آشنایى اجمالى با رنسانس
واژهى رنسانس معمولا از نظر ریشهى لغوى ناظر به چهار معنا یا کاربرد است:
1. احیا، رشد و ارتقاى هنر و آموزش، تحت تاثیر الگوهاى کلاسیک که در اواخر قرون وسطى از ایتالیا آغاز گردید;
2. دورهى زمانى مربوط به فرایند فوق الذکر;
3. فرهنگها و سبکهاى هنرى، معمارى، ادبیات، نقاشى، موسیقى و...که طى این دوران سر بر آوردند و رشد و تکامل یافتند;
4. هر گونه فرآیند احیا، نوسازى، نوزایى، رشد و تکاملى از این دست. (1)
مرحوم دهخدا رنسانس را چنین تعریف مىکند:
«عصر نوزایى، تجدید حیات، احیا، تولد جدید، تجددخواهى، حیات مجدد. (2)
به هر تقدیر و با در نظر گرفتن هر معناى لغوى براى رنسانس، مىتوان گفت که رنسانس به نهضتى فرهنگى اطلاق مىشود که در اروپا پس از قرون وسطى و شروع عصر مدرن (در قرون 14 تا 17 میلادى) رخ داد. این نهضت منجر به پیدایش تمدن سرمایهدارى بر ویرانههاى تمدن فئودالکلیسایى قرون وسطایى شد.
به عبارت دیگر، از اواخر قرون وسطى، تحرک معنوى و مادى از خاور زمین و سواحل مدیترانهاى شمال آفریقا به سواحل مقابل انتقال یافت و ملتهایى که قرنها در رکود و سکون فرو رفته بودند، چشم به دنیاى جدید گشودند. به همین علت، خود آنها این دوران را رنسانس یا نوزنامیدند و در آن به احیاى مجدد ارزشهاى علمى، انسانگرایى و اصلاح دینى، یا نهضت اصلاح کلیساى عیسوى پرداختند. مىتوان گفت که کشف قارهى امریکا و دماغهى امید در قرن پانزدهم، نظام اقتصادى جهان را متحول ساخت که مسایلى، چون جنگهاى صلیبى، عملکرد نا مطلو، بى مایگى علمى و عملى آیین مسیحیت، به تحول اقتصادى، جنبهى کلامى و فرهنگى بخشید. در مجموع مىتوان مجموعهاى از عوامل اقتصادى، کلامى، علمى (تجربى) و...را عوامل موجدهى عصر رنسانس دانست. یا فتن منابع ثروت و باز شدن راههاى جدید تجارى، به سرمایه دارى اماد تا از آن پس گسترش یابد و بر نیروهاى مخالف خود که از همه مهمتر فئودالیسم (3) بود غلبه نماید.
نتیجهى این تغییرات، ظهور دو جنبش رنسانس و اصلاح دینى بود که به زندگى اروپاییان جهت تازهاى داد و ذهنشان را از بند تقلید کورکورانهى کلیسا رها ساخت
با ظهور رنسانس، تحولات اقتصادى و سیاسى، نتیجهى تحول در مبانى معرفتى قرون وسطایى شدند که باعث ایجاد تغییرات همه جانبه در زندگى انسان گشتند. این تحولات و تغییرات به طور کامل مورد پذیرش انسان غربى گشت، چون عملکرد نامطلوب کلیسا و اربابان کلیسا راهى را براىازگشتباقى نگذاشته بود. (4)
انسان رنسانسى با طرد و دورانداختن همهى مبانى معرفتى خود در قرون وسطى، عصر جدیدى را براى خود رقم زد که تجدد خواهى در همهى مسایل موجود در زندگى بشرى است.
این تجددطلبى با رشد و پیشرفتسریعى در نهایت، عصر «مدرنیسم» را به ارمغان آورد که در این جا با نگاهى گذرا به «مدرنیته» به اصول و مبانى معرفتى آن خواهیم پرداخت
شناختى به اجمال از مدرنیسم اصطلاح «مدرن» از ریشهى لاتین [Modo] اقتباس گردیده است. این واژه در ساختار اصلى ریشهاى خود به مفهوم «به روز بودن» و یا «در جریان بودن» است. چنین مفاهیم و مضامینى بیانگر تمایزى است که امور و پدیدههاى مدرن نسبتبه امور کهنه و قدیمى، یا امور به سته در دوران گذشته دارد. (5)
- فرهنگ پیشرفتهى واژگان آکسفورد، اصطلاح مدرنیسم را به عنوان «نماد اندیشهها و شیوههاى نوینى به کار برده که جایگزین اندیشهها و شیوههاى سنتى گردیده و همهى جوانب و زمینههاى زندگى فردى و اجتماعى انسان غربى، به ویژه جنبههاى مرتبط با دین، معرفت دیو زیبایى او را در بر گرفته است» . (6)
- فرهنگ علوم سیاسى در شناسایى خود از «مدرنیسم» چنین بیان مىدارد که مدرنیسم، یا نوگرایى تلاش در جهت هماهنگ ساختن نهادهاى سنتى با پیشرفت علوم و تمدن است. در این فرهنگ و تحت واژهى «مدرنیته» مىیابیم که مدرنیسم نمودهاى بیرونى تمدن جدید غرب است و مدرنیناصر درونى فکرى، فلسفى و فرهنگى آن بوده و داراى رشتهاى از مفاهیم اساسى است که با یکدیگر در ارتباطاند. (7)
- در مجموع مدرنیسم در اصطلاح به «شیوههایى از زندگى، یا سازمان اجتماعى مربوط مىشود که از سدهى هفدهم به بعد در اروپا پیدا شد و به تدریج نفوذى کم و بیش جهانى پیدا کرد» . (8
بنابراین مىتوان مدرنیسم را عصرى پر شتاب دانست که شتاب در دگرگونى و تحولات تکنولوژیکى، سرعت در سایر عرصهها را موجب شد. علاوه بر آن نهادهایى مدرن به وجود آمد که صورتهاى اجتماعى جدیدى را به همراه خود آورد. اما نکتهى مهم آن است که تمام این تغییرات و تح در عرصهى اجتماعى، اقتصادى و سیاسى برگرفته از مبانى معرفتى جدیدى است که مدرنیته نام دارد. به عبارت دیگر مىتوان مدرنیسم را حاصل بیرونى و نمایش عینى تفکرات و مبانى مدرنى دانست که تغییرات اساسى خود را از رنسانس به بعد آغاز کرده است .
پس مىتوان مدرنیسم را مجموعهاى از عناصرى دانست که رگههاى اصلى آن را تشکیل مىدهد. عناصرى; چون اومانیسم، راسیونالیسم، اندیوآلیسم، سکولاریسم، دموکراسى لیبرال و کاپیتالیسم که در فرصتهاى آتى به تفصیل به بررسى و بحث پیرامون هر یک خواهیم پرداخت.
1. اومانیسم (Humanism)
1/1. تبیین
بر اساس آن که «اومانیسم» پدیدهاى است که در دنیاى غرب تولد یافته و رشد و نمود پیدا کرده است، بایستى براى کندوکاو پیرامون تعریف و شناسایى آن به سراغ فرهنگهاى معتبر غربى رفت; دایرةالمعارف «پل ادواردز» ذیل واژهى اومانیسم چنین مىنویسد:
اومانیسم در معناى ابتدایىاش، که مفهومى تاریخى است، جنبهى اساسى وزیربنایى رنسانس مىباشد، همان جنبهاى که متفکران از آن طریق کمال انسانى را در جهان طبیعت و در تاریخ جست وجو کردند و تفسیر انسان را نیز در این جهت، جویا شدند. اصطلاح اومانیسم در این معنا اومانیتاس» (Humanitas) مشتق شده است که در زمان «سیرون» و «وارو» به معناى تعلیم مطالبى به انسان بود که یونانیان آن مطالب را «پایدیا» مىنامیدند که به معناى فرهنگ مىباشد. (
«اومانیسم، جنبشى فلسفى و ادبى است که در نیمهى دوم قرن چهاردهم، از ایتالیا آغاز و به کشورهاى دیگر اروپایى کشانده شد. این جنبش یکى از عوامل فرهنگ جدید را تشکیل مىدهد. اومانیسم فلسفهاى است که ارزش یا مقام انسان را ارج مىنهد و او را میزان همه چیز قرارهد و به عبارت دیگر سرشت انسانى و حدود و علایق طبیعت آدمى را به عنوان اصلىترین محور انتخاب مىنماید.
به این بیان مىتوان اومانیسم را جنبشى دانست که پس از جریانات نهضت رنسانس پا به عرصهى وجود، نهاده است; جنبشى که انسان محورى را جایگزین خدا محورى نمود - جنبشى که انسان را تنها مدار و محور براى ارزیابى همهى مسایل مىداند - حال آن که در قرون وسطى و قبل ابش رنسانس کلیسا و تعلیمات کلیسا این نقش محورى را ایفا مىنمود.
2/1. نحوهى شکلگیرى
اگر خواسته باشیم پیرامون ایجاد نخستین نطفههاى نهضت اومانیستى به جست و جو و کنکاش بپردازیم باید در ابتدا شرایط انسان در قرون وسطى را مورد مداقه و بررسى قرار دهیم. بر این اساس مىتوان گفت که انسان در قرون وسطى، موجودى کاملا منفعل بوده که از خود هیچ گونه ایار و ارادهاى نداشت. در این دوران و پس از حاکمیت نسبى و سپس حاکمیت علىالاطلاق کلیسا بر همهى امور از جمله امور سیاسى، کلامى، اجتماعى و حتى امورات شخص امپراطور; همهى اوامر و تصمیمگیرىها از جانب آنها صورت مىپذیرفت. حاکمیت کلیسا و توجیهات عجیب نها راه را بر هر گونه تصمیمگیرى و داشتن اختیار و آزادى سلب نموده بود. در این دوران فشار بیش از حد اربابان کلیسا همگان را وادار به اطاعت محض نموده بود که بالطبع هیچ جایى را براى اندیشه ورزى و توجه به استدلال باقى نمىگذاشت. انسان قرون وسطایى بدون هیچ گ اختیارى و بدون آن که کمترین توجهى به کرامت و اختیارات انسانى او نهاده شود، مجبور به اطاعتبود که این امر اندیشمندان را با مشکلات عدیدهاى روبهرو مىنمود. عدم توجه به انسان و خواستههاى او، انسداد باب علم بر روى اندیشمندان و توجه نکردن به شخصیت و حسانها از جمله مواردى بود که به تدریج و باگذشت زمان مردم را علیه کلیسا، اربابان و اعمالشان برآشفت. قرون وسطى دورانى است که در آن انسان همواره بین دو شهر، شهر خدا و شهر شیطان سرگردان است. بین این دو شهر جدایى انعطاف ناپذیرى حاکم است که در نهایت تعابیر آسماى و زمینى بودن بر آنها استوار مىشود.
انسان قرون وسطایى اگر به جسم خود و امور مادى خویش بهایى مىداد، دیگر روحانى نبود و رابطهاش با شهر خدا قطع مىشد و اگر روحانى بود لزوما نمىتوانستبه جسم خود بپردازد; (10) امور مادى منحصر در شهر شیطان بود و امور روحانى در شهر خدا به تجلى مىن
آدمى در این دوره توانایى و قابلیتبرقرارى ارتباط بدون واسطه با خداوند را نداشت و نیازمند واسطهگرى قدیسین و اربابان کلیسا بود و به عبارت خلاصهتر توانایى و اختیار انسان نادیده گرفته شده بود. (11
نتیجهى طبیعى این امور و نادیده انگاشته شدن مکرر انسان توسط کلیسا - در دورهى رنسانس تولد نهضتى بود که در راه اعادهى آزادى از دست رفتهى انسان، ابتدا به اصلاح دینى همت گماشت و پس از چندى به نحو افراطى به انکار آن چه با نام دین بر او تحمیل کرده بودند دد. آن چه توسط صاحبان کلیسا در قالب سیمایى زشت و کریه از دین ترسیم شده بود، این که نهضتى تحت عنوان اومانیسم بود که سعادت آدمى را در بازگشتبه روزگار باستان و به بیانى دیگر بازگشتبه روزگار شرک بداند. آنان عقیده داشتند که آن روزها انسان بدون تقید به دین و یسا و حاکمان کلیسا به استعدادهاى وجودى خویش تکیه مىکرد و راه رسیدن به آن عصر از مجراى فرهنگ و ادبیات کلاسیک امکانپذیر است. (12)
3/1.فعالیتها و افکار اومانیستها
بر آزادى یونانیان روزگار سقراط، که مىتوانستند آزادانه دربارهى حساسترین مسایل دینى و سیاسى بحث کنند، غبطه مىخوردند و آن را مىستودند.
آنان در ابتداى فعالیت، پرداختن به هنر و ارایهى هنرهاى متفاوتى; چون نقاشى، مجسمه سازى و... را مؤثرترین راه مىپنداشتند که کاملا هنر را از هنر حاکم بر قرون وسطى متفاوت و متمایز مىسازد. هنر اومانیستى دیگر به عالم غیب و آخرت نمىاندیشید و به واقع هر آن چ که مشاهده مىنمود به تصویر مىکشید. به این نحو اومانیسم راه گسترش خود را گشود تا آن جا که گرایشات اومانیستى بعضى از مقامات کلیسایى را نیز تحت تاثیر قرار داد. به عنوان مثال نیکلاى پنجم، نخستین پاپ اومانیست، مقامات روحانى را به فضلا و دانشمندان واگذار مىد و به مراتب فضل و دانش آنان احترام مىگذاشت. (13)
این روند گام به گام اومانیسم را به جلو راند تا آن جا که مکاتب فلسفى زیادى در غرب; از جمله کمونیسم، پراگماتیسم، پرسونالیسم (مکتب اصالت روح) و اگزیستانسیالیسم نتیجهى تفکرات اومانیستى به شمار مىروند.
اما اگر بخواهیم به اجمال نگاهى به اصول و مواضع تفکرات اومانیستى بیندازیم، چنین مىیابیم که:
الف: انسان میزان و معیار همه چیز است;
ب: به منظور احیا و توسعهى استعدادهاى گذشتگان بازگشتبه فرهنگ روزگار باستان ضرورى است که این امر از طریق مطالعهى ادبیات کلاسیک یونانیان تحقق مىیاب
ج: بر آزادى و اختیار انسان تاکید شده است;
د: واسطهگرى سران روحانى، بین خدا و انسان انکار مىشود;
ه: قدرت و سرنوشت، مطلقا به انسان واگذار مىشود و انسان مرکز عالم تلقى مىشود;
و: خود انسان با خود خداوندى برابر فرض مىشود;
ز: عقل انسانى رهبرى بشر را به عهده مىگیرد و دین از فرماندهى خلع مىگردد;
ح: شایستگى شخصیتى افراد انسانى مىتواند بدون ایمان به خداوند متحقق شود;
ط: انسان باید کاملا بر خود متمرکز شود. (14)
2. سکولاریسم:
1/2. تبیین:
سکولاریسم (secularism) واژهاى انگلیسى است و از ریشهى لاتین [seculum] به معناى یک برههى زمانى معین، گرفته شده است
«فرهنگ نشرنو» در بیان واژهى [secular] مفاهیم غیر مذهبى، غیر روحانى، عرفى، دنیوى و مادى را مىآورد. (1)
براى سکولاریسم، تعاریف متعددى ارایه شده است که برخى ناظر به بعد فکرى است; نظیر آن که گفته مىشود:
«سکولاریسم نظام عام عقلانى است که در آن، روابط میان افراد، گروهها و دولتبر مبناى عقل تنظیم مىگردد.
این تعریف، چون تنها به یکى از اصول سکولاریسم اشاره دارد، تعریفى کامل نیست. برخى تعاریف ناظر به روند شکلگیرى سکولاریسم است که در خلال آن، به تدریج، حقوق، وظایف و امتیازات کلیسا به نهادهاى غیرمذهبى منتقل مىشود. برخى تعاریف دیگر، سکولاریسم را به مثابهى نظام منسجم فکرى مىانگارند که پس از رنسانس به صورت یک نگرش یا جهان بینى درآمده و با نگرشى که در قرون وسطى حاکم بود، تمایز ماهویى دارد و مبناى آن، انسان گرایى، تجربه گرایى و عقلانیت است. پس سکولاریسم اشاره به جدایى دین از سیاست دارد، به گونهاى که هیچ یک آن دو، در حوزهى دیگرى دخالت نکند.(2)
2/2. عوامل مؤثر در شکلگیرى سکولاریسم;
دورهى رنسانس همراه با طرد کلیسا و فراموشى واقعیت الهى و دینى شروع شد. در حقیقت عوامل شکل دهندهى به سکولاریسم همان نقایصى است که قرون وسطى حامل آنهاست که برخى از آنها عبارتند ا
الف: نارسا بودن تعالیم کلیسا و مسیحیت:
به لحاظ آن که در ابتداى قرون وسطى حاکمیت محدود کلیسا تبدیل به حاکمیت علىالاطلاق گردید، کلیسا را تصور بر آن داشت که مىتواند با استبداد و زورگویى هم چنان مطلقالعنان براند; حال آن که پیشرفت علم و اندیشه در مقابل این حرکت ایستاد . با افزایش معرفت و جهان بینى آدمیان و گسترش گسترهى معرفتى، مخاطبان کلیسا شرط استمرار دینمدار بودن را استدلالى شدن عقاید و افکار منتشر شدهى از سوى کلیسا اعلام مىکردند که کلیسا از این کار سرباز مى فقدان یک نظام منسجم عقلانى قدرت دفاع را از کلیسا گرفت و مردم در مقابل آن خواستار حذف مسیحیت از اجتماع شدند . علاوه بر آن، به لحاظ آن که کلیسا درحالى که دسترسى به حقایق را منحصر به خود مىدانست، فاقد متن وحیانى و مصون از تحریف بود و خرافات بسیارى در دین واد شده بود که جایى براى رشد و پیشرفتباقى نمىگذاشت.
طبیعى است که پس از سپرى شدن مدت زمانى جایگاه کلیسا در جامعه از بین رفته و مردم به دنبال آیین و مسلکى خواهند رفت که فطریات آنها را زیر پا نگذارد. روحیهى حقیقتجویى و کنکاشگرى یکى از امور فطرى است که در هر انسان وجود دارد و کلیسا آن را به راحتى نادیدهت. در نتیجه و تنها عکس العمل نادیده انگاشتن خود کلیسا خواهد شد.
به دلیل آن که کلیسا قدرت تعلیم آموزههاى دینى را نداشت و علاوه بر آن این آموزهها قدرت پاسخگویى به مردم را نداشت; یعنى به موازات رشد گسترهى تفکرات مردم دیگر این تعالیم جذابیتخود را از دست داده ب
ب: نهضت دینى (رفرمیسم):
نهضت اصلاح دینى، جریانى بود که طى آن، از نفوذ مذهب به تدریج کاسته شد. مارتین لوتر (1483- 1546 م) از پیشگامان این حرکت، با هدف اصلاح و پیرایهزدایى از آیین مسیحیت و برقرارى انضباط در آن، دیدگاههاى جدیدى را عرضه کرد; اصل خود کشیشى را که مشوق فردگرایى بومورد تاکید قرار داد و با این هدف، انجیل را به زبان آلمانى ترجمه کرد. تفکیک دین از سیاست، از دیگر اصول مورد اشارهى وى بود. لوتر اظهار داشت که پادشاهان قدرت خود را به طور مستقیم از خدا مىگیرند و وظیفهى کلیسا تنها پرداختن به امور معنوى و روحى است
به هر حال، نهضت اصلاح دینى، در پیدایش طرز فکر جدید، نقشى اساسى داشت و باعث درهم شکستن حاکمیت کلیسا و ظهور فلسفهى سیاسى جدیدى شد. از پیامدهاى این حرکت، درگیرى فرقههاى مذهبى بود که موجب از بین رفتن قداست دین و زمینه سازى براى سکولاریسم شد. (3)
«مارتین لوتر» خود یکى از کشیشان مسیحى بود که همچون هم سلکان خود اعتقاد به آن نداشت که فهم اناجیل اربعه لزوما نیاز به واسطه گرى کشیشان دارد. لوتر معتقد بود که انسان با بهرهگیرى از بنمایههاى عقلى خود مىتواند در نقش این واسطه عمل کند، فلذا تصمیم گرفمقابل تمام خرافاتى که علیه کلیسا و دین مسیحیت قد علم کردهاند بایستد. بر این اساس روزى در میدان اصلى شهر دستهاى از برگههاى خرید و فروش بهشت و جهنم را پاره کرد و از مردم خواست تا براى فهم بى واسطهى دین اقدام کرده و از عقل خود مدد جوین
در حقیقت مارتین لوتر اقدامى علیه خرافهپرستى کلیسا نمود اما به دلیل افراطهاى بیش از حد کلیسا جایى براى ایجاد تغییرات در کلیسا باقى نمانده و تنها راه، حذف هر گونه نهاد یا سازمانى بود که به نوعى سهمى از دین و مذهب داشت و بدین وسیله بسترى جهتشکلگیرى سکولسم آماده گشت.
3/2. پایههاى اصلى تفکر سکولاریسم:
الف: اومانیسم:
اومانیسم یا انسان مدارى هویتى جدید است که غرب پایههاى فرهنگ خود را بر اساس آن بنا نموده است. این نحوه تفکر ملاک و تکیه گاه تبیین و تشخیص ارزشها و ضد ارزشها را انسان دانسته و براى این شناخت هیچ مبدا ماورایى قایل نیست و (تفصیل این بحث در بخش پیشین آمد.
ب: عقل مدارى یا راسیونالیسم:
راسیونالیسم یکى از بنیادهاى فکرى سکولاریسم است که به معناى قدرت عقل انسان براى درک مسایل است. داورى نهایى در زندگى بشرى به عهدهى عقل است آن هم عقل مستقل از وحى و آموزههاى معرفتى دینى. به این بیان که تا قبل از رنسانس و در دیگر ادیان عقل و اندیشه از جایگ محورى خاصى برخوردار است اما عقلى که به عنوان رسول باطنى شناخته مىشود یعنى عقل در کنار و با تکیهى وحى و معارف دینى.تاکیدهاى مکرر خداوند متعال بر تدبر و اندیشه و نهى از عدم تفکر و تعقل نشاندهندهى جایگاه محورى عقل و عقل ورزى در دین مبین اسلام اس
اما آن چه عقل مدارى رنسانس را از سایر عقلانى بودنها جدا مىکند، استقلال این عقل از وحى است، به عینیت نشستن این تصور که بشر دیگر نیازى به یک منبع ماوراء الطبیعى ندارد و با تکیهى صرف به عقل و اندیشه مىتواند نگرش خود را سامان بخشد. این افراطىنگرى نیزتیجهى عملکرد نامطلوب کلیسا و کلیسامداران است که با چشم پوشى از این عنصر و جایگاه آن در نظمبخشى زندگى انسان، به وجود آمد. در حقیقت «عقل» در دورهى رنسانس در مقابل «دین» قرار مىگیرد و در نهایت عقل ابزارى یا محاسبهگرى صرف را براى فرهنگ غرب به اآورد.
3. لیبرالیسم Liberalism
1/3- تبیین
در فرهنگهاى متداول علوم سیاسى «لیبرال» به کسى اطلاق مىشد که در جناح معتدل بورژوارنى قرار داشت و طرفدار آزادى از قید و بندهاى اقتصادى و اجتماعى عصر فئودالیسم بود. اکنون معمولا به کسى لیبرال مىگویند که از نظر اقتصادى موافق عدم دخالتیا کاهش نظارت ر فعالیتها و به بیان دیگر، طرفدار اقتصاد اجتماعى مبتنى بر بازار و محدود کردن قدرت انحصارات اقتصادى باشد و از نظر سیاسى موافق حکومت پارلمانى (پارلمانتاریسم) و آزادىهاى فردى باشد. (1)
اما لیبرالیسم، یکى از شایعترین و قدیمىترین آموزههاى فلسفى - سیاسى عصر حاضر است که در قاموس سیاسى به جریانى گفته مىشود که در قرن 18، یعنى در دوران اوج بورژوارنى صنعتى پدید آمد. در این زمان محتواى شعار اصلى لیبرالیسم، فرمول آزادى سرمایه و آزادى تجارت. از آنجا که در آغاز پیدایش لیبرالیسم، بزرگترین مانع بر سر راه آزادى عمل، مناسبات فئودالى و سلطنت مطلقهى فئودالى بود، شعار اصلى لیبرالیسم در عرصهى سیاست عبارت مىشد از مخالفتبا استبداد مطلقه، دفاع از پارلمانتاریسم (2) و آزادىهاى بورژ
این واژه در ابتدا پس از انقلاب کبیر فرانسه توسط فرانسواگیزو (1874- 1787) مورخ و رجل دولتى فرانسه وارد عرصهى واژههاى سیاسى گشت. (3)
2/3. ریشههاى شکلگیرى:
لیبرالیسم به مدد اندیشههاى افرادى چون «جانلاک» و با اشکال گوناگون در زمینههاى مختلف فرهنگ، دین و اقتصاد به ظهور پیوست و بیشتر به آزادىهاى بشر از قیودى که کلیسا در حیطهى دین ایجاد کرده بود نظر داشت تا رهایى انسان از قید و بندهاى اجتماعى و حق
شعارهایى همانند لیبرالیسم و دموکراسى در اندیشهى کسانى که از تقیدات ساختگى کلیسا و نهادهاى مذهبى، ملول و رنجیده خاطر شده بودند، موقعیت ویژهاى یافت و انسان غربى به امید دستیافتن به آزادى از الزامهاى دینى از این اندیشههاى به ظهور رسیده به خوبى استقبد. این تفکر به خصوص در ابتداى انقطاع بشر از مذهب و عناصر مذهبى در اذهان مردم مغرب زمین بسیار شکیل و پسندیده جلوه نمود و به این ترتیب به سرعت جایگاه خود را در جوامع غربى باز یافت.
این نحوهى نگرش هیچ گاه نتوانست در نهایت انسانى کاملا آزاد تربیت کند. اگر چه با تلاشهاى خود توانست جایگاه اصلى دین، مذهب و کلیسا را در جامعه کم رنگ کند، اما طولى نکشید که انسان غربى با غرق شدن در فرعونیت انسانمدارى خود، ارمغانى چون افزایش فساد و فحشا به حد اعلاى خود هدیه نمود.
لیبرالیسم، دموکراسى، اومانیسم و ناسیونالیسم همگى از پیامدهاى منفى و سوء انقطاع انسان غربى از منبع مافوق طبیعت است. (4)
لیبرالیسم جانلاک، آن چنان که خود بر آن تاکید مىورزد در اصل، منشا و بستر پیدایش خود را در آزادى طبیعى بشر «از هر گونه قدرت ما فوق زمینى» مىداند و این در حالى است که جانلاک خود درگیر قانون طبیعت و گفتمان متناقض از آزادى مانده است. او از طرفى بشر را از هر گونه قانون ما وراء الطبیعه مىداند و از طرفى قانونمندى را هیچ گاه منافى با آزادى نمىپندارد که این خود تناقضى آشکار است. (5)
نقش لیبرالیسم لاک در شکل پذیرى فرهنگ لیبرال - دموکرات سدهى نوزدهم و بیستم غرب و به ویژه امریکا به اندازهاى حایز اهمیت است که امریکایىها لاک را «پیامبر انقلاب امریکا» نامیدند که نشان دهندهى میزان اثر گذارى جانلاک مىباشد.
3/3. اصول لیبرالیسم
آمد که اصطلاح لیبرالیسم هم زمان با انقلاب فرانسه در کشور اسپانیا تحت عنوان شعار «آزادى، برابرى، برادرى» متداول شد و کم کم با نظریههایى که اندیشمندان لیبرال مطرح کردند به صورت یک فلسفه و مکتب سیاسى مطرح شد. لیبرالیسم داراى اصول و قواعدى است که مهمترینها را مىتوان در موارد زیر خلاصه نمود:
الف: اصالت فرد lndividualism
فردگرایى واژهاى است که در مقابل اصالت جمع یا Colectivism مطرح مىشود. منظور از فردگرایى این است که انسان و حقوق فردى او از اعتبار و اهمیت زیادى برخوردار است، حقوقى مانند حق حیات، حق مالکیت و یا حق زوجیت. منظور از مطرح کردن اصالت فرد در واقع این است که دتها نباید این حقوق و آزادىهاى فردى را محدود کنند، بلکه باید صیانت کننده و پاسدار این حقوق باشند.در مقابل این واژه اصالت جمع قرار دارد که حفظ حقوق اجتماعى و حقوق جامعه بر حقوق فرد مقدم بوده و ترجیح دارد.
این نوع از تفکر، مالکیتخصوصى را شرط ضرورى آزادى دانسته و با دخالت دولت در امور اقتصادى و اجتماعى مخالف است و دخالت دولت را تنها در صورتى که به منظور تامین آزادى عمل فرد انجام گیرد مجاز مىشمرد.
ب: اصل رضایت و قرارداد Concent
طبق این اصل هر حکومتى براى آن که مشروعیت داشته باشد باید از رضایت مردم برخوردار باشد، به عبارت دیگر در فلسفهى لیبرالیسم گفته مىشود که مشروعیتیا Legitimacy یک حکومت مبتنى استبر رضایت مردم. برخى از اندیشمندان غربى نیز براى توجیه مسالهى ضرورت رضایت از نظریهى «قرارداد اجتماعى» (7) استفاده کردهاند. رضایت مردم از حکومت در کشورهاى لیبرال از طریق مشارکت مردم در امر انتخابات صورت مىگیرد و انتخابات وسیله و معیارى است که مردم میزان رضایتخود را از یک نظام سیاسى نشان مىد
ج: اصل آزادى در داشتن حق انتخاب Freedom as choice
طبق این اصل گفته مىشود که هر شخصى باید امکان انتخاب میان دو یا چند فرد یا شىء را داشته باشد و بنا بر سلیقهى خود و منافع و مضراتى که خود تشخیص داده است تصمیم بگیرد. در این نظریه گفته مىشود که انسان یک موجود عقلایى است و بر اساس همین عقل مىتواند من مصالح خود را تشخیص بدهد، به همین جهت در عمل هم باید آزاد باشد. آزادى در انتخاب شغل، انتخاب زمامدار و حکومت و... مصادیقى از این اصل هستند.
این اصل در مقابل نظریهى افلاطون قرار مىگیرد. او اعتقاد داشت که تودهى مردم یا عوام الناس بر اساس عقل و خرد تصمیمگیرى نمىکنند، بلکه بر اساس احساسات تصمیم مىگیرند اما نظریه پردازان لیبرال مىگویند اکثریت انسانها عاقلند و بر اساس همین رهنمودهاى یمگیرى مىکنند.
باشگاه اندیشه