تاریخ انتشار : ۲۰ خرداد ۱۳۸۹ - ۰۸:۲۵  ، 
کد خبر : ۷۶۵۵۸
به مناسبت کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹

دیکتاتوری به هر شکل محکوم به فروپاشی است


 دکتر نسرین جهانگرد
صبح دوشنبه ۳ اسفند ۱۲۹۹ (۲۱ فوریه ۱۹۲۱) مردم تهران با صدای شلیک گلوله و رژه قزاق های پادگان قزوین که برای تعیین تکلیف خودشان به تهران آمده بودند و حقوق عقب مانده را مطالبه می کردند، از خواب بیدار شدند. بدیهی است که این مطالبه مستمسکی بیش نبود و هدف ورود به تهران در اختیار گرفتن دولت و اعلام دولت جدید بود که با پخش و نصب اعلامیه حکومت نظامی کاملاً روشن بود. لباس های نو و پوتین های براق سربازان خبر از برنامه قبلی و دسترسی به پول می داد و رهبری دو نفر در این میان جلب نظر می کرد، یکی رضاخان میرپنج و دیگری که نظامی نبود و سیدضیاء الدین طباطبایی نام داشت مدیر روزنامه رعد بود که ارتباطش با سفارت انگلیس را همه می دانستند. احمدشاه استعفای سپهدار را فوری پذیرفت و سیدضیاء الدین را به رئیس الوزرایی برگزید که در کابینه اش سردار سپه وزیر جنگ بود. سیدضیاء الدین پس از دریافت حکم فوری دستور توقیف پنجاه نفر از رجال مشهور به سرسپردگی انگلستان و شناخته شده به فساد مالی را صادر کرد.
این کار و لغو قرارداد ۱۹۱۹ انگلستان عده ای را به این توهم انداخت که یک حکومت سوسیالیستی روی کار آمده به خصوص اینکه تصور می کردند سفارت انگلیس هم واقعاً از برنامه کودتا اطلاعی ندارد و سایر نمایندگان دول خارجی این سردرگمی سفارت انگلیس را احساس می کردند و به دولت های خود گزارش می دادند غافل از اینکه کودتا صددرصد انگلیسی است ولی قهرمان آن وزارت جنگ آن مملکت است نه وزارت خارجه. وینستون چرچیل اختیارات تام به ژنرال آیرون ساید داده بود. او هم رضاخان میرپنج را انتخاب کرده و انتخاب خود را به چرچیل اطلاع داده و مورد تائید قرار گرفته بود. درحالی که کرزون به علت گزارش های نرمن وزیر مختار وقت به رضاخان بدبین بود و او را مردی خودسر و بیش از اندازه وطن پرست می دانست. وقتی آیرون ساید از نظر کرزون اطلاع یافت و به چرچیل گزارش داد چرچیل دستور داد مستقلاً کار کند و کاری به وزارت خارجه نداشته باشد.
در واقع چرچیل می خواست نقش کرزون را در کابینه کوچک کند و برای اغفال او در کودتا به سیدضیاء الدین نقش اول را داد تا اطمینان حاصل کند که سیدضیاء همچنان مطمح نظر است. اما رضاخان خیلی خوب می دانست که چه موقع او را جواب کند و کرد. وقتی سیدضیاء الدین می خواست افسران انگلیسی را در قزاقخانه مستقر کند، رضاخان مخالفت کرد و همین مخالفت با او و استعفای یکی دو وزیر کابینه را ضعیف کرد و در همین وقت رضاخان به او پیشنهاد کرد که برود و چون پنجاه نفر رجال زندانی را می بایست آزاد کند، ماندنش خطرناک بود زیرا رجال او را زنده نمی گذاشتند این بود که رضاخان با موافقت شاه که از سید متنفر بود ۲۵ هزار تومان تهیه کرد و او را راه انداخت و حکومت صد روزه او پایان یافت. سید در واقع یک محلل بود و بیش از این نقشی نمی توانست داشته باشد. رضاخان شروع کرد به تحبیب رجال آزاد شده و طرفداران بسیاری برای خود فراهم کرد. چون او وسیله آزادی آنها را فراهم ساخته بود همه مرهون او گردیدند. نرمن نمی دانست که ترغیب حس وطن پرستی و ملی گرایی در مقابل کمونیسم چقدر ارزنده است وگرنه به رضاخان میدان بیشتری می داد. وقتی ماموریتش تمام شد جانشین اش سرپرسی لورن به این مهم وقوف داشت و کاهلی نرمن را کاملاً جبران نمود. آنچه درخور تذکر است این است که حکومت سیدضیاء الدین را دو نفر از رجال استخوان دار نپذیرفتند، یکی دکتر محمد مصدق و دیگری احمد قوام السلطنه والی خراسان که به حبس افتاد و تا عزیمت سید از ایران در حبس بود. دکتر مصدق از پست خود استعفا داد و به خوانین بختیاری پناه برد که با احترام پذیرایی گردید.
پس از تبعید سیدضیاء الدین همه حدس می زدند که رضاخان به صحنه خواهد آمد ولی خود او مثل اینکه برای این پست هنوز خود را مهیا نمی دید. احمدشاه، مشیرالدوله را برای تشکیل کابینه دعوت کرد ولی او نپذیرفت، از مستوفی الممالک هم دعوت کرد او نیز قبول نکرد، بالاخره مشیرالدوله کابینه موقتی تشکیل داد که در آن رضاخان وزیر جنگ بود. کابینه بر اثر اصرار رضاخان در افزایش بودجه وزارت جنگ بالاخره استعفا کرد و احمد قوام با ادعای دوستی بریتانیا نخست وزیری را پذیرفت. رضاخان هم وزیر جنگ کابینه اش بود. وقتی وزیر مختار جدید انگلستان در ایران، سرپرسی لورن اولین گزارش خود را برای کرزون فرستاد و رجال ایران را ارزیابی کرد، درباره قوام که آخرین روزهای نخست وزیری اش را می گذرانید چنین نوشت: تیزهوش و پرتوان ولی فاسد. رضاخان را این طور توصیف کرد: سربازی سرسخت، ماجراجو، ولی بی سواد، دور می بینم که بتوانم با او کنار آیم چون از مسائل کشوری بیزار است. زورآزمایی بین او و قوام محتمل است، چنانچه چنین اتفاقی بیفتد، من کنار می ایستم.
صعود از پله های قدرت
احمدشاه در اکتبر ۱۹۲۳ (۱۳۰۲ شمسی) قبل از آخرین سفرش به اروپا سردار سپه را در زیر نگاه بهت زده سفارت انگلیس که هنوز در پشتیبانی رضاخان تردید داشت، به رئیس الوزرایی منصوب کرد. رضاخان وزارت جنگ را خودش برعهده گرفت. وزرایش علی اکبر داور که در ژنو تحصیل کرده بود، عبدالحسین خان تیمورتاش افسری که در مسکو آموزش دیده بود، سیدمحمد تدین، محمدعلی فروغی همگی طرفدار حکومت مرکزی و الغای کاپیتولاسیون و طرفدار نظام آموزشی اروپایی بودند و همه قاطعانه ملی گرا، تمرکزگرا و به تجددطلبی شهرت داشتند. افکار روشنفکرانه ای که از اینها تراوش می نمود رضاخان را به فکر جمهوریت انداخت و شروع کرد به تحریک افکار عمومی ولی دو نمونه از جمهوریت یکی در شمال، اتحاد جماهیر شوروی، و دیگری در شمال غربی، ترکیه، نمونه های جالبی برای مردم ایران نبودند و اسلام ستیزی به خصوص در ترکیه رواج چشمگیر داشت. دیگر از جنبش جنگل میرزا کوچک خان و غائله خزعل و سرکشی خوانین و عشایر بختیاری و قشقایی اثری بر جای نمانده بود و کاملاً راه باز بود و محتمل بود که با نغمه جمهوریت تشنج و آشوب دوباره برپا شود.
از طرفی شاه به سفر فرنگ رفته بود و اصولاً به زمامداری رغبتی نداشت و زندگی آرام در فرنگ و امور بازرگانی خصوصاً فعالیت در بورس پاریس را بر مملکت داری و عزل و نصب رجال ترجیح می داد. احمدشاه در تمام گفت وگوهایش با رئیس الوزرای داخلی و وزرای مختار سفارت انگلیس سرانجام به برقراری پانزده هزار تومان مقرری ماهانه و یا هزینه سفرهایش به فرنگ خشنود می شد و دوری اش از پایتخت زمینه را برای تغییرش فراهم آورده و چنین وضع مناسبی را با آغاز کردن نغمه جمهوریت به آشوب کشیدن طریقه عقل و درایت نبود. این بود که رئیس الوزرا برای استحکام رابطه خود با انگلستان شخصی را به لندن فرستاد تا موضوع تعهدش را با آیرون ساید در نگهداری شاه و وضع آرامش فعلی مملکت و رغبت شاه به ماندن در فرنگ تشریح شود و نظر آنها را بخواهد. وقتی جواب شنید که آنها در آنچه پیش آمده بی طرف خواهند ماند (قبلاً هم این حس را کرده بود) فوری دست به کار شد و خلع سلسله قاجاریه را در مجلس فرمایشی آماده به کار با مهارت به اجرا درآورد. فقط پنج نفر مخالف بودند از جمله تقی زاده، حسین علاء، دکتر محمد مصدق، سیدحسن مدرس و یحیی دولت آبادی، که دکتر مصدق از همه بهتر و مستدل تر صحبت کرد و اشاره نمود که بر طبق قانون اساسی چنانچه ایشان به سلطنت رسند، دیگر در امور اجرایی نمی توانند دخالت کنند چون شاه مصونیت دارد و مسئول نیست. حیف است ایشان از فعالیتی که فعلاً می نمایند بازبمانند و به مملکت خدمت نکنند.
مجلس به خلع سلسله قاجاریه رای داد و رضاخان از این پس رضاشاه پهلوی نامیده شد. اسنادی که وزارت خارجه انگلیس اخیراً و قبلاً پس از هر سی سال منتشر کرده است، همه از خودسری بیش از حد او حکایت می نماید و همه وقت سیاستمداران انگلیسی را دنبال خود کشانده و دنبال آنها نرفته است.
تعجب است که چطور شد در شهریور ۱۳۲۰ او را از مملکت بیرون کردند. کسی با نوکرش که به او خدمت ها کرده چنین رذیلانه رفتار می نماید؟ دلیلش این است که او هنگام تجدید قرارداد دارسی به مقابله پرداخت و سهم ایران از نفت را بیشتر مطالبه کرد و البته موفق نشد، ولی اعتماد انگلیسی ها را به کلی از دست داد و هنگام جنگ جهانی دوم هنگامی که متفقین به ایران حمله کردند استقلال کشور را منوط به خلع رضاشاه کردند، چون وحشت داشتند در بحبوحه جنگ با آنها به نفع آلمان از در مخاصمه درآید، در حالی که او با آلمان آن قدرها نزدیک نبود.
رضاشاه چوب استبدادش را خورد چون آنچه را به وجود آورده بود زیربنا نداشت و همه را سطحی انجام می داد. وقتی ترس در هر کاری ورود کرد سالوسی و تملق بنیادها را به هم می ریزد و فقط ظاهر را زیبا و شکیل می نماید. هنگامی که خواست با ارتش مجهزش جلو متفقین را بگیرد دید تمام فرماندهان فرار کرده اند و سربازان را مرخص کرده اند، آن وقت دریافت که خطا از خود اوست. دیکتاتوری به هر شکل سرانجام محکوم به فروپاشی و اضمحلال است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات