تاریخ انتشار : ۱۵ اسفند ۱۳۸۷ - ۰۸:۴۰  ، 
کد خبر : ۷۸۷۶۳

تعلیم و تربیت در ایران باستان

نویسنده: سید غلامعباس طاهرزاده مقدمه: اینکه آموزش و پرورش یا تعلیم وترربیت درایران باستان و دوره ساسانى وپیش ازآن چگونه بوده و بر چه اساسی صورت می گرفت ،اطلاع کامل و موثقی در دست نیست،هر چه بوده همان است که به وسیله روحانیون زردشتی یعنی‏«هیربد»ها صورت مى‏گرفته است .هیربدها محتویات اوستا را به مردم تعلیم مى‏داده‏اند،چیز دیگرى در اختیار نداشته‏اند. آنچه می تواند مارا درشناخت وضع جامعه آن روز یاری نماید فهمیدن وضعیت اخلاقى ،اجتماعى و خانوادگى آن روز مردم ایران است ، جامعه شهری واوضاع خانوادگى آن روز،جامعه معتدلى نبوده.دراین نوشتار تلاش می کنیم گوشه ای ازاوضاع اجتماعی وفرهنگی ایران باستان را ترسیم کنیم .

تعلیمات مذهبی
کریستن سن مى‏گوید:
«روحانیان زردشتى بسیار متعصب بودند و هیچ دیانتى را در داخل کشور تجویز نمى‏کردند، لیکن این تعصب بیشتر مبتنى بر علل سیاسى بود.دین زردشت دیانت تبلیغى نبود و رؤساى آن داعیه نجات و رستگارى کلیه ابناء بشر را نداشتند اما در داخل کشور مدعى تسلط تام و مطلق بودند،پیروان سایر دیانات را که رعیت ایران به شمار مى‏آمدند مورداعتماد قرار نمى‏دادند،خاصه اگر همکیشان آنها در یکى از ممالک خارجه داراى عظمتى بودند.»(1)
سعید نفیسى مى‏گوید:
«مهمترین سبب آشفتگى اوضاع ایران در دوره ساسانیان این بوده است که پیش از پادشاهى این خاندان،همه مردم ایران پیرو دین زردشت نبودند و اردشیر بابکان چون موبدزاده بود و به یارى روحانیان دین زردشت‏به سلطنت رسید،به هر وسیله که بود دین نیاکان خود را در ایران انتشار داد و چون پایه تخت‏ساسانیان بر پشتیبانى موبدان قرار گرفت،از آغاز روحانیان نیروى بسیارى در ایران یافتند و مقتدرترین طبقه ایران را تشکیل دادند و حتى بر پادشاهان برترى یافتند،چنانکه پس از مرگ هر پادشاهى تا از میان کسانى که حق سلطنت داشتند کسى را برنمى‏گزیدند و به دست‏خود تاج بر سرش نمى‏گذاشتند به پادشاهى نمى‏رسید.به همین جهت است که از میان پادشاهان این سلسله تنها اردشیر بابکان پسرش شاپور را به ولیعهدى برگزیده است و دیگران هیچیک جانشین خود را اختیار نکرده و ولیعهد نداشته‏اند، زیرا اگر پس از مرگشان‏«موبدان موبد»به پادشاهى وى تن در نمى‏داد به سلطنت نمى‏رسید. در تمام این دوره پادشاهان همه دست نشانده‏«موبدان موبد»بودند و هر یک از ایشان که فرمانبردار نبود دچار مخالفت موبدان مى‏شد و او را بد نام مى‏کردند،چنانکه یزدگرد دوم که با ترسایان بد رفتارى نکرد و به دستور موبدان به کشتار ایشان تن در نداد،او را«بزهکار»و«بزهگر»نامیدند و همین کلمه است که تازیان‏«اثیم‏»ترجمه کردند و وى پس از هشت‏سال پادشاهى ناچار شد مانند پدران خود با ترسایان ایران بد رفتارى کند.»(2)
نظام فرهنگی اجتماعی
وضع اجتماعى ایران در زمان ساسانیان،به هیچ وجه بهتر از وضع سیاست و دربارشاهی نبود.حکومت طبقاتى که از دیر زمان در ایران وجود داشت،در عهد ساسانیان به شدیدترین وجهى درآمده بود.
طبقات اشراف و روحانیان،کاملا از طبقه‏هاى دیگر ممتاز بودند.تمامى پستها و شغلهاى حساس اجتماعى مخصوص آنان بود.پیشه‏وران و دهقانان از تمام مزایاى حقوقى اجتماعى محروم بودند.به جز پرداخت مالیات و شرکت در جنگها وظیفه دیگرى نداشتند.
«نفیسى‏»،در باره‏ امتیازات‏«طبقاتى ساسانى‏»مى‏گوید:
«...چیزى که بیش از همه در میان مردم ایران‏«نفاق‏»افکنده بود،«امتیازات طبقاتى‏»بسیار خشنى بود که ساسانیان در ایران برقرار کرده بودند.و ریشه آن در تمدنهاى پیشین بوده،اما در دوره‏ى ساسانى،بر سخت گیرى افزوده بودند».
در درجه اول،هفت‏خانواده‏ى اشراف،و پس از ایشان،طبقات پنجگانه،امتیازاتى داشتند.و«عامه‏ى مردم‏»از آن محروم بودند.تقریبا«مالکیت‏»،انحصار به آن فت‏خانواده داشت.ایران ساسانى...در حدود«صد و چهل میلیون‏جمعیت‏»داشته است،اگر شماره افراد هر یک از هفت‏خاندان را،صد هزار تن بگیریم،شماره مجموع آنها،به‏«هفت صد هزار»مى‏رسد.و اگر فرض کنیم که مرزبانان و مالکان که ایشان نیز تا اندازه‏اى از حق مالکیت‏بهره‏مند بوده‏اند،نیز هفتصد هزار بگیریم،تقریبا از این صد و چهل میلیون،«یک میلیون و نیم‏»حق مالکیت داشته و«دیگران همه‏»از این حق طبیعى خداداد«محروم بوده‏اند».(3)
جامعه اجتماعى ایران درعصر ساسانیان طبقاتى و صنفى بود به طوری که اصول و مقررات طبقاتى به شدیدترین صورت در آن اجرا مى‏شد.
اگرچه نظام طبقاتى قبل از ساسانیان دردوره هخامنشیان و اشکانیان معمول بود. (4) .
ساسانیان این نظام را تجدید و تایید و تقویت کردند. مسعودى در مروج الذهب مى‏نویسد:
"اردشیر بن بابک سر سلسله ساسانیان مردم را هفت طبقه قرار داد.» (5)
و درکتاب التنبیه و الاشراف مى‏نویسد:
«چون در جریان کار ضحاک،کاوه که آهنگرى بیش نبود توانست ملک ضحاک را واژگون سازد،اردشیر در فرمان معروف خود پادشاهان پس از خویش را از خطرى که از ناحیه طبقه عوام پیش مى‏آید برحذر داشت.» (6)
ابن اثیر در کتاب الکامل فی التاریخ می نویسد:
«هنگامى که لشکر مسلمین و سپاه ایران در قادسیه به هم رسیدند،رستم فرخزاد،زهرة بن عبد الله را که به عنوان مقدمة الجیش مسلمین پیشاپیش آمده و با جماعت‏خود اردو زده بود به حضور خود طلبید و منظورش این بود بلکه با نوعى مصالحه کار را تمام کند که به جنگ نکشد.به او گفت:
شما مردم عرب همسایگان ما بودید و ما به شما احسان مى‏کردیم و از شما نگهدارى مى‏نمودیم و چنین و چنان مى‏کردیم.زهرة بن عبد الله گفت:
امروز وضع ما با اعرابى که تو مى‏گویى فرق کرده است.هدف ما با هدف آنها دوتاست،آنها به خاطر هدفهاى دنیوى به سرزمینهاى شما مى‏آمدند و ما به خاطر هدفهاى اخروى.ما همچنان بودیم که تو وصف کردى،تا خداوند پیامبر خویش را در میان ما مبعوث فرمود و ما دعوت او را اجابت کردیم.او به ما اطمینان داد که هر که این دین را نپذیرد خوار و زبون خواهد شد و هر که بپذیرد عزیز و محترم خواهد گشت.رستم گفت:
دین خودتان را براى من توضیح بده گفت:پایه اساسى‏اش اقرار به وحدانیت‏خدا و رسالت محمد است.گفت:نیک است،دیگر چى؟گفت:دیگر آزاد ساختن بندگان خدا از بندگى بندگان،براى اینکه بنده خدا باشند نه بنده بنده خدا.گفت:نیک است و دیگر چى؟گفت:دیگر اینکه همه مردم از یک پدر و مادر(آدم و حوا)زاده شدند و همه با هم برادر و برابرند.
رستم گفت:این هم بسیار نیک است. سپس گفت:
حالا اگر اینها را پذیرفتیم،بعد چه مى‏کنید؟حاضرید برگردید؟گفت:آرى به خدا قسم،دیگر جز براى تجارت و یا احتیاجى دیگر نزدیک شهرهاى شما هم نخواهیم آمد.رستم گفت:
سخنت را تصدیق مى‏کنم اما متاسفم که باید بگویم از زمان اردشیر رسم بر این است که به طبقات پست اجازه داده نشود دست‏به کارى که مخصوص طبقات عالیه و اشراف است‏بزنند،زیرا اگر پا از گلیم خویش درازتر کنند مزاحم طبقات اشراف مى‏شوند.زهرة بن عبد الله گفت:
بنابراین ما از همه مردم براى مردم بهتریم.ما هرگز نمى‏توانیم با طبقات پایین آنچنان رفتار کنیم که شما مى‏کنید.ما معتقدیم امر خدا را در رعایت طبقات پایین اطاعت کنیم و اهمیت ندهیم به اینکه آنها امر خدا را درباره ما اطاعت مى‏کنند یا نمى‏کنند.» (7)
محققین و مورخین غربى که به منابع مختلف تاریخى از یونانى و رومى و سریانى و ارمنى و عربى دست‏یافته‏اند-بعلاوه حفریات اخیر کمک فراوانى در کشف حقایق تاریخى به آنها کرده است-اتفاق نظر دارند که نظام طبقاتى ایران ریشه قدیمى‏تر دارد.کریستن سن که به همه این منابع دست داشته و مدت سى سال در تاریخ ایران در زمان ساسانیان کار کرده است و شاید تاکنون هیچ کس به پاى او نرسیده باشد،در مقدمه کتاب (8) و همچنین در فصل دوم کتاب خود (9) مفصل در این باره بحث مى‏کند.
کریستن سن ادعامی کند که اصطلاح متداول مورخین اسلامى تحت عنوان‏«العظمی »و«اهل البیوتات‏»و«الاشراف‏»که از شخصیتهاى آن عهد و یا دوره‏هاى بعد یاد شده است،ترجمه ادبى کلمات پهلوى:«و اسپوهران‏»و«ازاذان‏»و«بزرگان‏»است (10) .
ما بحث‏خود را با استفاده از تحقیقات کریستن سن و دیگران به نظامات اجتماعى ایران در زمان ساسانیان اختصاص مى‏دهیم.
کریستن سن مستشرق غربی در فصل هفتم کتاب خود،تحت عنوان‏«نهضت مزدکیه‏»،اوضاع اجتماعى ایرانیان وطبقات جامعه،خانواده، حقوق مدنى ایرانیان آن عصر را به عنوان مقدمه مورد بحث قرار داده.مى‏نویسد:
"جامعه ایرانى بر دو رکن قائم بود:
مالکیت و خون(نژاد).بنا بر نامه‏«تنسر»آداب ومرزی بسیار محکم،نجبا و اشراف را از عوام الناس جدا مى‏کرد.امتیاز آنان به لباس و مرکب و سرا و بستان و زن و خدمتکار بود...بعلاوه،طبقات از حیث مراتب اجتماعى درجاتى داشتند،هر کس را در جامعه درجه و مقامى ثابت‏بود.و از قواعد محکم سیاست‏ساسانیان یکى این را باید شمرد که هیچ کس نباید خواهان درجه‏اى باشد فوق آنچه به مقتضاى نسب به او تعلق مى‏گیرد...قوانین مملکت‏حافظ پاکى خون خاندانها و حفظ اموال غیر منقول آنان بود.
در فارسنامه عبارتى است که ظاهرا ماخوذ از«آیین نامگ‏»عهد ساسانیان است:«عادت ملوک فرس و اکاسره آن بودى کى از همه ملوک اطراف چون صین و روم و ترک و هند دختران ستدندى و پیوند ساختندى و هرگز هیچ دختر بدیشان ندادندى،دختران را جز با کسانى که از اهل بیت ایشان بودند مواصلت نکردندى‏».نام خانواده‏هاى بزرگ را در دفاتر ثبت مى‏کردند.دولت‏حفظ آن را عهده‏دار بود و عامه را از خریدن اموال اشراف منع مى‏کرد.با وجود این قهرا بعضى خانواده‏هاى نجیب به مرور زمان منقرض مى‏شدند...در میان طبقات عامه تفاوتهاى بارزى بود.هر یک از افراد مقامى ثابت داشت و کسى نمى‏توانست‏به حرفه‏اى مشغول شود مگر آنچه از جانب خدا براى آن آفریده شده بود.» (11)
سعید نفیسى درتاریخ خود آورده:
«از اختلافات دینى و طریقتى که بگذریم،چیزى که بیش از همه در میان مردم ایران نفاق افکنده بود امتیاز طبقاتى بسیار خشنى بود که ساسانیان در ایران برقرار کرده بودند و ریشه آن در تمدنهاى(ایرانى)پیشین بوده،اما در دوره ساسانى بر سختگیرى افزوده بودند.در درجه اول هفت‏خانواده اشراف و پس از ایشان طبقات پنجگانه امتیازاتى داشتند و عامه مردم از آن محروم بودند.تقریبا مالکیت انحصار به آن هفت‏خانواده(هفت فامیل)داشت.ایران ساسانى که از یک سو به رود جیحون و از سوى دیگر به کوههاى قفقاز و رود فرات مى‏پیوست،ناچار حدود صد و چهل میلیون جمعیت داشته است.اگر عده افراد هر یک از هفت‏خاندان را صد هزار تن بگیریم،شماره ایشان به هفتصد هزار نفر مى‏رسد،و اگر فرض کنیم که مرزبانان و دهگانان که ایشان نیز تا اندازه‏اى از حق مالکیت‏بهره‏مند بوده‏اند نیز هفتصد هزار نفر مى‏شده‏اند، تقریبا از این صد و چهل میلیون،یک میلیون و نیم حق مالکیت داشته و دیگران همه از این حق طبیعى خداداد محروم بوده‏اند.ناچار هر آیین تازه‏اى که این امتیازات ناروا را از میان مى‏برد و برابرى فراهم مى‏کرد و به این میلیونها مردم ناکام حق مالکیت مى‏داد و امتیازات طبقاتى را از میان مى‏برد،همه مردم با شور و هیجان بدان مى‏گرویدند.» (12)
تعلیم و تربیت ویژه طبقات خاص
در دوره ساسانیان،تنها ثروتمندان و اشراف، حق تحصیل علم داشتند.توده و طبقات متوسط از دانش و کسب فضیلت محروم بودند.
این عیب بزرگ در فرهنگ ایران باستان،به قدرى واضح و روشن بود که حتى‏«خداینامه پردازان‏»و«شاهنامه نویسان‏»،با اینکه هدف آنها حماسه سرائى است،به آن نیز تصریح کرده‏اند.
«فردوسى‏»،حماسه سراوشاعر معروف ایرانی،در«شاهنامه‏»داستانى آورده است که بهترین شاهد این مطلب است.این ماجرا در زمان انوشیروان اتفاق افتاده،یعنى درست در زمانى که امپراطورى ساسانى،دوران طلائى خود را مى‏گذرانده است.و این داستان نشان مى‏دهد که در دوره او نیز اکثریت قریب به اتفاق مردم،حق تحصیل نداشتند و حتى انوشیروان هم حاضر نبود به طبقات دیگر مردم،حق تحصیل علم بدهد. .
فردوسى در شاهنامه شرح ماجرا را اینگونه می سراید:
بدو کفشگر گفت کاین من دهم سپاسى ز گنجور بر سر نهم
بدو کفشگر گفت کاى خوب چهر نرنجى بگویى به بوذرجمهر
که اندر زمانه مرا کودکى است که بازار او بر دلم خوار نیست
بگویى مگر شهریار جهان مرا شاد گرداند اندر نهان
که او را سپارم به فرهنگیان که دارد سرمایه و هنگ آن
فرستاده گفت این ندارم به رنج که کوتاه کردى مرا راه گنج
بیامد بر شاه بوذرجمهر که اى شاه نیک اختر خوب چهر
یکى آرزو کرد موزه فروش اگر شاه دارد به گفتار گوش
فرستاده گفتا که این مرد گفت که شاه جهان با خرد باد جفت
یکى پور دارم رسیده به جاى به فرهنگ جوید همى رهنماى
اگر شاه باشد بدین دستگیر که این پاک فرزند گردد دبیر
به یزدان بخواهم همى جان شاه که جاوید بادا سزاوار گاه
بدو گفت‏شاه اى خردمند مرد چرا دیو چشم تو را خیره کرد؟!
برو همچنان بازگردان شتر مبادا کزو سیم خواهیم و زر
چو بازارگان بچه گردد دبیر هنرمند و با دانش و یادگیر
چو فرزند ما برنشیند به تخت دبیرى ببایدش پیروز بخت
هنر یابد از مرد موزه فروش سپارد بدو چشم بینا و گوش
به دست‏خردمند مرد نژاد نماند جز از حسرت و سرد باد
به ما بر پس از مرگ نفرین بود چو آیین این روزگار این بود
هم اکنون شتر بازگردان به راه درم خواه و از موزه دوزان مخواه
فرستاده برگشت و شد با درم دل کفشگر زان درم پر ز غم (13)
کریستن سن مى‏گوید:
«به طور کلى بالا رفتن از طبقه‏اى به طبقه دیگر مجاز نبود،ولى گاهى استثناء واقع مى‏شد،و آن وقتى بود که یکى از آحاد رعیت اهلیت و هنر خاصى نشان مى‏داد.در این صورت بنا بر نامه‏«تنسر»آن را(باید)بر شهنشاه عرضه کنند،بعد تجربت موبدان و هرابذه و طول مشاهدات،تا اگر مستحق بدانند به غیر طایفه الحاق فرمایند...مردمان شهرى نسبتا وضع خوبى داشتند.آنان هم مانند روستاییان مالیات سرشمارى مى‏پرداختند ولى گویا از خدمات نظامى معاف بودند و به وسیله صناعت و تجارت صاحب مال و جاه مى‏شدند.اما احوال رعایا به مراتب از آنان بدتر بود،ما دام العمر مجبور بودند در همان قریه ساکن باشند و بیگارى انجام دهند و در پیاده نظام خدمت کنند.به قول آمیانوس مارسلینوس:«گروه گروه از این روستاییان پیاده از پى سپاه مى‏رفتند.گویى ابدالدهر محکوم به عبودیت هستند،به هیچ وجه مزدى و پاداشى به آنان نمى‏دادند»...در باب احوال رعایایى که در زیر اطاعت اشراف و ملاک بوده‏اند اطلاع بیشترى نداریم.آمیانوس گوید: «اشراف مزبور خود را صاحب اختیار جان غلامان و رعایا مى‏دانستند».وضع رعایا در برابر اشراف و ملاک به هیچ وجه با احوال غلامان تفاوتى نداشت...با وجود این،نظر به اهمیت فوق العاده‏اى که زراعت در دین زردشت داشته،چنانکه کتابهاى مقدس در ستایش این کار مبالغه کرده‏اند،مسلم است که حقوق قانونى زارعین از روى کمال دقت معین بوده است.چند نسک از نسکهاى اوستا محتوى قواعد و احکامى در این خصوص بوده‏اند.» (14)
وی درجای دیگر مى‏گوید:
«اطلاعاتى که راجع به جامعه ایرانى مى‏توانیم از منابع قدیمه استخراج کنیم،هر چند ناقص و پراکنده است ولى ما را با یک جامعه آشنا مى‏کند که نیروى ذاتى و استحکام باطنى آن مبتنى بر علائق عمیق و عتیقى بود که راجع به پیوند خلل ناپذیر دودمانى داشت.قوانین را براى پاسبانى خانواده(خون نژاد)و دارایى(مالکیت)وضع کرده بودند و به این وسیله مى‏خواستند امتیاز طبقات را با دقت هر چه تمامتر حفظ کنند...» (15)
کریستن سن در فصل هشتم کتاب خویش نیز نمونه‏ها و دلایل و قرائنى براى زندگى خشن طبقاتى آن روز ذکر مى‏کند (16) .
دو مزیل نیز در مقاله‏اى تحت عنوان‏«طبقات اجتماعى ایران قدیم‏»توضیحاتى در این زمینه داده است (17) .
مساله تعلیمات عمومى و روحانیت دینى که با هم مربوط بوده‏اند وضع خاصى داشته است.
سعید نفیسى درتاریخ خود مى‏گوید:
«در این دوره طبقه روحانیان در ایران برترى کامل در همه شؤون اجتماعى داشتند.روحانیان به سه دسته تقسیم مى‏شدند:
دسته اول موبدان بودند...سرکرده موبدان به عنوان موبدان موبد یا موبد موبدان در پایتخت،اول شخص مملکت و داراى اختیارات نامحدود بوده است...
دسته دوم پس از موبدان طبقه هیربدان بودند که قضاوت و تعلیم و تربیت فرزندان،سپرده به ایشان بوده است،و در این دوره تعلیم و تربیت و فراگرفتن علوم متداول انحصار به موبدزادگان و نجیب‏زادگان داشته و اکثریت نزدیک به اتفاق فرزندان ایران از آن محروم بوده‏اند.
دسته سوم پس از هیربدان،طبقه آذربدان بودند که حکم متولیان و خادمان آتشکده‏ها و موقوفات بسیار آنها را داشته‏اند و وظیفه ایشان نخست نگهدارى آتشهاى مقدس هر آتشکده‏اى و سپس شستشو و پاکیزه نگاهداشتن محوطه آتشکده و اداره کردن مراسم دینى مانند نمازها و جشنهاى کستى بندان براى کودکان و زناشوییها و مراسم مردگان بوده است...» (18)
نظام اجتماعی
بحث دیگر درباره نظامات اجتماعى ایران مربوط است‏به رژیم حکومت‏ساسانیان.
حکومت‏ساسانیان استبدادى محض بوده است.آنان خود را آسمانى نژاد و مظهر خدا مى‏دانستند و از مردم به کمتر از سجده راضى نمى‏شدند،و مردم با این وضع خو گرفته بودند.کسانى که بخواهند از این نظر جامعه ایرانى آن روز را مطالعه کنند مى‏توانند رجوع کنند به کتابهاى:
تاریخ ادبیات ادوارد براون،جلد اول،ترجمه آقاى على پاشا صالح (19) و کتاب تمدن ایرانى،تالیف جمعى از خاورشناسان،ترجمه دکتر بهنام (20) و تاریخ اجتماعى ایران،تالیف سعید نفیسى،جلد دوم (21) و مخصوصا ایران در زمان ساسانیان،تالیف کریستن سن محقق دانمارکى،ترجمه رشید یاسمى (22) .
پیکره خانواده
«در دوره ساسانى چیزى که بیش از همه دستخوش تصرف و ناسخ و منسوخ و جرح و تعدیل موبدان بود«حقوق شخصى‏»است.مخصوصا احکام نکاح وارث به اندازه‏اى پیچیده و مبهم بود که موبدان هر چه مى‏خواستند مى‏کردند و در این زمینه اختیاراتى داشتند که در هیچ شریعتى به روحانیان نداده‏اند.» (23)
تعدد زوجات در دوره ساسانى جارى و معمول بوده است.زردشتیان عصر اخیر در صدد انکار این اصل هستند ولى جاى انکار نیست،همه مورخین نوشته‏اند، از هرودوت یونانى و استرابون در عصر هخامنشى گرفته تا مورخین عصر حاضر.
هرودوت درباره طبقه اشراف عهد هخامنشى مى‏گوید:
«هر کدام از آنها چند زن عقدى دارند ولى عده زنان غیر عقدى بیشتر است.» (24)
استرابون درباره همین طبقه مى‏گوید:
«آنها زنان زیاد مى‏گیرند و با وجود این،زنان غیر عقدى بسیار دارند.» (25)
ژوستن از مورخان عصر اشکانى درباره اشکانیان مى‏گوید:
«تعداد زنان غیر عقدى در میان آنها و بخصوص در خانواده سلطنتى از زمانى متداول شده بود که به ثروت رسیده بودند، زیرا زندگانى صحرا گردى مانع از داشتن زنان متعدد است.» (26)
آنچه در ایران باستان در میان طبقه اشراف معمول بوده است چیزى بالاتر از تعدد زوجات یعنى حرمسرا بوده است و لهذا نه محدود به حدى بوده است،مثلا چهار تا یا بیشتر یا کمتر،و نه مشروط به شرطى از قبیل عدالت و تساوى حقوق زنان و توانایى مالى یا جنسى،بلکه همان طور که نظام اجتماعى یک نظام طبقاتى بوده است نظام خانوادگى نیز چنین بوده است.
کریستن سن درمورد تعدد زوجات مى‏گوید:
"اصل تعدد زوجات،اساس تشکیل خانواده به شمار مى‏رفت.در عمل عده زنانى که مرد مى‏توانست داشته باشد به نسبت استطاعت او بود.ظاهرا مردان کم بضاعت‏به طور کلى بیش از یک زن نداشتند.رئیس خانواده(کذگ خوذاى کدخدا)از حق ریاست دودمان(سرادریه دوذگ سردارى دودمان)بهره‏مند بود.یکى از زنان،سوگلى و صاحب حقوق کامله محسوب شده و او را«زن‏ى پادشاییها»(پادشاه زن)یا زن ممتاز مى‏خوانده‏اند.از او پست‏تر زنى بود که عنوان خدمتکارى داشت و او را زن خدمتکار«زن‏ى چگاریها چاکر زن‏»مى‏گفتند.حقوق قانونى این دو نوع زوجه مختلف بود...شوهر مکلف بوده که ما دام العمر زن ممتاز خود را نان دهد و نگهدارى نماید.هر پسرى تا سن بلوغ و هر دخترى تا زمان ازدواج داراى همین حقوق بوده‏اند،اما زوجه‏هایى که عنوان‏«چاکر زن‏»داشته‏اند فقط اولاد ذکور آنان در خانواده پدرى پذیرفته مى‏شده است. در کتب پارسى متاخر پنج نوع ازدواج شمرده شده است،ولى ظاهرا در قوانین ساسانى جز دو قسمى که ذکر شد قسم دیگرى نبوده است." (27)
دختر مستقلا حق اختیار شوهر نداشت.این حق به پدر اختصاص داشت.اگر پدر در قید حیات نبود شخص دیگرى اجازه شوهر دادن دختر را داشت.این حق نخست‏به مادر تعلق مى‏گرفت و اگر مادر مرده بود متوجه یکى از عموها یا داییهاى او مى‏شد (28) .
شوهر بر اموال زن ولایت داشت و زن بدون اجازه شوهر حق نداشت در اموال خویش تصرف کند.به موجب قانون زناشویى فقط شوهر شخصیت‏حقوقى داشت (29) .
شوهر مى‏توانست‏به وسیله یک سند قانونى زن را شریک خویش سازد.در این صورت زن شریک المال مى‏شد و مى‏توانست مثل شوى خود در آن تصرف کند.فقط بدین وسیله زوجه مى‏توانست معامله صحیحى با شخص ثالث‏به عمل آورد (30) .
هرگاه شوهرى به زن خود مى‏گفت:از این لحظه تو آزاد و صاحب اختیار خودت هستى،زن بدین وسیله از نزد شوهر خود طرد نمى‏شد،ولى اجازت مى‏یافت‏به عنوان‏«زن خدمتکار»(چاکر زن)شوهر دیگرى اختیار کند...فرزندانى که در ازدواج جدید در حیات شوهر اولش مى‏زایید،از آن شوهر اولش بود یعنى زن تحت تبعیت‏شوهر اول باقى مى‏ماند (31) .
شوهر حق داشت‏یگانه زن خود را یا یکى از زنانش را(حتى زن ممتاز خود را)به مرد دیگرى که بى آنکه قصورى کرده باشد محتاج شده بود بسپارد(عاریه بدهد)،تا این مرد از خدمات آن زن استفاده کند،رضایت زن شرط نبود.در این صورت شوهر دوم حق دخل و تصرف در اموال زن را نداشت و فرزندانى که در این ازدواج! متولد مى‏شدند متعلق به خانواده شوهر اول بودند و مانند فرزندان او محسوب مى‏شدند...این عمل را از اعمال خیر مى‏دانستند و کمک به یک هم دین تنگدست مى‏شمردند (32) .
ودرجائی دیگر مى نویسد:
«یکى از مقررات خاصه فقه ساسانى‏«ازدواج ابدال‏»است که نویسنده نامه تنسر به شرح آن پرداخته است و تفصیل آن در کتاب الهند بیرونى است که مستقیما از ترجمه مفقود ابن المقفع گرفته و آن این است:
«اذا مات الرجل و لم یخلف ولدا ان ینظروا(فلینظروا،ظ)،فان کانت له امراة زوجوها من اقرب عصبته باسمه،و ان لم یکن له امراة فابنة المتوفى او ذات قرابته،فان لم توجد خطبوا على العصبیة(العصبة)من مال المتوفى فما کان من ولد فهو له و من اغفل ذلک و لم یفعل فقد قتل ما لا یحصى من الانفس لانه قطع نسل المتوفى و ذکره الى اخر الدهر.» (33)
خلاصه این است که براى اینکه نام خانواده‏ها محفوظ بماند و اصل مالکیت‏خاندانهایى که حق مالکیت داشته‏اند متزلزل نشود و ثروتى که از آنها باقى مى‏ماند به دست‏بیگانه نیفتد،اگر کسى مى‏مرد و فرزند پسرى از او باقى نمى‏ماند و به اصطلاح اجاقش کور مى‏ماند،«ازدواج نیابى‏»بعد از فوتش انجام مى‏دادند.قاعده و قانون این بود که لزوما زن او را به نزدیکترین خویشاوندانش ولى به نام متوفى شوهر دهند و اگر زن ندارد دخترش و یا یکى از زنان نزدیکش را به نام او به نزدیکترین خویشاوندانش شوهر دهند و اگر نبود زن بیگانه‏اى را با مال او جهیزیه داده و به نیابت از او به یکى از خویشاوندان نزدیکش شوهر دهند.پسرى که از این‏«ازدواج نیابى‏»پدید مى‏آید قانونا پسر متوفى محسوب و وارث او شمرده مى‏شود،و کسى که از اداى این تکلیف غفلت ورزد سبب قتل نفوس زیادى شده،زیرا نسل متوفى را قطع کرده و نام او را تا ابد به فراموشى سپرده است.
این محقق غربی درمورد سهم الارث در ایران باستان می گوید:
در باب ارث مقرر بود که زن ممتاز و پسرانش یکسان ارث ببرند.به دختران شوهر نکرده نصف سهم مى‏دادند.چاکر زن و فرزندان او حق ارث نداشتند،ولى پدر مى‏توانست قبلا چیزى از دارایى خود را به آنان ببخشد یا وصیت کند که پس از مرگ به آنان بدهند (34) .
کریستن سن شرح مفصلى درباره رسم‏«پسر خواندگى‏»که از اهتمام فوق العاده آن دوره به جلوگیرى از متلاشى شدن نام خانواده‏ها سر چشمه مى‏گیرد،نقل مى‏کند (35) .ما براى اجتناب از اطاله بیشتر سخن از ذکر آنها خوددارى مى‏کنیم.
ملاک و محور مقررات خانوادگى دو چیز بوده و همه مقررات براى حفظ آندو بوده است:نژاد،ثروت.
ازدواج با محارم که سنتى رایج‏بوده[و]در آن عهد و از دوران پیشین سابقه داشته است روى همین اساس قرار داشته است، یعنى خاندانها براى اینکه مانع اختلاط خون خود با بیگانه و افتادن ثروت خود در اختیار بیگانه بشوند کوشش مى‏کرده‏اند تا حد امکان با اقرباى نزدیک خود ازدواج کنند،و چون این عمل بر خلاف مقتضاى طبع بوده،با زور و قدرت مذهب و اینکه اجر و پاداشش در جهان دیگر عظیم است و کسى که امتناع ورزد جایش در دوزخ است،آن را کم و بیش به خورد مردم مى‏داده‏اند.

در کتاب ارداى ویرافنامه که آن را به‏«نیک شاپور»از دانشمندان زمان خسرو اول نوشین روان نسبت داده‏اند و شرحى از معراج روح است،چنین آمده است که در آسمان دوم روانهاى کسانى را دیده است که‏«خویتک دس‏»(ازدواج با محارم) کرده بودند و تا جاویدان آمرزیده شده بودند و در دورترین جاهاى دوزخ،روان زنى را گرفتار عذاب جاودانى دیده زیرا که‏«خویتک دس‏»را بهم زده است.سرانجام گفته شده است‏«ویراف‏»که روان وى به معراج رفته هفت تن از خواهران خود را به همسرى برگزیده است.در کتاب سوم‏«دینکرت‏»در این زمینه اصطلاحات دیگرى به کار رفته،از آن جمله اصطلاح‏«نزد پیوند»است که به معنى پیوند با نزدیکان باشد و در این زمینه به پیوند پدر با دختر و برادر با خواهر اشاره کرده‏اند. «نوساى برزمهر»از روحانیان زردشتى که این قسمت از دینکرت را تفسیر کرده سودهاى بسیارى براى این گونه زناشویى آورده و گفته است که گناهان جانکاه را جبران! مى‏کند (36) .
ودر جای دیگرمی نویسد:
«اهتمام در پاکى نسب و خون خانواده یکى از صفات بارزه جامعه ایرانى به شمار مى‏رفت تا به حدى که ازدواج با محارم را جایز مى‏شمردند و چنین وصلتى را«خویذوگدس‏»(در اوستا خوایت ودث)مى‏خواندند.این رسم از قدیم معمول بود حتى در عهد هخامنشیان.اگر چه معنى لفظ خوایت ودث در اوستاى موجود مصرح نیست ولى در نسکهاى مفقود مراد از آن بى شبهه مزاوجت‏با محارم بود.» (37)
زردشتیان و مخصوصا پارسیان هند در عصر اخیر که احساس شناعت کرده‏اند و خود آن را ترک کرده‏اند اخیرا در صدد انکار این عمل شده و از اصل،آن را به عنوان یک سنت زردشتى انکار کرده‏اند،در صدد برآمده‏اند براى کلمه‏«خویتک دس‏»تاویل و توجیهى بسازند.کریستن سن مى‏گوید:
«با وجود اسناد معتبرى که در منابع زردشتى و کتب بیگانگان معاصر عهد ساسانى دیده مى‏شود،کوششى که بعضى از پارسیان جدید براى انکار این عمل یعنى وصلت‏با اقارب مى‏کنند بى اساس و سبکسرانه است.» (38)
سعید نفیسى هم مى نویسد:
"چیزى که از اسناد آن زمان حتما به دست مى‏آید و با همه هیاهوى جاهلانه که اخیرا کرده‏اند از بدیهیات مسلم تمدن آن زمان است این است که نکاح نزدیکان و محارم و زناشویى در میان اقارب درجه اول حتما معمول بوده است." (39)
سعید نفیسى آنگاه نصوصى را که در کتب مقدس زردشتیان از قبیل دینکرت آمده است و تصریحاتى که نویسندگان اسلامى از قبیل مسعودى،ابو حیان توحیدى،ابو على بن مسکویه کرده‏اند مى‏آورد و جریان ازدواج قباد با دختر یا خواهر زاده،و ازدواج بهرام چوبین با خواهر،و ازدواج مهران گشنسب-که بعد مسیحى شد-با خواهر خود را یاد آور مى‏شود.
مرحوم مشیر الدوله در کتاب نفیس خود ایران باستان از استرابون مورخ قدیم یونانى درباره هخامنشیان نقل مى‏کند که:
"اینها (مغها)موافق عاداتشان حتى بامادرانشان ازدواج مى‏کنند." (40)
و درباره اشکانیان مى‏گوید:
"بعضى از مورخین خارجه ازدواج شاهان اشکانى را با اقربا و خویشان نزدیک با نهایت نفرت ذکر مى‏کنند.چنین نسبتى را هرودوت به کمبوجیه،و پلوتارک به اردشیر دوم هخامنشى داده‏اند و لکن بعضى از نویسندگان پارسى زردشتى این نسبت را رد کرده،مى‏گویند کلمه خواهر را در مورد اشکانیان نباید به معنى حقیقى فهمید،کلیه شاهزاده خانم‏ها را شاهان پارتى خواهر مى‏خواندند زیرا از یک دودمان و خانواده بودند و دختر عمو و نوه عمو و غیرها نیز در تحت این عنوان در مى‏آمدند."
مشیر الدوله اضافه مى‏کند:
"ولى چون در تاریخ نویسى باید حقیقت را جستجو کرد و نوشت،حاق مساله این است که ازدواج با اقرباى خیلى نزدیک در ایران قدیم موسوم به‏«خویتک دس‏»پسندیده بوده و ظاهرا جهت آن را حفظ خانواده و پاکى نژاد قرار مى‏دادند." (41)
یعقوبى درتاریخ خود می نویسد :
"ایرانیان با مادران و خواهران و دختران خود ازدواج مى‏کردند و این کار را نوعى صله رحم و عبادت مى‏دانستند." (42)
کریستن سن درباره مسیحیان ایران باستان مى‏گوید:
"آنها نیز به تقلید زرتشتیان بر خلاف قوانین مذهبى خود به مزاوجت‏با اقارب عادت کرده بودند.«ماربها»که در سال 540(میلادى)جاثلیق عیسویان شده بود،بر ضد این امر که خلاف شرع نصارى بود کوششى فوق العاده کرد." (43)
در صدر اسلام ازدواج با محارم میان زردشتیان امر رایجى بوده است،لذا این مساله پیش آمده است که گاهى بعضى از مسلمین بعضى از زردشتیان را به علت این کار مورد ملامت و دشنام قرار مى‏دادند و آنها را بدین سبب زنازاده مى‏خواندند،اما ائمه اطهار مسلمانان را از این بدگویى منع مى‏کردند تحت این عنوان که این عمل در قانون آنها مجاز است و هر قومى نکاحى دارند و اگر مطابق شریعت‏خود ازدواج کنند فرزندانشان زنازاده محسوب نمى‏شوند (44) .
و هم در روایات باب‏«حدود»آمده است که در حضور امام صادق علیه السلام شخصى از شخص دیگر پرسید که با آن مردى که از او طلبکارى بودى چه کردى؟آن مرد گفت:او یک ولدالزنایى است.امام سخت‏برآشفت که این چه سخنى بود؟آن شخص گفت:قربانت گردم،او مجوسى است و مادرش دختر پدرش است و لهذا هم مادرش است و هم خواهرش پس قطعا ولدالزناست.امام فرمود:مگر نه این است که در دین آنها این عمل جایز است و او به دین خود عمل کرده است؟پس تو حق ندارى او را ولدالزنا بخوانى (45) .
شیخ صدوق در کتاب توحید روایتى نقل مى‏کند که روزى على علیه السلام از مردم تقاضا ‏کرد تا زنده است فرصت را مغتنم شمرده مشکلات خویش را بپرسند و این جمله را تکرار مى‏کرد:«سلونى قبل ان تفقدونى‏».یکى از سؤال کنندگان اشعث‏بن قیس کندى بود.این مرد نسبت‏به ایرانیان نظر خوشى نداشت.روزی از على علیه السلام سؤال کرد:چرا با مجوس مانند اهل کتاب معامله مى‏کنید و از آنها جزیه مى‏گیرید و حال آنکه آنها کتاب آسمانى ندارند.
على علیه السلام فرمود:آنها کتابى داشته‏اند.خداوند پیامبرى در میان آنها مبعوث فرمود و در شریعت آن پیامبر ازدواج با محارم جایز نبود.یکى از پادشاهان آنها در یک شب که مست‏بود در حال مستى با دختر خویش درآمیخت.مردم آگاه شدند و شورش کردند و گفتند:
تو دین ما را فاسد کردى و اکنون لازم است‏بر تو حد جارى کنیم.آن پادشاه نیرنگى اندیشید،به آنها گفت:همه گرد آیید و سخن مرا بشنوید،اگر ناصواب بود هر تصمیمى مى‏خواهید بگیرید.مردم جمع شدند و او به آنها گفت:خودتان مى‏دانید که در میان افراد بشر هیچ کس به پاى پدر بزرگ و مادر بزرگ ما آدم و حوا نمى‏رسد.همه گفتند:راست است.گفت:مگر نه این است که این دو بزرگوار که صاحب پسران و دختران شدند،همانها را با یکدیگر زن و شوهر قرار دادند؟گفتند:راست مى‏گویى.گفت:پس معلوم مى‏شود که ازدواج با محارم از قبیل دختر یا خواهر مانعى ندارد.مردم با این بیان قانع شدند و از آن پس این رسم،مشروع تلقى شد و مردم عمل کردند (46) .
از این سؤالها و جوابها بر مى‏آید که در صدر اسلام زردشتیان زناشویى با محارم را اجرا مى‏کردند و به همین جهت مورد بحث و پرسش واقع مى‏شده است.
انکار وجود چنین سنتى در میان زردشتیان از قبیل انکار بدیهیات است ولى زردشتیان اخیرا براى چندمین بار در تاریخ این آیین،در صدد تجدید نظر و اصلاح در اصول و فروع آن بر آمده‏اند و ناچار دروغهاى مصلحتى زیادى را در این زمینه تجویز کرده‏اند.
تعلیم و تعلم زنان
با اینکه زنان مجموعا وضع ناگوارى داشته‏اند،گاهى به جریانات تاریخى‏اى بر مى‏خوریم که نشان مى‏دهد برخى زنان از نظر تحصیلات عالیه مقام شامخى داشته‏اند.محققین،یک کتاب حقوقى را که در آن عهد نوشته شده است نام مى‏برند به نام‏«مادیگان هزار داذستان‏»یعنى گزارش هزار فتواى قضایى.قسمتى از این کتاب موجود است و برخى از محققان اروپایى از قبیل بار تلمه آن را ترجمه و چاپ کرده‏اند.در این کتاب نام گروهى از قضات آن عهد آمده است،و البته منابع حقوقى آن عهد اوستا و زند بوده است.در این کتاب داستانى آمده است مبنى بر اینکه:
«یکى از قضات در موقعى که به محکمه مى‏رفت،پنج زن او را احاطه کردند و یکى از آنها سؤالاتى از او نمود راجع به بعضى از مواد مخصوصه از باب گرو و ضمانت.همینکه به آخرین سؤال رسید قاضى جوابى نداشت.یکى از زنان گفت:اى استاد، مغزت را از این بابت‏خسته مکن و بى تعارف بگو نمى‏دانم.بعلاوه،ما خود جواب آن را در شرحى که‏«گلوگان اندرزبذ»نوشته است‏خواهیم یافت.» (47)
آیا این داستان مى‏تواند دلیل بر این باشد که زنان آن دوره از تعلیمات عمومى بهره‏مند بوده‏اند؟
همان طور که بارتلمه تحقیق کرده است و تحقیقات او درباره حقوق زن در دوره ساسانى مبناى نظریات کریستن سن واقع شده است،در خانواده‏هاى ممتاز،زنان گاهى از تعلیمات عالیه برخوردار بوده‏اند،یعنى اصل‏«زندگى طبقاتى‏»در این مورد نیز مانند همه موارد دیگر حکمفرما بوده است.همچنانکه در دوره ساسانى دو تن از دختران خسرو پرویز:پوران دخت و آزرمى‏دخت‏براى مدت کوتاهى سلطنت کردند،انتخاب آنها به سلطنت‏به واسطه اعتقاد عظیمى بود که ایرانیان به‏«تخمه شاهى‏»داشتند.ایرانیان شاهان خویش را ایزد نژاد مى‏پنداشتند.اردشیر بابکان که سرسلسله ساسانیان است نسب خویش را به شاهان قدیمتر ایران رساند تا از این جهت ایرادى نباشد که چگونه کسى که از«تخمه شاهى‏»نیست مدعى سلطنت است.در آشفتگى پس از خسرو پرویز دو تن که از تخمه شاهى نبودند مدعى تاج و تخت‏شدند،ولى چون از تخمه شاهى نبودند نتوانستند دوام بیاورند.دختران پرویز در دوره آشفتگى پس از پرویز از آن جهت‏به پادشاهى رسیدند که شیرویه پسر خسرو پرویز هفده تن برادران خود را کشته بود و تنها کسى که از تخمه شاهى باقى مانده بود این دو دختر بودند.اعتقاد عظیم به خون و نژاد را با مساله حقوق زن نباید اشتباه کرد،پادشاهى پوران و آزرمیدخت و همچنین تحصیلات عالیه چند زن از طبقات ممتاز را نتوان مقیاسى براى حقوق زن به طور عموم در آن دوره قرار داد.
کریستن سن مى‏گوید:
"منابع تاریخى‏اى که داریم اطلاعى در باب تعالیم دختران به دست نمى‏دهد.بار تلمه چنین حدس مى‏زند که تعلیم دختران بیشتر مربوط به اصول خانه‏دارى بوده است.بعلاوه،بغ نسک صریحا از تعلیمات زن در فن خانه‏دارى بحث مى‏کند. معذلک زنان خانواده‏هاى ممتاز گاهى تعلیمات بسیار عمیق در علوم تحصیل مى‏کرده‏اند."
کریستن سن در فصل هفتم کتاب خویش که درباره نهضت مزدکیه بحث مى‏کند مى‏گوید:
"در توصیفى که ما در نتیجه تحقیقات بار تلمه از احوال حقوقى زنان در عهد ساسانیان نمودیم،تضاد بسیار نشان مى‏دهد. سبب این تضاد آن است که احوال قانونى زن در طول عهد ساسانیان تحولاتى یافته است.بنابر قول بار تلمه،از لحاظ علمى و نظرى زن در این عهد حقوقش به تبع غیر بوده و یا به عبارت دیگر شخصیت‏حقوقى نداشت اما در حقیقت زن در این زمان داراى حقوق مسلمه‏اى بوده است.در زمان ساسانیان احکام عتیق در جنب قوانین جدید باقى بود و این تضاد ظاهرى از آنجاست.پیش از آنکه اعراب مسلمان،ایران را فتح کنند محققا زنان ایران در شرف تحصیل حقوق و استقلال خود بوده‏اند." (48)
اخلاق و روابط انسانی ایرانیان
اگر بخواهیم روحیه و درجه اخلاق عمومى آن روز مردم ایران را بدانیم،مدارک کافى و مستقیم در دست نداریم،ولى از مجموعه قرائن مى‏توان به دست آورد که روحیه و اخلاق عمومى چگونه بوده است.
اخلاق و روحیه دو نوع است:طبیعى و اکتسابى.اخلاق طبیعى یک قوم عبارت است از خصایص نژادى و اقلیمى آنها. وراثت و محیط طبیعى و جغرافیایى همچنانکه در خصوصیات جسمى افراد بشر از رنگ پوست و چشم و مو و خصوصیات اندام مؤثر است،در خصوصیات روحى و مشخصات اخلاقى و روحى آنها نیز مؤثر است،با این تفاوت که عامل نژادى یعنى وراثت در اثر اختلاطها و امتزاجها و ازدواجها و نقل و انتقال‏ها و مهاجرتها از بین مى‏رود و شکل دیگر پیدا مى‏کند اما عامل منطقه‏اى و جغرافیایى از یک ثبات نسبى برخوردار است.عاطفه و مهربانى،خونگرمى،مهمان نوازى،تیز هوشى و سرعت انتقال،آبرودارى و صورت را با سیلى سرخ نگه داشتن از خصایصى است که ایرانیان در همه دوره‏ها بدانها ستوده شده‏اند.
اخلاق اکتسابى وابسته است‏به درجه تمدن،البته تمدن انسانى و معنوى نه صنعتى و فنى.اخلاق اکتسابى از طرفى وابسته است‏به نوع آموزش و پرورش و از طرف دیگر به نظامات اجتماعى و سنن و آداب حاکم بر اجتماع.تاثیر عامل آموزش و پرورش تاثیر مستقیم است و تاثیر عامل محیط اجتماعى تاثیر غیر مستقیم.
قسمت مهمى از روحیه و اخلاق عمومى عکس العمل روحى افراد است در مقابل جریاناتى که در محیط اجتماعى آنها مى‏گذرد و مخصوصا سنن و قوانینى که بر زندگى آنها حکومت مى‏کند.
ایرانیان از نظر اخلاق طبیعى یعنى اخلاق وراثى و اقلیمى مقام شایسته‏اى داشته‏اند.ایرانیان از قدیم الایام به دارا بودن خصایص عالى ستوده شده‏اند.هرودوت مورخ معروف یونانى در قرن پنجم قبل از میلاد که اصلا اهل آسیاى صغیر بوده و او را پدر تاریخ نامیده‏اند،توصیف نسبتا جامعى از مردم ایران آن روز کرده است.آنچه هرودوت نوشته مجموعه‏اى از زشتیها و زیباییهاست،ولى مى‏توان گفت زیباییهایش بیشتر است (49) .
گزنفون،شاگرد معروف سقراط که تقریبا یک قرن بعد از هرودوت بوده است،یکى دیگر از کسانى است که ایرانیان را توصیف کرده است،ولى او بر عکس هرودوت که دوره اعتلاى ایران را دیده و توصیف کرده است،دوره انحطاط ایران را دیده و مقایسه‏اى میان روحیه و اخلاق ایرانیان در دوره کوروش و روحیه و اخلاق آنها در عهد خودش به عمل آورده و تغییر و انحطاط اخلاق ایرانیان را در دوره خودش توضیح داده است (50) .
اگر اخلاق طبیعى ایرانیان را با سایر ملل مقایسه کنیم مسلما اگر بر سایر ملل پیشى نداشته باشند،پایین‏تر هم نیستند. ما براى دورى جستن از اطاله سخن،از نقل پاره‏اى مشخصات اعم از خوب یا بد که گفته شده است از خصایص روح ایرانى است‏خوددارى مى‏کنیم.
کریستن سن درپایان کتاب خود خصائص ایرانیان رااینگونه وصف میکند :
"جهان ایرانى به صورتى که مورخان غرب مثل آمیانوس مارسلینوس (51) و پروکوپیوس (52) آن را شناخته و با جنبه‏هاى نیک و بدش وصف کرده‏اند،به نظر ما جامعه اشرافى محض مى‏آید.فقط طبقات عالیه معرف این جامعه محسوب مى‏شده‏اند و به ملت ایران جلوه و وجهه خاص خود را بخشیده‏اند."
کریستن سن مى‏گوید:
"نویسندگان عرب،دولت‏ساسانى را که سرمشق سیاست دول مشرقى بوده با تمجید و تحسین مى‏ستایند و ملت ایران را به بزرگى نام مى‏برند."
آنگاه از کتابى به نام خلاصة العجائب(؟)این عبارت را نقل مى‏کند:
«همه اقوام جهان برترى ایرانیان را اذعان داشتند،خاصه در کمال دولت و تدابیر عالیه جنگى و هنر رنگ آمیزى و تهیه طعام و ترکیب دوا و طرز پوشیدن جامه و تاسیسات ایالات و مراقبت در نهادن هر چیز به مکان خود و شعر و ترسل و نطق و خطابه و قوت عقل و کمال پاکیزگى و درستکارى و ستایشى که از پادشاهان خود مى‏کردند،در همه این مسائل برترى ایرانیان بر اقوام جهان مسلم بود.تاریخ این قوم سرمشق کسانى است که پس از آنان به نظم ممالک مى‏پردازند.»
کریستن سن پس از نقل همه اینها مى‏گوید:
"ایرانیان در طى قرون متمادى،مقام پیشوایى معنوى خود را در میان ملل اسلامى نگاه داشتند اما نیروى خلقى و سیاسى آنان بعد از سقوط دولت‏ساسانى خیلى ضعیف شد.سبب این ضعف-چنانکه بعضى پنداشته‏اند-این نیست که دین اسلام از حیث استوارى مبانى اخلاقى کمتر از دین پارسى بوده است،بلکه یکى از علل انحطاط ملت ایران وضع‏«حکومت عامه‏»است که با اسلام برقرار شد.طبقات نجبا رفته رفته در سایر طبقات توده فرو رفته،محو گردیدند و صفاتى که موجب امتیاز آنان بود ضعیف شد."
البته مقصود کریستن سن از نیروى خلقى که در ردیف نیروى سیاسى آورده است اخلاق سیاسى است که با اخلاق انسانى در جهت مخالف قرار دارد.از نظر اخلاق سیاسى یعنى همان دریچه‏اى که کریستن سن اینجا از آن دریچه نگریسته است،سقوط طبقه نجبا و ضعیف شدن صفات خاص آنها که به موجب آن صفات یک اقلیت ناچیز حکومت و قدرت و ثروت را در دست گرفته و حقوق اکثریت انبوهى را به خود اختصاص مى‏داد و آنها را در خدمت‏خود مى‏گرفت و استثمار مى‏نمود و دولت مقتدرى بر روى این اساس به وجود آورده بود،موجب تاسف است،اما با مقیاس و معیار بشرى و از نظر اخلاق انسانى،سقوط طبقه اشراف و باز شدن راه براى‏«حکومت عامه‏»نه تنها موجب تاسف نیست،بلکه موجب کمال خرسندى است.
در اجتماع نا متعادل،مردم تقسیم مى‏شوند به دو طبقه اقلیت و اکثریت:اقلیت متنعم و برخوردار،و اکثریت محروم و نیازمند.
طبقه برخوردار و متنعم به موجب وضع و حال خود داراى نوعى اخلاق مى‏گردد و طبقه محروم داراى نوعى دیگر از اخلاق و هیچ کدام اخلاق متعادل و انسانى نخواهند داشت.طبقه برخوردار در این اجتماعات معمولا طبقه‏اى است از خودراضى،مغرور،خودپسند،لوس و ننر،بیکار و بیکاره،ترسو،کم حوصله،کم مقاومت،ناز پرورده،زودرنج،اسراف و تبذیرکن، عیاش.این اوصاف را کم و بیش در بیان آمیانوس مارسلینوس درباره نجباى ایران مى‏بینیم.اما طبقه محروم در این گونه اجتماعات طبقه‏اى است‏بدبین،کینه توز،ناراضى،بدخواه،انتقامجو،معتقد به شانس و تصادف،منکر نظم و عدل در جهان.
هر چند مورخى توده مردم ایران را در آن عصر توصیف نکرده است اما قاعدتا در چنان اجتماع طبقاتى جز این نمى‏توانسته است‏باشد.
در ایران مالیات سرانه گرفته مى‏شد ولى همان طبقاتى که بیش از دیگران مى‏بایست مشمول قانون مالیات باشند مستثنى بودند.انوشیروان که در وضع مالیاتها تجدید نظر کرد و اصلاحاتى نمود،باز هم‏«بزرگان،نجبا،سربازان،روحانیون، دبیران و سایر خدمتگزاران دولت را مستثنى کرد» (53) .بدیهى است که این تبعیضها و استثناها روح طبقه مالیات پرداز را ناراضى و عاصى مى‏گردانید.
از برخى جریانات تاریخى آن عصر کم و بیش مى‏توان به اخلاق عامه مردم پى برد.
کامل ابن اثیر مى‏نویسد:
«هنگامى که رستم فرخزاد در سرزمین بین النهرین به مقابله سپاه اسلام مى‏رفت،با عربى برخورد کرد.عرب ضمن گفت و شنود با رستم اظهار یقین کرد که ایرانیان شکست مى‏خورند.رستم به طنز گفت:پس ما باید بدانیم که از هم اکنون در اختیار شما هستیم.عرب گفت:این اعمال فاسد شماست که چنین سرنوشتى براى شما معین کرده است.رستم از گفت و شنود با عرب ناراحت‏شد و دستور داد گردن او را بزنند.رستم با سپاهیانش به‏«برس‏»رسیدند و منزل کردند.سپاهیان رستم ریختند میان مردم و اموالشان را تاراج کردند،به زنان دست درازى کردند،شراب خوردند و مست کردند و عربده کشیدند.ناله و فریاد مردم بلند شد،شکایت‏سربازان را پیش رستم بردند.رستم خطابه‏اى القا کرده به سپاهیان گفت: مردم ایران!اکنون مى‏فهمم که آن عرب راست گفت که اعمال زشت ما سرنوشت‏شومى براى ما تعیین کرده است.من اکنون یقین کردم که عرب بر ما پیروز خواهد شد،زیرا اخلاق و روش آنها از ما بسى بهتر است.همانا خداوند در گذشته شما را بر دشمن پیروز مى‏گردانید به حکم اینکه نیک رفتار بودید،از مردم رفع ظلم کرده به آنها نیکى مى‏کردید،اکنون که شما تغییر یافته‏اید،قطعا نعمتهاى الهى از شما گرفته خواهد شد.» (54)

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات