تاریخ انتشار : ۰۳ تير ۱۳۸۹ - ۰۷:۰۴  ، 
کد خبر : ۷۶۶۸۵

هندوستان سنتز سنت و مدرنیته

امیرهوشنگ افتخاری راد مقدمه: پرسش همیشگی ما ایرانیان درباره سنت و مدرنیته همچنان گشوده است و علی الظاهر گشوده خواهد ماند. پارادایم های روشن‌فکری از آغاز مشروطه درپاسخ به آن، اگر چه دستاوردهایی داشته اما ناکام مانده است.در این میان تجربه کشور هایی نظیرهند شاید کمی راه گشا باشد. رامین جهانبگلو پس از گفت و گوهایش با متفکران غربی اخیراً در کتابی با عنوان "در آینه شرق" باآشیش ناندی متفکر معاصر هند به گفت و گو نشسته است. با او بحثی پیش کشیدیم که مربوط به سنتز سنت و مدرنیته در هند است. از این‌رو امید است این گفت و گو برای خواننده مفید واقع شود.

* بحث ما درباره‌ی سنتز سنت و مدرنیته در هند است و این‌که روشن‌فکران هندی در این رابطه چه تجربه‌هایی داشته‌اند. اگر امکان دارد از ریشه‌های تجربه‌ی گاندی و نهرو که به تشکیل حکومت مستقل هند منجر شد شروع کنیم، تا برسیم به روشن‌فکران معاصر امروز.
** من فکر می‌کنم که باید بحث را از سال 1947 یعنی سال استقلال هند و حتی از اواخر قرن نوزدهم آغاز کرد و این‌که روشن‌فکران و سیاست‌مداران هندی در رویارویی با امپراتوری بریتانیا چگونه با افکار مدرن و جدید آشنا شدند. هند کشوری است که همیشه فلسفه‌ای بسیار قوی داشته است و البته کشوری است که هیچ‌وقت کشور دیگری را تسخیر نکرده است. تفکر هند ریشه در عدم خشونت داشته، حتی از زمان آشوکا (شاهی که از سردمداران عدم خشونت بوده است.) ولی به‌هرحال خارج از این سنت‌های "خشونت‌پرهیزی" که در هند وجود داشته است، در اواخر قرن نوزدهم و در نیمه‌ی اول قرن بیستم، با افکار جدیدی در هند آشنا می‌شویم که بسیاری از این افکار، به‌خاطر آشنایی روشن‌فکران و نخبگان هندی با مدرنیته شکل‌گرفته است.
لازم است به چند شخصیت که در دوره‌های بعدی بر افرادی مثل گاندی و نهرو تأثیر گذشته‌اند، اشاره شود. من فقط اشاره‌ی کوتاهی به اسامی این افراد می‌کنم. "راموهان رُی" از سردمداران تفکر مدرن در اواخر قرن نوزدهم در هند است که تفکر لیبرالیسم را به هند آورد. دیگری "گوخال" است که از لیبرال‌های اول حزب کنگره است. حزب کنگره در سال 1885 و پیش از استقلال هند تأسیس شد، گوخال از جمله کسانی است که تحت‌تأثیر پارلمانتاریسم و فکر سیاسی انگلیسی است. منظور از فکر سیاسی یعنی اندیشه‌ی "جان استوارت میل" و "هیوم" و متفکرانی که به نوعی حکومت دموکراسی با میانجی اعتقاد دارند.
این‌جا هند در مقایسه با کشورهای توسعه‌نیافته طبیعتاً از تمام افکار مدرن یعنی هم اندیشه‌ی لیبرال و هم اندیشه‌ی چپ‌گرایی، تأثیر می‌گیرد، "گاندی" زمانی‌که کتاب معروف "هند سواراج" را می‌نویسد، با تمام این افکار و متفکرانی چون "تیلک" و "سوارکار" آشنا بود. سوارکار از جمله متفکران و سیاست‌مداران هندی است که در دوره‌ای با گاندی در لندن بودند و طرفدار نوعی ناسیونالیسم هندو خیلی تندرو است. البته می‌دانیم که قاتل گاندی یعنی "گودسه" هم تحت ‌تأثیر سوارکار بود. گاندی با آنارشیست‌های هندی نزاع فکری داشت. آن‌ها طبیعتاً راه‌حل‌های خشونت‌آمیزی را پیشنهاد می‌کردند.
از طرف دیگر "تاگور" با تأثیر مستقیم از "راموهان رُی" که متفکری جهان‌وطن محسوب می‌شود، جهان‌وطنی را در قالب معنویت شاعرانه مطرح می‌کند. تاگور هم مثل گاندی می‌خواهد مدرنیته را با سنت‌های هندی تلفیق بکند و به‌نظر من هر دو موفقند. افرادی مثل نهرو که از نسل جوان‌تری هستند، از تلفیق میان این دو به‌وجود می‌آیند؛ نهرو شخصیتی است کاملاً مدرن و سوسیالیست؛ درواقع سوسیال‌دموکراتی است که طرفدار فابین سوسایتی(طرفدار اصلاحات تدریجی)است و می‌خواهد هند را با تلفیق مدرنیته و سنت پیش ببرد و با این روش تعادلی در این سیاست غیرمتعهد به‌وجود آورد.
اواخر 1950 میلادی و اوایل 1960 با میراث‌هایی در هند روبه‌رو می‌شویم که بخشی را از تاگور و بخشی را از گاندی گرفته و این تعادل را حفظ می‌کنند و در نتیجه به‌دنبال افرادی مثل تاگور، گاندی و نهرو، هند وارد فاز جدیدی می‌شود و روشن‌فکرهای جدیدی شکل می‌گیرند که با مفاهیمی چون دموکراسی و سکولاریسم روبه‌رو هستند.
همان‌طور که می‌دانیم هند بزرگ‌ترین دموکراسی جهان را دارد و تنها جامعه‌ای است که هنوز سیستم "کاست" در آن وجود دارد؛ کاست در ذهن افراد و در روابط اجتماعی‌ آن‌ها وجود دارد اما در قانون اساسی وجود ندارد و شاید تنها جامعه‌ای است که با داشتن ادیان متفاوت و زبان‌های گوناگون خود را جامعه‌ای سکولار معرفی می‌کند. وقتی‌که قانون اساسی هند در سال 1950 تصویب شد، بنا به ماده‌ی اول قانون اساسی، هند کشوری دموکراتیک و سکولار معرفی شد. سکولاریزم در آن‌جا به‌معنای مخالفت با دین نیست و فردی مثل گاندی، خود یک فرد معنوی است، حتی نهرو هم با وجود مدرن بودن، به معنویت اعتقاد دارد.
آن‌ها تصمیم می‌گیرند که قانون اساسی هند را، به این‌دلیل که نزاع‌های دینی پیش نیاید، یک قانون سکولار اعلام بکنند و برای این‌که بین تمام ادیان و افکار برابری وجود داشته باشد، در ماده‌ی پانزده و هفده قانون اساسی روی این مسأله تأکید می‌شود که باید به حقوق اولیه‌ی افراد توجه کرد و مهم‌تر از آن باید جامعه‌ی هند را، در سطح قوانین از سیستم کاست پاک کرد؛ بنابراین شما دیگر در قانون اساسی هند چیزی به نام "نجس‌ها" ندارید. "توکویل" می‌گفت برابری در قانون، برابری در شرایط است. این‌جا تلفیقی از آن فکر خشونت‌پرهیزی که در سنت‌های هندی در جینیزم است، وجود دارد و نتیجه‌ی آن در آشوکا و بسیاری از افکار بودیسمی به چشم می‌خورد به‌اضافه‌ی تأثیری که از پارلمانتاریسم انگلیسی گرفتند.
تمام حقوق‌دانان و از جمله سیاست‌مداران هندی، مثل گاندی و نهرو آگاهانه در پی این تلفیق بودند که نتیجه‌ی آن، رسیدن به این تعادل بود. این‌که هند برخلاف بسیاری از کشورهای خاورمیانه با وجود گذر از فراز و نشیب‌های بسیارسخت در دوره‌های مختلف، طی تقریباً شصت سال پس از استقلال، توانسته است دموکراسی‌اش را حفظ کند، به‌خاطر این است که مدرنیته‌ای که هند انتخاب کرده، مدرنیته‌ای است که همراه با خشونت‌پرهیزی بوده و مدرنیته‌ی متعادلی است و ضمن این‌که مدرنیته‌ی غرب را هم رد نکرده است، تقلید صرف از غرب نبوده است.
بنابراین توانسته‌اند این تعادل را به‌گونه‌ای شکل دهند که دموکراسی ادامه پیدا کند. ضمناً این فرض را هم که برای رسیدن به دموکراسی باید تمام کشور را شهرنشین و صنعتی کرد، رد می‌کند؛ برای این‌که بیش از نیمی از کشور روستایی است. این نشان می‌دهد که می‌توان در روستا دموکراسی صنعتی داشت و الزام نیست که سیستم روستایی را از بین برد و اتفاقاً یکی از افکار گاندی این بود که مبنای اصلی دموکراسی را روستاها می‌دانست و عقیده داشت اگر دموکراسی‌به‌صورت شورایی ایجاد شود موفق‌تر خواهد بود. نهرو این فکر را ادامه نداد، زیرا که پروژه‌ی او صنعتی‌شدن هند و همراه تفکر سوسیالیستی بود.
نهرو به دخالت دولت در اقتصاد و تلفیق نوعی لیبرالیسم و بخش خصوصی و اقتصاد دولتی نیز اعتقاد داشت. امروزه این فکر سوسیالیستی کنار رفته و فقط سیستم لیبرال باقی‌مانده است. این اندیشه که باید همیشه به اعتقاد مردم و ساختارهایی که خود مردم به‌طور خودمختار دارند اهمیت داد، اساساً چیزی است که به دموکراسی هند بقا می‌دهد.
* اجازه دهید دراین بحث که آیا خود گاندی به‌دنبال سنتز مدرنیته و سنت بوده یا نه، کمی درنگ کنیم، به‌نظر می‌آید که گاندی نقد شدیدی نسبت به مدرنیته داشته است. او به استفاده از پتانسیل‌های سنت تأکید داشت ولی نهرو در پی کشورهای سوسیالیستی صنعتی بود، درحالی‌که شاگرد گاندی هم بود. ‌در این‌صورت در جامعه‌ی امروز هند چگونه این دو با هم تناسب و تعادل پیدا می‌کنند؟
** ‌به‌نظر من گاندی علیه مدرنیته نیست، گاندی علیه مدرنیته‌ای است که به‌نظر و بنابر گفته‌ی خودش بی‌اخلاق شده است. او می‌گوید من مخالف تمدن بی‌اخلاق هستم؛ تمدن بی‌اخلاق یعنی تمدنی که دیگر برایش ارزش‌های انسانی مطرح نباشد. وقتی از او سوال می‌کنند که آیا تو با ماشینیزم مخالفی؟ می‌گوید من با ماشین مخالف نیستم، بلکه با برده‌شدن انسان در مقابل ماشین مخالف هستم. پس وقتی درباره‌ی اندیشه‌ی گاندی صحبت می‌شود باید به این نکته توجه کرد که گاندی به‌ویژه در کنش‌های سیاسی‌اش بسیاری از دست‌آوردهای مدرنیته مانند پارلمانتاریسم و حقوق اولیه‌ی بشر را قبول دارد.
او در مورد حقوق بشر صحبت می‌کند و همان‌طور که خود گفته است، تحت‌تأثیر بسیاری از متفکران غربی مثل "تولستوی"، "ثورو"، "راسکین"، "سقراط" و دیگران است؛ بنابراین الزاماً مخالف با دستاوردهای مدرنیته نیست. به‌نظر من گاندی به‌گونه‌ای می‌خواهد تعادل را برقرار کند و این تعادل را الزاماً نهرو مثل گاندی برقرار نمی‌کند، به‌خاطر این‌که پروژه‌ی نهرو به‌عنوان نخست‌وزیر سال‌های 1947 به بعد، این پروژه‌است که باید هند را از نظر اقتصادی مستقل و خودمختار کرد. او فقط با صنعتی‌شدن و دخالت دولت می‌تواند این کار را انجام دهد.
طبعاً گاندی مخالف دخالت دولت بود، چه در اقتصاد و چه در سیاست، اما بدون این‌که نفاقی بین این دو پیش بیاید قایل به تفکیک عقاید هستند و شاید یکی از دلایلی که گاندی حزب کنگره را ترک می‌کند این باشد که می‌بیند مسأله‌ی حزب و کنگره، مسأله‌ی قدرت است، درصورتی‌که گاندی یک سیاست‌مدار کلاسیک نیست؛ یعنی گاندی به‌این‌دلیل وارد سیاست می‌شود که هند را به استقلال برساند. وقتی که هند مستقل می‌شود، دیگر سیاست برایش جالب نیست. آن‌چه برای گاندی اهمیت دارد، روابط انسانی و اعتقاد به خودمختاری مردم در زمینه‌های فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی و آموزش و پرورش است.
سیاست نهرو با دخترش "ایندیرا گاندی" ادامه پیدا می‌کند که به وضعیت اضطراری می‌انجامد و به‌نظر من اگر گاندی زنده بود، حتماً با آن مخالفت می‌کرد؛ ولی گاندی، نهرو را به‌عنوان پسر معنوی خود قبول دارد و فکر می‌کند مناسب‌ترین گزینه برای اداره‌ی دولت و پیش‌برد روابط بین‌المللی هند، اوست. اشتباه هم نکرده بود نهرو آگاهانه بخشی از میراث گاندی را توسعه داد. تفکر حاکم بر سیاست خارجی و مسأله‌ی غیرمتعهد‌ها، تفکری گاندیستی است ولی شاید در مقیاس‌های دیگر خیلی موفق نباشد. برخی از طرفداران گاندی، مثل «وینووا» راه خود را ادامه دادند. در سال‌های 1950 و اوایل 1960 جنبش وینووا می‌خواست تفکر گاندی‌گرایی را ادامه بدهد.
اما "جی پی نارایان" کسی است که در مقابل ایندیرا گاندی از انقلاب تام سخن می‌گوید؛ منظور او از انقلاب تام این است که همان تفکر گاندی یعنی دموکراسی شورایی بنا شود. دموکراسی از پایین به بالا و نه از بالای هرم به پایین؛ پس تفکر گاندی ادامه پیدا می‌کند ولی نه الزاماً بنا بر روش نهرو. من فکر می‌کنم که گاندی هم ترجیحاً می‌خواست که چنین چیزی باشد؛ یعنی الزاماً دلش نمی‌خواست که تفکرش فقط در حزب کنگره متبلور بشود.
*اختلاف بین نهرو و گاندی این است که گاندی بیش‌تر متفکر منتقد به دولت جدید است اما نهرو احتمالاً به این نتیجه رسیده که باید کشور را مدیریت کند؛ بنابراین مجبور است تا حدی از مسیری که گاندی پیشنهاد داده است، خارج شود. شاید هم نتوان بر او خرده گرفت و شاید اگر خود گاندی هم نخست‌وزیر می‌شد، افکارش را تعدیل می‌کرد.
** ‌حرف شما کاملاً درست است. نهرو یک فرد کاملاً پراگماتیست است. گاندی همیشه خودش را به‌عنوان ایده‌آلیست پراگماتیسم معرفی می‌کند.
گاندی به‌هرحال یک فرد معنوی هم هست، گفتمانش یک گفتمان معنوی است نحوه‌ی صحبتش از حقیقت، نحوه‌ی مبارزه‌اش برای عدالت این موضوع را نشان می‌دهد اما نهرو به‌هیچ عنوان فردی معنوی نیست، او یک هندی‌است که میراث‌های هند را خیلی خوب می‌شناسد و برای آن احترام قایل است ضمن این‌که دنیای مدرن را هم خوب می‌شناسد و یک سیاست‌مدار به تمام معنا است. من فکر می‌کنم که برای هند جدید لازم بود که یک نهرو هم داشته باشد؛ برای این‌که بتواند به این جا برسد. برای این‌که با وجود گاندی ممکن است که بتوان به استقلال هند دست یافت، اما شاید نتوان مثلاً به‌طرف جهانی‌شدن رفت؛ گاندی با آن مخالفت می‌کرد.
به‌ویژه به این‌خاطر که برایش حتی جان یک نفر هم مهم بود. فلسفه‌اش به‌نوعی بود که الزاماً با مدرنیته‌ی در حال شکل‌گیری بعد از جنگ جهانی دوم هم‌خوانی نداشت؛ یعنی تنها تا یک‌جایی هم‌خوانی داشت. البته من فکر می‌کنم که وجود هر دوی این افراد هم برای جامعه‌ی هند و هم برای بشریت، لازم بوده و هست؛ چون گاندی همیشه سمبل مقاومت اخلاقی است و نهرو سمبل نوعی پراگماتیسم سیاسی و اقتصادی که آن‌هم به‌نظر من یک امر واجب و ضروری است و شاید این امر موجب شد که هند بتواند به‌تدریج پیشرفت‌های اقتصادی را به‌دست‌آورد و به خودمختاری و استقلال واقعی برسد. این استقلال واقعی باید در عمل به‌دست می‌آمد نه در حرف.
چیزی‌که در سفرهای متعددم به هند، برایم خیلی جالب بود این بود که هندی‌ها هیچ‌کدام از نهادهای انگلیسی که در زمان راج، یعنی در زمان استعمار انگلیس درست شده بود، را خراب نکردند. هنوز کوچه‌ها و خیابان‌هایی با اسامی انگلیسی وجود دارد. بر هیچ‌کدام از آن‌ها نام هندی نگذشته‌اند. این نشانه‌ی چیست؟ طبعاً نشانه‌ی نوعی اعتماد به نفس است.
اعتماد به نفس، نشانه‌ی وجود و حضور یک فرهنگ عمیق است؛ فرهنگی که در آن برای نشان دادن استقلال لازم نیست خشونت لفظی و خشونت کنشی به‌کار برد. استقلال واقعی با تکیه به فرهنگ به‌دست می‌آید. هندی‌ها به‌دلیل داشتن افرادی مثل گاندی، نهرو، تاگور و دیگر متفکرانشان، چه در زمینه‌ی سیاست و چه در زمینه‌ی فرهنگ، این اعتماد به‌نفس را داشته‌اند.
* بسیار خوب! من جمع‌بندی می‌کنم تا به قسمت بعدی برویم. بحث این است که هند دو متفکر و سیاست‌مدار بسیار مهم دارد، گاندی و نهرو؛ این دو در عین اختلافاتی که با هم دارند اما مثل دو شاخه به‌هم وصل می‌شوند.از طرفی دیگر هند دو ویژگی را تا به امروز حفظ کرده است. دموکراسی و سکولاریزم. حالا بعد از گاندی و نهرو نحله‌های روشن‌فکری هند به کدام سمت‌وسو رفته‌اند؟ آن‌ها چه‌گونه سنتز سنت و مدرنیته را ادامه داده‌اند؟
** ‌ببینید! نحله‌های روشن‌فکری هند در حقیقت از همان دوره‌های گاندی و نهرو شروع شده بود. برخی از این نحله‌ها مستقیماً در جنبش استقلال هند شرکت کردند. بعضی از آن‌ها به گاندی نزدیک‌تر شدند و بعضی‌شان بعد از کشته شدن گاندی در دوره‌ی 17 ساله‌ی زمامداری نهرو شکل جدیدتری به‌خود گرفتند.
من فکر می‌کنم که دو نحله‌ی خیلی مهم در هند وجود دارد که از سال‌های حکومت نهرو و ایندیرا گاندی تا قبل از روی کار آمدن "راجیو گاندی" می‌توان شاهد آن‌ها بود: یکی نحله‌ی ناسیونالیسم هندو است که نتیجه‌اش همین حزب "بی جی پی" می‌شود یعنی "باراتا جاناتا پارتی" و دیگری مدرنیست سکولاریست است که نحله‌ای است که طرفداران نهرو ادامه می‌دهند و کسانی هستند که مدیریت‌های اقتصادی، فرهنگی و سیاسی جامعه را به‌عهده دارند. این‌دو با هم در مبارزه هستند، یکی‌از آن‌ها در حزب کنگره که حزب نهرویی‌ها است؛ حزبی که عروس ایندیرا گاندی در آن فعالیت می‌کند.
ناسیونالیسم را می‌توان در حزب "بی جی پی" و افرادی مثل واجپایی که به نخست‌وزیری هم رسید، سراغ گرفت. نکته‌ی دیگری که باید به آن اشاره کرد این است که هند چگونه توانسته است یک کشور سکولار و دموکراتیک باقی بماند؟ در عین‌حال که طی 60 سال گذشته، برخوردهای دینی و قومی هم در آن وجود داشته است، برخوردهایی که اگر در هر کشور دیگری صورت گیرد، فکر می‌کنید کودتای نظامی رخ داده یا دموکراسی منحل شده است. با وجود چنین خشونت‌های قومی و دینی چارچوب دموکراتیک و سکولار هند دست‌نخورده باقی می‌ماند.
امروزه نحله‌های روشن‌فکری، خود را در اغلب این بحث‌ها نشان می‌دهند، روشن‌فکران هندی چه در داخل هند و چه در خارج هند بحث‌هایی را در ارتباط با مسأله‌ی هویت، سکولاریسم، خشونت، مدرنیته و سنت مطرح می‌کنند. اما این مسأله که چرا روشن‌فکری در هند توانسته است تا این حد شکل جهانی به‌خود بگیرد، درصورتی که روشن‌فکری در دنیای عرب و ایران به‌اندازه‌ی هند جهانی نیست؛ مسأله‌ی زبان است. همه‌ی نخبگان هندی به زبان انگلیسی احاطه دارند و به زبان انگلیسی می‌نویسند و تدریس می‌کنند.
آن‌ها از طریق این زبان وارد بازار جهانی فکر می‌شوند. این عمل برای ما ایرانی‌ها، عرب‌ها و ترک‌ها یا حتی چینی‌ها به‌مراتب سخت‌تر است. زبان مشترک، تبادل فکر بین روشن‌فکران هندی و روشن‌فکران غربی را خیلی راحت می‌کند. بسیاری از روشن‌فکران طراز اول هند مثل "هومی بابا"، "اسپی باک"، "آشیش ناندی" و دیگران در دانشگاه‌های آمریکای شمالی یا دانشگاه‌های اروپایی تدریس کرده یا می‌کنند.
چالش‌های روشن‌فکری در هند موجب شد که کم‌کم بحث بین سنت و مدرنیته به فازهای دیگری وارد شود، فازهایی در قالب‌های نهرویی - گاندیستی که به فازهای پیچیده‌تر و به فازهای دوم و سوم رسید که در حال حاضر متفکران جوان‌تری نماینده‌ی آن هستند. افرادی مثل "اِیجاز احمد" که مسایل هند و مدرنیته و سنت را با نگرش مارکسیستی مطرح می‌کند و از طرف دیگر متفکری مثل "سونیل خیلنانی" که هنوز پنجاه سالش هم نشده و استاد دانشگاه "جان ‌هاپکینز" است و کتاب معروف (The idea of India) |را نوشته که خود را در قالب نهرویی قرار می‌دهد، اصلاً "خیلنانی" گاندی - نهرو شناس است و در کنار آن‌ها "آشیش ناندی" است که رییس مرکز تحقیقات جوامع در حال توسعه بود.
این مرکز اساساً کارش تحقیق در مورد حرکت‌های اجتماعی و جنبش‌های اجتماعی است و این‌که دموکراسی هند چگونه بقا پیدا کرده است؟ آیا سکولاریزم برای پیشرفت هند مؤثر بوده یا خیر؟ و مسأله‌ی سومی که خیلی درباره‌اش کار کرده‌اند این است که منشاء خشونت‌ها از نظر اقتصادی و اجتماعی چه بوده و در آینده چه‌خواهد بود؟ این‌که می‌بینیم که روشن‌فکری آن‌ها خیلی به‌سمت مسایل پراگماتیک و جدی رفته است به دلیل تمرین دموکراسی است که به‌صورت روزانه در هند انجام می‌شود و روشن‌فکری هند در مرکز آن قرار می‌گیرد. مهم‌ترین عنصر این تمرین روز‌نامه‌ها هستند.
روزنامه‌نگاری در هند یک امر کاملاً دموکراتیک است و وقتی وسعت روزنامه‌هایشان را می‌بینید، متوجه می‌شوید که این بحث‌ها تا چه حد می‌تواند به قلمروهای عمومی کشیده شود و مردم می‌توانند آن‌را دنبال کنند. روشن‌فکری در هند فقط در محیط‌های بسته انجام نمی‌شود، برعکس اتفاقاً چون امکانات دموکراتیک برای آن فراهم است، توانسته خود را در فضاهای بازتری عرضه کند و در آن فضای بازتر توانسته است، در پیش‌بُرد این روشن‌فکری یعنی مسأله‌ی‌رویارویی بین سنت و مدرنیته، بازتاب مثبتی داشته باشد.
روشن‌فکران حتی در مورد مسایلی که به‌نظر ما خیلی پیش‌پا افتاده می‌آید مقاله می‌نویسند، مثلاً "آشیش گاندی" در مورد سینمای هند نیز که صنعت خیلی پیشرفته‌ای است، مقاله می‌نویسد. در مورد بازی کریکت هم کتابی دارد، چرا؟ به‌خاطر این‌که این‌ها دو مقوله‌ی مورد توجه مردم هستند و به‌نوعی مشارکت مردم در این قلمرو عمومی را تشدید می‌کند. حال برای این‌که نشان دهم مسأله‌ی بین سنت و تجدد چگونه شکل‌می‌گیرد، به موضوعی اشاره می‌کنم. چندی پیش در سفری که به هند داشتم، در یکی از جراید هندی بحثی بین سنت‌گرایان هند و یک هنرپیشه‌ی زن سینمای هند در گرفته بود، به‌این‌دلیل که یکی از مجلات بدن عریانش را چاپ کرده بود. آن‌ها ایراد می‌گرفتند که چنین مجله‌ای نباید چاپ شود.
آن هنرپیشه می‌گفت: این حق شخصی من است که بدنم را چگونه عرضه بکنم و شما حق ندارید که با من مخالفت بکنید. آن‌ها می‌گفتند که طبق اعتقادات دینی و سنتی ما، این یک امر غیراخلاقی است و این بحث از دامنه‌ی حوزه‌ی خصوصی به دامنه‌ی حوزه‌ی عمومی کشیده شد و طبیعتاً روشن‌فکران هندی در آن شرکت مستقیم داشتند و این یکی از بحث‌هایی است که امروزه در جامعه‌ی هند ادامه دارد. این بحث ‌که یک فرد تا چه حد می‌تواند اخلاق فردی داشته باشد و تا چه حد اخلاق اجتماعی؛ و این‌که تا چه حد می‌توان مسایل سنتی را هم در حوزه‌ی خصوصی مطرح کرد و هم در حوزه‌ی اجتماعی و عمومی.
تمرین دموکراسی و وجود نهادهای محکم دموکراسی در هند این اجازه‌را می‌دهد که کسانی که متعصب هستند چه سکولاریست‌های متعصب و چه سنت‌گرایان متعصب، نتوانند از حدود قانونی خود تجاوز کرده و حقوق بقیه را پایمال کنند. روشن‌فکران هند نسبت به این موضوع کاملاً آگاهی پیدا کرده‌اند که باید این تعادل را همیشه نگه داشت و به اعتقادات متفاوت در یک چارچوب حقوق‌بشری و قانونی عمل کرد. شاهد هستیم که بسیاری از این مخالفت‌ها در احزاب سیاسی هند هیچ‌وقت به خشونت، کودتا یا مثلاً آمدن یک حکومت اقتدارگرا منجر نمی‌شود. شاید یکی از دلایل آن، این باشد که کم‌تر کشوری در دنیای امروز وجود دارد که در آن نمایندگانی از حزب کمونیست گرفته تا افراطی‌ترین احزاب دینی در کنار هم قرار گیرند.
* به‌نظر می‌آید یکی از متفکران بسیار مهم امروز هند آشیش ناندی است. ایشان رویکردی به تفکر انتقادی و مکتب فرانکفورت دارد، حتی در کتاب "تبعید در خانه" هم مقاله‌ای به "آدرنو در هند"، اختصاص داده، از جهتی دیگر ایشان نسبت به گاندی خیلی پایبندترند تا روشن‌فکران دیگر. مثلاً او هنوز سکولاریسم و مدرنیته را نقد می‌کند و حتی به "ادوارد سعید" هم گرایش دارد. گویا بهتر است به شاخصه‌ی مهم فکری آشیش ناندی بپردازیم و این که چرا با سکولاریسم و مدرنیته مخالف است؟
** ‌آشیش ناندی موقعیت بسیار جالبی را در روشن‌فکری هند دارد، او اصلاً سنتی نیست و با سنت‌گرایان دینی و قومی شدیداً مخالف است. با متهمان به قتل گاندی و گروه "آر اس اس" که بعدها به حزب "بی‌جی‌پی" رفتند، شدیداً مخالف بوده و طرفدار تعادل است. آشیش ناندی بدون این‌که مستقیماً طرفدار گاندی یا تاگور باشد از اندیشه‌های تاگور و گاندی خیلی استفاده کرده و تأثیر پذیرفته است. مهم‌ترین تأثیرپذیری "ناندی" از "گاندی" تعادل بین اخلاق و سیاست است، این‌که سیاست بدون اخلاق نمی‌تواند وجود داشته باشد و سیاست بدون اخلاق منجر به خشونت می‌شود.
آشیش ناندی به‌دلیل این‌که کارش روان‌شناسی اجتماعی بوده و به‌دلیل این‌که در کنار تحقیقات فلسفی‌ای که انجام داده و تأثیرهایی که از مکتب فرانکفورت و از هاید‌گر و دیگران گرفته است خیلی به مسایل نزدیک بوده است. او به مسایل واقعی مردم هند پرداخته است؛ مثلاً همان‌طور که گفتم به بازی کریکت یا سینما، به خشونت‌های قومی در مناطق مختلف هند، به مسأله‌ی زنان و "ساتی" یعنی سوزاندن بیوه‌ها پرداخته است.
یکی از تحقیقات ناندی شکل‌گیری افرادی مثل گاندی، تاگور و نهرو در مقابل امپراتوری بریتانیا است. آن‌ها اعتماد به‌نفس زیادی داشتند و می‌دانستند که دقیقاً چه می‌خواهند و خشونتی را نسبت به حریفانشان اعمال نمی‌کردند. چیزی که برای آشیش ناندی مهم است، این است که هندی‌ها تاچه حد توانسته‌اند این اعتماد به‌نفس را به‌دست آورند و بدون تقلید از استعمار و بدون این‌که فکر استعمار را درونیِ خود کنند، بتوانند تفکر هندی ارایه دهند. آشیش ناندی از متفکران امروز هند است که سعی دارد نوعی اندیشه‌ی هندی را شکل بدهد که نتیجه‌ی میراث‌های مختلف دوره‌های تاریخی هند است.
یکی از مسایلی که آشیش ناندی روی آن انگشت می‌گذارد، مسأله‌ی ناسیونالیسم است. این‌که ناسیونالیسم تا چه حد می‌تواند مشروعیت داشته یا نداشته باشد. او از گاندی و نهرو تأثیر پذیرفته و مخالف شدید ناسیونالیسم است و اعتقاد دارد که ناسیونالیسم هندو آن‌ها را به "آر اس اس" که قاتلان گاندی هستند، می‌رساند.
آشیش ناندی می‌خواهد نشان بدهد که مدرنیزاسیون یا تجددگرایی اعمال شده از بالا به سبک "کمالیست" یا به سبک رضاشاهی در هند هم طی دوره‌هایی وجود داشته است، چیزی که با دخالت دولت انجام شود نتیجه‌اش مطلوب نیست؛ اما این، الزاماً به‌معنی مخالفت با مدرنیته نیست. ما وقتی آثار آشیش ناندی را می‌خوانیم کاملاً متوجه می‌شویم که آشیش ناندی یک فرد مدرن است ولی با مدرنیزاسیون و تجددخواهی اعمال شده از طریق دولت مخالف است، برای این‌که می‌گوید نتایج آن مانند سکولاریسم است که به زور انجام شود و نتیجه‌ی عکس می‌دهد؛ یعنی از درون آن هندوییسم افراطی در می‌آید.
بنابراین باز به‌دنبال نوعی تعادل است که این تعادل را در فکر خود با تلفیق از افکار گوناگون و اندیشه‌های گوناگون می‌گیرد. او آن بخشی را که به نقد مدرنیته بر می‌گردد از هایدگر و آدرنو و مکتب فرانکفورت و آن بخشی را که به سنت‌های هندی بر می‌گردد از گاندی و تاگور می‌گیرد. بحث ناندی این است که در دنیای امروز که به‌طرف نوعی جهانی شدن و به‌قول "مک لوهان" دهکده‌ی جهانی پیش می‌رود، صدای افرادی که در کشورهای فقیر زندگی می‌کنند یا اقلیت‌ها، تا چه حد شنیده می‌شود؟ و چگونه باید از حقوق آن‌ها دفاع کرد؟ به‌همین خاطر نام مقدمه‌ی کتاب "درآیینه‌ی شرق" را "هستی‌شناسی اعتراض" گذاشته‌ام.
چون کار "آشیش ناندی" ایجاد نوعی هستی‌شناسی اعتراض است. این‌که چه فلسفه‌ای می‌تواند اعتراض را به رسمیت بشناسد، بدون این‌که خشونت را ترویج کند؟ او می‌گوید الزاماً نیازی نیست که به تخریب اقدام کرد بلکه می‌توان تأسیس کرد و این‌که این تأسیس چگونه باید باشد. پروژه‌ی جامعه‌شناختی که آشیش ناندی به‌عهده گرفته است؛ یعنی بازگشت به نوعی کاوش در حقیقت یا نوعی باستان‌شناسی تاریخی. ببینید! مثلاً دلایل خشونت‌های پنجاب یا درگیری‌های بین هند و پاکستان چه بوده است؟
او با الهام گرفتن از گاندی درمی‌یابد که چه مبانی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی باید شکل بگیرد تا بتوان به جامعه‌ای دست پیدا کرد که در آن مناسبات رعایت شود. این موضوعات در کنار هم هستی‌شناسی اعتراض آشیش ناندی را شکل می‌دهد.
* در ایران هم دغدغه‌هایی از جنس دغدغه‌های ناندی وجود دارد؛ از جمله این‌که روشن‌فکران دینی یا کسانی که دنبال سکولاریزم بومی هستند با مدرنیته‌ی دولتی و مدرنیته‌ای که بخواهد از بیرون اعمال شود، مخالف هستند. آن‌ها معتقد هستند که مدرنیته باید از دل همین سنت در بیاید. به‌نظر می‌رسد که در ایران این تجربه به نتیجه‌ای مطلوب منجر نشده است یا این‌که به یک آینده‌ی خیلی دور و بعید موکول شده است اما نتایج آن در هند خیلی زودتر بروز کرد.
** ‌دلیل این مسأله این است که فکر روشن‌فکران بومی ما به‌ویژه آن‌ها که دنبال نوعی مدرنیته‌ی بومی هستند، در یک دایره‌ی کوچک باقی مانده است. آن‌ها با افکار جهانی دیالوگ نداشته‌اند؛ مثلاً شریعتی مستقیماً با "ژان‌پل‌سارتر" یا "فانون" دیالوگ نکرده بود. دیگر این‌که آثار روشن‌فکران ما ترجمه نمی‌شود، بنابراین فرق روشن‌فکران غربی یا روشن‌فکرانی که در کشورهای شرقیِ دیگر بودند، با روشن‌فکران هندی و به‌ویژه افرادی مثل آشیش ناندی این است که این افراد، جهانی هستند؛ یعنی به‌طور مثال مخالفتشان را با روند جهانی‌سازی در داخل جهان امروز صورت می‌دهند نه در یک محیط بسته‌ی فکری واین که فقط برای خودشان بحث کنند و مسایل آن‌ها صرفاً محدود به مسایل داخلی خودشان باشد.
آشیش ناندی فردی است که در دانشگاه‌های مهم دنیا تدریس کرده و کتاب‌هایش در همه‌جای دنیا به فروش می‌رود. رفت‌و‌آمدهای فراوانی که طی این سال‌ها برای گفت‌و‌گو و سخنرانی به کشورهای مختلف داشته است، باعث شده است که در آمریکای شمالی، اروپا و سایر نقاط جهان شناخته شود. این فکر او یک فکر سیال است و مزیت فکر سیال در این است‌که پژواکش به خود فرد باز می‌گردد. وقتی که درباره‌ی یک تفکر در دنیا بحث شود، طبیعتاً بازتاب آن به فرد می‌رسد و خود را تصحیح می‌کند ولی وقتی تبادل افکار در یک دایره‌ی بسته صورت گیرد، فرد به اصلاح نظریات خود اقدام نکرده و در نتیجه ممکن است افکارش راکد، کهنه و فرسوده شود.
دومین موفقیت متفکرانی چون ناندی در تمرین دموکراسی و اعتقاد به اصول اولیه‌ی دموکراسی است و نه اعتقاد به این‌که بقای ما فقط با از بین بردن دیگری امکان‌پذیر است. برای آن‌ها احترام به مخالفان مهم‌ترین مسأله است. امروزه در هند روشن‌فکران کنار هم قرار می‌گیرند و در حالی‌که ممکن است افکارشان به یکدیگر نزدیک نباشد اما دغدغه‌های فکری‌شان یکی است.
"هومی بابا"، "اسپی باک"، "آشیش ناندی"، "خیل نانی" و "ایجاز احمد" افرادی هستند که علی‌رغم تفاوت دیدگاه‌ها اساساً دغدغه‌های فکری‌نزدیک به یکدیگر دارند. همه از خوانندگان "ادوارد سعید" و مکتب "فرانکفورت" هستند اما نتایجی که می‌گیرند با یکدیگر متفاوت است. اساساً وقتی‌که آثار آن‌ها را می‌خوانیم متوجه می‌شویم که تا چه حد با تفکر غربی آشنا هستند؛ بدون این‌که غربی شده باشند.
* این فرایند چگونه صورت گرفته است؟ یعنی این‌که این متفکران در عین حال که با اندیشه‌های متفکران غربی آشنا شدند، اما غربی نشدند. این مسأله خیلی اهمیت دارد و من نمی‌دانم که این امر در عمل چگونه امکان‌پذیر می‌شود.
** جهانبگلو: ‌با تمرین روزانه‌ی دموکراسی امکان‌پذیر است. برای این‌که تفکر آزاد با آزادی تفکر همراه است؛ به این معنی که اگر محیط اجتماعی و سیاسی مناسب، برای این‌که اندیشه بتواند آزادانه عمل کند فراهم آید، دیگر لازم نیست این اندیشه خود را پشت یک‌سری تمثیل‌های قلابی، خیال‌بافی‌ها، اتوپیاها و ناکجا‌آبادها پنهان‌کند؛ به‌طوری‌که هیچ‌کسی نتواند بفهمد، این فکر دقیقاً چیست.
اندیشه‌های متفکران هندی به‌صورت شفاف در جامعه‌ی روشن‌فکری و به‌ویژه در جامعه‌ی هند مطرح شده است و دیگر این‌که هند همیشه یک کالبد اندیشه به نام روشن‌فکری هندی داشته که ویژگی بسیار مهمی است؛ در مکاتب فلسفی و دینی هند، از شانکار گرفته تا امروز و همین‌طور در دوره‌های مدرن و افرادی مثل نهرو، گاندی و تاگور، چیزی به نام تفکر هندی وجود دارد که همه‌ی جهانیان آن‌را به‌عنوان تفکر هندی قبول دارند. در قالب این تفکر هندی است که متفکرانی به‌وجود می‌آیند که می‌توانند با غرب وارد دیالوگ بشوند، در عین‌حال که هندی هم باقی بمانند و هویت خودشان را حفظ کنند. این هویت الزاماً این‌طور نیست که با ایدئولوژی سیاسی ساخته شود.
ما در ایران چیزی به نام تفکر ایرانی نداریم یا از یک دوره‌ای به بعد نداشته‌ایم. این تفکر با ایدئولوژی‌های سیاسی شکل گرفته است؛ یعنی یک ایدئولوژیست آمده و خود را به‌عنوان ضدغرب یا به‌عنوان غرب‌گرا مطرح کرده است و گفته است که این هویت من است، در حالی‌که در هند اساساً به چنین ایدئولوژی های سیاسی احتیاج نبوده است.
تاگور اصلاً شخصیت سیاسی نیست و برخلاف گاندی به سیاست علاقه ندارد، ولی در بطن اندیشه‌ی هندی است؛ یعنی تاگور نه‌تنها یک شاعر هندی است، بلکه یک متفکر هندی هم هست. بنابراین شما یک منظومه‌ی ذهنی هندی دارید که موجب می‌شود روشن‌فکرانی مثل آشیش ناندی بتوانند در آن قالب فعالیت کنند. من فکر می‌کنم دست‌آوردهای دموکراتیک هند باعث شده که به دفاع از حوزه‌ی خصوصی و شفافیت در قلمرو و حضور دایمی در صحنه‌ی جهانی کمک شود.
* توجه کنیم که در ایران هیچ‌گاه بستری وجود نداشته است و طبعاً در آن آدم‌های دموکرات هم شکل نگرفته‌اند. از طرفی من قبول ندارم که روشن‌فکران ما با جهان دیالوگ نداشته‌اند، چون متفکران ما آثار متفکران دیگر کشورها را می‌خوانند، هرچند بعضی‌ها از طریق ترجمه؛ به‌هرحال این خود نوعی گفت‌وگو است؛
شاید خیلی لازم نباشد که مثلاً مثل آشیش ناندی گفت‌و‌گوهای مستقیم و رودررو صورت دهیم، ممکن است این دیالوگ غیابی انجام شود، یعنی به‌هرحال چالش بین افکار چه از طریق کتاب، چه از طریق سینما و چه از طریق گفت‌وگوی رودررو صورت گرفته است. به‌هرحال ما ترجمه‌ها را می‌خوانیم، هر چند کم و با تأخیر زیاد اما این ترجمه‌ها خوانده می‌شود و از طرفی ادعای روشن‌فکری دینی یا روشن‌فکری بومی ایران این است که دنبال پروژه‌ی سنتز سنت و مدرنیته هستند.
در واقع همان کاری که آشیش ناندی انجام می‌دهد و این فی‌نفسه چیز بدی نیست، هرچند می‌توان ایرادهایی را بر آن وارد دانست؛ ایرادهایی مانند این‌که سنت را فقط در دین محدود کرده‌اند، درحالی‌که این گستره، گستره‌ی خیلی وسیعی است؛ ضمن این‌که، آن‌ها هم تلاش خود را کرده‌اند، هر چند به‌نظر من از آن نتیجه‌ی مطلوبی به‌دست نیامده است. ما 150 تا 200 سال است که داریم این مسیر را طی می‌کنیم. به‌هرحال من به‌عنوان یک ایرانی می‌خواهم در شرایط بهتری زندگی کنم ولی این شرایط وجود ندارد.
روشن‌فکران می‌گویند ما تلاش خود را کرده‌ایم و باز هم به تلاش خود ادامه خواهیم داد تا بالاخره در آینده نتیجه بگیریم. نقد شما این است که روشن‌فکران ما جهانی نیستند. آن‌ها هم می‌گویند که آن گفت‌گوهای غیابی را انجام داده‌ایم و به‌نوعی جهانی هم هستیم.
** ‌من به این‌دلیل می‌گویم جهانی نیستیم که این گفت‌وگو به‌صورت یک طرفه و مونولوگ انجام می‌شود. یعنی این‌که اندیشه‌هایی که غرب به ما عرضه می‌کند را از طریق ترجمه می‌خوانیم و آن‌چه تولید می‌کنیم مختص جامعه‌ی خودمان است. چون اکثر ما به زبان انگلیسی نمی‌نویسیم. در این‌صورت متفکر غربی متوجه نمی‌شود که برداشت ما از فکر او درست بوده است یا نه. وقتی فکر به آزمون تاریخی می‌رسد یا به عرصه‌ی سیاسی وارد می‌شود، تازه متوجه می‌شویم که درست بوده است یا نادرست؛
به‌طور مثال وقتی که حزب توده، چریک‌های فدایی و مجاهدین خلق شکل می‌گیرند، تازه درمی‌یابند که خوانشی که از مارکس داشته‌اند چه خوانش اشتباه بوده است، یا مارکسیسم برایشان مادی بوده است. این را در روشن‌فکری کنونی هم شاهد هستیم، مثلاً تفکر پسامدرن در روشن‌فکری امروز ایران غلط است، این اندیشه به یک مُد تبدیل شده و به‌جای این‌که به نتایجی که در غرب مطرح است رسیده باشیم ، مسایلی را مطرح می‌کنیم که دیگر آن‌جا مطرح نیست. هیچ‌وقت هیچ‌کدام از متفکران پسامدرن نمی‌خواستند از نقد مدرنیته چماقی درست کنند که بر سر مدرنیست‌ها یا هر فکر دموکراتیک یا سکولار فرود آورند.
اگر چنین بود که از درون آن "دریدا"، "لیوتار" و "بودریار" بیرون نمی‌آمد. آن‌ها افرادی هستند که برای عدالت و آزادی در اروپای شرقی و سایر نقاط دنیا مبارزه کرده‌اند.
پس این‌که ما از این تفکر چماقی برای نابود کردن مخالفانمان درست کنیم، نشان‌‌دهنده‌ی این است که این گفت‌و‌گو انجام نشده است. باید توجه داشته باشیم، بحث‌هایی که در جوامع جهانی صورت می‌گیرد، بحث‌هایی است که فقط یک سمت‌وسو ندارد. این را تفکر هندی به ما نشان می‌دهد. مثلا ما در ایران در پانزده سال گذشته بیش‌تر تحت ‌تأثیر پست ‌مدرنیست‌ها بوده‌ایم تا تحت‌تأثیر مثلاً نئوکانتی‌ها یا نئولیبرال‌ها، درصورتی‌که در تفکر امروز آمریکای شمالی و اروپا، نئوتوکویل‌ها و نئوکانتی‌ها در برابر پست‌مدرن‌ها بسیار قدرتمند هستند.
چرا هیچ‌وقت از "کاستوریادیس"، "لوک فری"، "مایکل وایلرز" و "سندل" صحبت نمی‌شود؟ این امر نشان می‌دهد که این تفکر نتوانسته است شکل واقعی به‌خود بگیرد. دیگر این‌که به‌نظر من روشن‌فکری دینی خود را سردمدار می‌داند؛ یعنی گمان می‌کند تنها گروه فکری و اجتماعی است که می‌تواند تلفیق بین سنت و مدرنیته را انجام دهد، با این تلقی که از افراد سنتی جامعه و بازیگران جامعه‌شناختی سنت هستند.
به‌نظر من صرفاً این‌که فردی از یک گذشته‌ی سنتی آمده باشد و در یک خانواده‌ی سنتی بزرگ شده باشد، دلیل نمی‌شود که الزاماً بتواند این تلفیق را به‌درستی انجام بدهد، چون ممکن است نه سنت را درست فهمیده باشد و نه مدرنیته را. ضمناً اضافه کنم که آن چیزی که در اندیشه‌ی هندی شکل گرفته است، این بوده که بیش از آن‌که به سنت‌ها توجه کند به میراث‌ها توجه کرده است. برای هندی‌ها و از جمله آشیش ناندی مسأله‌ی میراث‌هایشان اهمیت فراوان دارد؛ یعنی آن ارکان ذهنی و فکری که هندی بودن را می‌سازند؛ نه الزاماً اعتقادات سنتی خاصی که مال دوره‌های تاریخی خاص هستند و می‌توانند از بین بروند یا تحلیل شوند یا مثلاً شکل‌های دیگری به خودشان بگیرند.
* نامه: آداب و تشریفات و از این دست...
** جهانبگلو: ‌دقیقاً! آن چیزی که موجب می‌شود آن‌ها هندی باقی بمانند و اندیشه‌های هندی داشته باشند و ضمناً بتوانند مدرن هم باقی بمانند، آن میراث است. در حقیقت، روشن‌فکری ما باید یک روشن‌فکری ایرانی باشد ولی روشن‌فکری ایرانی به‌معنی این نیست که روشن‌فکر ایرانی حتماً باید از یک‌سری اصول سنتی دفاع کند، به‌نظر من مسأله‌ای که از ما ایرانی می‌سازد این است که لایه‌های مختلف انسان‌شناختی و پدیدارشناختی‌و هستی‌شناختی ما باید با هم همراه باشند؛
یعنی دوره‌ی ماقبل اسلام، اسلام و مدرن‌ما همواره با هم باشند، شبیه آن‌چه در هند است و تلفیقی است که از ریشه‌های ماقبل مدرن و مدرنشان گرفته‌اند و هرچند قانون اساسی‌شان را بر مبنای پارلمانتاریسم انگلیسی نوشته‌اند ولی توانسته‌اند بسیاری از سنت‌هایشان را هم حفظ کنند؛ آن‌ها بسیاری از سنت‌هایشان را هم نقد کردند از جمله مسأله‌ی کاست‌ها و نجس‌ها و این کار را کسی انجام داد که خودش منتقد اصلی مدرنیته است؛ یعنی گاندی. باید دید مسایل واقعی جامعه چه است؟
و انگشت روی آن‌ها گذاشت، پس برای ایرانی بودن حتماً نباید سنتی بود، چنان‌که هندی‌های متعصب "بی ‌جی ‌پی" الزاماً هندی‌تر از آشیش‌ناندی، گاندی و تاگور نیستند. اتفاقاً پاسخ اصلی را افرادی مثل گاندی و آشیش ناندی پیدا کردند، نه هندوهای متعصب.
* بنابراین شما می‌گویید که فکر هندی تداوم داشته و سیال بوده است، با جهان هم گفت‌و‌گو کرده است ولی فکر ایرانی سیال نبوده و تداوم نداشته است و در یک دوره‌ای گسست ایجاد شده است.شاید بهتر باشد به نکته‌ای اشاره کنیم که کارکرد دیگر استعمار است؛ در استعمار مستقیم هند، آدمی مثل گاندی هم متولد شده است که هم مدرنیته را نقد کرده و هم با جهان گفت‌وگو کرده است و این به‌دلیل داشتن یک زبان مشترک صورت گرفته است اما در ایران هیچ‌وقت استعمار مستقیم صورت نگرفته، بنابراین آن زبان هم ایجاد نشده است.البته قصد دفاع از استعمار نیست.
** ناگفته نماند که ایران و هند شباهت‌های زیادی به هم دارند. این شباهت‌ها به‌ویژه در بخش چگونگی پدید آمدن این گسست‌ها قابل بررسی است. وقتی که دکارت در سحرگاه مدرنیته در اروپا ظهور می‌کند (در قرون شانزدهم و هفدهم) و بحث فلسفه‌ی سوژه را مطرح می‌کند، همزمان در ایران دوره‌ی "ملاصدرا" را داریم. در هند هم "شانکارا" و مکاتب فلسفی سنتی هند را که اصلاً مکاتب مدرنی نیستند و بحثی هم با مدرنیته ندارند. ایران دیگر هیچ‌وقت نتوانست فلسفه‌ی مدرن داشته باشد؛
یعنی دیگر نه‌تنها فلسفه نداشت بلکه هیچ‌وقت نتوانست مدرن بشود؛ اما هند برخلاف ایران در دوره‌های بعدی یعنی در قرن‌های 18 و 19، قبل از این‌که به استقلال دست یابد، به‌تدریج آدم‌هایی مثل "رامو‌هان رُی" را می‌پروراند که تحت‌تأثیر فلسفه‌ی غرب قرار می‌گیرند. ما در اواخر دروه‌ی قاجار هم افرادی مانند "طالباُف"، "آخوندزاده"‌، "میرزا ملکم‌خان" و دیگران داشته‌ایم که تحت‌تأثیر تفکر غربی بوده‌اند و انقلاب مشروطه از درون آن سر برآورده است.
اما ظهور افرادی مثل گاندی، نهرو و تاگور نتیجه‌ی گفت‌و‌گویی است که جامعه‌ی هند در دوران استعمار با دنیای غرب داشت و اگر استعمار نبود شاید گاندی هم به‌وجود نمی‌آمد، البته این یکی از دلایل است. اما اگر حرکت گاندی هم شکل نمی‌گرفت افکار دیگری سعی می‌کرد که با دنیا وارد دیالوگ بشود، البته حضور انگلیسی‌ها و زبان انگلیسی خیلی به این موضوع کمک کرد و موجب شد هند بتواند به‌صورت مستقیم در امور جهانی شرکت داشته باشد.
جالب توجه است که کشورهایی مثل ایران که هیچ‌وقت مستعمره نبوده‌اند ولی کشورهایی بوده‌اند که تحت ‌نفوذ غرب واقع شده‌اند، چه از نظر سیاسی و چه از نظر اقتصادی تنها دستاوردهای غلط غرب را گرفتند و طبعاً نتوانستند به استقلال فکری و اعتماد به نفس دست یابند. دیگر این‌که تفکر ماشینیزم و صنعتی‌شدن در ایران فاقد هرگونه توجه به عقل انتقادی بوده است. در پایان قرن نوزدهم که هند هنوز مستعمره بود و امپراطوری بریتانیا قدرت زیادی داشت، هندی‌ها هیچ‌احساس خفت و حقارتی در مقابل این امپراطوری نکردند ولی شاهزاده‌های قاجار این خفت و حقارت را به‌جان خریدند.
گاندی حتی در دوره‌ی اول زندگی‌اش که می‌خواهد یک جنتلمن انگلیسی بشود و طبق گفته‌ی خودش مثلاً به کلاس رقص می‌رود، میراث‌های هندی را فراموش نکرده و دیالوگ سیالش را با جهان قطع نمی‌کند. او دیالوگ خود را هم از چیزهایی که می‌خواند، می‌گیرد و هم مثلاً از انجمن گیاه‌خواران که با آن‌ها معاشرت دارد و بسیاری از آن‌ها هم انگلیسی هستند. یا متفکری مثل "رایموندو پانیکار" که دین‌شناس خیلی معروفی است، با این‌که در دانشگاه "سانتا باربارا"ی کالیفرنیا تدریس کرده ولی هندی باقی مانده و هیچ‌وقت غربی نشده است. چرا؟ به‌این‌دلیل که گفت‌وگوی دورنی‌اش همیشه وجود داشته، ضمن این‌که میراث‌های هندی میراث‌های قدرتمندی هستند که هنوز هم متزلزل نشده‌اند.
ما در دوره‌ی صد ساله‌ی اخیر پروژه‌های اجتماعی خشنی داشتیم که بسیاری از چیزها را از بین بردند اما با خودشان دموکراسی نیاوردند؛ اما هنوز هم بسیاری به‌دنبال نوعی رادیکالیسم هستند. از درون این رادیکالیسم هیچ‌وقت پراگماتیسم اجتماعی سیاسی حاصل نمی‌شود؛
یعنی فقط شعار داده می‌شود، شعارهایی که با بندزنی‌های ایدئولوژیک ساخته شده، در صورتی‌که وقتی آثار آشیش ناندی یا متفکران هندی دیگر را می‌خوانیم، می‌بینیم که در پشت فکرشان ایدئولوژی وجود ندارد، تفکر خیلی شفاف و روشن است؛ هدف و جایگاه هستی‌شناختی‌ آن مشخص است. از همه‌چیز مهم‌تر این‌که به‌وضوح می‌گویند من یک متفکر هندی هستم. ضمن این‌که نمی‌خواهم در قرن بیست‌و‌یکم، گفتمانم یک گفتمان سنتی باشد ولی مدرنیته را هم نقد می‌کنم.
* به‌نظر من گاندی یک متفکر رادیکال است که نقد خیلی موشکافانه‌ای هم از سنت و مدرنیته انجام می‌دهد. درباره‌ی ایدئولوژیک بودن هم باید گفت که حتی روشن‌فکر دینی ما هم مدعی است که دیگر ایدئولوژیک نیست. او هم مدعی است که دارد نقد می‌کند.
** ‌رادیکالیسم واقعی رادیکالیسمی است که در درجه‌ی اول علیه خود به‌کار می‌رود؛ یعنی از خود انتقاد می‌کند. این‌که کلاه چه‌گورا را سرتان بگذارید و در خیابان‌های تهران راه بروید و بگویید که من یک رادیکال هستم چون کلاه چه‌گوارا را بر سر دارم، دلیل بر رادیکال بودن نیست، رادیکالیسم حقیقی این است که با هنجارها و معیارهایی که در زندگی روزانه دارید دیگران را مورد سؤال قرار بدهید. اگر قرار باشد که در نوشته‌ها خود را رادیکال معرفی کنیم ولی در رفتارمان اقتدارطلب باشیم، این رادیکالیسم نیست.
در ایران نوعی دوگانگی داریم که در میان بسیاری از افراد جامعه هم وجود دارد. این دوگانگی که همراه با دروغ و کتمان و عدم شفافیت است، این است که افرادی که در صحنه‌ی اجتماعی به‌نظر افراد دموکراتی هم می‌آیند، در واقع افرادی غیردموکرات هستند و دروغ می‌گویند. اگر گاندی رادیکال موفقی است به این‌‌دلیل است که رادیکالیسم او یک رادیکالیسم شفاف است؛ یعنی در درجه‌ی اول به خودش نگاه انتقادی دارد و این‌را می‌توان از اتوبیوگرافی او فهمید و به این‌دلیل است که می‌تواند در مورد حقیقت صحبت کند.
* صحبت شما تداعی‌کننده‌ی این جمله‌ی تولستوی است که "همه دنبال این هستند که دنیا را تغییر بدهند، ولی هیچ‌کس دنبال این نیست که خودش را تغییر بدهد" و فکر می‌کنم گاندی هم به این نکته توجه داشته است.
** دقیقاً! چون گاندی بعد از تولستوی می‌‌گوید که "اگر می‌خواهی دنیا را تغییر بدهی اول خودت را تغییر بده."
* آشیش ناندی در کتاب "در آیینه‌ی شرق" می‌گوید، "در قرن نوزدهم مسلمانان این نواحی اعتماد به‌خود را از دست دادند. بلایی که بر سر مذهب هندو نیز آمد. استعمارگری اروپایی و علم اروپایی در عصر استعمار، اعتماد آن بخشی از هندوهای شهرنشین را که مسحور اندیشه‌ی غربی درباره‌ی دین مسیح بودند از بن ریشه‌کن کرد." در واقع ناندی در این‌جا همسو با ادوارد سعید است. در عین‌حال باید به نکته‌ای اشاره کرد که البته حرف تازه‌ای نیست و آن این‌که ذات مدرنیته در غرب، برمی‌گردد به راز زدایی.
یعنی این‌که انسان به مرحله‌ای رسید که از آن منشأیی که همیشه‌هاله‌ای تقدسی داشته، فاصله بگیرد. حالا اگر متفکرانی معتقدند که باید مدرن شد یا روند مدرنیته را طی کرد، باید این را هم بپذیرند که باید راز زدایی بکنند. باید بتوانند "فاصله" بگیرند. این اساس مدرنیته است. انتقادم به آشیش ناندی این است که اگر این فاصله‌گیری اتفاق نیفتد، نمی‌توان مدرن شد، هر چند که او احتمالاً می‌گوید که من نمی‌خواهم آدم کاملاً مدرنی بشوم.
ولی واقعیت امروز جهان این‌را نشان می‌دهد که این امر ناچاراً اتفاق بیافتد.| ‌البته نقد مدرنیته به‌جاست، اما درهرحال باید به تناقض موجود در پذیرش و نقد مدرنیته نیز دقت کرد. نیچه مدرنیته‌ی غرب را افول و نوعی نهیلیسم می‌داند. اما از سویی‌ما ناگزیر از پذیرش آن هستیم.
** ‌با حرف شما موافقم! من و آشیش گاندی الزاماً با هم موافق نیستیم. خود آشیش ناندی نتیجه‌ی مدرنیته است و با این‌که مدرنیته را نقد می‌کند، خود فردی کاملاً مدرن است. چیزی که نشان‌دهنده‌ی‌مدرنیته‌ی آشیش ناندی است، فکر اوست؛ فکری انتقادی و سیال؛ که آماده است از فرهنگ‌های مختلف تأثیر بپذیرد تا شکل تازه‌تری به‌خود بگیرد.
این، ما را به‌یاد همان حرف گاندی می‌اندازد که "می‌خواهم خانه‌ای داشته باشم که پنجره‌هایش باز باشد و نسیم فرهنگ‌های دیگر از این خانه بگذرد ولی دلم نمی‌خواهد که طوفانی بیاید و خانه‌ی من را از جا بکند." موضع آشیش ناندی دقیقاً همین موضع است، هستی‌شناسی اعتراض او در مقابل نحله‌ها و جنبش‌های فکری، سیاسی و اقتصادی مقاومت می‌کند؛ چون می‌خواهد اندیشه‌ی هندی را پابرجا نگه دارد. برای همین مدرنیته‌ی جهانی‌سازی را نقد می‌کند.
جایی که من با آن مخالف می‌شوم و با شما هم موافق هستم همین مسأله‌ی افسون‌زدایی مدرن است که فکر می‌کنم مسأله‌ی بسیار مهمی است. مدرنیته برای این‌که به‌شکل مطلوب خود برسد تا بتواند اندیشه‌ی انتقادی را شکل بدهد، احتیاج به افسون‌زدایی داشت. به‌قول هگل احتیاج به فاصله گرفتن خودآگاهی از وضعیت طبیعی خود داشت، احتیاج به پشت سرگذاشتن دنیای کیهان‌محور داشت؛ چه در دوره‌ی باستان و چه در دوره‌ی قرون وسطا و طبیعتاً عقل‌محوری ممکن است که طبق گفته‌ی بسیاری از پسامدرن‌ها تبدیل به یک لوگوسنتریسم شده باشد که از درون آن تسلط عقل بر طبیعت و انسان‌ها و نظام‌های توتالیتر درآمده است.
اما در خود مدرنیته به‌دلیل این افسون‌زدایی قالب‌های فکری- سیاسی‌ای وجود دارد که می‌تواند همان مدرنیته را مورد سؤال قرار بدهد. آشیش ناندی کاملاً نسبت به روند سیال عقل مدرن آگاهی دارد. یکی از مسایلی که هم برای ناندی و هم برای روشن‌فکران هندی مطرح است، این مسأله است که تکلیف ما با عقلانیت مدرن چیست؟ مسأله‌ی روشن‌فکران و از جمله روشن‌فکران دینی هم مسأله‌ی عقل و عقلانیت است و این‌که نقش عقل در مقابل ایمان چیست و آیا اولویت با عقل است یا ایمان؟ تا چه حد این عقلانیت مدرن به‌صورت مدیریت اقتصادی، سیاسی و فرهنگی بر جامعه‌ی ما غلبه پیدا می‌کند؟
در این‌صورت دیگر آیا ما ایرانی هستیم یا نیستیم؟ آیا فرهنگ و سنت خود را از دست می‌دهیم یا خیر؟ ناندی معتقد است که با داشتن عقلانیت مدرن در قالب روش‌شناختی، می‌توان وارد گفت‌وگو و موضع انتقادی شد و بخشی از عقلانیت مدرن را که افراطی است، مورد سؤال قرار داد؛ مثل ماشینی‌شدن بیش از حد زندگی یا مثل حادثه‌ی بوپال که از نظر آشیش ناندی مثل حادثه‌ی چرنوبیل است؛ یعنی تخریب تکنولوژیکی که ناشی از عقلانیت ابزاری است.
گاندی به کمک بسیاری از متفکران و سازمان‌های غیردولتی در هند آمده که همه‌شان وقتی می‌خواهند در مورد مسایل زیست‌محیطی صحبت کنند، به نقد این عقلانیت مدرن برمی‌گردند و این بحث برایشان مطرح می‌شود که حد و مرز توسعه‌ی این عقلانیت و حدود دخالت آن در زندگی افراد تا چه حد است؟ عقلانیتی که باید شکل دموکراتیک داشته باشد، تا چه حد می‌تواند شکل توتالیتر بگیرد؟ به‌نظر من روشن‌فکری مثل ناندی دقیقاً انگشتش را جای درستی گذاشته است. او مرزی بین عقلانیت توتالیتر و عقلانیت دموکراتیک قایل است. من فکر می‌کنم هندی‌ها در این امر کاملاً موفق شده‌اند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات