میرحامد حسین میری
هنری کسینجر را کمتر کسی است که در حوزه سیاست بینالملل به دلیل نظریهپردازیهای او در اندیشه سیاسی نشناسد، وی در فضای غالب ایدئولوژی لیبرالی زاده شده، رشد کرده و همواره در مناصبی چون شورای امنیت ملی و وزارت خارجه آمریکا عامل تحقق اندیشههای لیبرال دموکراسی در جهان بوده و از ارزشهای آن دفاع کرده است. اما در سالهای اخیر و بخصوص پس از حادثه 11 سپتامبر و فرو ریختن برجهای دوقلوی نیویورک که بسیاری از کارشناسان مسائل اقتصادی و سیاست بینالملل آن را فروپاشی نماد قدرت و ابهت آمریکا تلقی کردند، کسینجر را نیز به تجدید نظر واداشت. وی طی مصاحبهای با صراحت اعلام کرد که در شرایط کنونی جهان، <ثبات> بر <دموکراسی> رجحان دارد و باید به ثبات در جهان نسبت به دموکراسی اهمیت بیشتری داده شود. یعنی اول <ثبات> بعد <دموکراسی!> در حقیقت ثبات برای کشورهای بحرانی و جنگزدهای چون افغانستان، عراق، کشورهای آفریقایی و خاورمیانه از نان شب هم واجبتر است. در کشورهای یادشده به تجربه ثابت شده که <ثبات> رهیافت لازم برای کلیه مولفهها و زیرساختهای اساسی از جمله دموکراسی بهحساب میآید. ناگفته نماند که روسای جمهوری آمریکا در این زمینه بویژه در اواخر قرن 20 روشهای آزمون و خطا را در گوشه و کنار جهان تجربه کردند و در شرایط فعلی کشور افغانستان آئینه تمامنمای اعمال سیاستهای لیبرال دموکراسی آمریکا در منطقه است.
طی 7 سال گذشته بسیاری از مولفههای دموکراسی در افغانستان از سوی آمریکا دیکته شده است، ولی بهدلیل فقدان زیرساختهای لازم و بسترسازی مناسب در این کشور، اقبال چندانی نداشته و کارکرد مطلوب را از خود بروز نداده است، بدیهی است که تحقق دموکراسی با ابزارهای سخت و سازوکارهای نظامی هرگز میسر نخواهد شد، تیمنئو محافظهکاران بوش رئیسجمهوری سابق آمریکا با تاثیر از تئوری <پایان تاریخ> فوکویاما که معتقد بود پس از فروپاشی شوروی، فرهنگ لیبرال دموکراسی غرب جهانی شده، میخواستند دموکراسی را به صورت قهری بر مردم جهان تحمیل کنند.
این رویکرد زورمدارانه بوش نهتنها در هیچ جای دنیا جواب نداد، بلکه در کشورهایی چون فلسطین، عراق، افغانستان و کلا خاورمیانه فرایند عکس را پیمود. سیاست اعلامی بوش کوچک، تحقق خاورمیانه بزرگ با رویکرد گسترش دموکراسی، ایجاد بازارهای اقتصادی با مشارکت رژیم غاصب صهیونیستی و تغییر نظام آموزشی در کشورهای اسلامی به بهانه خشکاندن ریشههای تروریسم بود، اما امروزه شاهد هستیم که علیرغم تلاشهای فراوان بوش و دستاندرکاران کاخ سفید نهتنها از خاورمیانه بزرگ و تحقق راهبرد غلط نئو محافظهکاران در منطقه و جهان خبری نیست، بلکه باراک اوباما رئیسجمهوری جدید آمریکا درصدد است تا با اتخاذ رویکرد کاملا جدید در سیاست خارجی خود اعتبار از دست رفته این کشور را که در زمان تیم بوش خدشهدار شده است، احیاء کند. اوباما پس از انجام مراسم تحلیف به عنوان رئیسجمهوری جدید آمریکا و ورود به کاخ سفید بلافاصله دستور بستن زندان مخوف گوانتانامو و خروج نیروهای این کشور را از عراق صادر کرد. این عزم وی در واقع نفی قاطع دیپلماسی تیم بوش در 8 سال حاکمیت جمهوریخوان را در برابر افکار عمومی جهان به نمایش گذاشت و از سوی دیگر این حقیقت را به اثبات رساند که اوباما به شعارهای انتخاباتی خود تحت عنوان <تغییر>، در میدان عمل نیز توجه دارد. واقعیت اینست که رئیسجمهوری جدید آمریکا در کشور جنگزده و بحرانی افغانستان با سه چالش عمده مواجه است. چنانچه در این رابطه از رهیافت تدبیر و درایت لازم سیاسی بهرهگیری کند، مسلما استراتژی پر از اشتباه بوش را در افغانستان دنبال نخواهد کرد و راهکارهای به مراتب کمهزینهتر، مقرون به صرفه و ناظر بر تحقق اهدافی از پیش تعریف شده را ترحیج خواهد داد. اولین چالش عمده برای دولت اوباما در افغانستان وجود عوامل ناامنی و کانونهای حمایت، ساماندهی و گسترش لانههای تروریستها در داخل و خارج این کشور است که بتواند با مشارکت همهجانبه همسایگان افغانستان حل و فصل شود.
چالش دوم که در واقع میداندار، مسبب و موجد اصلی چالش اول است، ساختار قدرت ضعیف، قوممدار، فاسد و عاری از هنجارهای شایستهسالاری در حاکمیت افغانستان بوده و هست که مستلزم ایجاد مکانیزم قوی نظارتی و مسئول در ارگان مختلف این کشور برای فائق آمدن بر بحران دیرپای آن است. چالش سوم اوباما در افغانستان که مهمترین چالشها محسوب میشود، کاهش شدید سرمایه اجتماعی است. بر کسی پوشیده نیست که مردم افغانستان طی سه دهه بحران و مشکلات ناشی از آن نسبت به خودی و بیگانه، بیاعتماد شدهاند. باید به آنان نیز حق داد چرا که هر قدرتی و هر دولتی چه از طریق سازوکارهای مشروع و چه غیرمشروع که در افغانستان تسلط یافته، به مردم وعدههای بیحد و حصری در زمینههای گوناگون داد، ولی در عمل، خلاف آن برای مردم به اثبات رسیده است. مجامع بینالمللی و بویژه کشورهای غربی طی 8 سال گذشته برای مردم افغانستان وعدههای بازسازی و بهروزی را زمزمه میکردند، اما اکنون این مردم خود شاهدند که نهتنها از وعدههای داده شده خبری نیست و هر روز وضعیت اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و امنیتی آنان بدتر از گذشته میشود، بلکه کشورهای مذکور تلاش دارند تا فرهنگ خود را بر مردم فقیر این کشور تحمیل کنند. باید تیم اوباما این واقعیت تلخ و ناگوار را درک کند که آیا میتوان ارزشهای یک جامعه مصرفی مانند آمریکا و غرب را در جوامعی که اصلا چیزی برای مصرف کردن ندارند، بهکار بست؟! باید پذیرفت که خطای استراتژیک غرب، عدمتشخیص اولویتها در افغانستان و اتخاذ رویکرد نظامی در این کشور بوده است.
این حقیقت آشکار نیز از سوی اوباما و تیم جدید کاخ سفید باید مدنظر قرار گیرد که حل غیرمنصفانه مسائل و مشکلات مردم افغانستان و تاکید صرف بر قدرت در تعیین سرنوشت آنان، بدون درنظر داشتن خواست بحق آنها، راهحل پایدار نخواهد بود. در صورت عدملحاظ حقوق مردم، مسلما اوباما نیز مانند بوش پس از گذشت زمان در افکار عمومی جهان منفور و مطرود خواهد شد. اکنون به نظر میرسد که اوباما در افغانستان دیگر با عینک بوش به قضایا نگاه نمیکند و به دنبال راهبردی کاملا متفاوت است و با نگاه به توصیههای کسینجر و سایر صاحبنظران سیاست بینالملل از رویکرد تحقق <ثبات> در افغانستان بیشتر حمایت خواهد کرد تا <دموکراسی> تحمیلی!