نویسنده: سرور اسفندیار
شکلگیرى فمینیسم
نهضت فرهنگى رنسانس را مىتوان نقطه عطفى مهم در تاریخ بشریت دانست که در شکلگیرى حرکتهاى اجتماعى، سیاسى، اقتصادى و فرهنگى جهان معاصر، نقش تعیین کنندهاى داشت.
نتیجه قطعى رنسانس، درهم ریختن مناسبات اجتماعى و به زیر سؤال رفتن بسیارى از اصول و ارزشهاى رایج بود. پیدایش مکاتب مهم و متعدد فلسفى، سیاسى و اقتصادى از دستاوردهاى این انقلاب بود.
فمینیسم، محصول عصر روشنگرى در اروپاست و اومانیسم از بنیادىترین مبانى فکرى بسیارى از فمینیستها محسوب مىشود. در عصر روشنگرى اروپا، جریانهاى فکرى به وجود آمد که اندک اندک صبغه اجتماعى و سیاسى به خود گرفت و بیشتر این جریانها در صدد تخریب تفکر دینى بوده و آن را نوعى تاریکگرایى قلمداد مىکردند.
زن در اروپا در حیطه قانونى قرار داشت که مردان را مجاز مىکرد زن خود را به دلخواه کتک بزنند و این ضرب و جرح، اقدامى روشنفکرانه در جهت حمایت از زن در قانون هم محسوب مىشد.
طرح نظریه برابرى زن و مرد به قرن هفدهم باز مىگردد. برخى نخستین فمینیست را «آن براد استریت» مىدانند که آبیگالى آدامز، همسر جان آدامز از رهبران جنگهاى استقلال آمریکا، حرکت وى را ادامه داد. این حرکت در دوران انقلاب فرانسه شکل گرفت و توسط کندورسه و سن سیمون ادامه یافت.
مرى استل که او را یکى از نخستین فمینیستهاى انگلیسى دانستهاند، با تأکید بر ظرفیت زنان براى تفکر منطقى به موانع رشد آنان اشاره کرد. وى زنان را اندرز مىداد که از ازدواج بپرهیزند، ذهنشان را پرورش دهند و از زندگى عارى از وابستگى به مردان لذت ببرند.
فمینیسم Feminism واژهاى فرانسوى است و تاکنون در فرهنگ پارسىگویان معادلهایى چون: زنگرایى، زن اصالى، زن ورى و زنانگى براى آن آمده است که آغاز پیدایش آن به اوائل قرن نوزدهم به عنوان جنبش استیفاى حقوق زنان برمىگردد؛ زیرا این جنبش پاسخ و واکنشى بود در برابر تبعیضهاى غیرانسانى در غرب که کمتر از صد سال است مورد توجه قرار گرفته است.
«روزالیندر دلمار» فمینیست را این طور تعریف نموده: فمینیست کسى است که معتقد باشد، زنان به دلیل جنسیت، گرفتار تبعیض هستند، نیازهایى مشخص دارند که نادیده و ارضا نشده مىماند، که لازمه ارضاى این نیازها، تغییرى اساسى در نظام اجتماعى، اقتصادى و سیاسى است.
فمینیسم امروزه به «دفاع از حقوق اساسى زنان براساس آرمان برابرىطلبى» اطلاق مىشود. جنبشهاى دفاع از حقوق زنان در آغاز براى اعتراض به برخى نابرابرىهاى اجتماعى شکل گرفتند، اما با گذشت زمان به جریانى فرهنگى و سیاسى تبدیل شدند. برخى اندیشمندان مىگویند که بهتر است به جاى واژه فمینیسم از واژه فمینیسمها استفاده بشود چون گرایشهاى فمینیستى به قدرى مختلفاند که نمىشود آنها را در یک مفهوم واحد جمع کرد.
انگیزه مظلومیت زن در تاریخ معاصر غرب از جایگاه صنفى و افکار زنگرایانه عدول و در چارچوب نهضت سیاسى و حزبى نمودار گشته است. و از این پس فمینیسم جدید نقاب از چهره بر گرفت و در گونه افراطى به جاى دفاع از حقوق زنان و طرح سادیسمگونه مبارزه با جنس مذکر و حتى مردکشى انجامید. فمینیسم به عنوان یک نهضت سیاسى در سال 1848 با نام نهضت «سینکافالز» در آمریکا طرح شد. در همین سال نخستین منشور دفاع از حقوق زنان در آمریکا اعلام گردید. از آن پس دانشمندانى چون «آگوست کنت» و «جان استوارت میل» نظریه برابرى زن و مرد را در چارچوب حقوق فردى و اومانیستى مطرح کردند.
از مبارزین اولیه فمینیسم، مىتوان به «المپ دوگوژ، تروانى دو مریکور» اشاره نمود.
«المپ دو گوژ» (1793 - 1748) یک عضو انقلابى از حزب فرانسوى «ژیروندنها» بود هنگام تولدش «مارى گوژ» و دختر نامشروع یک نجیبزاده و زن قصاب مونتوبان در جنوب فرانسه بود. او علیه تعصب تنگ نظرانه موجود در شهر زادگاهش و رفتارى که پدرش نسبت به مادرش داشت عصیان کرد. علاوه تجربه ازدواج و دو فرزند، تأیید دیگرى بود بر دلسردى و توهمزدایى او. وى به پاریس گریخت، نامش را تغییر داد و بر روى صحنه رفت. دیرى نپاید که به نوشتن نمایشنامه و رساله نیز مشغول شد او در نوشته هایش الغاى تجارت برده و ایجاد کارگاههاى عمومى براى بیکاران و تئاتر ملى زنان را مطالبه مىکرد.
در سال 1791، «المپ» اعلامیه حقوق زنان را در پاسخ به اعلامیه حقوق بشر مردان، منتشر کرد که در آن حقوق برابر زن و مرد در حوزه قانون، دولت و آموزش مطالبه شده بود.
تروانى دو مریکور او یکى از منتقدان بىپرواى روند مردسالار بود. اسم او هنگام تولد ان ژوزف تروانى و دختر یک خانواده تهیدست کشاورز در «ادرن» بود. او در پاریس به دنیا آمد و تا پیش از انقلاب زندگى معشوقهگى پیشه (روسپى گرى) کرد.
دیرى نپائید که در گردهمایىهاى بزرگ زنان در فضاى باز سخنرانى مىکرد و لباس سوارى مىپوشید تا آزادى تحرک بیشترى داشته باشد.
تروانى با حزب ژیروندنها متحد شد. اما شهرت و شناختگى او آنقدر زیاد بود که مانع اعدام شدنش گشت. اما در ژوئن 1793، او هنگامى که در پارک توییلرى قدم مىزد از سوى گروهى از زنان مورد حمله قرار گرفت.
تروانى در اثر سنگسار از ناحیه سر صدمه دید و هرگز سلامتى خود را باز نیافت. او از سردرد و افسردگى ممتد رنج مىبرد. تروانى در آسایشگاه بیماران روانى بسترى شد و باقى زندگى خود را در آنجا سپرى کرد.
امواج فمینیست
موج اول از دهه 1850 شروع مىشود تا 1920 ادامه مىیابد. از زنان مشهور موج آغازین فمینیسم، از «مرى استل» (1731 - 1666) یاد شده است. این نویسنده انگلیسى، زنان را اندرز مىداد که از ازدواج بپرهیزند، ذهنشان را پرورش دهند و از زندگى عارى از وابستگى به مردان لذت ببرند.
در یکى از منابع، تأثیر اصلى بر موج اول فمینیسم را به «مرى ولستون کرافت» با انتشار کتاب حقانیت حقوق زنان (1792) باز مىگرداند.
بىتردید مهمترین و نظام یافتهترین تلاش زنان براى نقد وضع موجود و طرح حقوق مورد در خواستشان را باید در کتاب دفاع از حقوق زنان اثر مرى ولستون کرافت انگلیسى دانست که «نخستین بیانیه بزرگ فمینیستى به زبان انگلیسى» تلقى مىشود و معمولاً در نگارش تاریخ فمینیسم آن را نقطه آغاز این اندیشه مىدانند یا حتى از آن به عنوان «انجیل فمینیسم» یاد مىکنند.
او عقیده داشت که نابرابرىهاى میان زنان و مردان، نه نتیجه تفاوت طبیعى (زیستى) بلکه ناشى از تأثیر محیط و به ویژه این واقعیت است که زنان از آموزش محروماند. او نشان داد که هم زنان و هم جامعه، در کل از محدود کردن زنان به موقعیت پایینتر، زیان مىبینند.
«شارلوت گیلمن» یعنى بزرگترین جامعهشناس و اقتصاددان موج اول فمینیسم از منتقدان «خانه» بود. او مىنویسد: «خانه، قدیمىترین نهاد مالزوماً دونترین آنها نیز هست .... خوردن، خوابیدن، تنفس، لباس پوشیدن، استراحت، و سرگرم شدن - اینها فعالیتهاى خوبى هستند؛ اما آیا از سایر فعالیتها مقدسترند؟»
گیلمن در کتاب «جهان ساخته مردان» نشان مىدهد که مردان بودهاند که در سراسر تاریخ مشکلات بشرى هم چون جنگ را به وجود آوردهاند: «ما از جنگهاى مردان، جر و بحثهاى مردان، رقابتهاى مردان، جنایات و بدىهاى مردان و مشکلات و درد و رنجهایى که بر ما تحمیل مىکنند، خسته شدهایم». او مىگفت، «همه مشکلات سیاسى تنها وقتى حل مىشود که ارزشهاى زنان به جامعه شکل دهد».
به عقیده او: «کار فرآیند اصلى حیات بشرى است و تا زمانى که زنان به شکلى برابر با مردان وارد آن فرآیند نشوند از نظر ذهنى و بینش محدود مىمانند.»
مشخصات موج اول فمینیسم این است که زنانى که در این نهضت شرکت داشتند داراى توقعات حقوقى و سیاسى بودند؛ یعنى خواستار حق مالکیت، حق اشتغال و حق رأى گرفتن و رأى دادن در نظام سیاسى کشورشان بودند، و در مورد حق حضانت، اصلاحاتى را مىخواستند. پیشگامان این نهضت، زنان فرانسوى، و تقریباً هم زمان با آنها انگلیسىها و آمریکایىها بودند.
این انقلاب صنعتى بود که براى زنان انگیزه برابرىطلبى در فرصتها را ایجاد کرد؛ انقلاب صنعتى بود که نخستین مرحله در تغییر منزلت زنان را به وجود آورد - یعنى حذف موانع حقوقى و عرفى در راه مشارکت کامل زنان در فعالیتهاى جهان.
در بحث موج اول فمینیسم توجه به یک نکته بسیار مهم است. از یک طرف، زنان خواهان حق برابر در پارهاى از زمینهها بودند؛ و از طرفى، نظام سرمایهدارى جدید هم طرفدار حق مالکیت و اشتغال زنان بود؛ چون با انقلاب صنعتى و تحولاتى که به وجود آمد، جامعه اروپایى از دوران فئودالیسم خارج شد و به سمت سرمایهدارى رفت، به وجود آمدن کارخانههاى بزرگ با تولید فراوان؛ نیازمند کارگران بى دردسر و کم توقع با دستمزد کم، بودند.
مهمترین نقش سرمایهدارى در آن زمان، ایجاد تغییر در وضعیت زنان و قرار دادن آنها در موقعیتهاى متعارض بود.
سرمایهداران علاوه بر بازارهاى داخلى نیمنگاهى هم بر بازارهاى خارجى داشتند و براى بالا بردن تولید کارخانهها باید قیمت تمام شده کالاها را پایین مىآوردند و این نیازمند پایین آوردن هزینههاى جارى کارخانه مىشد و یکى از مهمترین گزینهها، استخدام زنان در کارخانهها بود چون زنان کارگرانى کمهزینه بودند.
در قرن نوزدهم و بیستم در شرایط جنگى هم نیاز به نیروى کار زنان نیز افزایش مىیافت و لازم بود در بسیارى از صنایع نیروى کار زنان جایگزین مردانى شود که به جبهه اعزام مىشدند. پس از پایان جنگ نیز با شروع نوسازى و افزایش ظرفیت صنعتى نیاز به کارگران غیرماهى و با دستمزد پایین بیش از پیش افزایش پیدا کرد.
ویل دورانت مىگوید: وضعیت به قدرى بغرنج بود که زنها گاهى وقتها تا پانزده ساعت و گاهى تا بیست ساعت با حداقل دستمزد در کارخانههاى ریسندگى بافندگى، کار مىکردند، در حالى که شوهران آنان بیکار بودند.
تقریباً در دو دههى آخر قرن نوزدهم، جنبش فمینیسم بینالمللى مىشود، نهضت فمینیسم تا اواخر قرن نوزدهم توفیق چندانى نیافت. به طورى که تا اوایل قرن بیستم رژیمهاى مختلف غربى داراى یک ویژگى مشترک بودند و آن بىاعتنایى به حقوق زنان بود.
در اواخر سده نوزدهم و اوایل قرن بیستم، اولین سازمانهاى بین المللى زنان شکل مىگیرد.
اوایل قرن بیستم جنبش طرفدارى از حقوق زن در انگلستان به رهبرى دوشیزه «پانک هورست» آغاز گردید و توانست در سال 1919 تأثیرات نه چنان عمیق بر قوانین انگلستان بگذارد. در این دوره، زنان براى رسیدن به حق رأى، حق آموزش و کار به مبارزه سازمان یافتهاى دست زدند.
این موج با دستیابى به حق رأى براى زنان انگلیس در سال 1918 به پیروزى دست یافت و پس از آن فروکش کرد. برخى، دو دهه قرن بیستم را سالهاى خیزش موج اول فمینیسم مىنامند. از سال 1920 تا 1960 شاهد یک دوران فترت در مبارزات فمینیستى هستیم.
جنگ جهانى اول نفرت از خشونت و میل به انعطاف و نرمى را در افکار عمومى ملل جنگ زده تشدید کرد و چون روحیات مردانه را در بروز خشونت مؤثر مىدانستند، زمینه طرح حضور زنان در عرصه سیاست و برخوردارى آنان از برابرى قانونى شدت یافت. پس از جنگ جهانى دوم و در سال 1945، نظریه برابرى زن و مرد طرفداران بسیارى یافت و سرانجام براى اولین بار در اعلامیه جهانى حقوق بشر که از طرف سازمان ملل متحد در سال 1948 میلادى منتشر شد، تساوى حقوق زن و مرد به صراحت و در سطح جامعه ملل مطرح گردید. از آن پس در معاهدات بین المللى به مسائل زنان توجه بیشترى شد. از جمله این معاهدهها مىتوان به کنوانسیون حقوق سیاسى زنان 1952، کنوانسیون رضایت براى ازدواج 1962، و کنوانسیون محو کلیه اشکال تبعیض علیه زنان 1979 اشاره کرد.
موج دوم فمینیسم
این موج از اوایل و نیمه دهه 1960 به بعد مطرح شد و بر اهمیت نقطه نظر زنان تأکید مىکرد. طرفداران این موج، در رابطه با مفاهیم، به بازسازى و انقلاب معتقدند.
موج دوم فمینیسم در واپسین سالهاى حاکمیت صورتبندى اقتصادى، اجتماعى و سیاسىاى شکل گرفت که از آن با عنوان سرمایهدارى سازمان یافته یاد مىکنند. سرمایهدارى سازمان یافته با رشد تمرکز در سرمایه و شکل گرفتن صورتهاى جدیدى از سازماندهى کار و گسترش بخش خدمات و نیز دگرگونىهایى در کارکردها و نقش دولت در حیات اقتصادى و اجتماعى همراه بود. تغییر در موقعیت ایالات متحده در نظام جهانى نیز به صورتهاى مستقیم و غیرمستقیم برنظام سرمایه دارى آمریکا و دولت تأثیر داشت. دگرگونىهاى ناشى از این تحولات با تغییراتى که در ساختار اشتغال، نیازهاى بازار کار، نیازهاى آموزشى و به تبع آن نظام آموزشى، فنآورىهاى منجر به آزادسازى زمان (منظور وقت آزادى است که با تسهیلات و فنآورىهاى جدید به دلیل بالا بردن سرعت انجام کار به دست مىآید مانند وسایل برقى و مکانیکى) و غیره به همراه داشت، در موقعیت اجتماعى و اقتصادى زنان در قشرها و منزلتهاى متفاوت اجتماعى تأثیراتى بر جاى گذاشت که از لحاظ ساختارى زمینه ظهور موج جدیدى از جنبش زنان شد.
جنگ دوم جهانى زمینه مناسبى براى حضور زنان در نیروى کار ایجاد کرد. در سال 1942 کمیسیون نیروى کار جنگ اعلام کرد که به چهار میلیون نیروى کار نیاز است. بخشى از این نیرو نخست از میان بیکاران تأمین شد اما از سال 1943 بسیج زنان به امرى اجتنابناپذیر تبدیل گشت. رسانههاى گروهى زنان را تشویق به کار بیرون از خانه و کمک به اقتصاد جنگى مىکردند. در طول جنگ شش میلیون زن شاغل شدند. جنگ همچنین باعث شد راه ورود زنان به رشتههاى مختلف علمى در دانشگاهها گشوده شود. دانشگاهها در رشتههایى از زنان ثبت نام کردند که قبلاً در آن راهى نداشتند.
روندى که از سده نوزدهم در جهت انتقال کارکردهاى تولیدى کارخانه به سوى نظام اقتصادى کلان سرمایهدارى آغاز شده بود، در دهههاى پس از جنگ دوم سرعت بیشترى یافت و گستره وسیعترى را تحت پوشش قرار داد. این امر باعث شد خدمات خانگى کم اهمیتتر جلوه داده شود و از سوى دیگر، زنان بتوانند وارد بازار کار شوند و با دستمزد خود «کارهاى خانگى» را بخرند. در دهه 70، یک زن فمینیست، به جهت تیپ ظاهرى خود، به راحتى از دیگر زنان تشخیص داده مىشد.
کشورهاى غربى با سیل هجوم دختران به دانشگاهها مواجه شد و آمار دختران دانشگاهى و تحصیل کرده بالا رفت و آنان در واقع پیاده نظام جریان موج دوم فمینیستىاند.
کتاب جنس دوم، اثر سیمون دوبووار فمینیست فرانسوى، منشاء تحول در دهه 1960 شد؛ یعنى آغازگر موج دوم فمینیست بود.
در این دهه، فمینیستها با رد کلیت ازدواج و تأکید بر تجرد و حرفه اقتصادى، آرمانهاى خود را مطرح مىکردند. شعار زنان بدون مردان و با رفتارهاى مردانه، مربوط به همین دوره است و از دستاوردهاى مهم این دوره عبارتند از:
1) مبارزه براى جدایى روابط جنسى از تولید مثل در کشورهاى غربى؛
2) ظهور جنبش آزادى زنان در تمام امور، از جمله حق تسلط بر بدن و روابط جنسى؛
3) کاهش زاد و ولد و افزایش آمار طلاق و تضعیف نظام خانواده؛
4) ایجاد مؤسسات فرهنگى و مطبوعاتى زنان؛
5) به دست آوردن قدرتهایى در زمینه اقتصادى و سیاسى.
موج سوم فمینیست
موج سوم فمینیسم که از دهه هشتاد شکل گرفت و همچنان تداوم دارد، محصول تحولات ساختارى اقتصادى - سیاسى و گفتارى اخیر است.
از اوایل دهه 90، جهان غرب به نقشهاى سنتى و نهاد خانواده، رویکرد دوباره داشته و از حرکتهاى تند فمینیستى موج دوم کاسته شد. زیرا آثار سوء افراط در حرکتهاى زنمدارانه، بیش از همه دامان زن را گرفت و خشونت روز افزون در محیط خانواده و محیط کار و عدم امنیت جنسى، از آثار دوره پیش بود. فمینیستهاى مدرن در دهههاى اخیر سعى مىکنند با ظاهرى زنانه و رفتارى ظریف تمایز خود را از مردان به نمایش بگذارند.
از جمله بازنگرىهاى نگرش فمینیستى در موج سوم، بحثى است که «بتى فریدان»، «جمین گریر»، «جین بتکه الشتین» مطرح کرده و به «احیاى مادرى» مشهور است.
بتى فریدان مىگوید: امروز تنهایى زنان مستقل سلامت روانى آنها را تهدید مىکند. اکنون زنان به یک بحران جدید هویت مبتلا شدهاند که اسم خاصى ندارد. چطور ممکن است زنانى که در چنین مشکلات و بحرانهاى بغرنج و خطرآفرینى به سر مىبرند، خوشبخت نامیده شوند. اگر زنان به آنچه مىخواستند رسیدهاند، پس مشکل کجاست؟ جواب این معما یک چیز بیشتر نیست و آن همان برابرى حقوق مرد و زن است که موجب همه بلایا شده است. زنان افسرده و غمگین هستند چون آزادند، زنان اسیر و برده آزادى خود شدهاند ... حرکت و نهضت زنان براى کسب آزادى و برابرى که بارها در گوش ما زمزمه مىشد، دشمن سرسخت خود زنان شده است.
الشتین در کتاب مرد عمومى و زن خصوصى، به دفاع از زندگى خصوصى و خانواده فرزند محور مىپردازد و مادر بودن را فعالیتى پیچیده، غنى، چند رویه، پر زحمت و شادى آفرین مىداند که زیستى طبیعى، اجتماعى، نمادین و عاطفى است.
اینان بر این باورند که سن، قومیت، طبقه، نژاد، فرهنگ، جنسیت، تجربه و هیچ تلاشى براى کشاندنشان به یک اردوگاه ایدئولوژیک واحد مثمر ثمر نیست. زنان باید با ایجاد زبان و شیوههاى تفکر جدیدى درباره هویت خویش، خویشتن را از معانى ستمگرانهاى که مردان بر آنها تحمیل کردهاند رها سازند.
فمینیسم امروزى چنین خود را معرفى مىکند: «فمینیسم را کلیتى بدانیم با تقسیمات فرعى و مستقل ... فمینیسم، نه مکتب فکرى جا افتاده، که مبحثى پویا و درگیر مبارزه است.»
مىتوان ویژگى مهم موج سوم فمینیسم را تلاش آن براى پاسخ دادن به مشکله یا به بیان «چیمن»، معضل تفاوت دانست. در این موج جدید، میزان تأکید بر تفاوتهاى میان زنان و مردان هم از لحاظ عملى و هم نظرى مورد بحث و نقد، قرار گرفته است. جریان فمینیسم در موج سوم با به رسمیت شناختن تفاوتها و اعتبار بخشیدن به آنها، توانست راهکارهاى بهترى نسبت به دو موج دیگر پیدا کند.
گرایشهاى فمینیستى
1- لیبرال فمینیسم:
فمینیستهاى اولیه که از فردگرایى لیبرالى متأثر بودند و نقش جنسیت را به رغم علوم زیستشناختى و تجربى، به کلى و به نحوى متعصبانه انکار مىکردند.
به طور تاریخى، فمینیسم لیبرالى به بحث در باره حقوق برابر براى زنان - یعنى برخوردار شدن زنان از حقوق شهروندى همانند مردان - مربوط بوده است. این گروه مخالف پذیرش نقشهاى از پیش تعیین شده مذکر و مؤنث در خانوادهاند و بر این باورند که در روابط زناشویى، شادکامى و رضایت خود محورانه زن و مرد اصل است، نه تشکیل خانواده و تربیت فرزند.
بر رد ایفاى نقش مادرى و همسرى براى زنان به عنوان یک تکلیف اصرار مىورزد و کار خانگى را از آن رو که به طور رسمى کار به حساب نمىآید، ظالمانه مىداند.
از میان تئوریسینهاى قدیمى فمینیسم لیبرال مىتوان به مرى ولستون کرافت، هاریت تیلور و همسرش جان استوارت میل اشاره کرد.
بتى فریدان، نویسنده آمریکایى کتاب راز و رمز زنانگى (1991) از شخصیتهاى فمینیسم لیبرال جدید و یکى از بنیانگذاران سازمان ملى زنان آمریکا است. او در این کتاب به افشاگرى علیه تصویر زن خانهدار و خوشبخت و راضى پرداخت و آن را افسانهاى فلج کننده معرفى کرد.
او معتقد بود که: زنان اسیر نوعى شیوه زندگى هستند که مجالى براى هویت مستقل یا احساس دستیابى به چیزى باقى نمىگذارد. او زنان را تشویق به تحصیل و اشتغال مىکرد تا به تعبیر او، از قفس خانه که نه چندان طلایى بود رها شوند.
فریدن و سایر فمینیستهاى لیبرال بر آن بودند که زنان باید از تعلق خود به خانه بکاهند و با این باور که خانه جایگاه مناسبى براى زنان است، مقابله کنند.
زندگى مرى ولستون کرافت
مرى ولستون کرافت (1797 - 1759) در یک خانواده کشاورز تحت نفوذ پدرى تنبل و شلوغ و مستعد حمله خشونتآمیز ناشى از مستى و از مادرى بردبار و ایرلندى تبار به دنیا آمد.
مرى، مصمم بود از یک زندگى سرشار و فعال برخوردار شود. وى با تجربه دردناک شخصى و موانع رو در روى یک زن مستقل که براى امرار معاش در تلاش است، آشنا بود و به تربیت خود پرداخت. در سال 1783 مرى توانست سرمایه کافى براى تأسیس یک مدرسه دختران در نیووینگتون گرین در حومه شمالى لندن جمعآورى کند.
مرى در سال 1788 به عنوان یکى از اعضاى مرکزى کانون جانسون محسوب شد و به طور منظم با دیگر نویسندگان رادیکال در چاپخانه او در «سنت پل چرچیارد» ملاقات کرد.
مرى مصمم شد بیانیه معروف سیصد صفحهاى خود را تحت عنوان استیفاى حقوق زنان به رشته تحریر درآورد. در این اثر براى اولین بار عقاید روشنگرى در مورد مسائل و وضعیت زنان به کار برده شد. این کتاب به محض انتشار پرفروشترین کتاب و نیز سنگ بناى فمینیسم مدرن گردید.
نداى مرى در کتاب استیفاى حقوق زنان قرنها طنینانداز بود. مطالبات وى براى پایان دادن به معیارهاى دوگانه در کردار زنانه و مردانه، براى حقوق زنان در کار مستقل، زندگى مدنى و سیاسى هنوز هم اساس و پایه فمینیسم امروز را تشکیل مىدهد.
افکار او در تساوىطلبى و بهرهمندى از حقوق برابر با مردان وى را به زندگى مشترک به صورت نامشروع و غیرقانونى سوق مىدهد.
در سال 1793 مرى به پاریس رفت تا خود شاهد انقلاب باشد در آنجا، در 34 سالگى با یک افسر آمریکایى به نام گیلبرت ایملى ملاقات کرد و سخت به او دل بست. امید مرى براى یک رابطه ماندگار را روحیه ماجراجوى ایملى که درگیر معاملات تجارت مشکوک بود، سازگار نشد. ثمره این دلدادگى کودکى نامشروع بود.
مرى در حالى که باردار بود تنها ماند و در اوج کشتار زمان ترور انقلاب فرانسه شاهد قربانیان بىشمارى بود که با گوتین اعدام مىشدند. نامههاى فراوانى به ایملى فرستاد: روح من خسته شده - قلبم بیمار گشته. ایملى زمانى برگشت که فرزندشان فنى به دنیا آمده بود اما بلافاصله مرى را به یک سفر 6 ماهه براى جمعآورى اعانه به اسکاندیناوى فرستاد در حالى که با یک زن بازیگر زندگى جدیدى را آغاز کرده بود.
در سال 1795، مرى فرسوده از این ماجراى عشقى تصمیم گرفت خود را از بالاى پل «پوتنى» به رودخانه بیاندازد. با وجودى که موفق به خودکشى نشد اما این ماجرا درمانى شد براى عشقش نسبت به ایملى.
مرى دوباره قاطعانه تصمیم گرفت به زندگى خود سر و سامانى دهد. او با ویلیام گودین فیلسوف آنارشیست رابطه برقرار کرد. گودین نیز هم چون مارى، به نام آزادىخواهى، هرگونه نظارت و کنترل قانونى را در ازدواج رد مىکرد. بدین جهت، تازه هنگام تولد کودک این خانواده، آنها علىرغم میل خود تن به ازدواج دادند. مرى در سال 1797 هنگام تولد دخترش، یک مرى دیگر درگذشت.
2- فمینیسم مارکسیستى:
از نظر مارکسیسم، مفهوم «طبقه» کلید درک تمام پدیدههاى اجتماعى از جمله ستم بر زنان است. جامعه مطلوب مارکسیسم جامعه بدون طبقه است. موقعیت فرودستى زنان شکلى از ستم است که در خدمت منافع سرمایهدارى است.
این گروه با تکیه بر نظریه مورگان درباره مادرسالار بودن جوامع اولیه بشرى، معتقدند که پیدایش مالکیت خصوصى در جوامع سبب اسارت زنان شده است و تا زمانى که نظم بورژوازى، مالکیت، و خانواده بورژوازى وجود دارد، این اسارت تداوم خواهد داشت. انگلس و مارکس بر اساس همین تحلیل، نظریه حذف خانواده به عنوان کوچکترین واحد اقتصادى جامعه را مطرح کردند.
مادام کولونتاى از معروفترین فمینیستهاى مارکسیست بود که در انقلاب روسیه نقشى بسزا داشت. وى علناً خواهان نفى نظام خانواده بود.
از مهمترین شخصیتهاى مارکسیست فمینیست مىتوان به «رزا لوگزامبورگ» از رهبران جنبش زنان کارگر لهستانى و همرزمش «کلارا زتکین» از رهبران جنبش کارگرى آلمان، اشاره نمود.
3- فمینیسم رادیکال:
این شاخه از جنبش فمینیسم بیشتر ریشه در جنبشهاى چپ دهه 1960 داشته است. هدف فمینیسم رادیکال تشکل سیاسى براى برانداختن نظام طبقاتى جنسى است. این گرایش براى از بین بردن ساختار هرگونه تمایزات و تفاوتهاى جنس گونگى کوشش مىکند و قصد دارد تفاوت دو جنس را علاوه بر عرصههاى قانون و اشتغال، در روابط شخصى، خانه و حتى تصورات درونى مورد تعرض قرار بدهد و براى تفاوتهاى طبیعى و غیرتحمیلى زن و مرد هم هیچ توضیحى ندارد.
اعتقاد اصلى فمینیستهاى رادیکال این است که نابرابرىهاى جنسیتى حاصل نظام مستقل مردسالارىاند، و نابرابرىهاى جنسیتى شکل اصلى نابرابر اجتماعىاند.
فمینیستهاى رادیکال مىگویند: که مردان، فرهنگ زنان، دانش زنان و توان ذهنى زنان را تماماً انکارمىکنند. آنچه را حقیقت به شمار مىرود و ارزشمند تلقى مىشود، مردان تحریف کردهاند. زنان یک طبقه تحت ستم هستند ستم بر آنان تمام عیار است و همه ابعاد زندگى یک زن را تحت تأثیر قرار مىدهد. زنان به عنوان «اُبژه»هاى جنسى، عوامل زاد و ولد، خدمه خانگى، و نیروى کار ارزان استثمار مىشوند. زنان را موجودات فرودستى تلقى مىکنند که تنها هدف آنها بهبود زندگى مردان است.
در واقع، فمینیسم رادیکال راه حل مشکل زنان را در برابرى آنان با مردان نمىدید بلکه به بیانى، خود مردان به معناى یک گروه ستمگر و حتى گاهى تک تک آنها به عنوان موجوداتى واقعى مشکل شناخته مىشدند.
جولیت میچل، پدرسالارى را «عرصه سیاست جنسى» مىداند که مردان از طریق آن قدرت خود را اعمال و کنترلشان را حفظ مىکنند.
از جمله نهادهایى که رادیکالها بر تغییر بنیادى آن تأکید دارند، خانواده و ازدواج است. فمینیستهاى رادیکال با نهاد خانواده مخالفند و برآنند که ازدواج، نهادى است که انقیاد مستمر زنان را به لحاظ اقتصادى، ملى، حقوقى، سیاسى و عاطفى تضمین مىکند. خانواده هستهاى «فرهنگى قالبى» است که مردان از طریق آن مىخواهند نقش خود را تعیین کنند زیرا خانواده را مایملک خود مىدانند. در واقع خانواده هم علت و هم معلول «کم ارج کردن زنان» است و خانواده به عنوان ابزار اصلى در ستم بر زنان از طریق بردگى جنسى و مادرى اجبارى مطرح مىگردد.
شولامیت فایرستون از نظریهپردازان رادیکال معتقد است که تفاوت میان زنان و مردان مبنایى زیستى دارد.
از نظر فایرستون، تکنولوژى جدید و در حال تکوین، با میسر ساختن لقاح بدون مجامعت، ایجاد جنین خارج رحم و بزرگ کردن بچه خارج از خانواده، زنان را آزاد خواهد کرد. در این روند، خانواده به عنوان واحدى براى تولید مثل و براى اقتصاد از میان خواهد رفت و جامعهاى آزاد از نقشهایى مبتنى بر جنسیت شکوفا خواهد شد.
یکى از نخستین تفسیرهاى اساسى منظم از فمینیسم رادیکال را شالامیت فایرستون در کتاب دیالکتیک ارائه داد.
او معتقد است: که فرو دستى زنان نه تنها در زمینههاى آشکارى مثل قانون و اشتغال، بلکه در روابط شخصى نیز وجود دارد، تفاوت میان دو جنس کل زندگى را سازمان مىدهد. زنان نه تنها از مردان متمایزند، بلکه زیر دست آناناند. مرد، دشمن اصلى است.
سیمون دوبوار از صاحب نظران این گروه است او یگانه و تنها صداى فمینیست در سالهاى 1950 بود. سیمون پیوندش را با پیشینه کاتولیک طبقه متوسط مرفه دهه 1930 خود قطع مىکند تا یک روشنفکر رادیکال و یک رماننویس شود و یک زندگى مستقل در پاریس داشته باشد.
سیمون دوبوار با ژان پل سارتر فیسوف و منقد اجتماعى فرانسه تا آخرین روزهاى عمر زندگانى غیرقانونى و بدون ازدواج مشترک داشتند. این دو نفر از مدافعان سرسخت آزادى فردى زن و مرد بودند.
وى در کتاب جنس دوم مفهوم اگزیستانسیالیستى «دیگرى» را درباره مردان به کار مىبرد و موجودیت مرد را مصداق دوزخ برهم زننده فردیت و آزادى زنان مىداند. به عقیده وى، آنچه زن را در قید بندگى نگاه مىدارد، دو نهاد عمده ازدواج و مادرى است. او ازدواج را نوعى فحشاى عمومى و عامل بدبختى زنان مىدانست.
او مىگفت: کسى زن به دنیا نمىآید، بلکه زن مىشود.
اندره میشل در کتاب جنبش اجتماعى زنان در بزرگداشت سیمون دوبوار با تأیید این مطلب مىنویسد: سیمون دوبوار بر ضرورت این امر که زنان به منظور دستیابى به استقلال باید به کارى اشتغال داشته باشند، تأکید بسیار داشت. او الهام بخش مبارزه فمینیستى بنیانگذاران آمریکایى و فرانسوى جنبشهاى آزادى زنان بود.
4- سوسیال فمینیسم:
این جریان که پس از دهه هفتاد شکل گرفت، متأثر از فمینیسم رادیکال است. سوسیالیستها معتقدند هم نظام جنسیتى و هم نظام اقتصادى در ستم بر زنان نقش دارند و جنس، طبقه، نژاد، سن و ملیت همگى ستمدیدگى زنان را پدید مىآورد.
فقدان آزادى زنان حاصل اوضاعى است که زنان در آن در حوزههاى عمومى و خانگى به سلطه در مىآیند، و رهایى زنان تنها زمانى فرا خواهد رسید که تقسیم جنسى کار در تمام حوزهها از بین برود، به بیان دیگر، روابط اجتماعىاى که مردم را به صورت کارگران و سرمایهداران، و نیز زنان و مردان در مىآورند، برچیده شوند.
از اولین زنان فمینیست سوسیالیست فلوراتریستان، فرزند نامشروع پدرى اسپانیایى - پرویى و مادرى فرانسوى بود. فلورا در تهیدستى بزرگ شد و حرفهاش نقاش کندهکارى بود. در پاریس با اتحادیههاى صنفى صنایع دستى قدیمى آشنا شد و اتحادیه کارگران را به وجود آورد.
هایدى هارتمن نیز از مهمترین نظریهپردازان این گروه به شمار مىرود.
5 - فمینیسم پست مدرن:
از دهه هفتاد به بعد گروهى با نام فمینیستهاى جدید و متأثر از دیدگاههاى پست مدرنیستى ظهور کردند که با تکیه بر روانشناسى رفتارگرایانه بر حفظ ویژگىهاى زنانه تأکید مىورزیدند. اینان معتقدند زن نیازمند خانواده، همسر و فرزند و نوع روابطى که از بدو تولد میان دختر و پسر وجود دارد، منشأ تفاوت و سلطه بر زنان است، نه نقش ازدواج و نقش مادرى. این گروه نظریه مردان و زنان با تعاریف جدید را پیشنهاد مىکنند و معتقد به تشابه حقوق زن و مرد در خانواده و محیط اجتماعىاند. حذف نمادهاى جنسى از کتب درسى از جمله مواردى است که فمینیستهاى جدید بر آن اصرار مىورزیدند. فمینیسم مدرن بر این عقیده است که نباید ایده واحد و نسخه مشترکى براى همه جوامع و فرهنگها و زنان قائل شد. هر مدلى براى یک فرد یا گروه مناسب است، پس مىتوان گفت به تعداد زنان جهان، فمینیسم وجود دارد.
6- فمینیسم اسلامى:
برخى از روشنفکران غربزده مسلمان معتقد به امکان برقرارى سازش بین دین و فمینیسم هستند و تأکید بر خانواده، انتقاد از فردگرایى افراطى و لزوم توجه به شرایط فرهنگى و منطقهاى زنان هر کشورى جزء دیدگاهشان است. این گرایش، تفسیرى زن مدارانه از اسلام است که نتیجه التقاط اندیشه اسلامى و فمینیستى است. این گروه مردسالارى را مشکل اصلى زنان در خانواده، اجتماع، اقتصاد و سیاست مىدانند و احکام متفاوت دینى را در مورد زن و مرد، تبعیضآمیز و مخالف با حرمت و آزادى انسان و حقوق بشر و برابرى زن و مرد به حساب مىآورند. اینها سعى مىکنند با قرائت جدیدى از آیات و روایات دینى، تصویرى از اسلام نشان دهند که با الگوى غربى و فمینیستى نزدیک است.
سخن پایانى
نظام اجتماعى در مغرب زمین بر پایه سکولاریزم، فردگرایى افراطى و اصالت نفع بنا شده است و حکومتها ملتزم شدهاند بستر کامجویى را براى همه افراد - تا جایى که با آزادى دیگران منافات نداشته باشد - تأمین و تضمین نمایند. به موازات فردگرایى، حقوق فردى احیا و روز به روز گسترش یافت و در عوض ستاره اخلاق و دگرخواهى در غرب افول کرد.
با وجود اختلافات و سلایق فراوان در دیدگاههاى فمینیستى، همه آنها یافتههاى بشرى را منبع و معیار تشریع و قانونگذارى مىدانند. همگى فرزندان شایسته و خلف نهضت رنسانس و اغراض سرمایهدارى و تفکرات اومانیستىاند و خانواده هستهاى را که بر سرپرستى مرد استوار است، آماج حملات خود قرار مىدهند و خواهان رفع تمام تمایزات جنسیتى در همه حوزههاى سیاسى اجتماعى، حقوقى و فرهنگى هستند.
آندره میشل مؤلف فمینیست کتاب جنبش اجتماعى زنان مىنویسد:
در قلمرو زندگى خصوصى، فمینیستها با طرد این اندیشه که در زندگى روزمره خود بین زندگى خصوصى و زندگى عمومى، بین تعهدات ایدئولوژیک و اعمال روزانه سندى بنا نهند؛ امتناع ورزیدند. آمار تمام کشورهاى غربى مبین کاهش ازدواج، زاد و ولد و همچنین افزایش طلاق بخصوص از سوى زنان است. توسعه ازدواج آزاد، خانواده تک والدینى، جستوجوى زندگى عاشقانه بدون ازدواج، راههاى دیگرى به جاى ازدواج سنتى هستند که فمینیستها در نوشتهها و اعمال روزانه خود پیشنهاد کردهاند. انقلاب در رسوم اخلاقى با انقلاب فمینیستى همراه است.
با این دیدگاه، طلاق نه تنها مذموم نیست، بلکه راهى براى شادمانه زیستن زنان و رهایى آنان از تلخکامى زندگى مشترک است.
رواج فردگرایى و لذتخواهى و نهادینه شدن در تار و پود نظام سکولار جوامع صنعتى غرب، موجهاى سهمگینى را در لایههاى مختلف زندگى برانگیخت.
روابط آزاد جنسى خارج از چارچوب ازدواج، رواج و گسترش طلاق و جدایى با بروز کمترین ناملایمات، استقلال و تنهایى همسران و افزایش اختلافات و ناسازگارىها، نتیجه چندین دهه مبارزات جنبش سکولار و تساوىطلبانه زنان و دیدگاههاى فمینیستى است.
شالوت گیلمن، فمینیست قرن نوزدهم، در سال 1897 مىنویسد: ما زندگى را به شکلى ترتیب دادهایم که یک مرد مىتواند داراى خانه، خانواده، عشق، مصاحبت، زندگى خانوادگى و مسئولیت پدرى باشد و در عین حال شهروند فعال دوران و کشور خود نیز باشد. از سوى دیگر، زندگى را به گونهاى ترتیب دادهایم که یک زن مجبور به انتخاب است؛ او یا باید در تنهایى و انزوا، بدون عشق، بدون همدم، بدون کسى که مراقبش باشد، بدون خانواده و بچه و فقط با کار خود به عنوان تنها تسلى بخش، زندگى کند؛ و یا آنکه شغل خود را به خاطر لذت عشق، مادر بودن و رسیدگى به کارهاى خانه رها کند.
اگر شکلگیرى فمینیسم در آغاز، نشانه وجود ستم ناروا در حق زنان بود، گوناگونى و پیدایش مکتبهاى نو به نو فمینیستى، دلیل عدم کارایى این حرکت و روشهاى بکار رفته در دفاع و تأمین حقوق از دست رفته زن است، پس از چهار قرن تلاش، در کارنامه فمینیسم، عوارض و جرایمى چون: انحراف مسیر مبارزه و دسترسناپذیر شدن حقوق حقیقى زنان، تحریف حقایق علمى و افزایش ابهام در حقوق، از دست رفتن پشتوانهها و پناهگاههاى اخلاقى، دینى و سنتى، تشدید تخاصم بین دو جنس زن و مرد در نهایت تنزل منزلت انسانى زن با توجه به عدم نیل زن به شأنى در خور جوامع کنونى، ثبت است.
مقاله را با گفتار شیوا و روشنگرانه شهید مرتضى مطهرى به پایان مىبریم:
«در این نهضت «فمینیسم» به این نکته توجه نشده که مسائل دیگرى هم غیراز تساوى و آزادى هست. تساوى و آزادى شرط لازماند نه شرط کافى. برابرى حقوق زن و مرد از نظر ارزشهاى مادى و معنوى یک چیز است و همانندى و همگنى و همسانى چیز دیگر. در این نهضت «فمینیسم» سهواً یا عمداً تساوى به جاى تشابه کار مىرود و برابرى با همانندى یکى شمرده مىشود و کیفیت، تحت الشعاع کمیت قرار مىگیرد و انسان بودن زن موجب فراموشى زن بودن وى مىگردد. بدبختىهاى قدیم غالباً معلول این جهت بود که انسان بودن زن به فرموشى سپرده شده بود و بدبختىهاى جدید از آن جهت است که عمداً یا سهواً زن بودن زن و موقعیت طبیعى و فطرىاش، رسالتش، تقاضاهاى غریزىاش، استعدادهاى ویژهاش به فراموشى سپرده شده است».