تاریخ انتشار : ۳۰ مهر ۱۳۸۸ - ۰۸:۳۲  ، 
کد خبر : ۷۶۰۱۷

با روس در حفظ ممالک محروس


مسعود بهنود/روزنامه‌نگار
این روزها که فشار غرب بار دیگر مسئول پرونده هسته‌ای ایران را به کاخ کرملین کشاند و طرحی را که شش ماه پیش ایران از پذیرفتنش سر باز زده بود به گفته آقای لاریجانی بار دیگر به روی میز برگرداند، وقت گذری دوباره است بر تاریخ 200 ساله‌ای سرشار از دغدغه که دولتمردان ایرانی آن را با استخوان نوشته‌اند، وقتی به فرموده قائم مقام در جدال با روس در پی حفظ ممالک محروس بوده‌اند.
حدود دو قرن است که حاکمان ایران با دولت‌های دیگر سیاست می‌ورزند و دیپلماسی هم وارد معادلات حکمرانی ایران شده است. به جرات و اطمینان می‌توان گفت که تصمیم‌سازان کشور در این فاصله هیچگاه از دغدغه آن که مبادا پشت پایی از قدرت‌های بیگانه بخورند، فارغ نبوده‌اند؛ در مستبدانه‌ترین حالت حکومت و در مردمی‌ترین نمونه‌ها.
قصه فشرده را می‌توان از درد قائم‌مقام ثانی و زجر عباس میرزا نایب‌السلطنه در ماجرای جنگ‌های ایران و روس آغاز کرد ـ که اولی به مکافات پایداری‌هایش توسط فرزند بی‌کفایت عباس میرزا به قتل رسید و دومی پیش از آنکه تاج بر سر نهد دق کرد ـ از بخت خوش نسل‌های بعد که ما باشیم، شرح این درد به قلم شیوای آن وزیر با تدبیر در منشات ثبت است.
در آن زمان درد آن دو این بود که وقتی زور بازوی حریف بیشتر است، رجز نباید خواند و از مردم گوشت دم توپ نباید ساخت، بلکه باید سیاست ورزید و قاعده در کار آورد. سال‌ها بعد حکایت دگرگون شد، وقتی روس‌ها حرم امام رضا(ع) را به توپ بستند و یا ثقه‌الاسلام را در عاشورا در تبریز به دار کشیدند، تمنای دولتمردان از مردان دین این بودکه مراعات جان نکنند و خون را چنان که باید در رگ مردم بدوانند.
سال‌ها بعد از قتل ناجوانمردانه قائم‌مقام، یکی از پرورش‌یافتگان او ـ تقی فرزند کبلایی قربان که قائم‌مقام در نوجوانی‌اش بزرگی را در پیشانی وی دیده بود ـ دست خالی و حتی بدون حمایت دولت مرکزی، سه سال در ارز روم ماند و به شهادت دشمنانش با جسارت و مهارتی مثال‌زدنی، سیاست ورزید و از منافع کشور دفاع کرد. باز سالهایی بعد ناصرالدین شاه از درون حرم و نیمه‌شبان دستور عمل چند صفحه‌ای برای کارگزاران می‌نوشت که در قصه ترکمنان و هرات چه کنند و چه نکنند. زمانی مستبدی مانند عین‌الدوله به آزاده‌ای مانند ستارخان ملتجی شد که مبادا جدال داخلی ما ـ بر سر مشروطه و استبداد ـ به نفع دشمن شمالی تمام شود که پشت در کمین نشسته است.
و باز چندی گذشت و آزادیخواهی مانند مدرس ـ که می‌گفت سیاست ما عین دیانت ماست و دیانت ما عین سیاست ما ـ دست در دست امثال تیمورتاش که همواره شعارش تجدد و فرنگی‌مابی بود و سلیمان میرزا که هوادار سیاست اشتراکی و تقسیم دارایی و لغو مالکیت‌های بزرگ بود، گذاشت تا در مقابل زورگویی ـ اولتیماتوم ـ روس‌ها علیه مجلس دوم و مصوباتش بایستند. دولت زیر فشار روس درمانده بود اما اینان می‌گفتند چرا خود حلقه را به گردن بیندازیم و با این تدبیر مردم را باخبر کردند که قزاق روس دارد مجلس شما را می‌بندد و دنیا باخبر شد از آن ظلم.
باز سالها گذشت تا قوام‌السلطنه که دولت را گرفتار در میان دو ابر قدرت استعماری همسایه ـ روس و بریتانیا ـ دید، کس فرستاد و ینگه دنیا را خبر کرد که وارد بازار نفت ایران شود. این همان سرخط بود که همین مرد وقتی 30سالی بعد دوباره به دولت رسید، نوشت و غائله آذربایجان را با آن حل کرد. اما پیش از آن باز هم سیاست مردان ایران در لبه تیغ سیاست خارجی، با بازی بین قدرت‌های جهانی به وظیفه خود در حفظ ممالک محروسه عمل کردند.
چنانکه گربه عزیز ما که در اول قرن بیستم احاطه در میان ابرقدرت‌های جهانی ـ بریتانیا، روس و عثمانی ـ کوچک‌ترین تکه بود، در اندازه خود ماند و ابرقدرت‌ها یا رفتند یا تکه تکه شدند و این به دست نیامد جز از سر سیاست‌ورزی وگرنه ایران که در تمام آن سال‌ها تیپ و توپی نداشت که بتواند در برابر آنان مقاومت کند.
وقتی صحبت از یک قرن پیش می‌شود یعنی تمامی نیروی کار آمد سیاست‌شناس کشور به 20 نفر هم نمی‌رسید. تا خبر از اینجا به لندن و پترزبورغ برسد، ماه‌ها می‌کشید. سازمانی و سامانی نبود حتی که اگر ابتکار و دبیری بود آن را به اجرا گذارد. امروز حکایتی دیگر است صدها هزاران کارشناس، ده‌ها هزاران عضو دستگاه دیپلماسی، امکانات وسیع که در لحظه بتوان پیام و سخنی را از تهران به ینگه دنیا رساند و طیاره‌ای که آقای لاریجانی و هیات همراهش را به پترزبورغ برد یا به وین رساند.
آری، لجستیک و وسایل صحنه تفاوت‌ها کرده و اکنون دستگاه سیاست خارجی چیزی از هیچ کشوری کم ندارد اما صورت مساله ما چندان تغییری نپذیرفته است. هنوز مردان حکومت در همان نقطه‌اند که زمامداران و دولتمردان این دو قرن در آن بوده‌اند. مجادله‌ای با قدرت‌های جهانگیر بر سر بقا و حفظ منافع ـ از همه جدی‌تر با روس‌ها.
این که وقتی چند ماه پیش سخن از طرح روس برای غنی‌سازی اورانیوم ایران رفت و آشکار شد که آمریکایی‌ها هم موافقند که دم ایران در تله کرملین باشد، نگرانی اهل نظر زیادت گرفت و ناگهان حتی مخالفان جمهوری اسلامی هم سخن از وحشت تاریخی ایرانیان و قصه چکمه سربازان پطر کبیر و آب گرم جنوب ایران گفتند، البته که در عمل معلوم شد هم آقای روحانی و هم لاریجانی همین درس‌ها را خوانده‌اند و همین نگرانی را با خود دارند.
اما هر بار که توپ سرنوشت ما می‌گردد و از کوه‌های البرز و بحر خزر رو به شمال می‌رود، سرنوشت ما می‌گردد و از کوه‌های البرز و بحر خزر رو به شمال می‌رود، سرنوشت ساعد مراغه‌ای به یاد می‌آید که به کافتارادزه نه گفت و از بهشت حزب توده بیرون شد. و قوام که بازی با قدرت را می‌دانست وجاهت را در بقچه‌ای پیچید و سه وزیر توده‌ای خود را هم در آن، ولی به مجلسیان اشاره کرده که چه باک اگر قوام را بد گفتند و بد گفتیم. او دغدغه تاریخ را پاسخ گفت. چه بسیار که دغدغه تاریخ در سرزمین‌های یخ زده شمالی پنهان بوده است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات