تاریخ انتشار : ۲۸ اسفند ۱۳۸۷ - ۰۸:۰۰  ، 
کد خبر : ۷۷۳۹۵
جایگاه سارکوزی در راستگرایی فرانسوی

پایان گلیسم


دکتر احمد نقیب‌زاده استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران
به رغم آنکه حامیت گلیسم ـ چه در قالب ریاست جمهوری شخصی دوگل باشد یا کس دیگری مجری آن باشد ـ رابطه خیلی خوبی با دموکراسی ندارد و بیشتر در پی ارتقای حیثیت فرانسه در عرصه بین‌المللی و ارضای غرور ملی است، دارای ویژگی‌هایی است که جذابیت خاصی به آن می‌بخشد. در تاریخ هر کشوری می‌توان شخصیتی را پیدا کرد که تبلور روحیه ملی و معرف ویژگی‌های خاص آن کشور باشد. دوگل، در تاریخ فرانسه معاصر، دقیقا از چنین جایگاهی برخوردار است. تبارشناسی گلیسم ما را به چند قرن عقب‌تر در تاریخ فرانسه می‌برد تا به لویی چهاردهم (1715 ـ 1661 «خورشید شاه») برسیم. مرزهای فرانسه امروز، در زمان سلطنت این پادشاه ترسیم شد و فرانسه به قدرتی گریزناپذیر در اروپا تبدیل شد. بنیان قدرت فرانسه بر ارتش ملی این کشور استوار است که پیش از لویی چهاردهم وجود نداشت. صنعت، راه‌ها و عمارت‌های باشکوه در زمان این پادشاه ساخته شد و در پرتوی صلابت سیاسی، علم هم از جهش چشمگیری برخوردار شد. پس از لویی چهاردهم می‌توان با مسامحه ناپلئون اول را قرار داد مه طرفداران او در ایران بیشتر از فرانسه هستند و آن هم به دلیل ضربه‌هایی که بر بزرگ‌ترین دشمن اروپایی ایران ـ یعنی انگلستان ـ وارد کرد بیشتر آثار هنری و بناهای باشکوه در زمان شاهان بلندپرواز اروپا به وجود آمدند که امروز از جاذبه‌های توریستی و پول‌ساز این کشورها به شمار می‌روند. پس از ناپلئون اول، ناپلئون سوم قرار می‌گیرد که از 1848 تا 1879 بر فرانسه حکومت مرد و در زمان او پاریس به شهری زیبا و پررونق تبدیل شد.
در ادامه همین خط سیاسی، به کلمانسو ـ ببر فرانسه در جنگ جهانی اول ـ و ژنرال دوگل می‌رسیم. نقطه مشترک همه اعضای این خانواده سیاسی ـ که می‌توان آن را «راست نظامی» نامید ـ تحکیم پایه‌های اقتدار فرانسه و استقلال این کشور در عرصه بین‌المللی و نظم و تلاش در عرصه داخلی است. اما آنچه کارنامه دوگل را از پیشینیان خود متمایز می‌سازد، زمانه اوست که 100 سال تجربه دموکراسی را پشت سر خود دارد. در عین حال،‌ این دوگل نیست که خود را با دموکراسی تطبیق می‌دهد بلکه زحمت این کار برعهده دموکراسی است که خود را با دوگل منطبق سازد و این کار در پرتوهای جاذبه‌های کاریزماتیک او امکان‌پذیر می‌شود و دوگل در سال 1940 ـ که فرانسه به اشغال آلمان درآمد ـ تنها بود و بسیاری از مردم فرانسه طرفدار فرمانده فوق دوگل ـ یعنی مارشال پتن ـ بودند اما 4 سال بعد مارشال پتن تنها و ژنرال دوگل محبوب همه فرانسوی‌ها بود.
اینکه فرانسه همکار هیتلر توانست فتح جنگ جهانی دوم باشد، فقط نتیجه تلاش‌های دوگل بود و مردم فرانسه به این نکته واقف و از وی سپاسگزار شدند. رژه دوگل در خیابان شانزه‌لیزه در بهاره 1944 پایان رنج و مرارت فرانسوی‌ها را نوید می‌داد. خود به خود دوگل رهبر فرانسه شد و بدون آنکه انتخاباتی در کار باشد، تا سال 1946 حکومت موقت فرانسه را رهبری کرد. اما در این سال، بحث بر سر استمرار جمهوری سوم یا خلق جمهوری چهارم داغ بود و دوگل نقطه‌نظرهای خود در یک نظامی ریاستی و افزایش قدرت، رئیس‌جمهور را عرضه کرد که مقبول احزاب سیاسی ـ به ویژه حزب سوسیالیست (SFIO) و حزب کمونیست ـ واقع شد و دوگل بدون آنکه سخنی بگوید، خود را کنار کشید تا زمانی که مردم و احزاب از او خواهش کنند قدم به عرصه گذاشته و بحران الجزایر را پایان بخشیده و کشور را از هرج و مرج برهاند.
به این ترتیب، دوگل با کسب اختیارات ویژه به حاشیه راندن احزاب سیاسی در سال 1958 ـ همچون سال 1944 ـ قدم به عرصه نهاد و نظام سیاسی موردنظر خود را در قالب جمهوری پنجم بنا ساخت. نظم و تلاش موردنظر دوگل در عرصه داخلی، فرانسه را به اوج شکوفایی و پیشرفت اقتصادی رساند و ارتقای حیثیت فرانسه در جهان با نوعی مقابله آرام با قدرت آمریکا صورت پذیرفت. هر چند آیزنهاور، پیشنهادات دوگل در مورد مثلث رهبری جهان مرکب از آمریکا، فرانسه و انگلستان را نپذیرفت اما او هم باجی به آمریکا نداد و در واکنشی شگفت‌انگیز سخن از بیرون رفتن فرانسه از سازمان آنتلانتیک شمالی (ناتو) به میان آورد و اندکی بعد با سفرهای خود به کشورهای بلوک شرق، استقلال سیاسی فرانسه را به نمایش گذاشت و در کنار این حرکت، دوگل تعریف تازه‌ای از روابط فرانسه و بازار مشترک به دست داد به گونه‌ای که گویی بازار مشترک، وظیفه‌ای جز پذیرش رهبری فرانسه ندارد و حق گذار از دایره‌ای که بیشتر مؤید نوعی کنسرت اروپا در قالب روابط بین دولت‌ها باشد، نخواهد داشت و انگلستان به عنوان اسب تروای آمریکا باید همیشه پشت در بماند.
کم‌‌کم استقلال سیاسی فرانسه خود را در یک حوزه پر تنش مانند خاورمیانه نیز با رویکردی مخالف هژمونی آمریکا به نمایش گذاشت. این سیاست بر پایه بهبود روابط فرانسه با کشورهای عربی و اندکی دور یاز اسرئیل قرار داشت. به این ترتیب، فرانسه و شخص دوگل، رشک کشورهایی شدند که در حسرت استقلال می‌سوختند. در دوران اوج جنگ سرد ـ که کشورهای اروپایی چاره‌ای جز طرفداری از یکی از 3 بلوک قدرت را نداشتند ـ سفر دوگل به مسکو تدوین یک سیاست عربی، بی‌شک موجب خشم آمریکا می‌شد و اینکه هیچ کس جز دوگل، قدرت اتخاذ چنین موضعی را نداشت، او را به الگویی شاخصی برای سایر رهبران جهان در می‌آورد. در داخل فرانسه نیز با توجه به آنکه هیمنه دوگل جایی برای ابراز وجود سایر رهبران سیاسی باقی نمی‌گذاشت، موجب دشمن‌ورزی‌های زیادی شد که در راس همه آنها فرانسوا میتران سوسیالیست بود، همان کسی که به ازدیاد دوره ریاست جمهوری از 4 سال به 7 سال اعتراض می‌کرد و خود تنها کسی شد که توانست 2 دوره کامل 7 ساله را در ریاست جمهوری فرانسه از آن خود کند.
در چنین شرایطی، حوادث مه 1968 ـ که از نظر ما چیزی جز تب تحرک و پیشرفت نبود ـ دوگل را به تجدیدنظر در سامان سیاسی فرانسه سوق داد زیرا وی مانند هر رهبر خردمندی، پس از پایان دادن به آشوب‌های سال 68 این سؤال را پیش روی خود آورد که «علت چیست؟» او به این نتیجه رسید که نهادهای جمهوری پنجم نیازمند تجدیدنظر است اما زمانی که این دگرگونی‌ها را به رای مردم گذاشت، احزاب مخالف او فرصت را غنیمت شمرده و با علم به اینکه تنها «نه» مردم به این همه‌پرسی قادر به کنار گذاشتن دوگل خواهد بود، تمام تلاش خود را به کار گرفتند تا به «نه» موردنظر خود رسیدند. به این ترتیب، دوگل یک بار دیگر از سیاست کناره گرفت و سال بعد به مرگ طبیعی از دنیا رفت.
میراث دوگل چیزی نبود که سیاستمداران ضد او آن را به آسانی از بین ببرند. ژرژپمپیدو، شخصیت معمولی‌ای داشت و نمی‌توانست وارث گلسین باشد و ژیسکار دستن ـ لیبرال میانه‌رو ـ هم که برعکس دوگل فرانسه را از 3 جهت محتاج خارج می‌دانست (از نظر نظامی و سیاسی محتاج آمریکا از نظر منطقه‌ای نیازمند اروپا و از نظر مواد خام محتاج جهان سوم)، فاقد عناصر لازم برای گلیست بودن بود پس قرعه فال به نام کسی افتاد که در حاشیه قدرت قرار داشت و او کسی جز ژاک شیراک ـ شهردار پاریس ـ نبود. بسیاری از مردم فرانسه قبول نداشتند که شیراک جانشین وزارت سیاسی دوگل است. در عین حال، شیراک و حزب او RPR از سعی باز نایستاند و شیراک در دوره ریاست جمهوری‌اش (2007 ـ 1995) تا حدی پا جای پای دوگل می‌گذاشت.
در واقع کسی جز خود دوگل قادر به احراز و نمایش چنین جایگاهی نبود. اگر شیراک را نمی‌توان گلیست واقعی و کامل نامید، به طریق اولی سارکوزی را هم نمی‌توان وارث گلیسم دانست. در عین حال، اگر بخواهیم سارکوزی و دوگل را با هم مقایسه کنیم، ‌باید از زوایای متعددی به این بررسی بپردازیم.
اولین عنصر در این مقایسه، وضعیت تاریخی فرانسه در زمان دوگل و زمان حاضر است. استقلال در زمان دوگل معنای دیگری داشت که امروزه به کلی متفاوت است. در آن زمان توان نه گفتن به آمریکا و شوروی مبتنی بر نوعی خودکفایی اقتصادی، نماد استقلال بود ولی امروز وابستگی متقابل و جهانی شدن اقتصاد به هیچ کشوری اجازه نمی‌دهد که درهای خود را روی خارج ببندد یا خود را در چرخه اقتصاد جهانی قرار ندهد. از نظر فرهنگی هم استقلال دیگر مبین هیچ فضیلتی نیست که بتوان به آن بالید. از این نظر شاید سارکوزی و سیاست‌های او روزآمدتر باشد زیرا شهروندان فرانسه به دنبال کار و حقوق هستند اگر رهبران‌شان از طریق وابستگی این مقصود را حاصل کنند، کسی بر آنها خرده نمی‌گیرد یا اگر ناتو بتواند امنیت کشور را تأمین کند، بهتر از آن است که فرانسوی‌‌ها مبالغ هنگفتی را صرف پیشرفت صنایع نظامی خود کنند. از سوی دیگر،‌ از نظر فرهنگی روحیه اروپایی‌ها به کلی دگرگون شده است. 20 سال پیش سخن گفتن به زبان انگلیسی برای فرانسوی‌ها قابل قبول نبود اما آنها امروزه به سرعت در حال یاد گرفتن این زبان هستند. آمریکا و فرهنگ آمریکایی هم جاذبه خاص خود را دارد و در مقابل، تعصبات ملی هم کاهش یافته و کسی جز گروه‌های نئوفاشیست به آن نمی‌پردازند.
به این‌ترتیب، تمام ارزش‌های گلیسم در جامعه فرانسه در حال از بین رفتن است. همان‌طور که چپ با فروپاشی شوروی از بین رفت و آمار انتخابات نشان می‌دهد که احزاب بزرگ چپ مانند حزب کمونیست فرانسه با ایتالیا کمتر از 5 درصد آرا را به خود اختصاص می‌‌دهند، راست اروپا هم ارزش‌های سنتی خود را از دست داده و به دنباله‌روی از آمریکا تقلیل یافته است. آنچه ممکن است باعث اعاده وضعیت شود، شکست‌های آمریکا در عرصه‌های مختلف است.
نکته دیگری که نباید از نظر دور داشت، طی مراحل همگرایی جامعه اروپاست. در زمان دوگل اعضای اتحادیه اروپا همان 6 کشور اولیه ـ آن هم در قالب بازار مشترک ـ بودند اما اینک با 27 کشور روبه‌رو هستیم که پول واحد و سیاست خارجی مشترک دارند که سبب از بین رفتن مرزهاست. فرانسه دیگر نمی‌تواند به این اتحادیه به صورت حیاط خلوت خود یا در حد یک کنسرت اروپایی مانند آنچه در نیمه اول قرن نوزدهم وجود داشت، نگاه کند.
نکته آخر فوایدی است که از همسویی با آمریکا نصیب کشورهای اروپایی می‌شود و برعکس، معارضه با آن کشور تنگناهای اقتصادی و سیاسی‌‌ای را به وجود می‌آورد. انگلستان با رویکرد همیشگی خود، فایده همسویی با آمریکا را به نمایش گذاشت. ماه‌های آینده میزان موفقیت سیاست خارجی سارکوزی را ـ که در حال حاضر به صورت دنباله‌روی محتاطانه از آمریکا نمایان می‌شود ـ نشان داده و وداع با گلیسم یا بازگشت به آن را رقم خواهد زد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات