ایمانوئل والرشتاین
استراتژیهای در پیش گرفته شده توسط ایالات متحده تا حدی توانسته بود روند افول هژمونی آمریکا را در جغرافیای سیاسی کند سازد، اما رویدادهایی، مانع از این امر شد. اولین این رویدادها، فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی بود. تبلیغات سیاسی ابالات متحده معمولاً اعلام میداشت که نظام شوروی باید پایان یابد. در نتیجه، پس از یک دوره بسیار کوتاه، اروپای شرقی و مرکزی نظام کمونیستی خود را سرنگون ساختند و پیوندهای اقتصادی و نظامی خود را با اتحاد جماهیر شوروی شکستند.
در این شرایط، جغرافیای سیاسی دو پیامد اصلی به همراه داشت. اولاً واشنگتن مهمترین استدلال مهم خود ـ یعنی ضرورت حفظ مواضع مشترک در مقابل اتحاد جماهیر شوروی ـ را که در مقابل اروپای غربی در جهت حفظ روابط مستحکم سیاسی داشت از دست داد. ثانیاً ایالات متحده فشار غیرمستقیم و بسیار تعیینکنندهای را هم که بر سیاستهای کشورهای جهان سوم داشت از دست داد، که این مورد بلافاصله خود را در حمله عراق به کویت در سال 1990 آشکار ساخت. ما نباید از حمله صدام حسین برداشت غلطی داشته باشیم. وی میخواست جنگ سخت، طاقتفرسا و بینتیجه با ایران را کامل کند، جنگی که با حمایتها و پشت گرمیهای مؤثر ایالات متحده ادامه یافته بود. عراق در جنگ با ایران بدهیهای سنگینی به کشور کویت و عربستان سعودی به وجود آورد که بازپرداخت آنها بسیار دشوار بود. رهبر عراق بدین صورت استدلال میکرد که کویت چاههای نفت عراق را در منطقه مرزی خشکانده است. از سوی دیگر، چند سالی بود که عراق اعلام کرده بود که کویت جزئی از خاک عراق است و به طور غیرقانونی، در راستای تأمین اهداف خود توسط انگلستان جدا شده است. صدام فکر میکرد که تمام این مسائل را میتواند با حمله به کویت حل کند و حمله نظامی آسانترین راه حل برای عراق بود.
در نظام اقتصاد جهانی، دهه 1990 را دهه نهادگرایی بلندمدت نئولیبرالی در نظم اقتصادی جهانی میدانند. نهاد اصلی این تفکر، سازمان تجارت جهانی، این ضمانت را به کشورهای جنوب داده بود که با بازکردن مرزهایشان به روی جریان مالی و تجاری کشورهای شمال، "مالکیت معنوی" آنها مراعات خواهد شد. یکی از دستاوردهای سیاسی مهم ایالات متحده در این شرایط این بود که توافق تجارت آزاد میان کشورهای آمریکای شمالی امضا شد و در سال 1994 به مرحله عمل رسید. از سوی دیگر، کشورهای بلوک سوسیالیست از جمله روسیه، خصوصیسازی و حذف دخالت دولت در اقتصاد را با سرعت زیادی آغاز کردند. یکی از سریعترین تبعات این روند در بسیاری از کشورها، بدتر شدن شرایط اقتصادی، از میان رفتن امنیت اجتماعی، افزایش نرخ بی کاری و کاهش نقدینگی بود. نابرابریهای داخلی در کشورهای کمتر توسعهیافته جهان به سرعت افزایش یافت. هنگامی که یکی از مناطق جنوب که وضعیت اقتصادی بهتری داشت ـ مثل جنوب و شرق آسیا ـ وارد بحران شدید مالی سال 1997 شد، سایر مناطق مثل روسیه و برزیل نیز دچار وضعیت اقتصادی مشابه شدند. با این وضعیت، تفکر نئولیبرال اعتبار خود را به عنوان یک راه حل در مسائل اقتصادی جهان از دست داد. هنگامی که اعضای بانک جهانی در سال 1999 در سیاتل گرد هم آمدند تا برای نظم اقتصاد جهانی نئولیبرال قواعد معینی را ترسیم کنند، با راه پیماییهای مردمی عظیمی (که اغلب از جنبشهای اجتماعی ایالات متحده بود) مواجه شدند. به همین صورت، طی سالهای بعد، در گردهماییهای بینالمللی دیگر نیز اعتراضها و راه پیماییها ادامه پیدا کرد. این اعتراضها منجر به تأسیس گردهمایی جهانی اجتماعی شد که اولین بار در ژانویه 2001 به عنوان یک واکنش سریع عمومی به گردهمایی جهانی اقتصاد در داووس برگزار شد. به نظر میرسد که برنامه ایالات متحده برای کندتر کردن افول هژمونی آمریکا با مانع جدی مواجه شده بود و در این زمان نیاز به بازنگری مجدد داشت.
افول پرشتاب؛ 25-2001
تفکر جدیدی که به گروه نئومحافظهکاران شهرت یافتهاند و جرج بوش در سطح عالی این تفکر قرار دارد، پس از انتخابات ریاست جمهوری سال 2001 به قدرت رسید. این گروه موقعیت و جایگاه خود را در دهه 1990 در پروژه قرن جدید ایالات متحده بازسازی کردند. هر چند که خود بوش یکی از اعضای این حلقه نبود اما، معاون، وزیر دفاع و معاون وزیر دفاع کابینه و همچنین برادر و تعدادی از مقامات و مشاوران رسمی دولت وی از اعضای این حلقه بودند و یا عضو این حلقه شدند. این گروه به طور بسیار افراطی منتقد سیاست خارجی کلینتون بودند. یا به عبارت دقیقتر، آنها این سیاست خارجی ایالات متحده را که قائل به کاهش هژمونی ایالات متحده پس از سال 1970 شده است، به طور کلی رد میکنند. آنها اعتقاد دارند، برای جلوگیری از افول پرشتاب ایالات متحده باید تغییرات ساختاری در نظام جهانی به وجود آورد. همچنین معتقدند که اشتباهات بزرگ سیاسی و نبود تدابیر و اقدامات جدی توسط رئیسجمهورهای آمریکا، مسبب شدت این روند بوده است. به همین دلیل، آنها اقدامات سیاسی ریگان را نخواهند بخشید، هر چند که به طور علنی این مسئله را بیان نمیکنند. گروه نئومحافظهکاران به شدت به دنبال تغییر ساختاری سیاست خارجی ایالات متحده بوده است. کشف منطق نئومحافظهکاران بسیار ساده است. آنها میخواستند با سرنگونی صدام توسط نیروهای نظامی، ترجیحاً به صورت بکجانبه، نه تنها ابهت آمریکا را به جای اول خود برگردانند بلکه اعلام کنند که سیاستهای سه گروه در دنیا، هژمونی ایالات متحده را تهدید میکند: سیاست اروپای غربی برای نفوذ در دیکتاتوری جغرافیای سیاسی، تکثیر و گسترش بالقوه تسلیحات اتمی به ویژه توسط کرة شمالی و ایران، و همچنین سیاست حاکمان کشورهای عربی برای به درازا کشاندن توافق نهایی در مناقشه فلسطین ـ اسرائیل، در حالی که این توافق تا حد زیادی به نفع دولت اسرائیل بود. نئومحافظهکاران معتقدند که اگر بتوانیم به سرعت تهدید این سه گروه را از بین ببریم، آنگاه همه موقعیت استراتژیک و هژمونی ایالات متحده دوباره ترمیم خواهد شد و جهان معاصر وارد قرن جدید ایالات متحده خواهد شد.
محاسبات اشتباه
نئومحافظهکاران در راستای رسیدن به اهداف خود مرتکب چندین قضاوت و اشتباه بسیار فاحش شده بودند. اولاً آنها فکر کرده بودند که پیروزی نظامی بر عراق بسیار ساده و آسان خواهد بود و برای رسیدن به آن، هزینه مالی و انسانی بسیار اندکی به وجود خواهد آمد، در حالی که هم اینک پیبردهاند، این قضاوت آنها کاملاً اشتباه بوده است. نیروهای نظامی ایالات متحده با سرعت زیادی در سال 2003 وارد بغداد شدند، اما آنها قادر نشدند نظم و ثبات را در این کشور نهادینه کنند. ثانیاً و در همین راستا، سیاست ارعاب ایالات متحده به طور اندکی موفقیتآمیز بود. در سال 2002 و 2003، فرانسه و آلمان مخالفت خودشان را با حمله به عراق اعلام داشتند. ایالات متحده در وضعیتی که در میان اعضای شورای امنیت کمترین طرفدار را داشت، حملهای نسنجیده انجام داد. به طور کلی، سیاست ارعاب در مورد تکثیر تسلیحات اتمی اصلاً راهگشا نبود. کره شمالی و ایران هر دو از حمله آمریکا به عراق به این نتیجه رسیدند که ایالات متحده به خاطر داشتن تسلیحات هستهای به عراق حمله نکرد بلکه چون عراق تسلیحات هستهای نداشت مورد حمله قرار گرفت. این مسئله برای هر دو دولت مشخص کرد که مطمئنترین دفاع از رژیمهایشان ، تسریع در دستیابی به تسلیحات هستهای است.
به اعتقاد ایالات متحده، هر دو کشور یاد شده، واقعاً به دنبال چنین تسلیحاتی هستند، اما با وضعیت پیشآمده، ایالات متحده خودش را هم به لحاظ نظامی و هم به لحاظ سیاسی به خاطر جنگ عراق ضعیف شده میبیند. در نتیجه، این توانایی را در خود نمیبیند که در حمله به کشورهای دیگر موفق باشد. همچنین ایالات متحده در موقعیتی نیست که بتواند کشورهای اروپای غربی و آسیای شرقی را در جهت حمله به دو کشور مذکور برای دست برداشتن از تسلیحات هستهای بسیج کند. در مجموع، ایالات متحده در موقعیت جدید بسیار ضعیف شده و در نتیجه، پس از جنگ عراق توانایی متوقف کردن تکثیر تسلیحات هستهای یا همان پروژه نئومحافظهکاران را ندارد. ماحصل تمامی سیاستهای خارجی بوش، تا کنون بیشتر منجر به شتابگرفتن افول هژمونی ایالات متحده در نظام جهانی شده است.