تعلیمات مذهبی
کریستن سن مىگوید:
«روحانیان زردشتى بسیار متعصب بودند و هیچ دیانتى را در داخل کشور تجویز نمىکردند، لیکن این تعصب بیشتر مبتنى بر علل سیاسى بود.دین زردشت دیانت تبلیغى نبود و رؤساى آن داعیه نجات و رستگارى کلیه ابناء بشر را نداشتند اما در داخل کشور مدعى تسلط تام و مطلق بودند،پیروان سایر دیانات را که رعیت ایران به شمار مىآمدند مورداعتماد قرار نمىدادند،خاصه اگر همکیشان آنها در یکى از ممالک خارجه داراى عظمتى بودند.»(1)
سعید نفیسى مىگوید:
«مهمترین سبب آشفتگى اوضاع ایران در دوره ساسانیان این بوده است که پیش از پادشاهى این خاندان،همه مردم ایران پیرو دین زردشت نبودند و اردشیر بابکان چون موبدزاده بود و به یارى روحانیان دین زردشتبه سلطنت رسید،به هر وسیله که بود دین نیاکان خود را در ایران انتشار داد و چون پایه تختساسانیان بر پشتیبانى موبدان قرار گرفت،از آغاز روحانیان نیروى بسیارى در ایران یافتند و مقتدرترین طبقه ایران را تشکیل دادند و حتى بر پادشاهان برترى یافتند،چنانکه پس از مرگ هر پادشاهى تا از میان کسانى که حق سلطنت داشتند کسى را برنمىگزیدند و به دستخود تاج بر سرش نمىگذاشتند به پادشاهى نمىرسید.به همین جهت است که از میان پادشاهان این سلسله تنها اردشیر بابکان پسرش شاپور را به ولیعهدى برگزیده است و دیگران هیچیک جانشین خود را اختیار نکرده و ولیعهد نداشتهاند، زیرا اگر پس از مرگشان«موبدان موبد»به پادشاهى وى تن در نمىداد به سلطنت نمىرسید. در تمام این دوره پادشاهان همه دست نشانده«موبدان موبد»بودند و هر یک از ایشان که فرمانبردار نبود دچار مخالفت موبدان مىشد و او را بد نام مىکردند،چنانکه یزدگرد دوم که با ترسایان بد رفتارى نکرد و به دستور موبدان به کشتار ایشان تن در نداد،او را«بزهکار»و«بزهگر»نامیدند و همین کلمه است که تازیان«اثیم»ترجمه کردند و وى پس از هشتسال پادشاهى ناچار شد مانند پدران خود با ترسایان ایران بد رفتارى کند.»(2)
نظام فرهنگی اجتماعی
وضع اجتماعى ایران در زمان ساسانیان،به هیچ وجه بهتر از وضع سیاست و دربارشاهی نبود.حکومت طبقاتى که از دیر زمان در ایران وجود داشت،در عهد ساسانیان به شدیدترین وجهى درآمده بود.
طبقات اشراف و روحانیان،کاملا از طبقههاى دیگر ممتاز بودند.تمامى پستها و شغلهاى حساس اجتماعى مخصوص آنان بود.پیشهوران و دهقانان از تمام مزایاى حقوقى اجتماعى محروم بودند.به جز پرداخت مالیات و شرکت در جنگها وظیفه دیگرى نداشتند.
«نفیسى»،در باره امتیازات«طبقاتى ساسانى»مىگوید:
«...چیزى که بیش از همه در میان مردم ایران«نفاق»افکنده بود،«امتیازات طبقاتى»بسیار خشنى بود که ساسانیان در ایران برقرار کرده بودند.و ریشه آن در تمدنهاى پیشین بوده،اما در دورهى ساسانى،بر سخت گیرى افزوده بودند».
در درجه اول،هفتخانوادهى اشراف،و پس از ایشان،طبقات پنجگانه،امتیازاتى داشتند.و«عامهى مردم»از آن محروم بودند.تقریبا«مالکیت»،انحصار به آن فتخانواده داشت.ایران ساسانى...در حدود«صد و چهل میلیونجمعیت»داشته است،اگر شماره افراد هر یک از هفتخاندان را،صد هزار تن بگیریم،شماره مجموع آنها،به«هفت صد هزار»مىرسد.و اگر فرض کنیم که مرزبانان و مالکان که ایشان نیز تا اندازهاى از حق مالکیتبهرهمند بودهاند،نیز هفتصد هزار بگیریم،تقریبا از این صد و چهل میلیون،«یک میلیون و نیم»حق مالکیت داشته و«دیگران همه»از این حق طبیعى خداداد«محروم بودهاند».(3)
جامعه اجتماعى ایران درعصر ساسانیان طبقاتى و صنفى بود به طوری که اصول و مقررات طبقاتى به شدیدترین صورت در آن اجرا مىشد.
اگرچه نظام طبقاتى قبل از ساسانیان دردوره هخامنشیان و اشکانیان معمول بود. (4) .
ساسانیان این نظام را تجدید و تایید و تقویت کردند. مسعودى در مروج الذهب مىنویسد:
"اردشیر بن بابک سر سلسله ساسانیان مردم را هفت طبقه قرار داد.» (5)
و درکتاب التنبیه و الاشراف مىنویسد:
«چون در جریان کار ضحاک،کاوه که آهنگرى بیش نبود توانست ملک ضحاک را واژگون سازد،اردشیر در فرمان معروف خود پادشاهان پس از خویش را از خطرى که از ناحیه طبقه عوام پیش مىآید برحذر داشت.» (6)
ابن اثیر در کتاب الکامل فی التاریخ می نویسد:
«هنگامى که لشکر مسلمین و سپاه ایران در قادسیه به هم رسیدند،رستم فرخزاد،زهرة بن عبد الله را که به عنوان مقدمة الجیش مسلمین پیشاپیش آمده و با جماعتخود اردو زده بود به حضور خود طلبید و منظورش این بود بلکه با نوعى مصالحه کار را تمام کند که به جنگ نکشد.به او گفت:
شما مردم عرب همسایگان ما بودید و ما به شما احسان مىکردیم و از شما نگهدارى مىنمودیم و چنین و چنان مىکردیم.زهرة بن عبد الله گفت:
امروز وضع ما با اعرابى که تو مىگویى فرق کرده است.هدف ما با هدف آنها دوتاست،آنها به خاطر هدفهاى دنیوى به سرزمینهاى شما مىآمدند و ما به خاطر هدفهاى اخروى.ما همچنان بودیم که تو وصف کردى،تا خداوند پیامبر خویش را در میان ما مبعوث فرمود و ما دعوت او را اجابت کردیم.او به ما اطمینان داد که هر که این دین را نپذیرد خوار و زبون خواهد شد و هر که بپذیرد عزیز و محترم خواهد گشت.رستم گفت:
دین خودتان را براى من توضیح بده گفت:پایه اساسىاش اقرار به وحدانیتخدا و رسالت محمد است.گفت:نیک است،دیگر چى؟گفت:دیگر آزاد ساختن بندگان خدا از بندگى بندگان،براى اینکه بنده خدا باشند نه بنده بنده خدا.گفت:نیک است و دیگر چى؟گفت:دیگر اینکه همه مردم از یک پدر و مادر(آدم و حوا)زاده شدند و همه با هم برادر و برابرند.
رستم گفت:این هم بسیار نیک است. سپس گفت:
حالا اگر اینها را پذیرفتیم،بعد چه مىکنید؟حاضرید برگردید؟گفت:آرى به خدا قسم،دیگر جز براى تجارت و یا احتیاجى دیگر نزدیک شهرهاى شما هم نخواهیم آمد.رستم گفت:
سخنت را تصدیق مىکنم اما متاسفم که باید بگویم از زمان اردشیر رسم بر این است که به طبقات پست اجازه داده نشود دستبه کارى که مخصوص طبقات عالیه و اشراف استبزنند،زیرا اگر پا از گلیم خویش درازتر کنند مزاحم طبقات اشراف مىشوند.زهرة بن عبد الله گفت:
بنابراین ما از همه مردم براى مردم بهتریم.ما هرگز نمىتوانیم با طبقات پایین آنچنان رفتار کنیم که شما مىکنید.ما معتقدیم امر خدا را در رعایت طبقات پایین اطاعت کنیم و اهمیت ندهیم به اینکه آنها امر خدا را درباره ما اطاعت مىکنند یا نمىکنند.» (7)
محققین و مورخین غربى که به منابع مختلف تاریخى از یونانى و رومى و سریانى و ارمنى و عربى دستیافتهاند-بعلاوه حفریات اخیر کمک فراوانى در کشف حقایق تاریخى به آنها کرده است-اتفاق نظر دارند که نظام طبقاتى ایران ریشه قدیمىتر دارد.کریستن سن که به همه این منابع دست داشته و مدت سى سال در تاریخ ایران در زمان ساسانیان کار کرده است و شاید تاکنون هیچ کس به پاى او نرسیده باشد،در مقدمه کتاب (8) و همچنین در فصل دوم کتاب خود (9) مفصل در این باره بحث مىکند.
کریستن سن ادعامی کند که اصطلاح متداول مورخین اسلامى تحت عنوان«العظمی »و«اهل البیوتات»و«الاشراف»که از شخصیتهاى آن عهد و یا دورههاى بعد یاد شده است،ترجمه ادبى کلمات پهلوى:«و اسپوهران»و«ازاذان»و«بزرگان»است (10) .
ما بحثخود را با استفاده از تحقیقات کریستن سن و دیگران به نظامات اجتماعى ایران در زمان ساسانیان اختصاص مىدهیم.
کریستن سن مستشرق غربی در فصل هفتم کتاب خود،تحت عنوان«نهضت مزدکیه»،اوضاع اجتماعى ایرانیان وطبقات جامعه،خانواده، حقوق مدنى ایرانیان آن عصر را به عنوان مقدمه مورد بحث قرار داده.مىنویسد:
"جامعه ایرانى بر دو رکن قائم بود:
مالکیت و خون(نژاد).بنا بر نامه«تنسر»آداب ومرزی بسیار محکم،نجبا و اشراف را از عوام الناس جدا مىکرد.امتیاز آنان به لباس و مرکب و سرا و بستان و زن و خدمتکار بود...بعلاوه،طبقات از حیث مراتب اجتماعى درجاتى داشتند،هر کس را در جامعه درجه و مقامى ثابتبود.و از قواعد محکم سیاستساسانیان یکى این را باید شمرد که هیچ کس نباید خواهان درجهاى باشد فوق آنچه به مقتضاى نسب به او تعلق مىگیرد...قوانین مملکتحافظ پاکى خون خاندانها و حفظ اموال غیر منقول آنان بود.
در فارسنامه عبارتى است که ظاهرا ماخوذ از«آیین نامگ»عهد ساسانیان است:«عادت ملوک فرس و اکاسره آن بودى کى از همه ملوک اطراف چون صین و روم و ترک و هند دختران ستدندى و پیوند ساختندى و هرگز هیچ دختر بدیشان ندادندى،دختران را جز با کسانى که از اهل بیت ایشان بودند مواصلت نکردندى».نام خانوادههاى بزرگ را در دفاتر ثبت مىکردند.دولتحفظ آن را عهدهدار بود و عامه را از خریدن اموال اشراف منع مىکرد.با وجود این قهرا بعضى خانوادههاى نجیب به مرور زمان منقرض مىشدند...در میان طبقات عامه تفاوتهاى بارزى بود.هر یک از افراد مقامى ثابت داشت و کسى نمىتوانستبه حرفهاى مشغول شود مگر آنچه از جانب خدا براى آن آفریده شده بود.» (11)
سعید نفیسى درتاریخ خود آورده:
«از اختلافات دینى و طریقتى که بگذریم،چیزى که بیش از همه در میان مردم ایران نفاق افکنده بود امتیاز طبقاتى بسیار خشنى بود که ساسانیان در ایران برقرار کرده بودند و ریشه آن در تمدنهاى(ایرانى)پیشین بوده،اما در دوره ساسانى بر سختگیرى افزوده بودند.در درجه اول هفتخانواده اشراف و پس از ایشان طبقات پنجگانه امتیازاتى داشتند و عامه مردم از آن محروم بودند.تقریبا مالکیت انحصار به آن هفتخانواده(هفت فامیل)داشت.ایران ساسانى که از یک سو به رود جیحون و از سوى دیگر به کوههاى قفقاز و رود فرات مىپیوست،ناچار حدود صد و چهل میلیون جمعیت داشته است.اگر عده افراد هر یک از هفتخاندان را صد هزار تن بگیریم،شماره ایشان به هفتصد هزار نفر مىرسد،و اگر فرض کنیم که مرزبانان و دهگانان که ایشان نیز تا اندازهاى از حق مالکیتبهرهمند بودهاند نیز هفتصد هزار نفر مىشدهاند، تقریبا از این صد و چهل میلیون،یک میلیون و نیم حق مالکیت داشته و دیگران همه از این حق طبیعى خداداد محروم بودهاند.ناچار هر آیین تازهاى که این امتیازات ناروا را از میان مىبرد و برابرى فراهم مىکرد و به این میلیونها مردم ناکام حق مالکیت مىداد و امتیازات طبقاتى را از میان مىبرد،همه مردم با شور و هیجان بدان مىگرویدند.» (12)
تعلیم و تربیت ویژه طبقات خاص
در دوره ساسانیان،تنها ثروتمندان و اشراف، حق تحصیل علم داشتند.توده و طبقات متوسط از دانش و کسب فضیلت محروم بودند.
این عیب بزرگ در فرهنگ ایران باستان،به قدرى واضح و روشن بود که حتى«خداینامه پردازان»و«شاهنامه نویسان»،با اینکه هدف آنها حماسه سرائى است،به آن نیز تصریح کردهاند.
«فردوسى»،حماسه سراوشاعر معروف ایرانی،در«شاهنامه»داستانى آورده است که بهترین شاهد این مطلب است.این ماجرا در زمان انوشیروان اتفاق افتاده،یعنى درست در زمانى که امپراطورى ساسانى،دوران طلائى خود را مىگذرانده است.و این داستان نشان مىدهد که در دوره او نیز اکثریت قریب به اتفاق مردم،حق تحصیل نداشتند و حتى انوشیروان هم حاضر نبود به طبقات دیگر مردم،حق تحصیل علم بدهد. .
فردوسى در شاهنامه شرح ماجرا را اینگونه می سراید:
بدو کفشگر گفت کاین من دهم سپاسى ز گنجور بر سر نهم
بدو کفشگر گفت کاى خوب چهر نرنجى بگویى به بوذرجمهر
که اندر زمانه مرا کودکى است که بازار او بر دلم خوار نیست
بگویى مگر شهریار جهان مرا شاد گرداند اندر نهان
که او را سپارم به فرهنگیان که دارد سرمایه و هنگ آن
فرستاده گفت این ندارم به رنج که کوتاه کردى مرا راه گنج
بیامد بر شاه بوذرجمهر که اى شاه نیک اختر خوب چهر
یکى آرزو کرد موزه فروش اگر شاه دارد به گفتار گوش
فرستاده گفتا که این مرد گفت که شاه جهان با خرد باد جفت
یکى پور دارم رسیده به جاى به فرهنگ جوید همى رهنماى
اگر شاه باشد بدین دستگیر که این پاک فرزند گردد دبیر
به یزدان بخواهم همى جان شاه که جاوید بادا سزاوار گاه
بدو گفتشاه اى خردمند مرد چرا دیو چشم تو را خیره کرد؟!
برو همچنان بازگردان شتر مبادا کزو سیم خواهیم و زر
چو بازارگان بچه گردد دبیر هنرمند و با دانش و یادگیر
چو فرزند ما برنشیند به تخت دبیرى ببایدش پیروز بخت
هنر یابد از مرد موزه فروش سپارد بدو چشم بینا و گوش
به دستخردمند مرد نژاد نماند جز از حسرت و سرد باد
به ما بر پس از مرگ نفرین بود چو آیین این روزگار این بود
هم اکنون شتر بازگردان به راه درم خواه و از موزه دوزان مخواه
فرستاده برگشت و شد با درم دل کفشگر زان درم پر ز غم (13)
کریستن سن مىگوید:
«به طور کلى بالا رفتن از طبقهاى به طبقه دیگر مجاز نبود،ولى گاهى استثناء واقع مىشد،و آن وقتى بود که یکى از آحاد رعیت اهلیت و هنر خاصى نشان مىداد.در این صورت بنا بر نامه«تنسر»آن را(باید)بر شهنشاه عرضه کنند،بعد تجربت موبدان و هرابذه و طول مشاهدات،تا اگر مستحق بدانند به غیر طایفه الحاق فرمایند...مردمان شهرى نسبتا وضع خوبى داشتند.آنان هم مانند روستاییان مالیات سرشمارى مىپرداختند ولى گویا از خدمات نظامى معاف بودند و به وسیله صناعت و تجارت صاحب مال و جاه مىشدند.اما احوال رعایا به مراتب از آنان بدتر بود،ما دام العمر مجبور بودند در همان قریه ساکن باشند و بیگارى انجام دهند و در پیاده نظام خدمت کنند.به قول آمیانوس مارسلینوس:«گروه گروه از این روستاییان پیاده از پى سپاه مىرفتند.گویى ابدالدهر محکوم به عبودیت هستند،به هیچ وجه مزدى و پاداشى به آنان نمىدادند»...در باب احوال رعایایى که در زیر اطاعت اشراف و ملاک بودهاند اطلاع بیشترى نداریم.آمیانوس گوید: «اشراف مزبور خود را صاحب اختیار جان غلامان و رعایا مىدانستند».وضع رعایا در برابر اشراف و ملاک به هیچ وجه با احوال غلامان تفاوتى نداشت...با وجود این،نظر به اهمیت فوق العادهاى که زراعت در دین زردشت داشته،چنانکه کتابهاى مقدس در ستایش این کار مبالغه کردهاند،مسلم است که حقوق قانونى زارعین از روى کمال دقت معین بوده است.چند نسک از نسکهاى اوستا محتوى قواعد و احکامى در این خصوص بودهاند.» (14)
وی درجای دیگر مىگوید:
«اطلاعاتى که راجع به جامعه ایرانى مىتوانیم از منابع قدیمه استخراج کنیم،هر چند ناقص و پراکنده است ولى ما را با یک جامعه آشنا مىکند که نیروى ذاتى و استحکام باطنى آن مبتنى بر علائق عمیق و عتیقى بود که راجع به پیوند خلل ناپذیر دودمانى داشت.قوانین را براى پاسبانى خانواده(خون نژاد)و دارایى(مالکیت)وضع کرده بودند و به این وسیله مىخواستند امتیاز طبقات را با دقت هر چه تمامتر حفظ کنند...» (15)
کریستن سن در فصل هشتم کتاب خویش نیز نمونهها و دلایل و قرائنى براى زندگى خشن طبقاتى آن روز ذکر مىکند (16) .
دو مزیل نیز در مقالهاى تحت عنوان«طبقات اجتماعى ایران قدیم»توضیحاتى در این زمینه داده است (17) .
مساله تعلیمات عمومى و روحانیت دینى که با هم مربوط بودهاند وضع خاصى داشته است.
سعید نفیسى درتاریخ خود مىگوید:
«در این دوره طبقه روحانیان در ایران برترى کامل در همه شؤون اجتماعى داشتند.روحانیان به سه دسته تقسیم مىشدند:
دسته اول موبدان بودند...سرکرده موبدان به عنوان موبدان موبد یا موبد موبدان در پایتخت،اول شخص مملکت و داراى اختیارات نامحدود بوده است...
دسته دوم پس از موبدان طبقه هیربدان بودند که قضاوت و تعلیم و تربیت فرزندان،سپرده به ایشان بوده است،و در این دوره تعلیم و تربیت و فراگرفتن علوم متداول انحصار به موبدزادگان و نجیبزادگان داشته و اکثریت نزدیک به اتفاق فرزندان ایران از آن محروم بودهاند.
دسته سوم پس از هیربدان،طبقه آذربدان بودند که حکم متولیان و خادمان آتشکدهها و موقوفات بسیار آنها را داشتهاند و وظیفه ایشان نخست نگهدارى آتشهاى مقدس هر آتشکدهاى و سپس شستشو و پاکیزه نگاهداشتن محوطه آتشکده و اداره کردن مراسم دینى مانند نمازها و جشنهاى کستى بندان براى کودکان و زناشوییها و مراسم مردگان بوده است...» (18)
نظام اجتماعی
بحث دیگر درباره نظامات اجتماعى ایران مربوط استبه رژیم حکومتساسانیان.
حکومتساسانیان استبدادى محض بوده است.آنان خود را آسمانى نژاد و مظهر خدا مىدانستند و از مردم به کمتر از سجده راضى نمىشدند،و مردم با این وضع خو گرفته بودند.کسانى که بخواهند از این نظر جامعه ایرانى آن روز را مطالعه کنند مىتوانند رجوع کنند به کتابهاى:
تاریخ ادبیات ادوارد براون،جلد اول،ترجمه آقاى على پاشا صالح (19) و کتاب تمدن ایرانى،تالیف جمعى از خاورشناسان،ترجمه دکتر بهنام (20) و تاریخ اجتماعى ایران،تالیف سعید نفیسى،جلد دوم (21) و مخصوصا ایران در زمان ساسانیان،تالیف کریستن سن محقق دانمارکى،ترجمه رشید یاسمى (22) .
پیکره خانواده
«در دوره ساسانى چیزى که بیش از همه دستخوش تصرف و ناسخ و منسوخ و جرح و تعدیل موبدان بود«حقوق شخصى»است.مخصوصا احکام نکاح وارث به اندازهاى پیچیده و مبهم بود که موبدان هر چه مىخواستند مىکردند و در این زمینه اختیاراتى داشتند که در هیچ شریعتى به روحانیان ندادهاند.» (23)
تعدد زوجات در دوره ساسانى جارى و معمول بوده است.زردشتیان عصر اخیر در صدد انکار این اصل هستند ولى جاى انکار نیست،همه مورخین نوشتهاند، از هرودوت یونانى و استرابون در عصر هخامنشى گرفته تا مورخین عصر حاضر.
هرودوت درباره طبقه اشراف عهد هخامنشى مىگوید:
«هر کدام از آنها چند زن عقدى دارند ولى عده زنان غیر عقدى بیشتر است.» (24)
استرابون درباره همین طبقه مىگوید:
«آنها زنان زیاد مىگیرند و با وجود این،زنان غیر عقدى بسیار دارند.» (25)
ژوستن از مورخان عصر اشکانى درباره اشکانیان مىگوید:
«تعداد زنان غیر عقدى در میان آنها و بخصوص در خانواده سلطنتى از زمانى متداول شده بود که به ثروت رسیده بودند، زیرا زندگانى صحرا گردى مانع از داشتن زنان متعدد است.» (26)
آنچه در ایران باستان در میان طبقه اشراف معمول بوده است چیزى بالاتر از تعدد زوجات یعنى حرمسرا بوده است و لهذا نه محدود به حدى بوده است،مثلا چهار تا یا بیشتر یا کمتر،و نه مشروط به شرطى از قبیل عدالت و تساوى حقوق زنان و توانایى مالى یا جنسى،بلکه همان طور که نظام اجتماعى یک نظام طبقاتى بوده است نظام خانوادگى نیز چنین بوده است.
کریستن سن درمورد تعدد زوجات مىگوید:
"اصل تعدد زوجات،اساس تشکیل خانواده به شمار مىرفت.در عمل عده زنانى که مرد مىتوانست داشته باشد به نسبت استطاعت او بود.ظاهرا مردان کم بضاعتبه طور کلى بیش از یک زن نداشتند.رئیس خانواده(کذگ خوذاى کدخدا)از حق ریاست دودمان(سرادریه دوذگ سردارى دودمان)بهرهمند بود.یکى از زنان،سوگلى و صاحب حقوق کامله محسوب شده و او را«زنى پادشاییها»(پادشاه زن)یا زن ممتاز مىخواندهاند.از او پستتر زنى بود که عنوان خدمتکارى داشت و او را زن خدمتکار«زنى چگاریها چاکر زن»مىگفتند.حقوق قانونى این دو نوع زوجه مختلف بود...شوهر مکلف بوده که ما دام العمر زن ممتاز خود را نان دهد و نگهدارى نماید.هر پسرى تا سن بلوغ و هر دخترى تا زمان ازدواج داراى همین حقوق بودهاند،اما زوجههایى که عنوان«چاکر زن»داشتهاند فقط اولاد ذکور آنان در خانواده پدرى پذیرفته مىشده است. در کتب پارسى متاخر پنج نوع ازدواج شمرده شده است،ولى ظاهرا در قوانین ساسانى جز دو قسمى که ذکر شد قسم دیگرى نبوده است." (27)
دختر مستقلا حق اختیار شوهر نداشت.این حق به پدر اختصاص داشت.اگر پدر در قید حیات نبود شخص دیگرى اجازه شوهر دادن دختر را داشت.این حق نخستبه مادر تعلق مىگرفت و اگر مادر مرده بود متوجه یکى از عموها یا داییهاى او مىشد (28) .
شوهر بر اموال زن ولایت داشت و زن بدون اجازه شوهر حق نداشت در اموال خویش تصرف کند.به موجب قانون زناشویى فقط شوهر شخصیتحقوقى داشت (29) .
شوهر مىتوانستبه وسیله یک سند قانونى زن را شریک خویش سازد.در این صورت زن شریک المال مىشد و مىتوانست مثل شوى خود در آن تصرف کند.فقط بدین وسیله زوجه مىتوانست معامله صحیحى با شخص ثالثبه عمل آورد (30) .
هرگاه شوهرى به زن خود مىگفت:از این لحظه تو آزاد و صاحب اختیار خودت هستى،زن بدین وسیله از نزد شوهر خود طرد نمىشد،ولى اجازت مىیافتبه عنوان«زن خدمتکار»(چاکر زن)شوهر دیگرى اختیار کند...فرزندانى که در ازدواج جدید در حیات شوهر اولش مىزایید،از آن شوهر اولش بود یعنى زن تحت تبعیتشوهر اول باقى مىماند (31) .
شوهر حق داشتیگانه زن خود را یا یکى از زنانش را(حتى زن ممتاز خود را)به مرد دیگرى که بى آنکه قصورى کرده باشد محتاج شده بود بسپارد(عاریه بدهد)،تا این مرد از خدمات آن زن استفاده کند،رضایت زن شرط نبود.در این صورت شوهر دوم حق دخل و تصرف در اموال زن را نداشت و فرزندانى که در این ازدواج! متولد مىشدند متعلق به خانواده شوهر اول بودند و مانند فرزندان او محسوب مىشدند...این عمل را از اعمال خیر مىدانستند و کمک به یک هم دین تنگدست مىشمردند (32) .
ودرجائی دیگر مى نویسد:
«یکى از مقررات خاصه فقه ساسانى«ازدواج ابدال»است که نویسنده نامه تنسر به شرح آن پرداخته است و تفصیل آن در کتاب الهند بیرونى است که مستقیما از ترجمه مفقود ابن المقفع گرفته و آن این است:
«اذا مات الرجل و لم یخلف ولدا ان ینظروا(فلینظروا،ظ)،فان کانت له امراة زوجوها من اقرب عصبته باسمه،و ان لم یکن له امراة فابنة المتوفى او ذات قرابته،فان لم توجد خطبوا على العصبیة(العصبة)من مال المتوفى فما کان من ولد فهو له و من اغفل ذلک و لم یفعل فقد قتل ما لا یحصى من الانفس لانه قطع نسل المتوفى و ذکره الى اخر الدهر.» (33)
خلاصه این است که براى اینکه نام خانوادهها محفوظ بماند و اصل مالکیتخاندانهایى که حق مالکیت داشتهاند متزلزل نشود و ثروتى که از آنها باقى مىماند به دستبیگانه نیفتد،اگر کسى مىمرد و فرزند پسرى از او باقى نمىماند و به اصطلاح اجاقش کور مىماند،«ازدواج نیابى»بعد از فوتش انجام مىدادند.قاعده و قانون این بود که لزوما زن او را به نزدیکترین خویشاوندانش ولى به نام متوفى شوهر دهند و اگر زن ندارد دخترش و یا یکى از زنان نزدیکش را به نام او به نزدیکترین خویشاوندانش شوهر دهند و اگر نبود زن بیگانهاى را با مال او جهیزیه داده و به نیابت از او به یکى از خویشاوندان نزدیکش شوهر دهند.پسرى که از این«ازدواج نیابى»پدید مىآید قانونا پسر متوفى محسوب و وارث او شمرده مىشود،و کسى که از اداى این تکلیف غفلت ورزد سبب قتل نفوس زیادى شده،زیرا نسل متوفى را قطع کرده و نام او را تا ابد به فراموشى سپرده است.
این محقق غربی درمورد سهم الارث در ایران باستان می گوید:
در باب ارث مقرر بود که زن ممتاز و پسرانش یکسان ارث ببرند.به دختران شوهر نکرده نصف سهم مىدادند.چاکر زن و فرزندان او حق ارث نداشتند،ولى پدر مىتوانست قبلا چیزى از دارایى خود را به آنان ببخشد یا وصیت کند که پس از مرگ به آنان بدهند (34) .
کریستن سن شرح مفصلى درباره رسم«پسر خواندگى»که از اهتمام فوق العاده آن دوره به جلوگیرى از متلاشى شدن نام خانوادهها سر چشمه مىگیرد،نقل مىکند (35) .ما براى اجتناب از اطاله بیشتر سخن از ذکر آنها خوددارى مىکنیم.
ملاک و محور مقررات خانوادگى دو چیز بوده و همه مقررات براى حفظ آندو بوده است:نژاد،ثروت.
ازدواج با محارم که سنتى رایجبوده[و]در آن عهد و از دوران پیشین سابقه داشته است روى همین اساس قرار داشته است، یعنى خاندانها براى اینکه مانع اختلاط خون خود با بیگانه و افتادن ثروت خود در اختیار بیگانه بشوند کوشش مىکردهاند تا حد امکان با اقرباى نزدیک خود ازدواج کنند،و چون این عمل بر خلاف مقتضاى طبع بوده،با زور و قدرت مذهب و اینکه اجر و پاداشش در جهان دیگر عظیم است و کسى که امتناع ورزد جایش در دوزخ است،آن را کم و بیش به خورد مردم مىدادهاند.
در کتاب ارداى ویرافنامه که آن را به«نیک شاپور»از دانشمندان زمان خسرو اول نوشین روان نسبت دادهاند و شرحى از معراج روح است،چنین آمده است که در آسمان دوم روانهاى کسانى را دیده است که«خویتک دس»(ازدواج با محارم) کرده بودند و تا جاویدان آمرزیده شده بودند و در دورترین جاهاى دوزخ،روان زنى را گرفتار عذاب جاودانى دیده زیرا که«خویتک دس»را بهم زده است.سرانجام گفته شده است«ویراف»که روان وى به معراج رفته هفت تن از خواهران خود را به همسرى برگزیده است.در کتاب سوم«دینکرت»در این زمینه اصطلاحات دیگرى به کار رفته،از آن جمله اصطلاح«نزد پیوند»است که به معنى پیوند با نزدیکان باشد و در این زمینه به پیوند پدر با دختر و برادر با خواهر اشاره کردهاند. «نوساى برزمهر»از روحانیان زردشتى که این قسمت از دینکرت را تفسیر کرده سودهاى بسیارى براى این گونه زناشویى آورده و گفته است که گناهان جانکاه را جبران! مىکند (36) .
ودر جای دیگرمی نویسد:
«اهتمام در پاکى نسب و خون خانواده یکى از صفات بارزه جامعه ایرانى به شمار مىرفت تا به حدى که ازدواج با محارم را جایز مىشمردند و چنین وصلتى را«خویذوگدس»(در اوستا خوایت ودث)مىخواندند.این رسم از قدیم معمول بود حتى در عهد هخامنشیان.اگر چه معنى لفظ خوایت ودث در اوستاى موجود مصرح نیست ولى در نسکهاى مفقود مراد از آن بى شبهه مزاوجتبا محارم بود.» (37)
زردشتیان و مخصوصا پارسیان هند در عصر اخیر که احساس شناعت کردهاند و خود آن را ترک کردهاند اخیرا در صدد انکار این عمل شده و از اصل،آن را به عنوان یک سنت زردشتى انکار کردهاند،در صدد برآمدهاند براى کلمه«خویتک دس»تاویل و توجیهى بسازند.کریستن سن مىگوید:
«با وجود اسناد معتبرى که در منابع زردشتى و کتب بیگانگان معاصر عهد ساسانى دیده مىشود،کوششى که بعضى از پارسیان جدید براى انکار این عمل یعنى وصلتبا اقارب مىکنند بى اساس و سبکسرانه است.» (38)
سعید نفیسى هم مى نویسد:
"چیزى که از اسناد آن زمان حتما به دست مىآید و با همه هیاهوى جاهلانه که اخیرا کردهاند از بدیهیات مسلم تمدن آن زمان است این است که نکاح نزدیکان و محارم و زناشویى در میان اقارب درجه اول حتما معمول بوده است." (39)
سعید نفیسى آنگاه نصوصى را که در کتب مقدس زردشتیان از قبیل دینکرت آمده است و تصریحاتى که نویسندگان اسلامى از قبیل مسعودى،ابو حیان توحیدى،ابو على بن مسکویه کردهاند مىآورد و جریان ازدواج قباد با دختر یا خواهر زاده،و ازدواج بهرام چوبین با خواهر،و ازدواج مهران گشنسب-که بعد مسیحى شد-با خواهر خود را یاد آور مىشود.
مرحوم مشیر الدوله در کتاب نفیس خود ایران باستان از استرابون مورخ قدیم یونانى درباره هخامنشیان نقل مىکند که:
"اینها (مغها)موافق عاداتشان حتى بامادرانشان ازدواج مىکنند." (40)
و درباره اشکانیان مىگوید:
"بعضى از مورخین خارجه ازدواج شاهان اشکانى را با اقربا و خویشان نزدیک با نهایت نفرت ذکر مىکنند.چنین نسبتى را هرودوت به کمبوجیه،و پلوتارک به اردشیر دوم هخامنشى دادهاند و لکن بعضى از نویسندگان پارسى زردشتى این نسبت را رد کرده،مىگویند کلمه خواهر را در مورد اشکانیان نباید به معنى حقیقى فهمید،کلیه شاهزاده خانمها را شاهان پارتى خواهر مىخواندند زیرا از یک دودمان و خانواده بودند و دختر عمو و نوه عمو و غیرها نیز در تحت این عنوان در مىآمدند."
مشیر الدوله اضافه مىکند:
"ولى چون در تاریخ نویسى باید حقیقت را جستجو کرد و نوشت،حاق مساله این است که ازدواج با اقرباى خیلى نزدیک در ایران قدیم موسوم به«خویتک دس»پسندیده بوده و ظاهرا جهت آن را حفظ خانواده و پاکى نژاد قرار مىدادند." (41)
یعقوبى درتاریخ خود می نویسد :
"ایرانیان با مادران و خواهران و دختران خود ازدواج مىکردند و این کار را نوعى صله رحم و عبادت مىدانستند." (42)
کریستن سن درباره مسیحیان ایران باستان مىگوید:
"آنها نیز به تقلید زرتشتیان بر خلاف قوانین مذهبى خود به مزاوجتبا اقارب عادت کرده بودند.«ماربها»که در سال 540(میلادى)جاثلیق عیسویان شده بود،بر ضد این امر که خلاف شرع نصارى بود کوششى فوق العاده کرد." (43)
در صدر اسلام ازدواج با محارم میان زردشتیان امر رایجى بوده است،لذا این مساله پیش آمده است که گاهى بعضى از مسلمین بعضى از زردشتیان را به علت این کار مورد ملامت و دشنام قرار مىدادند و آنها را بدین سبب زنازاده مىخواندند،اما ائمه اطهار مسلمانان را از این بدگویى منع مىکردند تحت این عنوان که این عمل در قانون آنها مجاز است و هر قومى نکاحى دارند و اگر مطابق شریعتخود ازدواج کنند فرزندانشان زنازاده محسوب نمىشوند (44) .
و هم در روایات باب«حدود»آمده است که در حضور امام صادق علیه السلام شخصى از شخص دیگر پرسید که با آن مردى که از او طلبکارى بودى چه کردى؟آن مرد گفت:او یک ولدالزنایى است.امام سختبرآشفت که این چه سخنى بود؟آن شخص گفت:قربانت گردم،او مجوسى است و مادرش دختر پدرش است و لهذا هم مادرش است و هم خواهرش پس قطعا ولدالزناست.امام فرمود:مگر نه این است که در دین آنها این عمل جایز است و او به دین خود عمل کرده است؟پس تو حق ندارى او را ولدالزنا بخوانى (45) .
شیخ صدوق در کتاب توحید روایتى نقل مىکند که روزى على علیه السلام از مردم تقاضا کرد تا زنده است فرصت را مغتنم شمرده مشکلات خویش را بپرسند و این جمله را تکرار مىکرد:«سلونى قبل ان تفقدونى».یکى از سؤال کنندگان اشعثبن قیس کندى بود.این مرد نسبتبه ایرانیان نظر خوشى نداشت.روزی از على علیه السلام سؤال کرد:چرا با مجوس مانند اهل کتاب معامله مىکنید و از آنها جزیه مىگیرید و حال آنکه آنها کتاب آسمانى ندارند.
على علیه السلام فرمود:آنها کتابى داشتهاند.خداوند پیامبرى در میان آنها مبعوث فرمود و در شریعت آن پیامبر ازدواج با محارم جایز نبود.یکى از پادشاهان آنها در یک شب که مستبود در حال مستى با دختر خویش درآمیخت.مردم آگاه شدند و شورش کردند و گفتند:
تو دین ما را فاسد کردى و اکنون لازم استبر تو حد جارى کنیم.آن پادشاه نیرنگى اندیشید،به آنها گفت:همه گرد آیید و سخن مرا بشنوید،اگر ناصواب بود هر تصمیمى مىخواهید بگیرید.مردم جمع شدند و او به آنها گفت:خودتان مىدانید که در میان افراد بشر هیچ کس به پاى پدر بزرگ و مادر بزرگ ما آدم و حوا نمىرسد.همه گفتند:راست است.گفت:مگر نه این است که این دو بزرگوار که صاحب پسران و دختران شدند،همانها را با یکدیگر زن و شوهر قرار دادند؟گفتند:راست مىگویى.گفت:پس معلوم مىشود که ازدواج با محارم از قبیل دختر یا خواهر مانعى ندارد.مردم با این بیان قانع شدند و از آن پس این رسم،مشروع تلقى شد و مردم عمل کردند (46) .
از این سؤالها و جوابها بر مىآید که در صدر اسلام زردشتیان زناشویى با محارم را اجرا مىکردند و به همین جهت مورد بحث و پرسش واقع مىشده است.
انکار وجود چنین سنتى در میان زردشتیان از قبیل انکار بدیهیات است ولى زردشتیان اخیرا براى چندمین بار در تاریخ این آیین،در صدد تجدید نظر و اصلاح در اصول و فروع آن بر آمدهاند و ناچار دروغهاى مصلحتى زیادى را در این زمینه تجویز کردهاند.
تعلیم و تعلم زنان
با اینکه زنان مجموعا وضع ناگوارى داشتهاند،گاهى به جریانات تاریخىاى بر مىخوریم که نشان مىدهد برخى زنان از نظر تحصیلات عالیه مقام شامخى داشتهاند.محققین،یک کتاب حقوقى را که در آن عهد نوشته شده است نام مىبرند به نام«مادیگان هزار داذستان»یعنى گزارش هزار فتواى قضایى.قسمتى از این کتاب موجود است و برخى از محققان اروپایى از قبیل بار تلمه آن را ترجمه و چاپ کردهاند.در این کتاب نام گروهى از قضات آن عهد آمده است،و البته منابع حقوقى آن عهد اوستا و زند بوده است.در این کتاب داستانى آمده است مبنى بر اینکه:
«یکى از قضات در موقعى که به محکمه مىرفت،پنج زن او را احاطه کردند و یکى از آنها سؤالاتى از او نمود راجع به بعضى از مواد مخصوصه از باب گرو و ضمانت.همینکه به آخرین سؤال رسید قاضى جوابى نداشت.یکى از زنان گفت:اى استاد، مغزت را از این بابتخسته مکن و بى تعارف بگو نمىدانم.بعلاوه،ما خود جواب آن را در شرحى که«گلوگان اندرزبذ»نوشته استخواهیم یافت.» (47)
آیا این داستان مىتواند دلیل بر این باشد که زنان آن دوره از تعلیمات عمومى بهرهمند بودهاند؟
همان طور که بارتلمه تحقیق کرده است و تحقیقات او درباره حقوق زن در دوره ساسانى مبناى نظریات کریستن سن واقع شده است،در خانوادههاى ممتاز،زنان گاهى از تعلیمات عالیه برخوردار بودهاند،یعنى اصل«زندگى طبقاتى»در این مورد نیز مانند همه موارد دیگر حکمفرما بوده است.همچنانکه در دوره ساسانى دو تن از دختران خسرو پرویز:پوران دخت و آزرمىدختبراى مدت کوتاهى سلطنت کردند،انتخاب آنها به سلطنتبه واسطه اعتقاد عظیمى بود که ایرانیان به«تخمه شاهى»داشتند.ایرانیان شاهان خویش را ایزد نژاد مىپنداشتند.اردشیر بابکان که سرسلسله ساسانیان است نسب خویش را به شاهان قدیمتر ایران رساند تا از این جهت ایرادى نباشد که چگونه کسى که از«تخمه شاهى»نیست مدعى سلطنت است.در آشفتگى پس از خسرو پرویز دو تن که از تخمه شاهى نبودند مدعى تاج و تختشدند،ولى چون از تخمه شاهى نبودند نتوانستند دوام بیاورند.دختران پرویز در دوره آشفتگى پس از پرویز از آن جهتبه پادشاهى رسیدند که شیرویه پسر خسرو پرویز هفده تن برادران خود را کشته بود و تنها کسى که از تخمه شاهى باقى مانده بود این دو دختر بودند.اعتقاد عظیم به خون و نژاد را با مساله حقوق زن نباید اشتباه کرد،پادشاهى پوران و آزرمیدخت و همچنین تحصیلات عالیه چند زن از طبقات ممتاز را نتوان مقیاسى براى حقوق زن به طور عموم در آن دوره قرار داد.
کریستن سن مىگوید:
"منابع تاریخىاى که داریم اطلاعى در باب تعالیم دختران به دست نمىدهد.بار تلمه چنین حدس مىزند که تعلیم دختران بیشتر مربوط به اصول خانهدارى بوده است.بعلاوه،بغ نسک صریحا از تعلیمات زن در فن خانهدارى بحث مىکند. معذلک زنان خانوادههاى ممتاز گاهى تعلیمات بسیار عمیق در علوم تحصیل مىکردهاند."
کریستن سن در فصل هفتم کتاب خویش که درباره نهضت مزدکیه بحث مىکند مىگوید:
"در توصیفى که ما در نتیجه تحقیقات بار تلمه از احوال حقوقى زنان در عهد ساسانیان نمودیم،تضاد بسیار نشان مىدهد. سبب این تضاد آن است که احوال قانونى زن در طول عهد ساسانیان تحولاتى یافته است.بنابر قول بار تلمه،از لحاظ علمى و نظرى زن در این عهد حقوقش به تبع غیر بوده و یا به عبارت دیگر شخصیتحقوقى نداشت اما در حقیقت زن در این زمان داراى حقوق مسلمهاى بوده است.در زمان ساسانیان احکام عتیق در جنب قوانین جدید باقى بود و این تضاد ظاهرى از آنجاست.پیش از آنکه اعراب مسلمان،ایران را فتح کنند محققا زنان ایران در شرف تحصیل حقوق و استقلال خود بودهاند." (48)
اخلاق و روابط انسانی ایرانیان
اگر بخواهیم روحیه و درجه اخلاق عمومى آن روز مردم ایران را بدانیم،مدارک کافى و مستقیم در دست نداریم،ولى از مجموعه قرائن مىتوان به دست آورد که روحیه و اخلاق عمومى چگونه بوده است.
اخلاق و روحیه دو نوع است:طبیعى و اکتسابى.اخلاق طبیعى یک قوم عبارت است از خصایص نژادى و اقلیمى آنها. وراثت و محیط طبیعى و جغرافیایى همچنانکه در خصوصیات جسمى افراد بشر از رنگ پوست و چشم و مو و خصوصیات اندام مؤثر است،در خصوصیات روحى و مشخصات اخلاقى و روحى آنها نیز مؤثر است،با این تفاوت که عامل نژادى یعنى وراثت در اثر اختلاطها و امتزاجها و ازدواجها و نقل و انتقالها و مهاجرتها از بین مىرود و شکل دیگر پیدا مىکند اما عامل منطقهاى و جغرافیایى از یک ثبات نسبى برخوردار است.عاطفه و مهربانى،خونگرمى،مهمان نوازى،تیز هوشى و سرعت انتقال،آبرودارى و صورت را با سیلى سرخ نگه داشتن از خصایصى است که ایرانیان در همه دورهها بدانها ستوده شدهاند.
اخلاق اکتسابى وابسته استبه درجه تمدن،البته تمدن انسانى و معنوى نه صنعتى و فنى.اخلاق اکتسابى از طرفى وابسته استبه نوع آموزش و پرورش و از طرف دیگر به نظامات اجتماعى و سنن و آداب حاکم بر اجتماع.تاثیر عامل آموزش و پرورش تاثیر مستقیم است و تاثیر عامل محیط اجتماعى تاثیر غیر مستقیم.
قسمت مهمى از روحیه و اخلاق عمومى عکس العمل روحى افراد است در مقابل جریاناتى که در محیط اجتماعى آنها مىگذرد و مخصوصا سنن و قوانینى که بر زندگى آنها حکومت مىکند.
ایرانیان از نظر اخلاق طبیعى یعنى اخلاق وراثى و اقلیمى مقام شایستهاى داشتهاند.ایرانیان از قدیم الایام به دارا بودن خصایص عالى ستوده شدهاند.هرودوت مورخ معروف یونانى در قرن پنجم قبل از میلاد که اصلا اهل آسیاى صغیر بوده و او را پدر تاریخ نامیدهاند،توصیف نسبتا جامعى از مردم ایران آن روز کرده است.آنچه هرودوت نوشته مجموعهاى از زشتیها و زیباییهاست،ولى مىتوان گفت زیباییهایش بیشتر است (49) .
گزنفون،شاگرد معروف سقراط که تقریبا یک قرن بعد از هرودوت بوده است،یکى دیگر از کسانى است که ایرانیان را توصیف کرده است،ولى او بر عکس هرودوت که دوره اعتلاى ایران را دیده و توصیف کرده است،دوره انحطاط ایران را دیده و مقایسهاى میان روحیه و اخلاق ایرانیان در دوره کوروش و روحیه و اخلاق آنها در عهد خودش به عمل آورده و تغییر و انحطاط اخلاق ایرانیان را در دوره خودش توضیح داده است (50) .
اگر اخلاق طبیعى ایرانیان را با سایر ملل مقایسه کنیم مسلما اگر بر سایر ملل پیشى نداشته باشند،پایینتر هم نیستند. ما براى دورى جستن از اطاله سخن،از نقل پارهاى مشخصات اعم از خوب یا بد که گفته شده است از خصایص روح ایرانى استخوددارى مىکنیم.
کریستن سن درپایان کتاب خود خصائص ایرانیان رااینگونه وصف میکند :
"جهان ایرانى به صورتى که مورخان غرب مثل آمیانوس مارسلینوس (51) و پروکوپیوس (52) آن را شناخته و با جنبههاى نیک و بدش وصف کردهاند،به نظر ما جامعه اشرافى محض مىآید.فقط طبقات عالیه معرف این جامعه محسوب مىشدهاند و به ملت ایران جلوه و وجهه خاص خود را بخشیدهاند."
کریستن سن مىگوید:
"نویسندگان عرب،دولتساسانى را که سرمشق سیاست دول مشرقى بوده با تمجید و تحسین مىستایند و ملت ایران را به بزرگى نام مىبرند."
آنگاه از کتابى به نام خلاصة العجائب(؟)این عبارت را نقل مىکند:
«همه اقوام جهان برترى ایرانیان را اذعان داشتند،خاصه در کمال دولت و تدابیر عالیه جنگى و هنر رنگ آمیزى و تهیه طعام و ترکیب دوا و طرز پوشیدن جامه و تاسیسات ایالات و مراقبت در نهادن هر چیز به مکان خود و شعر و ترسل و نطق و خطابه و قوت عقل و کمال پاکیزگى و درستکارى و ستایشى که از پادشاهان خود مىکردند،در همه این مسائل برترى ایرانیان بر اقوام جهان مسلم بود.تاریخ این قوم سرمشق کسانى است که پس از آنان به نظم ممالک مىپردازند.»
کریستن سن پس از نقل همه اینها مىگوید:
"ایرانیان در طى قرون متمادى،مقام پیشوایى معنوى خود را در میان ملل اسلامى نگاه داشتند اما نیروى خلقى و سیاسى آنان بعد از سقوط دولتساسانى خیلى ضعیف شد.سبب این ضعف-چنانکه بعضى پنداشتهاند-این نیست که دین اسلام از حیث استوارى مبانى اخلاقى کمتر از دین پارسى بوده است،بلکه یکى از علل انحطاط ملت ایران وضع«حکومت عامه»است که با اسلام برقرار شد.طبقات نجبا رفته رفته در سایر طبقات توده فرو رفته،محو گردیدند و صفاتى که موجب امتیاز آنان بود ضعیف شد."
البته مقصود کریستن سن از نیروى خلقى که در ردیف نیروى سیاسى آورده است اخلاق سیاسى است که با اخلاق انسانى در جهت مخالف قرار دارد.از نظر اخلاق سیاسى یعنى همان دریچهاى که کریستن سن اینجا از آن دریچه نگریسته است،سقوط طبقه نجبا و ضعیف شدن صفات خاص آنها که به موجب آن صفات یک اقلیت ناچیز حکومت و قدرت و ثروت را در دست گرفته و حقوق اکثریت انبوهى را به خود اختصاص مىداد و آنها را در خدمتخود مىگرفت و استثمار مىنمود و دولت مقتدرى بر روى این اساس به وجود آورده بود،موجب تاسف است،اما با مقیاس و معیار بشرى و از نظر اخلاق انسانى،سقوط طبقه اشراف و باز شدن راه براى«حکومت عامه»نه تنها موجب تاسف نیست،بلکه موجب کمال خرسندى است.
در اجتماع نا متعادل،مردم تقسیم مىشوند به دو طبقه اقلیت و اکثریت:اقلیت متنعم و برخوردار،و اکثریت محروم و نیازمند.
طبقه برخوردار و متنعم به موجب وضع و حال خود داراى نوعى اخلاق مىگردد و طبقه محروم داراى نوعى دیگر از اخلاق و هیچ کدام اخلاق متعادل و انسانى نخواهند داشت.طبقه برخوردار در این اجتماعات معمولا طبقهاى است از خودراضى،مغرور،خودپسند،لوس و ننر،بیکار و بیکاره،ترسو،کم حوصله،کم مقاومت،ناز پرورده،زودرنج،اسراف و تبذیرکن، عیاش.این اوصاف را کم و بیش در بیان آمیانوس مارسلینوس درباره نجباى ایران مىبینیم.اما طبقه محروم در این گونه اجتماعات طبقهاى استبدبین،کینه توز،ناراضى،بدخواه،انتقامجو،معتقد به شانس و تصادف،منکر نظم و عدل در جهان.
هر چند مورخى توده مردم ایران را در آن عصر توصیف نکرده است اما قاعدتا در چنان اجتماع طبقاتى جز این نمىتوانسته استباشد.
در ایران مالیات سرانه گرفته مىشد ولى همان طبقاتى که بیش از دیگران مىبایست مشمول قانون مالیات باشند مستثنى بودند.انوشیروان که در وضع مالیاتها تجدید نظر کرد و اصلاحاتى نمود،باز هم«بزرگان،نجبا،سربازان،روحانیون، دبیران و سایر خدمتگزاران دولت را مستثنى کرد» (53) .بدیهى است که این تبعیضها و استثناها روح طبقه مالیات پرداز را ناراضى و عاصى مىگردانید.
از برخى جریانات تاریخى آن عصر کم و بیش مىتوان به اخلاق عامه مردم پى برد.
کامل ابن اثیر مىنویسد:
«هنگامى که رستم فرخزاد در سرزمین بین النهرین به مقابله سپاه اسلام مىرفت،با عربى برخورد کرد.عرب ضمن گفت و شنود با رستم اظهار یقین کرد که ایرانیان شکست مىخورند.رستم به طنز گفت:پس ما باید بدانیم که از هم اکنون در اختیار شما هستیم.عرب گفت:این اعمال فاسد شماست که چنین سرنوشتى براى شما معین کرده است.رستم از گفت و شنود با عرب ناراحتشد و دستور داد گردن او را بزنند.رستم با سپاهیانش به«برس»رسیدند و منزل کردند.سپاهیان رستم ریختند میان مردم و اموالشان را تاراج کردند،به زنان دست درازى کردند،شراب خوردند و مست کردند و عربده کشیدند.ناله و فریاد مردم بلند شد،شکایتسربازان را پیش رستم بردند.رستم خطابهاى القا کرده به سپاهیان گفت: مردم ایران!اکنون مىفهمم که آن عرب راست گفت که اعمال زشت ما سرنوشتشومى براى ما تعیین کرده است.من اکنون یقین کردم که عرب بر ما پیروز خواهد شد،زیرا اخلاق و روش آنها از ما بسى بهتر است.همانا خداوند در گذشته شما را بر دشمن پیروز مىگردانید به حکم اینکه نیک رفتار بودید،از مردم رفع ظلم کرده به آنها نیکى مىکردید،اکنون که شما تغییر یافتهاید،قطعا نعمتهاى الهى از شما گرفته خواهد شد.» (54)