* از شکلگیری کنفدراسیون برای ما بگویید؟
** پیشینهی اتحادیهی دانشجویی در خارج از کشور به قبل از تأسیس کنفدراسیون باز میگردد. در اوایل تأسیس کنفدراسیون، در اروپا و آمریکا سازمانهای دانشجویی وجود داشتند. اینسازمانها وابسته یا حداقل تحتکنترل سفارتخانهها و سرپرستیهای دانشجویی ایران در خارج از کشور بودند. با ذکر این نکته که آنزمان تعداد دانشجویان زیاد نبود. در سال 1960 کمتر از بیستهزار دانشجوی ایرانی در خارج از کشور بودند و بسیاری از آنها از ارز تحصیلی استفاده میکردند.
از اواخر دههی پنجاه، درگیری میان دانشجویان و سرپرستیها و سفارتخانهها بر سر مسایلی مانند مسألهی ارز تحصیلی بیشتر شد و فکر تأسیس سازمانهایی مستقل از سرپرستیها در میان عدهای از دانشجویان مطرح شد. همین دانشجویان پی تأسیس سازمانهای دانشجویی میروند و بعدها از درون این سازمانها کنفدراسیون متولد میشود. باید بگویم که تأسیس این تشکلها از جانب کسانی صورت گرفت که دوران نهضت ملی ایران در سالهای 30 تا 32 را شاهد بودند یا خودشان بهعنوان جوانان فعال سیاسی آنزمان درگیر بودند.
از کسانی که بیش از همه در تأسیس این اتحادیهها فعال بودند میتوان به وابستگان جامعهی سوسیالیستهای ایرانی در اروپا، وابستگان جبههی ملی و وابستگان حزب توده اشاره کرد. این افراد در کنگرهی موسس کنفدراسیون یا نشست "هایدلبرگ" در آوریل 1960 بیش از همه فعال بودند. در این بین وابستگان به جامعهی سوسیالیستها، بیش از همه فعال بودند و پس از آنها بهترتیب جبههی ملی و وابستگان حزب توده.
البته فعالیت تودهایها بهدلیل شرایط آنزمان خیلی علنی نبود، زیرا حزب توده در شرایط مساعدی نبود و بعد از تجربهی شکست نهضت ملی و کودتای 28 مرداد با توجه به بار سنگین اشتباه و خیانت بر شانههای رهبری حزب توده، نه اعضای حزب توده به نام تودهای آفتابی میشدند و نه اصولاً آنهایی که با حزب توده در ارتباط بودند، دلِ خوشی از رهبری حزب داشتند.
* اگر اجازه بدهید ما از همین پاسخ شما نقبی بزنیم به بحث اصلی خودمان که ماهیت دموکراتیک کنفدراسیون است. این سه جریانی که شما گفتید در تأسیس کنفدراسیون نقش اصلی را داشتند، بههرحال دلگیریهایی از دوران فعالیت در ایران از همدیگر داشتند. لطفاً توضیح بدهید که این سه جریان چهگونه توانستند یک فعالیت مشترک را سامان بدهند؟
** این سه جریان، در واقع موتور حرکت بودند و این خواست در سایر دانشجویانی که وابسته به این جریانات نبودند نیز وجود داشت. نکتهی دیگر اینکه فعالیت جامعهی سوسیالیستها دوام زیادی نداشت و نفوذ جامعهی سوسیالیستها در کنفدراسیون، بهتدریج کاهش پیدا کرد و پس از گذشت دو- سه سال دیگر حضور چشمگیری نداشتند. بههمین دلیل بعد از دو- سه سال، دو نیروی اصلی کنفدراسیون، جبههی ملی و حزب توده بودند. اما برای اینکه بدانیم چهگونه حاضر شدند، با هم کار مشترک انجام دهند، باید به شرایط آن روز توجه بکنیم.
نخست وضعیت خود دانشجویان در خارج از کشور بود که فشار سفارتخانهها و سرپرستیها روی دانشجویان افزایش پیدا کرد. مدتی بعد دانشجویان دست به تحصن زدند. در شهریور ماه 1960 با سفارت ایران در آلمان و سرپرستی به ریاست "جهانگیر تفضلی" درگیر شدند. در آمریکا نیز دانشجویان با "اردشیر زاهدی"، سفیر آنزمان ایران در آنجا درگیر شدند و حتی در جشنی که سفارت برگزار کرده بود، "صادق قطبزاده" یک سیلی به گوش زاهدی زد و بعد هم گذرنامهی قطبزاده و "علیمحمد فاطمی" را تمدید نکردند و دانشجویان را به قطع ارزهای دانشجویی تهدید کردند.
حتی دورانی که "امینی" نخستوزیر شد، این تهدیدها از جانب دولت او هم افزایش پیدا کرد. بههرحال دانشجویان بهصورت جدی در تهدید بودند، بهویژه اینکه دانشجویان آنزمان وابسته به ارز بودند، مسألهی تمدید گذرنامهها و اقامتشان مطرح بود و بهگونهای باید با این وضعیت مقابله میکردند.
مسألهی بعدی شرایط سیاسی ایران بود. در ایران بعد از سال 39 فضای جدیدی بهوجود آمد که بازتر از سالهای پیشین است و این فضای جدید، سبب شد تا سازمانهای سیاسی نیز به حرکت درآیند. جبههی ملی فعال شد و حتی شاهد میتینگ جبههی ملی در ایران هستیم. دانشگاه نیز فعالتر شد و دانشجویان سیاسی که در خارج بودند به این نتیجه رسیدند که باید از این جنبش حمایت کرد و در اینجا هم باید کاری انجام داد. بنابراین علیرغم اختلافهای موجود، این نیازها، نیروها را وادار میکند که بهطور مشترک بر پایهی نکاتی با هم همکاری کنند.
این همکاری برای جبههی ملی علیرغم مشکلاتی که با حزب توده داشتند، خیلی مشکل نبود. حزب توده هم با توجه به تجربهی سالهای پیش از 28 مرداد، بیش از پیش این تمایل را داشت که این وضعیت شکسته شود و وارد همکاری با نیروهای دیگر شود. حتی در اطلاعیههای داخلی حزب توده با این که رهبرانش در آنزمان با جامعهی سوسیالیستها دچار مشکل بودند، ضمن تاکید بر هوشیاری در برابر تحریکات ضدتودهای وابستگان به جامعهی سوسیالیستها، اشاره شده بود که باید بهسوی ایجاد چنین سازمانی حرکت کرد. در نتیجه، ضرورتهای زمان معین ، مسایل صنفی دانشجویان خارج از ایران و اتفاقات سیاسی داخل ایران و منافع جریانهای مختلف ایجاب میکرد که بهسوی این تجربه برویم.
* بهطور مشخص میخواهم بپرسم در میان مسایل صنفی و مسایل سیاسی کدام یک نقش بیشتری در شکلگیری کنفدراسیون داشتند؟
** شاید نشود اینها را از هم تفکیک کرد. مسألهی خواستهای صنفی دانشجویان ملموس بود. مسألهی سندیکالیسم بهطور کلی و سندیکالیسم دانشجویی بهطور اخص برای دانشجویان آنزمان پدیدهی ناشناختهای نبود. بنابراین مسألهی شکلدادن به فعالیت صنفی، برای دفاع از حقوق صنفی همهی دانشجویان امری بدیهی بود و همهی دانشجویان را شامل میشد. مورد مشخصی هم وجود داشت؛ اگر در ایران، در درجهی اول مسألهی استقلال دانشگاه مطرح بود، در آنجا مسألهی ارز دانشجویی و تصمیمگیری در مورد سرنوشت دانشجویان در میان بود. پس یک مسألهی صنفی مشخص و ملموس وجود داشت که سازمان باید حول آن شکلمیگرفت.
در ضمن، در کشوری نظیر ایران و بهطورکلی در کشورهای جهانسوم که استبداد و دیکتاتوری در آن حکومت میکند، اصولاً حقوق صنفی جدای از حقوق سیاسی مطرح نیست. در ابتدای کار، این مسأله بهگونهی دیگری در ذهن دانشجویان مطرح بود. نخست اینکه مسایل صنفی دانشجویان ایرانی در خارج از کشور از دانشجویان داخل ایران جدا نیست و بنابراین ما، خودمان را بخشی از جنبش دانشجویی ایران میدانستیم و دوم اینکه در همان زمان هم هستهی این تفکر که مسایل صنفی، جدا از مسایل سیاسی و میهنی نیست، دیده میشود.
در اسناد اولیهی کنفدراسیون از جمله در اولین سند، یعنی سند نشست هایدلبرگ، از لزوم آگاهکردن دانشجویان به حقوق و وظایف صنفی صحبت میشود و در عینحال از لزوم چارهجویی برای این مسایل بر اساس منافع میهنی صحبت میشود. این است که شاید نتوان مرزی کشید که فعالیت صنفی کنفدراسیون را از فعالیت سیاسی آن جدا کند. مثلاً پس از سرکوب تظاهرات دانشجویان و حملهی نظامی رژیم به دانشگاه در بهمن1340، کنفدراسیون سلسله تظاهراتی را در حمایت از دانشجویان دانشگاه تهران سازماندهی میکند و چند ماه بعد در کنگرهی لندن ضمن محکوم کردن این هجوم به دانشگاه، خواستار اجرای منشور حقوقبشر در ایران میشود. یعنی از یک مسألهی صنفی به یک مسألهی سیاسی میرسد.
نکتهی جالب دیگری که کمتر به آن توجه شده، این است که در همانجا احقاق حقوق مدنی و حقوق زنان مطرح میشود. پس میبینید که مسایل صنفی و مسایل سیاسی جداییناپذیر است. البته مسایل صنفی با گذشت زمان و بهدلیل هر روز بیشتر آگاه شدن ما نسبت به جداییناپذیر بودن مسایل صنفی و مسایل سیاسی و دانستن این واقعیت که در یک نظام توتالیتر نمیتوانیم ایندو را از هم جدا کنیم، تغییر کرد. بعدها با آشنایی بیشتر ما مسألهی نقش دانشجو و روشنفکر متعهد، بهخصوص درکشورهایی نظیر ایران و سیاسیشدن بیش از پیش محیط اروپا بهدلایل مختلف از جمله تأثیر جنبشهای آزادیبخش الجزایر و کوبا و فلسطین و ویتنام موجب شد که وجه کار سیاسی در کنفدراسیون بهتدریج وجه مسلط پیدا کند.
* با توجه به اینکه کنفدراسیون در کشورهای اروپای غربی و آمریکا و حتی در هندوستان و ترکیه فدراسیونهای محلی دارد ولی در اروپای شرقی و شوروی یا فدراسیونی وجود ندارد یا بسیار ضعیف است؛ آیا این مسایل صنفی که یکی از علل بهوجود آمدن کنفدراسیون بود، در کشورهای بلوک شرق وجود نداشت یا دلیل دیگری داشت که کنفدراسیون در این کشورها فعال نباشد؟
** در کشورهای اروپای شرقی سیستم دیگری حاکم بود. آنجا هرکاری باید با موافقت دولت و مقامات رسمی انجام میگرفت. سازمانهای خارجی نیز برای فعالیت در آنجا، برخلاف کشورهای غربی نمیتوانستند فعالیتی بدون اجازهی دولت داشته باشند. عامل دوم این بود که ایرانیان دانشجو و غیردانشجوی مقیم آن کشورها زیر نفوذ حزب توده بودند و باید طبق خواست و منافع این حزب عمل میکردند. با اینهمه حزب در زمان معینی بهدلیل فشار تودهایهای معترض به سیاست حزب توده و شوروی و نیز زیر فشار فعالیتی که در اروپای غربی و آمریکا جریان داشت، با ایجاد سازمانهای دانشجویی در اروپای شرقی و شوروی موافقت کرد؛
ولی این سازمانهای دانشجویی بهدلیل نفوذ و قدرتی که کنفدراسیون در آنزمان داشت و نیز منافع حزب توده، نمیتوانست از کنفدراسیون جدا باشد. حزب توده نیز نمیتوانست این واقعیت را نادیده بگیرد که کنفدراسیون یگانه سازمان جنبش دانشجویی ایران است؛ در نتیجه این ایده مطرح شد که این سازمانهای دانشجویی اساسنامه را بهگونهای تنظیم کنند که بتوانند به عضویت کنفدراسیون دربیایند.
حوالی سالهای 1968 و 1969 قرار بود عضویت آنها در کنفدراسیون بررسی شود و عضو کنفدراسیون شوند؛ لازمهی بررسی این بود که از طرف کنفدراسیون نمایندگانی به آن کشورها بروند، وضعیت این سازمانها را بررسی کنند، با اعضای نمایندگان این سازمانها گفتوگو کنند و در صورت امکان به توافق برسند. این ماجرا مربوط به زمانی بود که روابط کنفدراسیون با حزب توده و کشورهای اروپای شرقی و شوروی خوب نبود. با این وجود ما کوشش کردیم، این کار انجام بگیرد و شروع کردیم به رسیدگی به تقاضای عضویت این سازمانها؛ حتی به گرفتن ویزا برای مسافرت به شوروی و چکسلواکی اقدام کردیم؛
دو کشوری که مدعی بودند، اتحادیههای بزرگ دانشجویی دارند. قرار بود آقای محمود رفیع دبیر مالی کنفدراسیون و من به آنجا برویم و به مسأله رسیدگی کنیم، ولی هیچکدام از این کشورها به ما ویزا ندادند. ما برطبق رفتاری که با کشورهای غربی میکردیم، ابتدا نامهی تهدیدآمیزی به سفارت چکسلواکی نوشتیم که شما باید دلایل ندادن ویزا را برای ما بنویسید و از وزارت خارجه پاسخ آمد که شما بهعنوان عنصر نامطلوب اجازهی ورود به این کشور را ندارید و بههرحال فعالیت برای پیوستن آن سازمانها به کنفدراسیون در همین مرحله متوقف شد.
بهویژه اینکه وابستگان به حزبتوده هم از کنفدراسیون خارج شدند، خارج شدن وابستگان به حزبتوده، به این دلیل بود که اکثریت قاطع کنفدراسیون مخالف سیاستهای حزب توده و شوروی بودند در و نشستهای کنفدراسیون و قطعنامههای خود همواره عملکرد شوروی را در ایران و جهان محکوم میکردند.
* اگر میشود در مورد تغییر شکل مسایل صنفی که به آن اشاره کردید کمی توضیح بدهید؟
** با توجه به اینکه ما پس از مدتی دیگر مشکلی بهعنوان ارز دانشجویی نداشتیم، مسألهی صنفی ما به مسایل دیگری تبدیل شد. دانشجویانی که به خارج میآمدند، نیاز به کمک همهجانبه داشتند. از این کمکها میتوان به کمکهای تعاونی، امدادی، گرفتن پذیرش، تهیهی مسکن، آموزش زبان و سایر مشکلات تحصیلی و کاری آنها در دانشگاه اشاره کرد. اینها موضوعات کاملا جدیدی بود که جای مسایل صنفی گذشته را گرفت. حل این مشکلات جدید، فضا، فکر و روحیهی جدیدی در میان دانشجویان عضو کنفدراسیون ایجاد کرد.
در حقیقت ما در روند عمل کردن برای تامین این خواستها آموزشهای زیادی دیدیم و در نتیجهی فعالیتها یک روحیهی قوی همبستگی در میان ما بهوجود آمده بود؛ روحیهی کمک کردن به یکدیگر، روحیهی تشکیل یک خانوادهی بزرگ. در روند تحقق این کمکهای متقابل، ما بسیار آموختیم. مسألهی متعهد بودن نسبت به دیگران، احساس عاطفی متقابل نسبت به هم داشتن، روحیهی فداکاری و مدارا و احساس قوی همدردی نسبت به یکدیگر خصوصیاتی بود که در روند این فعالیتها آموختیم و عمیقاً در افکار و روحیات اعضای کنفدراسیون ریشه دواند.
ما آزادگی، انسانیت، زندگی اجتماعی و روابط مدنی و دموکراتیک را در کنفدراسیون آموختیم. آنچه ما آموختیم و به آن عمل کردیم بیش از ایستادگی در برابر استبداد و بیعدالتی و مبارزه برای آزادی و استقلال ایران بود. خصوصیاتی که اشاره کردم، هنوز هم در زندگی و رفتار اجتماعی دوستانی که در ایران یا هر کجای جهان هستند، دیده میشود. هنوز هم این خصوصیات و این روحیهی مبارزه علیه ظلم و اجحاف و نابرابری و مبارزه برای عدالت، حقوق مساوی و استقلال ایران در بسیاری از اعضای کنفدراسیون باقی مانده است.
علاوه بر اینها کارهای فرهنگی و هنری، جلسات سخنرانی، سازماندهی اردوهای تابستانی، برگزاری مستمر سمینارها و کارهای تحقیقاتی برای تهیهی رسالهها که در بسیاری موارد از طریق بحث و کار جمعی واحدها انجام میگرفت، از جمله فعالیتهای دیگر کنفدراسیون بود. به سخن دیگر کنفدراسیون در کنار مبارزه علیه رژیم شاه، فعالیتهای متنوعی در زمینههای مختلف داشت. مجموعهی این فعالیتها عامل جلب دانشجویان بود. دانشجویانی که به کنفدراسیون میپیوستند، در چارچوب فعالیت این سازمان، زمینههای متنوعی مییافتند و خود مستقیماً در محیطی آزاد و دموکراتیک عامل اِعمال و پیشبُرد این فعالیتها میشدند.
* با توجه به منابع مالی محدود کنفدراسیون که پیش از این در گفت وگو با آقایان فرامرز بیانی و خسرو پارسا به واکاوی آنها پرداختهایم، کنفدراسیون چگونه میتوانست از دانشجویان جدیدالورود حمایت کند؟
** من فقط به یکی ـ دو نکته در ادامهی آنچه آقایان بیانی و پارسا گفتهاند تأکید میکنم؛ اول اینکه جشنها واقعا منبع درآمد بزرگی برای کنفدراسیون بود. در حالیکه از طریق این جشنها، ایران، فرهنگ ایران و مسایل جاری ایران را معرفی میکردیم، این جشنها منبع مالی بزرگی برای ما بود. دوم اینکه هزینههای مالی کنفدراسیون علاوه بر جشنها از طریق حق عضویت واحدها و کمک مالی از طریق پرداخت درآمد یک روز کار آنها تأمین میشد. پنجاه درصد درآمد جشنها بر اساس اساسنامه به صندوق کنفدراسیون ریخته میشد، بیستوپنج درصد به صندوق فدراسیون آن کشور و بیستوپنج درصد هم صرف کارهای محلی میشد.
در ضمن هزینههای ما تا حد ممکن پایین بود، محلهایی که ما برای برگزاری جشنها در نظر میگرفتیم، معمولا رایگان بود. گروههای هنری ایرانی و خارجی که در برنامههای ما شرکت میکردند، بدون دریافت دستمزد همکاری میکردند، کارهای چاپ با حداقل هزینه انجام میشد یا از طریق چاپخانههای مترقی که رایگان اینکار را میکردند و تنها پول کاغذ را از ما میگرفتند. ما با امکانات خیلی محدود و غالباً با کمک اعضا نشریات را تهیه میکردیم یا کارهای انتشارات را انجام میدادیم و سالهای طولانی تیتر نشریات را با چسباندن حروف چاپ شده در روزنامههای ایرانی در کنار هم درست میکردیم.
گاهی که هزینهها بالا میرفت، حتی مسئولان برای انجام کارهای معین از جیب خودشان خرج میکردند. نکتهی دیگری که دوستان خیلی روی آن تاکید نکردهاند این بود که ما با توجه به تبلیغات رژیم شاه و افتراهایی که علیه کنفدراسیون وجود داشت، در کنگرههای کنفدراسیون تا فنیک آخر را با ارایهی صورتحساب و قبضها و با وسواس عجیبی گزارش میدادیم.
* نوع فعالیت کنفدراسیون چه تاثیری در سازمانها و نیروهای رادیکال جهان داشت؟
** این یک پرسش مهم و ضروری است. زمانی که کنفدراسیون بهوجود آمد، ما در آلمان با هیچگونه فعالیتی روبهرو نبودیم. آلمانِ 15 سال بعد از جنگ، هنوز آلمانی آرام و بیحرکت بود. در سایر کشورها که ما با فعالیت سیاسی دانشجویان و روشنفکران روبهرو بودیم نیز چنین گستردگی وجود نداشت. ایجاد کنفدراسیون یک نوآوری بود؛ در آن زمان بهویژه در آلمان، جنبش دانشجویی کاملاً غیرسیاسی بود و بهتدریج، از جمله تحتتاثیر کنفدراسیون سیاسی شد.
مثلا هنگامی که ما در سال 1963 در دفاع از رهبران نهضتآزادی دست به تحصن و اعتصاب غذا زدیم، و در سرمای زمستان، در خیابانها و مقابل ساختمانهای دولتی تحصن کردیم، از دانشجویان تا مردم عادی بهعنوان یک پدیدهی جدید در زندگی بعد از جنگ به این موضوع نگاه میکردند. بهتدریج ما موفق شدیم نیروهای آگاهترِ دانشجوییِ این کشورها را به حضور در مبارزات خودمان تشویق کنیم. این امرعامل مهمی بود که آنها تحتتاثیر شرکت در مبارزات ما، سیاسی شوند و پس از آن مسألهی فلسطین و ویتنام و مسایل خودِ کشورهای اروپایی، آنها را بیش از پیش سیاسی کرد.
کنفدراسیون در این کشورها بهدلیل وضع منحصربهفردی که داشت، نهتنها مورد پشتیبانی این نیروها قرار گرفت، بلکه خیلیها میخواستند از تجربهی ما بیاموزند، البته طبیعی است که ما هم از تجارب سازمانهای مترقی بهویژه سازمانهای دانشجویی و جنبشهای آزادیبخش میآموختیم و این مسأله به سیاسیتر شدن ما کمک میکرد برای سازمانهای خارجی این موضوع جالب توجه بود که کنفدراسیون چهگونه عمل میکند؟ من یک مثال بزنم؛ در سال 1964 کنفدراسیون سمیناری در "دوسلدورف" برگزار کرد، مطابق معمول مهمانان خارجی هم در آن حضور داشتند. در آن سمینار دبیر اتحادیهی ملی دانشجویان هندوستان هم شرکت کرده بود که در آنزمان دویستهزار عضو داشت.
او در آنجا با وجود آشنایی شخصی به مبارزات دانشجویی و با نیرویی که داشتند، این سوال را مطرح کرد که؛ شما چگونه عمل میکنید که وقتی یک تظاهرات یا راهپیمای اعلام میکنید، از هندوستان تا ژاپن، از اروپا تا آمریکا و ترکیه و از تمام شهرها در یک آن و بطور همزمان همه به حرکت درمیآیند و عمل میکنند؟ در واقع تجربهی ما برای آنها هم یک تجربهی بیهمتا بود.
* نبود روابط دموکراتیک در احزاب ایران، همیشه یک آسیب جدی بوده است. از این منظر با توجه به اینکه در کنفدراسیون نوعی از روابط سازمانی داشتید و در سازمان انقلابی حزب توده ایران و بعدها در جریان کادرها نوع دیگری از روابط سازمانی حاکم بود، دچار تعارض نمیشدید؟
** نه! اولا خود ما هم در کنفدراسیون آموزش میدیدیم. همهی ما گامبهگام با تاریخ کنفدراسیون رشد کردیم، تغییر کردیم و خصوصیات جدیدی کسب کردیم؛ همزیستی با نیروهای دگراندیش، همزیستی در عین تنش و مقابله و اختلاف و در عینحال حفظ تعادل، ما همهی اینها را در کنفدراسیون آموختیم، روز اول فکر نمیکردیم این خصوصیات در ما به یک منش تبدیل شود. ما هم اینها را میآموختیم و هم در زندگی روزمرهمان اِعمال میکردیم. وقتی توانایی و اعتبار جهانی کنفدراسیون را که محصول فعالیتها و مناسبات دموکراتیک بود میدیدیم، به اهمیت این مناسبات پی میبردیم.
وقتی فراخوان تحریم جشنهای 2500 ساله را مینوشتیم از "سیمون دوبووار" و "ژان پل سارتر" تا شخصیتهای دانشگاهی و سندیکایی و نمایندگان مجلس پای این فراخوان را امضا میکردند. در نتیجهی فعالیتهای کنفدراسیون علیهی جشنهای 2500 ساله، عدهای از مدعوین از جمله پنج رییسجمهور اروپا از شرکت در این جشنها خودداری کردند. پادشاه سوئد، پادشاه نروژ و ملکهی هلند نیز به این جشها نرفتند. اینها موجب ترغیب بیشتر ما و تلاش بیشترمان در حفظ کنفدراسیون و ارزشهای حاکم بر آن بود. این ارزشهای دموکراتیک عملاً به خصوصیات و فرهنگ ما تبدیل میشد.
در سازمانهای سیاسی اما وضع بهگونهای دیگر بود، ما دراین سازمانها روی اشتراک ایدئولوژیک گردهم میآمدیم و روی این مسایل وحدت داشتیم و بهخاطر آن مبارزه میکردیم، مسایلی که نمیشد روی آنها مصالحه انجام بگیرد. در این سازمانها ما روی برخی مسایل تئوریک جدل داشتیم که باید اساس فعالیت ما را تشکیل میداد و در این زمینه نیز داشتن برداشت کموبیش مشترک و واحد ضروری بود.
علاوه براین در سازمانهای سیاسی بهدلیل نوع کارشان ناگزیر روابط دیگری وجود داشت، سازمانها در شرایط کار مخفی فعالیت داشتند و از مسایل درونی سازمان نباید چیزی به بیرون درز میکرد. در غیراینصورت این سازمانها ضربه میخوردند و متلاشی میشدند. پس در آنجا اجباراً روابط دیگری اعمال میشد و فرهنگ دیگری را هم گسترش میداد که ما پاد زهر آنرا در کنفدراسیون داشتیم.
این فرهنگ در سازمانهای بلشویکی و نوع کار بلشویکی در عینحال نتیجهی اجتنابناپذیر مبارزهی مخفی با نظام دیکتاتوری حاکم بود که با خود معیارها و ارزشهای دیگری میآورد. در آنجا دستور از بالا مطرح بود و نمیشد آنرا اجرا نکرد. این دستور از بالا، فرهنگ دیگری را ایجاب میکرد. فرمانده و فرمانبر بهوجود میآورد، دستوردهنده و اجراکنندهی دستور، رهبر و عضو ساده بهوجود میآورد و حتی پدیدههای بد دیگری بهوجود میآورد؛
از جمله اینکه هرکسی در این سازمانها یک شخصیت دوگانه داشت، یکی خودش بود و یکی آن بود که میخواست با خواست سازمانش منطبق باشد. نه فقط شرایط کارسازمانهایی از این دست بلکه اصولاً استبداد، این شخصیت دوگانه را بهوجود میآورد؛ آنچه که خودت هستی و آنچه که باید خودت را بنمایی. البته این دوگانگی در درون این سازمانها بهگونهی متفاوت از جوامعی است که بر آنها حکومت استبدادی حاکم است.
همانطور که شما نیز اشاره کردید، این روابط با آنچه که در کنفدراسیون بر ما حاکم بود در تضاد قرار داشت. بههمین دلیل هم مشکلاتی درون سازمانهایمان بهوجود میآمد و این سازمانها هم بعد از مدتی دستخوش تلاطم میشدند؛ چون با وجود کسانی که در کنفدراسیون تربیت دیگری پیدا کرده بودند، نمیشد مناسباتی را که شاید برای حفظ آن سازمانها لازم بود، اعمال کنند.
البته آنچه که در نهایت غالب شد، فرهنگ دموکراتیکی بود که ما در یک سازمان کثرتگرا آموختیم. آنهم به این دلیل که سازمانهای سیاسی هر روز مسأله نداشتند ولی کنفدراسیون مسأله و فعالیت روزمره داشت، ما هرروز، هرساعت و هرلحظه عضو کنفدراسیون بودیم ولی هرروز عضو سازمانمان نبودیم. اینرا هم بگویم که چون اکثر اعضای سازمانهای سیاسی ما عضو کنفدراسیون بودند، علیرغم بحثهایی که در جلسات درون سازمانی در مورد مسایل کنفدراسیون وجود داشت اما دستوری در کار نبود که در کنفدراسیون چه کار کنیم.
* پس چه شد که در سالهای آخر، ماهیت دموکراتیک کنفدراسیون در هم شکست و اختلافات سازمانها تاثیر مخربی بر کنفدراسیون گذاشت؟
** اصولا کثرتگرایی ممکن است درون خود حامل تجزیه هم باشد. چون این چندگانگی که تحتشرایطی بههم پیوند خورده است، میتواند تحتشرایط دیگری شکسته شود. کثرتگرایی در کنفدراسیون درعینحال که عامل شادابی و شکوفایی و نوآفرینی کنفدراسیون بود، ابدی نبود؛ زیرا این کثرتگرایی از زمان و مکان و شرایط معیّن جدا نیست. در اواخر عمر کنفدراسیون عواملی بهوجود آمد که کثرتگرایی ما را ضربهپذیر کرد؛ یکی این بود که اوضاع ایران هرروز بحرانیتر میشد، در ذهن عدهای هم مسأله، دیگر مسألهی کنفدراسیون نبود بلکه مسألهی سرنگون کردن رژیم شاه بود. بنابراین در این وضعیت بیشتر به نقش سازمانهای سیاسی توجه میشد.
از جمله به نقش سازمانهایی که در ایران ظاهراً فعال بودند؛ مثل سازمان چریکهای فدایی خلق و سازمان مجاهدین خلق. با بحرانیتر شدن شرایط، اهمیت این سازمانها در ذهن برخی اعضای کنفدراسیون هرروز جای بیشتری را اشغال میکرد و نتیجهی آن این بود که نهتنها میخواستند کنفدراسیون بیشتر از فعالان این جریانها دفاع کند بلکه میخواستند ما از خود این سازمانها و نه فقط مبارزهی آنها علیه رژیم، دفاع کنیم؛ درحالیکه در کنفدراسیون، افراد بسیاری با خط مشی چریکی مخالف بودند و این امر با سنت چندین سالهی کنفدراسیون در تضاد بود.
بنابراین در مقابل چنین فشاری نیروهای مخالف به مقابله دست میزدند. مسألهی دیگر این بود که بخشی از سازمانهای سیاسی بهدلیل روابطی که با این گروهها در ایران پیدا کرده بودند، میخواستند از سمپاتی دانشجویان عضو کنفدراسیون نسبت به سازمانهای چریکی بهرهبرداری کنند و به آن دامن بزنند. چون خودشان را رابط یا وابسته به این گروهها میدانستند و هرقدر که موفق میشدند کنفدراسیون را به آنسو بکشند به سودشان بود و در ضمن سعی میکردند بخشی از نیروها را که در برابر این وضعیت بیشتر مقاومت نشان میدادند و از آنها بهعنوان خط راست نام برده میشد، از سر راه بردارند.
این ماجراها تنشی در درون کنفدراسیون بهوجود آورد که هر روز بیشتر دامنه پیدا میکرد و سازمانهای داخل کشور هم که چنین پشتجبههای را برای خودشان میخواستند به سهم خود به این مسایل دامن زدند و میخواستند سازمانی با اینهمه اعتبار بهعنوان پشتجبههی آنها عمل کند.
در نتیجهی این کثرتگرایی بهدلیل شرایط موجود و مغایرتش با منافع عدهای در درون و بیرون کنفدراسیون ضربه خورد و متزلزل شد. البته اینرا نیز اشاره کنم که وقتی در کنفدراسیون، بیثمری این انشعاب مشاهده شد، حدود یک سال بعد، مجدداً مسألهی وحدت سازمانهای منشعب مطرح شد و سمیناری در فرانکفورت با عنوان "سمینار وحدت" سازمان داده شد. این سمینار برای چارهجویی دربارهی وحدت مجدد کنفدراسیون از سوی همهی نیروهایی که انشعاب کرده بودند، سازماندهی شد ولی مصادف شد با گسترش مبارزهی انقلابی در ایران و دانشجویان خارج از ایران و فعالان کنفدراسیون راهی ایران شدند.
* با توجه به اینکه در مورد نقش جنبشهای چریکی در سرنگونی رژیم شاه علیرغم همهی محدودیتها بسیار گفته شده ولی در مورد نقش کنفدراسیون خیلی صحبت نشده است. خواهش می کنم در این مورد هم توضیح بدهید؟
** همانطور که گفتید متاسفانه در مورد نقش کنفدراسیون در این زمینه چیزی گفته نشده ولی واقعیت این است که افکار عمومی غرب، در عدم پشتیبانی دولتهای غربی از رژیم شاه نقش بسیاری داشتند. با طرح سیاست حقوقبشر از سوی دولت "کارتر" مشخص بود که پاشنهی آشیل اِعمال این سیاست، ایران است. دولتهای دوست آمریکا در غالب کشورها با توطئه و کودتا و دخالت نظامی بر سر کار آمده بودند یا حفظ میشدند و در این کشورها هم قهر و سرکوب و نقض همهی حقوق سیاسی رایج بود.
سیاست حقوقبشر کارتر میتوانست همچنان نقض حقوقبشر در این کشورها را نادیده بگیرد اما در مورد ایران وضع چنین نبود. در خارج از کشور از سال 1960، مبارزهایکه هرروز هم گستردهتر میشد، علیه اختناق و سرکوب رژیم شاه در چارچوب کنفدراسیون سازمان دادهشد و مسألهی سلطهی دیکتاتوری در ایران، نقض حقوقبشر، فقدان آزادیها، اِعمال شکنجه و زندان و اعدام مخالفان سیاسی و حتی شرایط زندگی مردم و ستم و بیعدالتیهای مختلف طی بیش از شانزده سال از طریق کار روزانهی هزاران دانشجو، از طریق تظاهرات، اعتصابات، تحصن، اشغال سفارتخانهها، اعتصاب غذا و راهپیمایی در کشورهای مختلف با افکار عمومی این کشورها در میان گذاشته شده بود و افکار عمومی این کشورها کنفدراسیون را منبع اطلاع از واقعیت اخبار ایران و رژیم شاه را پدیدهای ضد حقوقانسانی، دیکتاتور و ضد حقوقبشر میدانستند.
بههمین دلیل بود که شخصیتهای اجتماعی و فرهنگی و سیاسی از کنفدراسیون و مبارزات مردم ایران حمایت میکردند و با رشد این مبارزه دولتهای غربی دیگر بهسختی میتوانستند از رژیم ایران حمایت کنند. بنابراین دولت کارتر هم در ایران نمیتوانست دروغ بگوید و نسبت به نقض حقوقبشر در ایران بیتفاوت باشد. و مسألهی حقوقبشر مطرح شده در سطح حرف باقی بماند.
افکار عمومی غرب هرروز بیشتر از دولتهای غربی بهویژه آمریکا میخواست به حمایت از رژیم ایران پایان دهد. با توجه به این واقعیت که رژیم شاه در تمامی عرصههای اقتصادی، سیاسی و نظامی به آمریکا وابسته بود و فقط در ارتش آن پنجاههزار مستشار نظامی وجود داشت، حمایت آمریکا در حفظ آن، عامل تعیینکننده بهشمار میرفت و بدون چنین حمایتی رژیم نمیتوانست پابرجا بماند. ازسوی دیگر با گسترش مبارزات خارج از کشور و فعالیتهای خدشهناپذیر کنفدراسیون در افشای رژیم پهلوی، دفاع از این رژیم و حفظ آن برای آمریکا ناممکن شد.
در نتیجه، شاه و سلطنت او هرروز بیشتر متزلزل و شکننده و ضربهپذیر شد و زمینههای سقوط آن فراهم آمد. با وجود این زمینهی مساعد بینالمللی، جنبش همگانی مردم با گسترش روزافزون و در انقلاب بهمنماه ضربههای نهایی را وارد ساخت و رژیم را سرنگون کرد.
* با توجه به این امر که سلسله گفتوگوهای نامه در مورد کنفدراسیون از سوی بسیاری از فعالان دانشجویی حال حاضر در ایران دنبال میشود، این سوال در ذهنها نقش بسته است که آیا میتوان تجربهی کنفدراسیون را بار دیگر در داخل کشور تکرار کرد؟
** گرچه تشکیل کنفدراسیون محصول شرایط معینی بود، معهذا این تجربهی بیهمتا میتواند برای جنبش سیاسی ایران بهویژه جنبش دانشجویی از جهات متعددی آموزنده باشد؛ از جمله اینکه جنبش دانشجویی و سازمان آن باید مستقل باشد. مستقل بهمعنای استقلال از حاکمیت سیاسی و مستقل از احزاب و سازمانهای سیاسی و با روابط درونی آزادانه و دموکراتیک. دوم اینکه باید جنبشی فراگیر باشد؛
یعنی دربرگیرندهی همهی دانشجویان با هرگرایش سیاسی و هر باور مذهبی. سوم اینکه باید از حقوق صنفی دانشجویان و از آزادی که لازمهی حیات و فعالیت دانشجویان و روشنفکران و شرط تبادل آزاد اندیشه است، قاطعانه دفاع کند و چهارم اینکه پیوند و همبستگی با مردم و خواستها و مطالبات آنها را یکی از مبانی اساسی سمتگیری و فعالیت خود بداند.
* از شما برای شرکت در این گفتوگو سپاسگزاریم.