای او می‌گذاری و هم ساده‌ترین و بی‌آلایش‌ترین احساسات مردمان عادی را که به سادگی خود را شریک مهم‌ترین تجربه معنوی خود می‌سازند در کنار خود حس می‌کنی.
البته طبق معمول زمان ما نمایشگاهی از زنگارها و نابهنجاری‌های زندگی روزمره، که حال فقط صورتی مذهبی پیدا کرده در این سفر قابل مشاهده است. در این سفر از چهره‌هایی که در اوج معنویت به دنبال پناهگاهی برای روح بزرگ و رنج‌دیده خود می‌گردند تا کسانی که اصلاً نمی‌دانند برای چه و به کجا آمده‌اند، یافت می‌شود و جالب آن است که مناسک به گونه‌ای طراحی شده که برای هر دوی آنها به یک اندازه جا هست.
در کنار تجربه ساده و البته جذاب حج انسان‌های عادی، نمونه‌هایی از تجربه انسان‌های متفاوتی نیز دیده می‌شود که در پی آنند که خدا را بدان معنی که ابراهیم یافته بود جست و جو کنند و به اندازه ظرف وجودی خود، کامی از آن برگیرند. از استاد ادبیاتی که مواجهه با کعبه برای او لحظه حیرت و دیدار تلقی می‌شد و اشعار زیبایی در وصف این ملاقات شورانگیز می‌سرود، تا استاد شیمی که پس از سالها تحقیق و تعلیم در گوشه و کنار جهان آرامش روح خود را در این تجربه و امکان راز و نیاز با خدایی یافته بود که نمی‌توانست او را وصف کند ولی می‌دانست که سخن گفتن با او جانش را جلا می‌دهد و دنیایی متفاوت و پنجره‌ای وسیع پیش چشمانش می‌گشاید.
فرد فاضل و دانشمندی را دیدم که در مکه و مدینه به کالبد عوام درآمده بود و مناسکش به مانند آنها بود اما آرامش و اطمینان غریبی که به بیان خودش سال‌ها بود از آن فاصله گرفته بود در روح و سیمای وی حس می‌شد. در طواف اشعاری از مولانا می‌خواند و به پهنای صورت می‌گریست:
یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا
یار تویی غار تویی خواجه نگه دار مرا...
برای او حج فرصتی بود که به درون خود بازگردد و خدا را آن گونه که همیشه می‌خواسته و آرزویش را داشته به کالبد خویش درآورد. او مجذوب این جمله شگفت انگیز حلاج بود که « انّی انا الحق ». او در این اندیشه بود که در این فرصت طلایی حقیقت گفتار حلاج را دریافته و خدا را در قلب خود حس و در کالبد خود حس می‌کند. با برخی اعضای کاروان قرار ختم قرآنی گذاشته بودند، یکی از همسفران که به تندخوانی خویش مباهات می‌کرد به سوی او شتافته بود تا اعلام کند که چقدر زود سهم خود را خوانده است. اما با او مواجه شده بود که از شدت گریه بی‌حال شده بود. بعدها دریافتیم که به این آیه رسیده بود که «نحن اقرب الیکم من حبل الورید».
آنچه جالب و در عین حال حیرت انگیز بود همزیستی و تعامل مثبت میان این دو گونه متفاوت از تجربه دینی بود که ظاهراً آنقدر هم نامأنوس و ناهم خوان نبودند. گرچه دو دنیای متفاوت بودند اما یکدیگر را درک می‌کردند. البته این درک متقابل در برخی موارد به چالش نیز کشیده می‌شد. در آخرین دقایق سفر در مکه کسی به یک جانباز اهل دل که در زمره دانشگاهیان نیز هست با عتاب گفت که چرا برای آخرین زیارت نیامدی، خداوند منتظرت بود؟ او با آرامشی غریب گفت که «اینما تولوا فثمً وجه الله» به هرسو روی گردانی همانجا سیما و روی خداست. برای من که تلاش می‌کردم با تمامی این تجربیات همراه شوم این فصل الخطاب این سفر شد.
خدا در همه جا بود و درهر کجا خود را آن گونه که می‌خواندنش متجلی می‌ساخت. برخلاف سخن نیچه در زمان اوج‌گیری دوباره مدرنیسم خدا در عرصه زندگی مردمان قرن بیست و یکم نمرده است. در کلیسای سنت پیترو، در نیایش فاتحان جام جهانی، در خوانش دوباره انتخاب شورانگیز کی یرکه گار و در گونه‌های مختلف حج چنان خود را می‌نمایاند که خواه ناخواه، دانسته یا نادانسته، عقلایی یا غیرعقلایی در شعاع وجودی اش قرار می‌گیریم. و این جوهر مشترک گونه‌های مختلف تجربه دینی است.
اگر دین داری را یک تجربه منحصر به فرد بدانیم که هرکس به فراخور حال و به اندازه ظرف وجودی و نیاز و شرایط اجتماعی خویش بدان شکل می‌دهد، تاریخ ادبیات ایران مملو از نشانه‌های گوناگون و بسیار متنوع تجربیات دینی است. از این منظر کتاب‌هایی چون تذکره الاولیا مجموعه‌ای بی‌نظیر از تجربه‌های حیرت‌انگیز دینی را جمع‌آوری کرده که نشان می‌دهد از انسان‌های عادی که در ظاهر چندان اهل علم تلقی نمی‌شوند تا عالمان بزرگ دینی، چگونه هنگامی که در معرض این تجربه‌گران قرار گرفته‌اند، دگرگون شده‌اند و انگار پای به عالم دیگر گذارده‌اند.
این ویژگی تجربه دینی است که انسان را درحالی غیرقابل توصیف قرار می‌دهد که چندان قابل توجیه عقلایی و حتی بازگویی نیست. تنها می‌توانی آن را حس کنی و یا به تماشایش بنشینی و هر آنچه دریافتی برای دیگران نقل کنی. آنچه در تاریخ عرفان دینی نقل شده است، حکایت همین مواجهه و حیرت و دگرگونی است. در میان اهل دانش این مواجهه، گاهی سبب رویگردانی از هر آنچه‌اموخته‌ای و اندوخته‌ای می‌گردد. مانند حکایت امام محمد غزالی.
غزالی که به سرعت و تا سن 38 سالگی مراتب علمی زمان خویش را طی کرده و به مقام استادی نظامیه بغداد رسیده بود و هر آنچه که جویندگان دانش آرزویش را داشتند در دستان خود می‌دید، به ناگاه در شرایط این مواجه بهت آور و سرنوشت ساز قرار گرفت. او خود در مقدمه احیا العلوم می‌گوید که ناگهان با جلوه‌ای از حقیقت مواجه شد و دریافت که هرچه آموخته بود و برای شاگردانش نیز باز می‌گفت، تنها ظاهر حقیقت و نقطه کوچکی از کتاب بزرگ و شگفت‌آور هستی است. کتابی که در هیچ کتابخانه‌ای نمی‌توان آن را یافت و در هیچ مدرسه‌ای به تعلیم آن نشست.
برای ورود آن نیازمند یافتن وجودی هستیم که توان و ظرفیت نگریستن به نور خیره کننده هستی مطلق را داشته باشد. به منظور یافتن همین نور مردی در اوج محبوبیت و اقتدار علمی، کرسی علمانیت را رها می‌کند و به کنج انزوا می‌رود تا با تجربیات انسان‌های کوچه و بازار و البته پیرهای بلندمرتبه‌ای که راه رسیدن به آن قله را می‌شناسند، شریک شود. دوستی که بخش اول نوشتار چند تجربه دینی را خوانده بود، در حاشیه آن نگاشته بود که عجب! آیا نظاره کردن به شیوه‌های دین داری و خداپرستی دیگران نیز تجربه دینی است؟ پاسخ این تردید بی‌گمان مثبت است. زیرا تجربه دینی از یک جنس و از یک نوع نیست.
چیزی مختص به افراد و جریان‌های خاص نیز نیست. که خداوند نیز امکان آن را به گونه‌های مختلف برای همگان و در شرایط مختلف فراهم کرده است. شاید مراد از این آیه شگفت‌انگیز که برای تمامی مردمان پیامبری فرستاده شده «‌و لکل امه رسول» (آیه 43 سوره یونس) همین باشد که‌امکان مواجهه و دریافت جلوه‌های حق برای همه مردمان جهان فراهم شده است.
مهم مواجهه با حق و حیرت در برابر تجلی ذات الهی است و به همین سبب است که از دیدگاه قرآن تمامی پیروان ادیان، آنان که به منزلت شریف مواجهه با حق رسیده‌اند جایگاهی ویژه در درگاه خداوند دارند که: ان الذین آمنو و الذین هادوا و النصری و الصائبین من آمن بالله و الیوم الاخر و عمل صالحا فلهم اجر عنه رتبهم و لاخوف علیهم و لا هم یحزنون (آیه 61 سوره بقره).
به درستی که آنان که ایمان آورده‌اند و یهودیان، مسیحیان و ستاره‌پرستان آنان که به خداوند و آخرت ایمان دارند و عمل صالح انجام می‌دادند نزد خداوند ماجورند و هیچ ترس و اضطرابی نداشته باشند. راز آنکه خداوند به پیامبر می‌گوید که به مخاطبان خود ندا دهد که اگر در دین او شکی دارند تنها در ساحت عبودیت قرار گیرند نیز در این است. آنجا که در آیه 103 سوره یونس می‌گوید: قل یا ایها الناس ان کنتم فی شک من دینی فلا اعبد الذین تعبدون من دون الله و لکن اعبدالله الذی تیوفاکم. بگو ‌ای مردم اگر در دین من شک دارد پس به غیر از خدا را نپرستید و خدایی را بپرستید که حیات و ممات شما در دست اوست.
دلیل تأکید بر این آیه از سوره یونس، تأثیری است که بر تجربه دینی ویژه‌ای بر یک استاد گذارده است. یکی از دوستان اهل تحقیق من که در خانواده‌ای سنتی پرورش یافته بود، تردیدهای متعددی را در باورهای دینی خود یافته بود. بسیاری از انگاره‌های سنتی دینی او رنگ باخته بود و این را در نشست‌های متعدد با دوستان خود مطرح می‌کرد. بر من روشن نیست که چه نکته‌ای در این آیه نهفته بود که وقتی با آیه‌ای که از همسفر جانباز حج خود نقل کردم، همراه شد، غوغایی در درون این دوست اهل علم برپا کرد.
او همزمان شنیده بود که فاینا تولوا فثم وجه الله عجیب است که وجه مشترک تجربیات دینی همین غوغایی است که در درون انسان به پا می‌کند و همه قواعد رفتار و حرکات و سکنات عادی را درهم می‌ریزد و حضوری به غایت متفاوت پدید می‌آورد. حضور حیرت‌انگیزی که در چشمان گریان دخترک فقیر کوچکی که در ضیافت رمضان، درکنار دیوار مساجدی در جنوب شهر تهران، روزه خود را در حضور خدا و پیشگاه دیدگان باز او می‌گشود، به همان درخشش و تلألؤ سیمای منقلب دوست اهل تحقیق من بود. 

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات