محبوبه کردبچه
نسل چهارم در چین و ملاحظات سیاست خارجی آن
منظور از نسل چهارم در رهبری چین چه کسانی هستند؟ مبانی فکری آنها چیست؟ و سیاست خارجی آنها به چه سمتی جریان دارد؟ برای پی بردن به خصایص، ویژگی ها و جهت گیری سیاست خارجی نسل چهارم در چین، پی بردن به خصایص، ویژگی ها، مبانی فکری و جهت گیری سیاست خارجی سه نسل قبل از آن ضروری به نظر می رسد.
الف) نسل اول: مائو
بارزترین چهره نسل اول پس از انقلاب فرهنگی چین، مائو است. نسل دوره مائو، به شدت درون گرا، ایدئولوژیک و متعقد به کیش شخصیت بود. به عنوان مثال مائو معتقد بود که حفظ و حتی افزایش نقش ایدئولوژی و جاذبه رهبری در زندگی سیاسی چین برای بسیج توده ها و حفظ حمایت از مبارزه مداوم علیه تجدید نظر طلبی و سرمایه داری امری بسیار حیاتی است.
بنابراین مائو از اواسط دهه ۱۹۵۰ تا پایان حیات خود در سال ۱۹۷۶ تلاش کرد به ایدئولوژی نقش محوری ببخشد. او و مشاورانش تئوری «تداوم انقلاب تحت رهبری دیکتاتوری پرولتاریا» را مطرح ساختند تا بتوانند مبارزه ای گسترده علیه دشمنان طبقاتی در حزب را ادامه دهند.
در سال های آخر عمر مائو، بحث و رفتار سیاسی به طور روزافزونی دچار خشک اندیشی گردید،به گونه ای که برای تصمیم گیری در مورد هر موضوعی، صرفنظر از میزان تخصصی بودن، باید به نوشته های مائو مراجعه می شد و لذا بحث های سیاسی محدود به چارچوب همین نوشته ها بود. در این دوره برای افزایش مشروعیت نظام، شخصیت پرستی مائو تشدید شد و از او به عنوان «بزرگترین مارکسیست- لنینیست عصر حاضر» و «بزرگترین نابغه تاریخ بشریت» و «آموزگار بزرگ» یاد می شد. علاوه براین، نسل مائو قویاً «تعهد کمونیستی» را بر «تخصص» ترجیح می داد. در واقع، همه چیز در وفاداری به ایدئولوژی و کیش شخصیتی مائو خلاصه می شد.
سیاست خارجی نسل اول بنیادهای مختلفی داشت اما معروف ترین اصل آن، «تئوری سه جهانی» بود که به عنوان یک خط مشی در فوریه سال ۱۹۷۴ توسط مائو ارایه شد. طبق این تئوری، ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی متعلق به جهان اول، ژاپن، اروپا و کانادا متعلق به جهان دوم و مابقی کشورها در قلمرو جهان سوم بودند.
ب) نسل دوم
برجسته ترین چهره نسل دوم پس از انقلاب فرهنگی چین، دنگ شیائو پنگ رهبر فقید این کشور است که در سال ،۱۹۷۶ پس از مرگ مائو پایه های قدرت خود را تحکیم بخشید. در دوره دنگ شیائو پنگ، جمهوری خلق چین روند اصلاحات سیاسی و اقتصادی را آغاز کرد که زمینه ساز تبدیل چین به یک قدرت اقتصادی مهم در سطح جهان شد. در این مدت تلاش شد در حوزه داخلی از شدت و قدرت حکومت فردی کاسته شود، وظایف حزب و دولت مشخص و تا حد معینی مجزا گردد، نقش مردم در گردش امور کشور افزایش یابد و چهره مردمی تری به نظام داده شود.
با این وجود، در این دوره هنوز شاهد نارسایی ها و عدم تغییر بنیادین در برخی جنبه های اصلی لنینیستی نظام سیاسی چین هستیم. در دوره یاد شده، هنوز سیاست در چین چه از لحاظ سازمانی و یا عقیدتی به سوی کثرت گرایی تغییر جهت نیافته و با این که ممکن است حزب کمونیست در تعیین سیاست کشور با تعداد بیشتری از مردم و نهادها تبادل نظر کند، هنوز به هیچ وجه اجازه فعالیت به احزاب مستقل سیاسی، رسانه های گروهی خودگردان، اتحادیه و انجمن های حرفه ای و اجتماعی مستقل را نمی دهد و رقابت بر سر قدرت سیاسی را امکان پذیر نمی سازد. اگر چه حزب کمونیست نظارت بر بخش های بزرگی از جامعه را کاهش داده، اما هنوز حق مداخله خود در هیچ یک از زمینه های اصلی زندگی مردم را نفی نکرده است. دولت، قوانین جزایی تازه ای را وضع کرده اما این به معنای ایجاد آیین های قانونی معتبری که مردم را در برابر کاربرد خودسرانه قوانین محافظت کند، نبود. بنابر این حکومت دوره دنگ شیائو پنگ را می توان یک «نظام آمرانه مشورتی» خواند که با استمداد همدیگر دوره مائو متفاوت است اما یک نظام سیاسی مبتنی بر کثرت گرایی واقعی و یا حکومت نیمه دموکراتیک به حساب نمی آید.
نقطه نظرهای اساسی دنگ، مدت ها قبل از آن که رهبر بلامنازع چین شود، زیر سیطره مائو شکل یافته بود. فقط بعد ازسال های دهه ۱۹۸۰ بود که دنگ توانست نظرات خود را عملاً پیاده کند. براین مبنا، بارزترین اصول سیاست خارجی دنگ و در یک طیف وسیع تر نسل دوم عبارت بود از:
۱- داخل کردن ملاحظات مربوط به اصلاحات و توسعه اقتصادی در سیاست خارجی و از طریق آن، ترسیم مجدد منافع ملی چین که در سیاست این کشور مفهومی نسبتاً تازه داشت.
۲- ورود بیش تر خصلت های ملی گرایانه به سیاست خارجی چین و در نتیجه، تنزل تئوری سه جهانی از سطحی ایدئولوژیک به سطح یک ابزار تعدیل فشارهای خارجی؛ به عبارت دیگر در این دوره، برای دولت کمونیستی چین، حقیقت تاریخی مارکسیسم مفهومی بیشتر ناظر بر داخل است تا خارج.
۳- درک درست جریان های قدرتمند در عرصه بین المللی و یافتن پاسخ مساعد و مناسب برای آن (پراگماتیسم).
۴- شفافیت بخشیدن به سیاست خارجی چین در مقایسه با دوره مائو.
ج) نسل سوم:
برجسته ترین چهره های نسل سوم سیاستمداران چین عبارتند از: جیانگ زمین، لی پینگ، جورونگ جی، چیائو شی و زائو زیانگ. این نسل ادعای سوابق انقلابی داشته، عمدتاً در شوروی تحصیل کرده اند، سیاست اصلاحات اقتصادی و برون گرایی چین را با شتاب بیشترین پیش برده اند که البته در اغلب موارد میان دو جناح چپ و راست آن اختلاف نظرهای جدی وجود دارد.
سیاست خارجی نسل سوم اصطلاحاً عنوان «دیالکتیک تعقلی» به خود گرفته است. منظور از این اصطلاح بیان ارتباطی محکم میان یک خط بنیادگرایانه مارکسیستی- لنینیستی و مائوئیسم از یک سو و بازگشایی بیشتر درها به سوی جهان خارج، از سوی دیگر است. در حقیقت سیاست خارجی این نسل عمدتاً تحت تأثیر حادثه میدان «تیان آن من» قرار داشته است. بعد از این حادثه که در سال ۱۹۸۹ اتفاق افتاد، دولت چین سعی کرد در اجرای سیاست درهای باز به عنوان اقدامی تعدیل کننده و جبرانی، سرعت بیشتری ببخشد.
در جهت تحقق هدف فوق، احیای دو محور اساسی «اصول کمونیستی مسالمت آمیز» و «وحدت جهان سوم» در سیاست خارجی نیز مورد تأکید قرار گرفت. هدف چین از این اقدام که به شکل ارسال پیام های مثبت برای غرب و گسترش مناسبات با کشورهای جهان سوم نمود پیدا کرد، خنثی کردن فشارهای داخلی و خارجی بود.
د- نسل چهارم
برخلاف نسل سوم که هنوز می توانند ادعای داشتن سوابق انقلابی بکنند (مانند جیانگ زمین که از فعالان دانشجویی زیرزمینی در شانگهای بود)، نسل چهارم که هوجین تائو رئیس جمهور کنونی چین نماد آن محسوب می شود، پس از انقلاب چین در سال ۱۹۴۹ به بلوغ رسیدند. این نسل کمتر کسی را دارد که در روسیه تحصیل کرده باشد و در سالهای اول عمر با استالینیسم انس و الفت داشته باشد. همچنین، برخلاف نسل پنجم که پس از آنها خواهد آمد کمتر کسی از نسل چهارم در آمریکا یا دیگر کشورهای غربی تحصیل کرده است. (گفتنی است نزدیک به ۵۰۰۰۰ دانشجوی چینی هم اکنون در آمریکا تحصیل می کنند که ۱۰% کل دانشجویان خارجی مقیم آمریکا را تشکیل می دهند. این دانشجویان احتمالاً به عنوان نسل پنجم، در سیاست و حکومت چین نقش مهمی خواهند داشت.) اکثریت قریب به اتفاق نسل چهارم ،بزرگ شده های وطن هستند و بسیاری نیز در دوره انقلاب فرهنگی به گانسو اعزام شده اند.
این گروه هم ناکامی های مارکسیسم- لنینیسم به شکل فروپاشی اقتصاد برنامه ریزی شده را شاهد بوده است و هم بر کاستی های دوره انتقال چین به اقتصاد بازار آگاه است که به قول «چنگ لی» استاد علوم سیاسی در کالج همیلتون و نویسنده کتاب «رهبران جدید چین» به شکل شکاف های وسیع و فزاینده میان فقرا و ثروتمندان نمودار گشته است.
یکی از چیزهایی که این نسل خود را متعهد به دفاع از آن می بیند حاکمیت حزب کمونیست است. با این وجود رهبری نسل چهارم ناچار است برای بقای خود به مردم توجه بیشتری داشته باشد، ساختار متروک سیاسی چین را دگرگون کند، حزب کمونیست را قبل از این که بر اثر شورش مردم (مثل حادثه تیان آن من ۱۹۸۹) سرنگون شود، دست به اصلاح ساختاری بزند، از مداخلات خودسرانه حزب و دولت در زندگی خصوصی مردم جلوگیری به عمل آورد، نظام حقوقی را ایجاد و تقویت کند که ضامن برخی حقوق اساسی مردم باشد، برای مردم عادی و خارج از دستگاه حکومت امکان بیشتری راجع به مسائل سیاسی در نظر گیرد و فضایی را به وجود آورد که لحن بحث های رسمی سیاسی کمتر از گذشته مبتنی بر جاذبه رهبری و کیش پرستش شخصیت و ایدئولوژی سیاسی باشد.
در عین حال، ناسیونالیسم به موتور نیرومندی برای بسیج افکار عمومی و بنیادی مهم برای تدوین و تنظیم سیاست ها مبدل خواهد شد. این نکته در نهم ماه مه ۱۹۹۹ و دو روز پس از بمباران سفارت چین در بلگراد توسط هواپیماهای آمریکایی روشن شد. در آن زمان هوجین تائو به عنوان رهبری نسل چهارم از طریق تلویزیون دولتی، بیانیه فوق العاده ای انتشار داد که در آن از دولت خواسته شده بود از تمامی فعالیت های اعتراض آمیز که نافی قانون نیستند، حمایت کند. دهها هزار نفر از مردم در نقاط مختلف چین به تظاهرات بر ضد آمریکا پرداختند و «هو» خود به عنوان رهبر تظاهر کنندگان پیش قدم بود.
سیاست خارجی نسل چهارم بر پایه «دیپلماسی همه سویی» قرار دارد. «دیپلماسی همه سویی» بیان دیگری از پراگماتیسم موجود در سیاست خارجی چین و ضرورتی برخاسته از سیاست اصلاحات اقتصادی این کشور است. در این رهیافت، کاهش تنش در روابط چین با سایر کشورها و نیز توسعه مناسبات پکن با سایر کشورها از جایگاه برجسته ای برخوردار است. علاوه بر این، به احتمال زیاد، نسل چهارم، روابط گرمی با کشورهای غربی (آمریکا، اروپا، ژاپن) برقرار خواهد کرد،چرا که از دیدگاه فعالان این نسل، اگر قرار است سیاست درهای باز و اصلاحات اقتصادی چین، مسیر موفقیت آمیز خود را به نحو مطلوب طی کند، همکاری با کشورهای غربی اجتناب ناپذیر است.