مجید علیزاده
فرایند جابجایی قدرت در ایالاتمتحده از رئیسجمهور، پیشین به رئیسجمهور منتخب به دلیل حاکمیت و پیدایش یک دوره آمیخته از بیم و امید (خوشبینی همراه با خطر) به یکی از ممتازترین و در عین حال خطرناکترین ویژگیهای قانون اساسی این کشور تبدیل شده است. از نخستین روزهای پس از جنگ سرد چگونگی برخورد رهبر قدیم و جدید با مدیریت این تنگنای قانونی که افزون بر تاثیر در ثبات و موفقیت جهان، گاهی حتی با بقاء ایالاتمتحده گره خورده، به پرسشی بزرگ تبدیل کرده است. با وجود دگرگونی گسترده در سرشت تهدیدها پس از پایان جنگ سرد، چالشهای موجود در این فرآیند دو ماه و نیمه جابجایی قدرت بهویژه در تازهترین آن به عنوان پایانیترین رویداد سال 2008، حتی از گذشته پیچیدهتر شده است. پیچیدگی که باید دلیل آن را در چگونگی برخورد بازیگران تیم جدید حوزه سیاست خارجی در، این 72 روزه پر از بلاتکلیفی، تنش، وعده و وعید و تهدید و دشواری مدیریت چالشها در یک دوره فترت جستجو کرد.
پیشینه جابجایی قدرت در ایالاتمتحده در 60 سال گذشته پر از زخمها و گاه حتی مرگهای دردناک سیاسی به دلیل برخی خوردنیها و یا محکم گرفتن بیش از اندازه افسار قدرت از سوی کسانی همانند بوش است. هر جابجایی قدرت با وجود داشتن روند ویژه خود، هر رئیسجمهور بعدی و تیمش را برای بهرهگیری از فرصتهای بیشمار این دوره و پرهیز از برخورد با مینهای کار گذاشته شده پیشرو، نیازمند فهم تجربهها و درسهای گذشته میکند. در این راستا اوباما، چهلوچهارمین رئیسمهور ایالاتمتحده نیز به دلیل امکان برخورد با مینهای کار گذاشته خطرناکی همانند تورم نیروها در عراق و افغانستان، برنامههای انرژی اتمی در کشورهای مخالف، تداوم تهدید تروریسم و چالشهای بلندمدت با روسیه و چین، در یک هنگامه حساس و خطرناکی در تاریخ این کشور گام در کاخ سفید میگذارد. وی همچنین نیازمند در پیش گرفتن راهکارهایی برای مقابله با ناامنی انرژی، تغییرات آبوهوایی، بهداشت عمومی جهانی و رقابت بر سر دستیابی به منابع خواهد بود.
با وجود همزمان شدن راه یافتن ترومن به کاخ سفید روبرو شدن و پایان یافتن جنگ جهانی دوم، اجبار آیزنهاور به همزیستی با جنگ کره در سراسر دوران خود، دست و پا زدن کندی در رقابتهای جنگ سرد بر سر برلین و کوبا، گیر افتادن نیکسون در باتلاق ویتنام، همزمان شدن آغاز دوره نخست ریاستجمهوری کلینتون با جنگ بالکان تا آغاز تهدید القاعده درست در نخستین روزهای دوره انتقال قدرت به بوش به عنوان تنها نمونههایی از این دست، نشان از همزاد شدن بیسابقه چالشهای بزرگ و خطرناک امنیت ملی با آغاز تحویل قدرت دارند.
از اینرو چالشهای امنیت ملی با داشتن پیچیدگی همیشگی، باعث زادن مسائل فوقالعاده حساسی در دوره انتقال قدرت میشوند. پتانسیل این آسیبپذیریها به عنوان پاشنه آشیل فرآیند جابجایی، هنگامی رخ میدهند که با وجود شتاب بالای خروج مقامات گذشته و ترک پستهای کلیدی سیاست خارجی و امنیت ملی، تیم جدید این حوزهها برای پر کردن خلاء موجود تازه به آرامی منصوب شده و در صورت رویارویی با چالشهای حساس و پیچیده سیاست خارجی در حال و هوای لحظات نخست انتصاب قرار داشته و توان رویارویی با این چالشها را ندارند.
وجود یک دوره انتقال رسمی که ظاهرا برای آسان کردن جابجایی ملایم قدرت طراحی شده، در بسیاری از زمینهها تنها به پیچیدهتر شدن این روند انجامیده است. چرا که مردم ایالاتمتحده و افکار عمومی میکوشند تا از شوک کنار رفتن هیئت حاکمه پیشین بیرون آمده و همزمان بتوانند تیم جدید را که اقتدار چندانی برای انجام هر گونه عملی ندارند، در لباس هیئت حاکمه بعدی تصور کنند. در سطح جهانی نیز از شبهجزیره کره تا خلیج خوکها، هاییتی و سومالی این انتقال اغلب به برداشتن گامهای نادرست سیاسی روسای جمهور جدید انجامیده که آنان را از نخستین روزهای حضور در کاخ سفید، مجبور به نشستهای مکرر کرده است.
اگرچه در گذشته ناتوانی در فرآیند انتقال قدرت ممکن بود کشور را حداکثر به سوی یک برخورد هستهای با رقیبی همانند ابرقدرت ناپدید شده هدایت کند، اما خطراتی که امروزه رئیسجمهور با آن روبرو است در بسیاری از زمینهها حتی بسیار گستردهتر از گذشتهاند. تهدیداتی که برخی از آنها در تغییر دادن چشمانداز جهان موثرند. در این زمینه میتوان از رشد اهمیت و فوریت تهدیدها یاد کرد. چرا که در دوره جنگ سرد با وجود ملموس بودن ترس از یک برخورد هستهای میان دو ابرقدرت، سیاست و ساختارهای موجود احتمال رخ دادن چنین فاجعهای را کاهش داده بود، اما اکنون یک حمله تروریستی با کمک سلاحهای کشتار جمعی، حمله بیوتروریسم، و یک فروپاشی اقتصادی از مدال والاستریتی با پیامدهای جهانی خود، در نخستین روزهای حضور یک تیم جدید در کاخ سفید نهتنها قابل تصور بلکه واقعی و شدنی است.
دوم این که اکنون دامنه خطرات گسترش یافته است. تیمهای کنونی ریاستجمهوری، آزادی عمل چندانی برای متمرکز شدن بر روی یک خطر واحد (همانند تهدید شوروی در گذشته) نداشته و باید برای مدیریت دامنه گستردهای از چالشها خود را آماده کند. سوم اینکه اکنون به دلیل گسترش روزافزون حوزه منافع جهانی ایالاتمتحده، بسیاری از تهدیدات همانند القاعده جدا از جدی بودن، بیشتر از بخشهای دوردست مانند افغانستان و غیرقابل تصور مانند عربستان به عنوان میهن بنلادن، شکل گرفتهاند.تهدیداتی از این دست به عنوان چالشهای مهم امنیت ملی، به دلیل ویژگی غافلگیری، هر تیم جدید موجود در کاخ سفید را خلعسلاح اطلاعاتی کرده است. موضوعی که بااوما را به عنوان دولت بعدی این کشور به دلیل کمبود پشتوانه اطلاعاتیاش، مجبور به فراگیری پیچ و خم دالانهای تاریک و گاه لغزنده کاخ سفید خواهد کرد. از اینرو ریشه برخی از دشواری انتقال کنونی قدرت را باید در پررنگتر شدن نقش بازیگران غیردولتی (همانند القاعده) و پویایی کارکرد ساختار سیاسی جهانی جستجو کرد.
رئیسجمهور جدید ایالاتمتحده به دلیل قطبی شدن گسترده حوزه امنیت ملی در سالهای اخیر، به هنگام ورود به کاخ سفید فرصت، میل چندانی به خوشگذرانی در ماهعسل سیاسی خود ندارد. چرا که بنگاههای خبری 24 ساعته در کنار انفجار فوقالعاده رسانههای الکترونیکی، تیم جدید ریاستجمهوری را از همان روزهای آغازین، در زیره ذرهبین ریزبین و گیوتین تیز سیاسی خود قرار میدهند. همچنین پر کردن شمار فزاینده پستهای امنیت ملی به ویژه پس از ایجاد یک سری نهادهای جدید همانند وزارت امنیت سرزمینی و وزیر مجموعههای آن به عنوان یادگاری بوش، افزودن بر پیچیدهتر کردن بروکراسی گزینش افراد، به کندتر شدن روند انتخاب و در نتیجه طولانیتر شدن عدم حضور مقامات کلیدی در پستهای حساس دستگاه دیپلماسی این کشور انجامیده است. شکست دولت بوش در اصلاح ساختار و بافت متورم امنیت ملی بر جای مانده از جنگ سرد برای رویارویی با تهدیدات امنیتی فراملی نیز، اکنون اوباما را مجبور به دست کشیدن از ابزار قدیمی در برخورد با چالشهای پیشرو پرداخت هزینههای سیاسی انجام این برنامه کرده است.
البته هسته بیشتر چالشهای دوره انتقال را باید در وعدههای انتخاباتی جستجو کرد که شاید در ماههای نخست روسایجمهور چدید هیچ مسئلهای ماندگارتر و تنشزاتر از تعهدات این وعدههای آیزنهاور برای نابودی برتریهای شوروی در اروپای شرقی تا انتقاد کندی از شکاف موشکی، همگی بر پایه پندارهای نادرست گذشته است. همچنین برخی نامزدهای انتخاباتی همانند کندی و کلینتون در بوسنی با وجود نداشتن اطلاعات و تجربه در زمینه امنیت ملیؤ تلاش بسیاری برای لرزان نشان دادن پایههای دولت موجود به کار میگیرند. سرانجام رشد قارچگونه بنیادهای پژوهشی غیرانتفاعی در حوزه سیاست خارجی، نامزدها را وادار به ادعای داشتن یکسری بیپایان راهکارهای سیاسی کرده و همگی آنان را دچار توهم وارد شدن در انتخابات با دستی پر بودن و داشتن نسخه برای هر مسئله سیاست خارجی و امنیت ملی کرده است.
روند جابجایی رسمی که با پایان انتخابات و برگزیده شدن رئیسجمهور آغاز میشود، سبب معطوف شدن تمرکز رئیسجمهور منتخب در این دوره بر روی هستههای دو چالش بزرگ میشود. نخست چینش مقامات جدید امنیت ملی و تصمیمگیری پیرامون مکانیزم مدیریت فرایند تصمیمگیری است که تقریبا هر رئیسجمهور پیش از برگزیده شدن را متقاعد به برداشتن خیزی سریع در چینش و آزمون پتانسیل برخی از افراد منصوب شده و حتی پس از برگزیدن میکند.
درواقع پایه گزینش دوباره کسانی همانند ریگان و جرجبوش در ایالاتمتحده به عنوان رهبر تیم جدید، اعتقاد رایدهندگان این کشور به مهارت آنها در چینش کارکنانی کارکشته برای کاخ سفید بود. اما بسیاری از نامزدها با وجود پرداخت هزینههای گزاف شخصی در دستیابی به قدرت، پیش از برگزیده شدن و حتی بیشتر در جریان انتخابات دست به گزینش نیروهای کلیدی خود میزنند. روندی که بیشتر ریشه در کژباوریهایی همانند ترس از دست دادن هوادارانی دارد که ترکیب آینده تیم جدید به عنوان بدنه اصلی کاخ سفید را ملاک انتخاب و رای خود قرار میدهند. با این حال نامزدها میکوشند از ایجاد تصور همانند دیدن دیدگاههای مقاماتی همانند معاون اول رئیسجمهور که در جریان رقابتها برگزیده میشوند با خود جلوگیری کرده، از وجود و اعتبار وی تنها به عنوان پوششی برای پنهان کردن پاشنههای آشیل خود بهره گیرند. دلیل مهم دیگر این انتخاب، بهرهبرداری کامل از فاکتور زمان به عنوان سرمایههای حساس مبارزات و انجام برخی امور به کمک معاون اول است.
همچنین برخلاف سیستمهای پارلمانی با وزیرانی که نخست باید توسط رئیسجمهور انتخاب و با رای پارلمان با همان قوه مقننه، تایید (منصوب) شوند و از رو به آنان وزیران در سایه گفته میشود، دست رئیسجمهور برگزیده ایالاتمتحده در انتخاب و انتصاب وزرا باز است. از اینرو به این افراد در ایالاتمتحده به جای عنوان وزیر به آنان منشی گفته میشود. این موضوع با وجود داشتن مزیت مهم گرد آوردن تیمی کارآمد، دشواریهای ویژه خود را دارد. چرا که رئیسجمهور برگزیده ایالاتمتحده مجبور به رعایت سنت الزامآور معرفی هر چه زودتر تیم امنیت ملی، همانند انتخاب زود هنگام رابرتگیتس به وزارت دفاع و هیلاری کلینتون به وزارت امورخارجه است تا با القا بهرهگیری دولت جدید از کارکنانی کارآمد با توان برخورد با هرگونه بحران ناگهانی موجود و احتمالی، ظاهرا افکار عمومی داخلی و جهانی از سوی خود تضمین و بیم کند. موضوعی که با توجه به پیدایش تهدیدهای تازه تروریستی اکنون به الزامی اساسی تبدیل شده است. در این زمینه روسایجمهور کنونی ایالاتمتحده برای گزینش مشاوران سیاسی کلیدی خود بیشتر بر روی چهرههای موجود در چهار گروه متمرکز شدهاند.
راهکار (گروه) نخست استفاده از کارکنان دولت قبلی است که میتواند افزون بر حفظ بافت سیاسی موجود و افزایش تجربه آنان در ساختار دولت جدید، به ایجاد و القا احساس فراحزبی عمل کردن رئیسجمهور منتخب به ویژه در انتقالهای برون حزبی قدرت (از حزب جمهوریخواه به دموکرت) کمک کند. چرا که افرادی از این گروه همانند کالینپاول جمهوریخواه در دوره نخست دولت کلینتون با وجود نگاه مشکوک اعضاء تیم دموکرات حاکم به وفاداری وی، بیشتر گرایش به فراحزبی عمل کردن و حتی تلاش برای کسب اعتبار و نفوذ سیاسی هر چند محدود داشتهاند. چرا که وی حتی با وجود فعالیت در کابینه دوم بوش به عنوان یک انتقال درون حزبی به محض تندروی بوش دست به واگرایی سیاسی حزبی زد و از مقام خود استعفاء کرد.
تاریخ نشان داده است که تجربه به کارگیری چهرههای این گروه به ویژه هنگام وجود بیبرنامگی در انتقال قدرت همانند دورههای ترومن، جانسون، فورد و تا اندازهای در انتقالهای درون حزبی همانند انتقال ریاستجمهوری از ریگان به بوش موفق بوده و نقش مهمی داشتهاند. البته انتقال قدرت به کندی نمونه خوبی از نمایش سود و زیان بهرهگیری از چهرههای این گروه است. وی با وجود انتخاب دلین معاون وزارت خزانهداری آیزنهاور به عنوان انتخاب دیلن معاون وزارت خزانهداری خود و موفقیت در حل بحران عدم تعادل دستمزدها به عنوان چالش آغازین ریاستجمهور ییش، با ابقاء آلندالس در ریاست سازمان سیا به دلیل عدم تحرک و ضعف وی در تحلیل به هنگام چالشها، سبب رخ دادن فاجعه خلیج خوکها شد. ابقایی که شباهت بسیاری به حفظ رابرتگیتس وزیر دفاع دولت جمهوریخواه بوش در راس این وزارتخانه از سوی اوباما دارد.
دسته دوم، مشاوران سیاسی نامزدها در مبارزات انتخاباتی به عنوان اعضا هوادار تیم دولت جدید، رایجترین منبع معرفی مقامات ارشد دولت از سوی رئیسجمهور منتخبند. چرا که به دلیل آشنایی رئیسجمهور جدید با توان، سبک سیاسی و موفقیت آنان در آزمون وفاداری به سیاستهای رئیسجمهور در جریان مبارزات انتخاباتی، میتوانند مزایای مهمی به همراه داشته باشند. البته تکیه و اعتماد بیش از اندازه به این گروه خطر گرفتار شدن دولت در زندان هماندیشی گروهی را به همراه داشته و گاه ممکن است شالوده و منطق برنامه کاری که وی در رقابتهای انتخاباتی برای انجام آن مبارزه کرده است را به چالش بکشد.
برجستهترین نمونه بهکارگیری مشاوران انتخاباتی (هواداران دولت)، بوش پدر است که به دلیل توانایی مشاوران انتخاباتیاش در هماهنگ کردن خود در انجام اقدامات محرمانه رئیسجمهور، جنگ خلیجفارس و فروپاشی دیوار برلین را با موفقیت اداره کردند. اما یکی از معایب به کارگیری این افراد، چسبیدن این گروه به سیاستهای ریشه دوانیده اما تاریخ مصرف گذشته بدون توجه به ساختار و بافت تازه و پویای جهانی، ناکارآمدی خود را در عدم موفقیت چشمگیر به هنگام روبرو شدن با فروپاشی شوروی و حتی پیدایش دموکراسیهای جدید و خودداری از درگیری در بالکان نشان داد. انتخاب ژیبگینو برژینسکی از سوی کارتر و کاندولیزارایس به عنوان مشاور امنیت ملی در دوره نخست ریاستجمهوری بوش نمونههایی از گرایش به واگذاری پستهای کلیدی همانند مشاور امنیت ملی و وزارت خارجه به گروه مشاوران انتخاباتی است.
گروه سوم که میتوان از آنان به عنوان دسته چهرههای سرشناس ملی یاد کرد، شامل نیروهای سیاسی کارکشته و مجرب و مقبول همگان که اصولا نیازی به ورود صحنه در هنگام رقابتهای انتخاباتی نمیبینند و یا زیاد خود را درگیر نمیکنند. این گروه با توجه به سنگینتر بودن کفه مزایایش به نسبت هزینههای سیاسی خود به ویژه در مقایسه با سایر گروههای هوادار همانند گروه مشاوران انتخاباتی، رئیسجمهور را در انتخاب از این گروه، شجاعتر میکند. این دسته همچنین، زمینه دستیابی رئیسجمهور به اعتباری درازمدت را فراهم کرده و این تصور را در افکار عمومی ایجاد کردهاند که هر رئیسجمهور یا انتخاب آنان در حال بریدن از جو انتخابات و فاصله گرفتن از یک هوادار و نماد حزبی و حرکت به سوی مدیریت بیطرفه (فرا حزبی) منافع ملی به عنوان رئیسجمهور است.
از سوی دیگر افراد این گروه با وجود همنوازی روزافزون تمایلی برای به دست آوردن شهرت در سایه و زیر چتر سیاسی رئیسجمهور منتخب نداشته و ممکن است تعهد شخصی اندکی به سیاستهای دولت جدید داشته باشند. هنری کسینجر بهترین نمونه این ادعا است که در رقابتهای 1968 به جای نیکسون از راکلفر پشتیبانی کرد. الکساندرهیژ نخستین وزیرخارجه ریگان، جیمز ولسی رئیس سازمان سیا در دوره کلینتون و کالینپاول وزیر خارجه بوش نمونههای دیگری از به کارگیری چهرههای سرشناس از سوی روسایجمهور منتخباند. اما همانگونه که تجربه نشان داده، به کارگیری و سپردن پستهای کلیدی به افراد این گروه هر چند ممکن است به شکست تیم ریاستجمهوری ننجامد، اما خطر بروز برخورد زودرس آنان با سیاستهای دولت و در نتیجه آسیب دیدن رئیسجمهور از نخستین روزهای آغاز به کار دولت را فراهم میکند. آخرین گروه یعنی شایستگان واشنگتنی، رهبرانی هستند که بیشتر عضو کنگره بوده و یا از چهرههای (مقامات) شناخته شده پیشین میباشند. گروهی که با وجود احتمال نداشتن تجربه در زمینه امنیت ملی، در سطح ملی چهره شناختهشدهای هستند. این گروه همزمان با داشتن برخی مزایای گروه چهرههای سرشناس ملی مانند درک بالای سیاسی و اعتبار عمومی، فاقد برخی زیانها همچون عدم دانش مورد نیاز امنیت ملی به عنوان پاشنهآشیل این دسته هستند. میللیرو در دولت فورد و مک نامارا در دولت کندی، شناختهترین چهرههای گروه شایستگان واشنگتن در گذشتهاند که به وزارت دفاع منصوب شدهاند.
گاهی انتصاب افرادی همانند لسآسپین کارشناس امنیت ملی و عضوی از کنگره به عنوان وزیر دفاع در دوره نخست ریاستجمهوری کلینتون، هم به عنوان عضوی از شایستگان و یک چهره سرشناس ملی، ویژگیهای هر دو گروه را در خود دارد. در تاریخ ایالاتمتحده نیز میتوان نمونهای از دولتهایی را یافت که با گذر از دالان حزب خود، عضو برجستهای از اردوگاه سیاسی مخالف را به کار گرفته و همزمان با از میان بردن چالشهای پیشبینی شده، خود را به عنوان دولتی فراجناحی مطرح کردهاند. انتخاب ویلیام کوهن سناتور جمهوریخواه از سوی کلینتون به عنوان وزیر دفاع در دوره دوم ریاست جمهوری خود، نشان از گرایش روسایجمهور به بهرهگیری از چهرههایی است که همزمان مزایای هر دو گروه شایستگان واشنگتن و چهرههای سرشناس ملی را در خود دارند.
بیشتر دولتهای متحد نشان دادهاند که ترکیبی از چهار گروه (جعبه) را به کار گرفتهاند. در حقیقت این ترکیبها میتواند زمینه برقراری موازنه مزایا و زیانهای هر گروه را فراهم کند. چرا که در عمل بیشتر شکافها با جایگزینی یکی با دیگری پر میشود. از شگفتانگیزترین درسهای گذشته انتقال قدرت، هزینه بالایی است که رئیسجمهور جدید در گزینش و چینش مقامات کلیدی امنیت ملی که گاه حتی بیشتر از داشتن دغدغه در دستیابی به همنوازی سیاسی پرداخت کرده و ذهن رهبر ارکستر جدید را به خود مشغول میکند. ریشه کشمکشهایی همانند تنش عمیق میان کرینس ونس و برژینکی، کالین پاول و دونالد رامفلد در دولت بوش را باید در غفلت رئیسجمهور از توجه به همنوازی سیاسی در چینش مهرهها و پاشیدن بذر این چالشها از سوی خود دولت یافت.
از تاثیرگذارترین و پرپیامدترین نتایج کلان چگونگی چیدمان مهرههای گروه بالا، تصمیمگیری درباره اداره حوزه امنیت ملی است که در سال 1947 با پایان یافتن جنگ جهانی دوم در شکل سند امنیت ملی و سپس با نام شورای امنیت ملی از دستگاه دیپلماسی ایالاتمتحده زاییده شد. نهادی که از آغاز تاکنون برخوردهای گوناگونی همانند رفتار پررنگ و جدی آیزنها و در چارچوب برگزاری نشستهای مداوم و رسمی تا برخورد سرد کندی و ترجیح وی به برگزاری نشستهای غیررسمی آن هم با اعضای دستچین این نهاد مانند مشاوران منتخب و معتمد خود در تضاد با رویههای قانونی به خود دیده است. با اینحال روسایجمهور این کشور همگی بر ساختار رسمی آن تکیه کردهاند. نوزادی که پس از گذراندن دوره کودکی خود در جنگ سرد روز بهروز بالغتر شده و حتی اکنون به دایگی بوش فرزندی به نام وزارت امنیت سرزمینی را زاده است.
تصمیم کلیدی دیگر در حوزه امنیت ملی در آغاز دولتهای جدید، بررسی شخصیت و نقش افراد موردنظر برای پستهای کلیدی این حوزه به ویژه تعیین میزان رابطه افراد این نهاد با کارکنان کاخ سفید است. تاکنون روسایجمهور این کشور در تعیین میزان رابطه امنیت ملی و سپردن رهبری مدیریت آن به کارکنان کابینه کاخ سفید، بر پایه سه الگوی گوناگون عمل کردهاند: استفاده از افراد کابینه در راس امنیت ملی، تمرکز بر روی مشاوران قوی امنیت ملی و مطرح شدن شخص رئیسجمهور به عنوان کلیدیترین بازیگر حوزه امنیت ملی.
آیزنهاور و ریگان از نمونههای کابینه محورند. روزولت هم روشنترین الگوی رئیسجمهور محوری در مدیریت امنیت ملی است. در حالی که ترکیب نیکسون ـ کسینجر و کارتر ـ برژینسکی، آمیزهای از الگوی کابینه و رئیسجمهور محوری است. جرجبوش نیز نمونهای از الگوی ترکیبی بوده است. چرا که بوش با وجود درگیر شدن همهجانبه در حوزه امنیت ملی، رهبری آن را به جیمز بیکر وزیرخارجه و سپس دیکچنی واگذار کرده و برنتاسکوکرافت مشاور امنیت ملی را با وجود داشتن احساس آزادی عمل در مخالفت با اعضای کابینه، عملا، یک هماهنگکننده سیاسی تبدیل کرده است. از اینرو اکنون به دلیل گسترش شمار دشواریهای امنیت ملی چالشهای موجود بر سر راه سازمان دادن به فرایند تصمیمگیری در این زمینه روزبهروز پیچیدهتر شده است. پس از تاسیس شورای ملی اقتصاد توسط کلینتون در آغاز دوره نخست ریاستجمهوری خود، به این نتیجه رسید که وی مجبور به هماهنگ کردن تصمیمات این شورا به عنوان راهنمای سیاستهای جهانی اقتصاد ایالاتمتحده با اصول امنیت ملی این کشور است. به دنبال حمله به سفارتخانههای این کشور در کنیا و تانزانیا، ساختار جدید برای نبرد با تروریسم توسعه یافت. روندی که در ادامه و پس از حملات تروریستی 11 سپتامبر 2001 شتاب بیشتری گرفته و با ایجاد شورای امنیت سرزمینی و حتی به ایجاد وزارتخانهای با همین نام پس از مدت کوتاهی انجامید. با این حال برخی از کارشناسان و کارکنان این حوزه هنوز هم مکانیزمهای کنونی تصمیمگیری و اجرای سیاستهایی موجود در برخورد با چالشهای امروزی حوزه امنیت ملی را ناکارآمد میدانند.
از اینرو اکنون دولت اوباما در آغاز راه خود با فشارهای دوچندانی برای گسترش یک رویکرد نوین جهت تقویت امنیت ملی از نخستین لحظه حضورش در کاخ سفید روبرو خواهد بود. در این راستا چگونگی مدیریت صد روز نخستین حضور در کاخ سفید، پایه تعیین میزان ثبات هر دولتی خواهد بود. چرا که پس از به سردی گراییدن سوسوی نورافشانی مراسم آغازین انتقال دولت، آزمون واقعی کارآمدی انتقال قدرت آغاز خواهد شد.
برای دولت جدید زمانی خطرناکتر از صد روز نخستین نمایش وی نخواهد بود. بسیاری از اصلاحات مشهور موجود در داستانهای انتقال قدرت همانند «محکم کردن جای پا در ماهعسل سیاسی برای باز کردن پنجره فرصتها همانند رویدادهای روزانه، گامبهگام رئیسجمهور را همراهی میکنند. بایگانی تاریخ ایالاتمتحده نشان از تصفیههای ویرانگر دولتها به هنگام تلاش برای در دست گرفتن کنترل اختیارات قانونی رئیسجمهور و کوتاهی در برداشتن گامهای درست در حفظ امنیت کشور به عنوان مهمترین بخش دستور کار انتخابات دارد.
هسته چالشهای صد روز نخستین ریاستجمهوری در وجود یک تناقض ابتدایی نهفته است. جایی که اغلب با وجود قرار داشتن اعتبار (قدرت) رئیسجمهور برگزیده در بالاترین حد خود در روزهای نخست حضور در کاخ سفید و منحنی توان و کارایی مجموعه تیم دولت جدید در پایینترین نقطه قرار دارد. افزون بر این شتابزدگی اولیه در انجام اقدامات همانند حمله بوش به افغانستان (و سپس عراق) رئیسجمهوری را مستعد انجام خطاهایی میکند که اعتبار آنان گاه تا پایان ریاستجمهوریشان آسیب میزند. اوباما اکنون به دلیل قرار گرفتن در آستانه دوره انتقال در نخستین گام مجبور به اولویتبندی تصمیمگیری درباره کارکنان خود با متمرکز کردن توجه بر روی چیدمان تیم خود است. نباید از یاد برد که بالندگی و رشد سیاسی یک دولت در دوره انتقالی نیازمند تلاش بسیاری چیزی بیش از گزینش مقامات کلیدی است. ناگفته پیداست که وجود اختلاف در انتخاب این مقامات گریزناپذیر است، اما اختلاف عقیده در شکل مخالفت شخصی به فلج شدن دولت خواهد انجامید. گرچه وفاداری اصولی به دولت عامل حیاتی است، اما مقامات کابینه نیازمند آزادی عمل مناسب در گزینش مقامات رده دوم و سوم به عنوان همکاران آینده آنان در حوزه سیاست خارجی و حلقه ارتباط در تعاملات میان سازمانی است.
پیشینه جابجایی قدرت در ایالاتمتحده پر از مواردی از برداشتن گامهای نادرست و گاه خطرناکی است که نه تنها روسایجمهوری مبتدی بلکه کارکشته و شاغل در این پست را سحر و جادو کرده است. اکنون اوباما در محاصره افراد و منگنه سنتهای سیاسی رایج آمریکایی قرار گرفته که شباهت بسیاری به حمله دارودسته نیویورکیها به ویژه در برخورد با مهاجران در هنگام گام گذاشتن آنان به این سرزمین در روزهای نخستین شکل گرفتن مجموعه سیاسی به نام ایالاتمتحده دارد. از اینرو سه ماه نخست ریاستجمهوری وی آبستن رخدادهای ناشی از همزیستی یا چالش اوباما در تلاش برای گریز از این چنبره سفت و سخت این دارودسته نیرومند است.