شکلگیری توسعه در گذشته
مفهوم توسعه در کانون نظام معنایی قرار دارد که از قدرت شگفتانگیزی برخوردار است در نظام فکری نوین هیچ مفهوم دیگری این قدر روی اندیشه و رفتار افراد تاثیر نگذاشته است. در عین مفاهیم بسیار کمی این قدر سست و بیتوجه بودهآند. به طور معمول توسعه به معنای فرایندی است که طی آن قابلیتها یا تواناییهایی بالقوه یک شیئی یا موجود زنده تحقق یافته و آن شی یا موجود زنده به حالت طبیعی و کامل خود در میآید. براساس همین مفهوم است که این واژه به گونهای استعماری یا مجازی برای اشاره به رشد طبیعی گیاهان و حیوانات به کار میرود. براساس همین استعاره بود که تعیین هدف و سپس برنامه توسعه مسیر گشت. توسعه یا تکامل موجودات زنده در زیستشناشی به فرایندی اشاره داشت که طی آن موجودات زنده به قابلیتهای ارثی یا تکوین خود تحقق بخشیده و به حالت طبیعی میرسند. بین سالهای 1759 (وولف) و 1859 (داروین) بود که معنای توسعه از دگرگونی به سوی حالتی مناسب به دگرگونی به سوی حالتی کاملتر تغییر یافت. در این مدت دانشمندان کمکم دو واژه توسعه و تکامل را به جای یکدیگر به کار بردند. یوستوس موزر، بنیانگذار محافظهکار تاریخ اجتماعی از سال 1768 واژه توسعه را برای اشاره به فرایند تحول تدریجی جامعه به کار برد.
بالاخره در حوالی سال 1800 فعل توسعه یافتن کمکم به فعل انعکاسی تبدیل شد مفهوم خود توسعه یا بندگی رواج یافت. تا این که در دهه سوم قرن 20 پیوند توسعه و استعمار که یک قرن پیش از آن برقرار شده بود معنای دیگری یافت. وقتی که حکومت بریتانیا در سال 1639 قانون توسعه مستعمرات را به قانون توسعه و رفاه مستعمرات تبدیل نمود این امر از وقوع دگرگونی اقتصادی و سیاسی عمیقی در کمتر از یک دهه حکایت میکرد. به طور کلی چراغ توسعه درست پس از جنگ جهانی دوم افروخته شد. پس از فروپاشی قدرتهای استعماری اروپا ایالات متحده آمریکا فرصتی یافت تا رسالتی را که بنیانگذاران قانون اساسی آمریکا به عهده آن گذاشته بودند جهانی سازد. آنها اندیشه و توسعه را برافروختند و از تمام ملتها خواستند که از آنها پیروی کنند از آن پس شمال و جنوب در چنین قالبی با هم رابطه داشتهاند توسعه یک قالب فکری اساسی برای سیاستهای شمال در مقابل جنوب فراهم ساخت، سیاستهایی که براساس آمیزهای از بخشندگی، اخاذی و ستمگری مبتنی بود. حال با نگاهی به سیر تطور نظریات ارائه شده درباره توسعه سعی خواهد شد تقسیمبندی جدی از این دیدگاهها بنیان شود که در نهایت به رونق پارامترهای کیفی منجر میگردد و این مساله در مطالعه فرهنگ و سنتهای جهان توسعه نیافته جایگاه ویژهای مییابد.
الف) نظریات کلاسیک:
آدام اسمیت در ثروت ملل مارکس درمانیفست، دورکهایم در آنومی، وبر در سیستم معانی، لنین در گذار دفعی به سوسیالیسم دارای تئوریهای یکسان انگار و قوممدار هستند.
ب) نظریات مدرن:
پس از جنگ جهانی دوم در اواخر دهها 1950 رشد توسعه زیر نفوذ مکتب نوسازی قرار گرفت این مکتب را میتوان محصول سه رویداد تاریخی در جهان دانست: 1ـ ظهور ایلات متحده آمریکا به عنوان ابر قدرت 2ـ گسترش جنبش جهانی کمونیسم 3ـ تجزیه امپراتوریهای استعماری اروپایی
ج) نظریه پست مدرن:
پست مدرنیسم مجموعهای از گرایشهای اعتراضآمیز علیه علمگرایی اندیشه شرقی، تمدن غربی نظریهپردازی در علم الاجتماع و در یک کلمه علیه خود مدرنیسم است. هر چند شاید پست مدرنها قائل به آخرالزمان نباشند ولی به پایان مدرنیسم قائلند.
چگونگی تکامل توسعه در عصر حاضر
توسعه در لغت به معنای رشد تدریجی در جهت پیشرفتهتر شدن قدرتمندتر شدن و حتی بزرگتر شدن است (فرهنگ لغات آکسفرود 2001).
هدف کشف چگونگی، بهبود شرایط کشورهای عقب مانده یا جهان سوم تا شرایط مناسب همچون کشورهای پیشرفته و توسعه یافته است. بروکفیلد در تعریف توسعه میگوید: توسعه را باید بر حسب پیشرفت به سوی اهداف رفاهی نظیر کاهش فقر، بیکاری و نابرابری میداند، مصطفی ازکیا توسعه را به معنای کاهش فقر، بیکاری، نابرابری در امور سیاسی جاری تعریف میکند. دکتر حسین عظیمی توسعه را به معنای بازسازی جامعه براساس اندیشهها و بصریتهای تازه تعبیر مینماید. این اندیشهها و بصیرتهای تازه در دوران مدرن شامل سه اندیشه علم باوری، انسان باوری و آینده باوری است.
مکاتب مختلف درباره توسعه
از جمله دیدگاههای نظری در حوزه توسعه میتوان به این مکاتب اشاره کرد: الف) مکتب تکاملی توسعه: این مکتب یکی از رایجترین دیدگاههای حاکم بر علوم اجتماعی در طی قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم است پایهگذاران این طرز تفکر بیشتر تحت تاثیر کشفیات و موفقیتهای قرار داشتند که در پزشکی و علوم طبیعی به دست آمده بود. برای متفکران اجتماعی و فلاسفه، مفهوم تکامل همچنان که در علوم طبیعی به کار برده میشد میتوانست همچون کلیدی برای پاسخگویی به سوالات جامعه نیز به کار رود.
ب) نظریههای نوسازی: بر طبق یک سنت جامعه شناسی به یک تقسیمبندی دوگانه از جوامع یعنی جوامع سنتی در مقابل جوامع پیشرفته(مدرن) پرداختهاند به طوری که در یک سو ما جامعه سنتی نقطهای که توسعه نیافتگی از آن آغاز میشود و در سوی دیگر با یک جامعه پیشرفته نوین(نظیر جوامع دموکراتیک غربی) روبهرو هستیم. این نظریهپردازان براساس تجزیه غرب بر سه مساله ارزشهای انسانی، سرمایه و روحیه کار آفرینی تاکید ورزیدهاند.
ج) دیدگاه مارکسیستی از توسعه:
برای مارکسیستها نقش بورژوازی در مرحله گذار از فئودالیسم به سرمایهداری در کشورهای جهان سوم موضوع اصلی به شمار میرود مترادف با مفاهیم سنتی و مدرن مارکسیستها دو مقوله فئودالی و سرمایهداری را به کار میبرند آنها کشورهای جهان سوم را به فئودالی سرمایهداری و یا حتی نیمه فئودالی و نیمه سرمایهداری طبقهبندی کردهاند. مکاتب و الگوهای توسعه اقتصادی بعد از جنگ جهانی دوم را میتوان در پنج شاخه فکری بیان کرد:
1ـ الگوی خطی مراحل رشد: نظریهپردازان دهه 1950 و 1960 فرایند توسعه را به عنوان یک رشته از مراحل تناوبی رشد اقتصادی که تمام کشورها باید از آن عبور کنند میدانستهاند.
2ـ الگوهای تغییرات ساختاری: این الگوی خطی در دهه 1970 تا حدود زیادی به وسیله دو مکتب فکری جدید جایگزین گردیدند: الف) الگوی تغییرات ساختاری ب)نظریه وابستگی بینالمللی
3ـ الگوی وابستگی بینالمللی: اساسا الگوهای وابستگی بینالمللی بر این باورند که کشورهای جهان سوم با انعطافناپذیرهای نهادی، سیاسی و اقتصادی چه در سطح داخلی و چه بینالملل روبهرو بوده و یک حلقه از ارتباطات وابستگی تسلط به کشورهای ثروتمند گرفتار شدهاند. برداشت کلی از این سه شاخه اصلی وجود دارد الگوی وابستگی نو استعماری، الگوی نادرست و الگوی دوگانگی توسعه.
4ـ الگوی نئوکلاسیک بازار آزاد: ایده اصلی تفکر نئوکلاسیک این است که توسعه نیافتگی ناشی از سو تخصیص منابع به دلیل سیاستهای ناصحیح قیمتی و دخالت بیش از دولت در کشورهای جهان سوم بوده است. معتقدند که دخالت بیش از حد دولت در فعالیتهای اقتصادی مسئول کند شدن رشد اقتصادی کشورهای در حال توسعه بوده است. نظر این گروه شکوفاسازی بازار آزاد رقابتی خصوصی کردن بنگاههای دولتی، تشویق صادرات و تجارت آزاد استقبال از سرمایهگذاران کشورهای توسعه یافته، حذف مقررات زائد دولتی و انحرافات قیمتی موجبات بالا رفتن کارایی و رشد اقتصادی را فراهم خواهد کرد.
5ـ الگوی رشد درونزا در این نظریه نرخ رشد تولید ناخالص ملی توسط نظامی که فرایند تولید را هدایت میکند تعیین میشود. انگیزه اصلی این نظریه جدید رشد تبیین عوامل تعیین کننده رشد و نیز توضیح تفاوتهای موجود در نرخ رشد ما بین کشورها است. مکاتب پایه در توسعه اقتصادی فقط به ذکر نام آنها اکتفا میکنیم زیرا که مجالی برای بحث و توصیف آنها وجود ندارد که عبارتند:
1ـ نظریه آدام اسمیت (1790، 1723) 2ـ نظریه مالتوس(1766،1823) 3ـ نظریه ریکاردو(1772،1823) 4ـ مدل رشد کلاسیک 5ـ نظریه کاردل مارکس(1818،1883) 6ـ مدل رشد اقتصادی سرمایهداری مارکس 7ـ نظریه شومپیتر(1870،1950) 8ـ مدل توسعه لوئیس ـ فی ـ رانیس.
2ـ اندیشمندان و صاحبنظران امر توسعه اقتصادی، در زمینه ریشه و علل اصلی فرایند توسعه و توسعه نیافتگی در کشورهای مختلف جهان این نظریات و رویکردها را ارائه کردهاند: 1ـ رویکرد تفاوت در منابع خدادادی و مواهب طبیعی: برخی اندیشمندان نحوه توزیع منابع در مناطق مختلف جهان را تبیین کننده نظم و قوانین طبیعی حاکم بر دنیا میدانند. بر طبق این نگاه وفور منابع طبیعی و شرایط جوی مناسب جز اصول اولیه و علت اساسی حرکت کشورها به سمت توسعه محسوب میشود.
2ـ رویکرد تفاوتهای نژادی: اگر نحوه توزیع انسانها در مناطق جغرافیایی مختلف (حداقل در مراحل اولیه توسعه) را همراه با توزیع نژادها و قبایل مختلف در نظر بگیریم پدیده توسعه در برخی مناطق و در میان برخی نژادها بیشتر تحقیق یافته است.
3ـ رویکرد تفاوت ارزشی و فرهنگی: در این دیدگاه تحلیلها و تفسیرها حول دو محور ارزش و انگیزشهای بازدارنده و مانع رشد و ارزشهای پیش برنده و ارتقادهنده رشد تمرکز مییابد.
4ـ رویکرد سیاسی و حاکمیت قدرتها: تاثیر نظامهای سیاسی و استثمار فکری، سلب آزادیهای فردی و اجتماعی و محروم کردن تودههای مردم در سطح محلی، ملی و بینالمللی از حقوق اولیهشان در جهت بهرهکشی و استفاده از ثمره اقتصادی آنان موضوع مورد بحث بسیاری از نظریهپردازان است این رویکرد عامل عمده عقبماندگی جوامع را در این میبیند که صاحبان قدرت در سطح محلی، ملی و بینالمللی استمرار سلطه و بهرهکشی خود را در اختناق دیکتاتوری و سرپوش گذاشتن بر آزادیهای فردی میدانند.
5ـ رویکرد تاریخی: برخی نظریهپردازان، شروع فرایند توسعه اقتصادی را به وقوع انقلاب در نیمه قرن هجدهم در انگلستان نسبت میدهند.
6ـ رویکرد دور باطل: بازدهی پایین اقتصاد معیشتی تولید و درآمد را فقط در حد مصرف معیشتی فراهم میکند و مازاد درآمد نسبت به مصرف (پسانداز) در حد تولید مجدد همان جریان خواهد بود.
نتیجهگیری
در طول چهار دهه گذشته توسعه تحت تاثیر سه مکتب نوسازی، وابستگی و نظام جهانی قرار داشته است. بر این اساس هر کدام راهحلهای خاصی را در ارتباط با توسعه جهان توسعه نیافته ارائه نمودهاند. نظریههای نوسازی که در دهه 1950 مطرح گردیدند شدیدا تحت تاثیر نظریه تکاملی قرار داشتند که این فرایند را پیش روند طولانی و انقلابی تصور میکردند که از نظریه کارکردگرایی پارسونز الهام میگرفتند و در اواخر 1960 نظریههای نوسازی مورد حمله قرار گرفتند. در اوایل دهه 1960 پس از شکست برنامههای توسعه سازمان ملل در آمریکای لاتین و تشدید بحران مارکسیزم ارتدوکس در کشورهای این منطقه مکتب وابستگی در واکنش به این وضعیت ظهور پیدا کرد. این رویکرد در اوایل دهه 1970 مورد انتقاد قرار گرفت به دنبال ظهور کشورهای تازه صنعتی شده آسیای خاوری، تشدید بحران در میان جوامع سوسیالیستی و سیر قهقرایی اقتصاد جهان سرمایهداری، نظریه نظام جهانی مطرح گردید. در این نظریه واحد تحلیل اقتصاد جهانی بوده است که یک نظام تاریخی است متشکل از سه لایه مرکز، نیمه پیرامون و پیرامون در اواخر دهه 1970 مورد انتقاد قرار گرفت که این مکتب مفهوم نظام جهانی یک ابزار تحقیقاتی است نه یک واقعیت عینی. امروزه چنین به نظر میرسد که رشته توسعه در جهت ایجاد یک نوع سنتز حرکت میکند به گونهای که برخی از محققان از آن تحت عنوان سنتز اقتصاد سیاسی جدید مقایسهای یاد کردهاند از این در چارچوب مطالعات مزبور بر ارتباط متقابل عواملی چون خانواده، مذهب گروههای قومی، طبقات، دولت، جنبشهای اجتماعی، شرکتهای چند ملیتی و اقتصاد جهانی برای شکل دادن به توسعه تاریخی جوامع سوم تاکید میگردد.