تاریخ انتشار : ۱۵ اسفند ۱۳۸۷ - ۰۸:۵۱  ، 
کد خبر : ۷۸۹۳۰

روند ظهور فمینیسم در چهار قرن اخیر


نویسنده: سرور اسفندیار
شکل‏گیرى فمینیسم‏
نهضت فرهنگى رنسانس را مى‏توان نقطه عطفى مهم در تاریخ بشریت دانست که در شکل‏گیرى حرکت‏هاى اجتماعى، سیاسى، اقتصادى و فرهنگى جهان معاصر، نقش تعیین کننده‏اى داشت.
نتیجه قطعى رنسانس، درهم ریختن مناسبات اجتماعى و به زیر سؤال رفتن بسیارى از اصول و ارزش‏هاى رایج بود. پیدایش مکاتب مهم و متعدد فلسفى، سیاسى و اقتصادى از دستاوردهاى این انقلاب بود.
فمینیسم، محصول عصر روشنگرى در اروپاست و اومانیسم از بنیادى‏ترین مبانى فکرى بسیارى از فمینیست‏ها محسوب مى‏شود. در عصر روشنگرى اروپا، جریان‏هاى فکرى به وجود آمد که اندک اندک صبغه اجتماعى و سیاسى به خود گرفت و بیشتر این جریان‏ها در صدد تخریب تفکر دینى بوده و آن را نوعى تاریک‏گرایى قلمداد مى‏کردند.
زن در اروپا در حیطه قانونى قرار داشت که مردان را مجاز مى‏کرد زن خود را به دلخواه کتک بزنند و این ضرب و جرح، اقدامى روشنفکرانه در جهت حمایت از زن در قانون هم محسوب مى‏شد.
طرح نظریه برابرى زن و مرد به قرن هفدهم باز مى‏گردد. برخى نخستین فمینیست را «آن براد استریت» مى‏دانند که آبیگالى آدامز، همسر جان آدامز از رهبران جنگ‏هاى استقلال آمریکا، حرکت وى را ادامه داد. این حرکت در دوران انقلاب فرانسه شکل گرفت و توسط کندورسه و سن سیمون ادامه یافت.
مرى استل که او را یکى از نخستین فمینیست‏هاى انگلیسى دانسته‏اند، با تأکید بر ظرفیت زنان براى تفکر منطقى به موانع رشد آنان اشاره کرد. وى زنان را اندرز مى‏داد که از ازدواج بپرهیزند، ذهن‏شان را پرورش دهند و از زندگى عارى از وابستگى به مردان لذت ببرند.
فمینیسم Feminism واژه‏اى فرانسوى است و تاکنون در فرهنگ پارسى‏گویان معادل‏هایى چون: زن‏گرایى، زن اصالى، زن ورى و زنانگى براى آن آمده است که آغاز پیدایش آن به اوائل قرن نوزدهم به عنوان جنبش استیفاى حقوق زنان برمى‏گردد؛ زیرا این جنبش پاسخ و واکنشى بود در برابر تبعیض‏هاى غیرانسانى در غرب که کمتر از صد سال است مورد توجه قرار گرفته است.
«روزالیندر دلمار» فمینیست را این طور تعریف نموده: فمینیست کسى است که معتقد باشد، زنان به دلیل جنسیت، گرفتار تبعیض هستند، نیازهایى مشخص دارند که نادیده و ارضا نشده مى‏ماند، که لازمه ارضاى این نیازها، تغییرى اساسى در نظام اجتماعى، اقتصادى و سیاسى است.
فمینیسم امروزه به «دفاع از حقوق اساسى زنان براساس آرمان برابرى‏طلبى» اطلاق مى‏شود. جنبش‏هاى دفاع از حقوق زنان در آغاز براى اعتراض به برخى نابرابرى‏هاى اجتماعى شکل گرفتند، اما با گذشت زمان به جریانى فرهنگى و سیاسى تبدیل شدند. برخى اندیشمندان مى‏گویند که بهتر است به جاى واژه فمینیسم از واژه فمینیسم‏ها استفاده بشود چون گرایش‏هاى فمینیستى به قدرى مختلف‏اند که نمى‏شود آنها را در یک مفهوم واحد جمع کرد.
انگیزه مظلومیت زن در تاریخ معاصر غرب از جایگاه صنفى و افکار زن‏گرایانه عدول و در چارچوب نهضت سیاسى و حزبى نمودار گشته است. و از این پس فمینیسم جدید نقاب از چهره بر گرفت و در گونه افراطى به جاى دفاع از حقوق زنان و طرح سادیسم‏گونه مبارزه با جنس مذکر و حتى مردکشى انجامید. فمینیسم به عنوان یک نهضت سیاسى در سال 1848 با نام نهضت «سینکافالز» در آمریکا طرح شد. در همین سال نخستین منشور دفاع از حقوق زنان در آمریکا اعلام گردید. از آن پس دانشمندانى چون «آگوست کنت» و «جان استوارت میل» نظریه برابرى زن و مرد را در چارچوب حقوق فردى و اومانیستى مطرح کردند.
از مبارزین اولیه فمینیسم، مى‏توان به «المپ دوگوژ، تروانى دو مریکور» اشاره نمود.
«المپ دو گوژ» (1793 - 1748) یک عضو انقلابى از حزب فرانسوى «ژیروندن‏ها» بود هنگام تولدش «مارى گوژ» و دختر نامشروع یک نجیب‏زاده و زن قصاب مونتوبان در جنوب فرانسه بود. او علیه تعصب تنگ نظرانه موجود در شهر زادگاهش و رفتارى که پدرش نسبت به مادرش داشت عصیان کرد. علاوه تجربه ازدواج و دو فرزند، تأیید دیگرى بود بر دلسردى و توهم‏زدایى او. وى به پاریس گریخت، نامش را تغییر داد و بر روى صحنه رفت. دیرى نپاید که به نوشتن نمایشنامه و رساله نیز مشغول شد او در نوشته هایش الغاى تجارت برده و ایجاد کارگاه‏هاى عمومى براى بیکاران و تئاتر ملى زنان را مطالبه مى‏کرد.
در سال 1791، «المپ» اعلامیه حقوق زنان را در پاسخ به اعلامیه حقوق بشر مردان، منتشر کرد که در آن حقوق برابر زن و مرد در حوزه قانون، دولت و آموزش مطالبه شده بود.
تروانى دو مریکور او یکى از منتقدان بى‏پرواى روند مردسالار بود. اسم او هنگام تولد ان ژوزف تروانى و دختر یک خانواده تهیدست کشاورز در «ادرن» بود. او در پاریس به دنیا آمد و تا پیش از انقلاب زندگى معشوقه‏گى پیشه (روسپى گرى) کرد.
دیرى نپائید که در گردهمایى‏هاى بزرگ زنان در فضاى باز سخنرانى مى‏کرد و لباس سوارى مى‏پوشید تا آزادى تحرک بیشترى داشته باشد.
تروانى با حزب ژیروندن‏ها متحد شد. اما شهرت و شناختگى او آنقدر زیاد بود که مانع اعدام شدنش گشت. اما در ژوئن 1793، او هنگامى که در پارک توییلرى قدم مى‏زد از سوى گروهى از زنان مورد حمله قرار گرفت.
تروانى در اثر سنگسار از ناحیه سر صدمه دید و هرگز سلامتى خود را باز نیافت. او از سردرد و افسردگى ممتد رنج مى‏برد. تروانى در آسایشگاه بیماران روانى بسترى شد و باقى زندگى خود را در آنجا سپرى کرد.
امواج فمینیست‏
موج اول از دهه 1850 شروع مى‏شود تا 1920 ادامه مى‏یابد. از زنان مشهور موج آغازین فمینیسم، از «مرى استل» (1731 - 1666) یاد شده است. این نویسنده انگلیسى، زنان را اندرز مى‏داد که از ازدواج بپرهیزند، ذهن‏شان را پرورش دهند و از زندگى عارى از وابستگى به مردان لذت ببرند.
در یکى از منابع، تأثیر اصلى بر موج اول فمینیسم را به «مرى ولستون کرافت» با انتشار کتاب حقانیت حقوق زنان (1792) باز مى‏گرداند.
بى‏تردید مهم‏ترین و نظام یافته‏ترین تلاش زنان براى نقد وضع موجود و طرح حقوق مورد در خواست‏شان را باید در کتاب دفاع از حقوق زنان اثر مرى ولستون کرافت انگلیسى دانست که «نخستین بیانیه بزرگ فمینیستى به زبان انگلیسى» تلقى مى‏شود و معمولاً در نگارش تاریخ فمینیسم آن را نقطه آغاز این اندیشه مى‏دانند یا حتى از آن به عنوان «انجیل فمینیسم» یاد مى‏کنند.
او عقیده داشت که نابرابرى‏هاى میان زنان و مردان، نه نتیجه تفاوت طبیعى (زیستى) بلکه ناشى از تأثیر محیط و به ویژه این واقعیت است که زنان از آموزش محروم‏اند. او نشان داد که هم زنان و هم جامعه، در کل از محدود کردن زنان به موقعیت پایین‏تر، زیان مى‏بینند.
«شارلوت گیلمن» یعنى بزرگ‏ترین جامعه‏شناس و اقتصاددان موج اول فمینیسم از منتقدان «خانه» بود. او مى‏نویسد: «خانه، قدیمى‏ترین نهاد مالزوماً دون‏ترین آنها نیز هست .... خوردن، خوابیدن، تنفس، لباس پوشیدن، استراحت، و سرگرم شدن - اینها فعالیت‏هاى خوبى هستند؛ اما آیا از سایر فعالیت‏ها مقدس‏ترند؟»
گیلمن در کتاب «جهان ساخته مردان» نشان مى‏دهد که مردان بوده‏اند که در سراسر تاریخ مشکلات بشرى هم چون جنگ را به وجود آورده‏اند: «ما از جنگ‏هاى مردان، جر و بحث‏هاى مردان، رقابت‏هاى مردان، جنایات و بدى‏هاى مردان و مشکلات و درد و رنج‏هایى که بر ما تحمیل مى‏کنند، خسته شده‏ایم». او مى‏گفت، «همه مشکلات سیاسى تنها وقتى حل مى‏شود که ارزش‏هاى زنان به جامعه شکل دهد».
به عقیده او: «کار فرآیند اصلى حیات بشرى است و تا زمانى که زنان به شکلى برابر با مردان وارد آن فرآیند نشوند از نظر ذهنى و بینش محدود مى‏مانند.»
مشخصات موج اول فمینیسم این است که زنانى که در این نهضت شرکت داشتند داراى توقعات حقوقى و سیاسى بودند؛ یعنى خواستار حق مالکیت، حق اشتغال و حق رأى گرفتن و رأى دادن در نظام سیاسى کشورشان بودند، و در مورد حق حضانت، اصلاحاتى را مى‏خواستند. پیشگامان این نهضت، زنان فرانسوى، و تقریباً هم زمان با آنها انگلیسى‏ها و آمریکایى‏ها بودند.
این انقلاب صنعتى بود که براى زنان انگیزه برابرى‏طلبى در فرصت‏ها را ایجاد کرد؛ انقلاب صنعتى بود که نخستین مرحله در تغییر منزلت زنان را به وجود آورد - یعنى حذف موانع حقوقى و عرفى در راه مشارکت کامل زنان در فعالیت‏هاى جهان.
در بحث موج اول فمینیسم توجه به یک نکته بسیار مهم است. از یک طرف، زنان خواهان حق برابر در پاره‏اى از زمینه‏ها بودند؛ و از طرفى، نظام سرمایه‏دارى جدید هم طرفدار حق مالکیت و اشتغال زنان بود؛ چون با انقلاب صنعتى و تحولاتى که به وجود آمد، جامعه اروپایى از دوران فئودالیسم خارج شد و به سمت سرمایه‏دارى رفت، به وجود آمدن کارخانه‏هاى بزرگ با تولید فراوان؛ نیازمند کارگران بى دردسر و کم توقع با دستمزد کم، بودند.
مهم‏ترین نقش سرمایه‏دارى در آن زمان، ایجاد تغییر در وضعیت زنان و قرار دادن آنها در موقعیت‏هاى متعارض بود.
سرمایه‏داران علاوه بر بازارهاى داخلى نیم‏نگاهى هم بر بازارهاى خارجى داشتند و براى بالا بردن تولید کارخانه‏ها باید قیمت تمام شده کالاها را پایین مى‏آوردند و این نیازمند پایین آوردن هزینه‏هاى جارى کارخانه مى‏شد و یکى از مهم‏ترین گزینه‏ها، استخدام زنان در کارخانه‏ها بود چون زنان کارگرانى کم‏هزینه بودند.
در قرن نوزدهم و بیستم در شرایط جنگى هم نیاز به نیروى کار زنان نیز افزایش مى‏یافت و لازم بود در بسیارى از صنایع نیروى کار زنان جایگزین مردانى شود که به جبهه اعزام مى‏شدند. پس از پایان جنگ نیز با شروع نوسازى و افزایش ظرفیت صنعتى نیاز به کارگران غیرماهى و با دستمزد پایین بیش از پیش افزایش پیدا کرد.
ویل دورانت مى‏گوید: وضعیت به قدرى بغرنج بود که زن‏ها گاهى وقت‏ها تا پانزده ساعت و گاهى تا بیست ساعت با حداقل دستمزد در کارخانه‏هاى ریسندگى بافندگى، کار مى‏کردند، در حالى که شوهران آنان بیکار بودند.
تقریباً در دو دهه‏ى آخر قرن نوزدهم، جنبش فمینیسم بین‏المللى مى‏شود، نهضت فمینیسم تا اواخر قرن نوزدهم توفیق چندانى نیافت. به طورى که تا اوایل قرن بیستم رژیم‏هاى مختلف غربى داراى یک ویژگى مشترک بودند و آن بى‏اعتنایى به حقوق زنان بود.
در اواخر سده نوزدهم و اوایل قرن بیستم، اولین سازمان‏هاى بین المللى زنان شکل مى‏گیرد.
اوایل قرن بیستم جنبش طرفدارى از حقوق زن در انگلستان به رهبرى دوشیزه «پانک هورست» آغاز گردید و توانست در سال 1919 تأثیرات نه چنان عمیق بر قوانین انگلستان بگذارد. در این دوره، زنان براى رسیدن به حق رأى، حق آموزش و کار به مبارزه سازمان یافته‏اى دست زدند.
این موج با دستیابى به حق رأى براى زنان انگلیس در سال 1918 به پیروزى دست یافت و پس از آن فروکش کرد. برخى، دو دهه قرن بیستم را سال‏هاى خیزش موج اول فمینیسم مى‏نامند. از سال 1920 تا 1960 شاهد یک دوران فترت در مبارزات فمینیستى هستیم.
جنگ جهانى اول نفرت از خشونت و میل به انعطاف و نرمى را در افکار عمومى ملل جنگ زده تشدید کرد و چون روحیات مردانه را در بروز خشونت مؤثر مى‏دانستند، زمینه طرح حضور زنان در عرصه سیاست و برخوردارى آنان از برابرى قانونى شدت یافت. پس از جنگ جهانى دوم و در سال 1945، نظریه برابرى زن و مرد طرفداران بسیارى یافت و سرانجام براى اولین بار در اعلامیه جهانى حقوق بشر که از طرف سازمان ملل متحد در سال 1948 میلادى منتشر شد، تساوى حقوق زن و مرد به صراحت و در سطح جامعه ملل مطرح گردید. از آن پس در معاهدات بین المللى به مسائل زنان توجه بیشترى شد. از جمله این معاهده‏ها مى‏توان به کنوانسیون حقوق سیاسى زنان 1952، کنوانسیون رضایت براى ازدواج 1962، و کنوانسیون محو کلیه اشکال تبعیض علیه زنان 1979 اشاره کرد.
موج دوم فمینیسم‏
این موج از اوایل و نیمه دهه 1960 به بعد مطرح شد و بر اهمیت نقطه نظر زنان تأکید مى‏کرد. طرفداران این موج، در رابطه با مفاهیم، به بازسازى و انقلاب معتقدند.
موج دوم فمینیسم در واپسین سال‏هاى حاکمیت صورت‏بندى اقتصادى، اجتماعى و سیاسى‏اى شکل گرفت که از آن با عنوان سرمایه‏دارى سازمان یافته یاد مى‏کنند. سرمایه‏دارى سازمان یافته با رشد تمرکز در سرمایه و شکل گرفتن صورت‏هاى جدیدى از سازمان‏دهى کار و گسترش بخش خدمات و نیز دگرگونى‏هایى در کارکردها و نقش دولت در حیات اقتصادى و اجتماعى همراه بود. تغییر در موقعیت ایالات متحده در نظام جهانى نیز به صورت‏هاى مستقیم و غیرمستقیم برنظام سرمایه دارى آمریکا و دولت تأثیر داشت. دگرگونى‏هاى ناشى از این تحولات با تغییراتى که در ساختار اشتغال، نیازهاى بازار کار، نیازهاى آموزشى و به تبع آن نظام آموزشى، فن‏آورى‏هاى منجر به آزادسازى زمان (منظور وقت آزادى است که با تسهیلات و فن‏آورى‏هاى جدید به دلیل بالا بردن سرعت انجام کار به دست مى‏آید مانند وسایل برقى و مکانیکى) و غیره به همراه داشت، در موقعیت اجتماعى و اقتصادى زنان در قشرها و منزلت‏هاى متفاوت اجتماعى تأثیراتى بر جاى گذاشت که از لحاظ ساختارى زمینه ظهور موج جدیدى از جنبش زنان شد.
جنگ دوم جهانى زمینه مناسبى براى حضور زنان در نیروى کار ایجاد کرد. در سال 1942 کمیسیون نیروى کار جنگ اعلام کرد که به چهار میلیون نیروى کار نیاز است. بخشى از این نیرو نخست از میان بیکاران تأمین شد اما از سال 1943 بسیج زنان به امرى اجتناب‏ناپذیر تبدیل گشت. رسانه‏هاى گروهى زنان را تشویق به کار بیرون از خانه و کمک به اقتصاد جنگى مى‏کردند. در طول جنگ شش میلیون زن شاغل شدند. جنگ همچنین باعث شد راه ورود زنان به رشته‏هاى مختلف علمى در دانشگاهها گشوده شود. دانشگاهها در رشته‏هایى از زنان ثبت نام کردند که قبلاً در آن راهى نداشتند.
روندى که از سده نوزدهم در جهت انتقال کارکردهاى تولیدى کارخانه به سوى نظام اقتصادى کلان سرمایه‏دارى آغاز شده بود، در دهه‏هاى پس از جنگ دوم سرعت بیشترى یافت و گستره وسیع‏ترى را تحت پوشش قرار داد. این امر باعث شد خدمات خانگى کم اهمیت‏تر جلوه داده شود و از سوى دیگر، زنان بتوانند وارد بازار کار شوند و با دستمزد خود «کارهاى خانگى» را بخرند. در دهه 70، یک زن فمینیست، به جهت تیپ ظاهرى خود، به راحتى از دیگر زنان تشخیص داده مى‏شد.
کشورهاى غربى با سیل هجوم دختران به دانشگاهها مواجه شد و آمار دختران دانشگاهى و تحصیل کرده بالا رفت و آنان در واقع پیاده نظام جریان موج دوم فمینیستى‏اند.
کتاب جنس دوم، اثر سیمون دوبووار فمینیست فرانسوى، منشاء تحول در دهه 1960 شد؛ یعنى آغازگر موج دوم فمینیست بود.
در این دهه، فمینیست‏ها با رد کلیت ازدواج و تأکید بر تجرد و حرفه اقتصادى، آرمان‏هاى خود را مطرح مى‏کردند. شعار زنان بدون مردان و با رفتارهاى مردانه، مربوط به همین دوره است و از دستاوردهاى مهم این دوره عبارتند از:
1) مبارزه براى جدایى روابط جنسى از تولید مثل در کشورهاى غربى؛
2) ظهور جنبش آزادى زنان در تمام امور، از جمله حق تسلط بر بدن و روابط جنسى؛
3) کاهش زاد و ولد و افزایش آمار طلاق و تضعیف نظام خانواده؛
4) ایجاد مؤسسات فرهنگى و مطبوعاتى زنان؛
5) به دست آوردن قدرت‏هایى در زمینه اقتصادى و سیاسى.
موج سوم فمینیست‏
موج سوم فمینیسم که از دهه هشتاد شکل گرفت و همچنان تداوم دارد، محصول تحولات ساختارى اقتصادى - سیاسى و گفتارى اخیر است.
از اوایل دهه 90، جهان غرب به نقش‏هاى سنتى و نهاد خانواده، رویکرد دوباره داشته و از حرکت‏هاى تند فمینیستى موج دوم کاسته شد. زیرا آثار سوء افراط در حرکت‏هاى زن‏مدارانه، بیش از همه دامان زن را گرفت و خشونت روز افزون در محیط خانواده و محیط کار و عدم امنیت جنسى، از آثار دوره پیش بود. فمینیست‏هاى مدرن در دهه‏هاى اخیر سعى مى‏کنند با ظاهرى زنانه و رفتارى ظریف تمایز خود را از مردان به نمایش بگذارند.
از جمله بازنگرى‏هاى نگرش فمینیستى در موج سوم، بحثى است که «بتى فریدان»، «جمین گریر»، «جین بتکه الشتین» مطرح کرده و به «احیاى مادرى» مشهور است.
بتى فریدان مى‏گوید: امروز تنهایى زنان مستقل سلامت روانى آنها را تهدید مى‏کند. اکنون زنان به یک بحران جدید هویت مبتلا شده‏اند که اسم خاصى ندارد. چطور ممکن است زنانى که در چنین مشکلات و بحران‏هاى بغرنج و خطرآفرینى به سر مى‏برند، خوشبخت نامیده شوند. اگر زنان به آنچه مى‏خواستند رسیده‏اند، پس مشکل کجاست؟ جواب این معما یک چیز بیشتر نیست و آن همان برابرى حقوق مرد و زن است که موجب همه بلایا شده است. زنان افسرده و غمگین هستند چون آزادند، زنان اسیر و برده آزادى خود شده‏اند ... حرکت و نهضت زنان براى کسب آزادى و برابرى که بارها در گوش ما زمزمه مى‏شد، دشمن سرسخت خود زنان شده است.
الشتین در کتاب مرد عمومى و زن خصوصى، به دفاع از زندگى خصوصى و خانواده فرزند محور مى‏پردازد و مادر بودن را فعالیتى پیچیده، غنى، چند رویه، پر زحمت و شادى آفرین مى‏داند که زیستى طبیعى، اجتماعى، نمادین و عاطفى است.
اینان بر این باورند که سن، قومیت، طبقه، نژاد، فرهنگ، جنسیت، تجربه و هیچ تلاشى براى کشاندنشان به یک اردوگاه ایدئولوژیک واحد مثمر ثمر نیست. زنان باید با ایجاد زبان و شیوه‏هاى تفکر جدیدى درباره هویت خویش، خویشتن را از معانى ستمگرانه‏اى که مردان بر آنها تحمیل کرده‏اند رها سازند.
فمینیسم امروزى چنین خود را معرفى مى‏کند: «فمینیسم را کلیتى بدانیم با تقسیمات فرعى و مستقل ... فمینیسم، نه مکتب فکرى جا افتاده، که مبحثى پویا و درگیر مبارزه است.»
مى‏توان ویژگى مهم موج سوم فمینیسم را تلاش آن براى پاسخ دادن به مشکله یا به بیان «چیمن»، معضل تفاوت دانست. در این موج جدید، میزان تأکید بر تفاوت‏هاى میان زنان و مردان هم از لحاظ عملى و هم نظرى مورد بحث و نقد، قرار گرفته است. جریان فمینیسم در موج سوم با به رسمیت شناختن تفاوت‏ها و اعتبار بخشیدن به آنها، توانست راهکارهاى بهترى نسبت به دو موج دیگر پیدا کند.
گرایش‏هاى فمینیستى‏
1- لیبرال فمینیسم:
فمینیست‏هاى اولیه که از فردگرایى لیبرالى متأثر بودند و نقش جنسیت را به رغم علوم زیست‏شناختى و تجربى، به کلى و به نحوى متعصبانه انکار مى‏کردند.
به طور تاریخى، فمینیسم لیبرالى به بحث در باره حقوق برابر براى زنان - یعنى برخوردار شدن زنان از حقوق شهروندى همانند مردان - مربوط بوده است. این گروه مخالف پذیرش نقش‏هاى از پیش تعیین شده مذکر و مؤنث در خانواده‏اند و بر این باورند که در روابط زناشویى، شادکامى و رضایت خود محورانه زن و مرد اصل است، نه تشکیل خانواده و تربیت فرزند.
بر رد ایفاى نقش مادرى و همسرى براى زنان به عنوان یک تکلیف اصرار مى‏ورزد و کار خانگى را از آن رو که به طور رسمى کار به حساب نمى‏آید، ظالمانه مى‏داند.
از میان تئوریسین‏هاى قدیمى فمینیسم لیبرال مى‏توان به مرى ولستون کرافت، هاریت تیلور و همسرش جان استوارت میل اشاره کرد.
بتى فریدان، نویسنده آمریکایى کتاب راز و رمز زنانگى (1991) از شخصیت‏هاى فمینیسم لیبرال جدید و یکى از بنیانگذاران سازمان ملى زنان آمریکا است. او در این کتاب به افشاگرى علیه تصویر زن خانه‏دار و خوشبخت و راضى پرداخت و آن را افسانه‏اى فلج کننده معرفى کرد.
او معتقد بود که: زنان اسیر نوعى شیوه زندگى هستند که مجالى براى هویت مستقل یا احساس دستیابى به چیزى باقى نمى‏گذارد. او زنان را تشویق به تحصیل و اشتغال مى‏کرد تا به تعبیر او، از قفس خانه که نه چندان طلایى بود رها شوند.
فریدن و سایر فمینیست‏هاى لیبرال بر آن بودند که زنان باید از تعلق خود به خانه بکاهند و با این باور که خانه جایگاه مناسبى براى زنان است، مقابله کنند.
زندگى مرى ولستون کرافت‏
مرى ولستون کرافت (1797 - 1759) در یک خانواده کشاورز تحت نفوذ پدرى تنبل و شلوغ و مستعد حمله خشونت‏آمیز ناشى از مستى و از مادرى بردبار و ایرلندى تبار به دنیا آمد.
مرى، مصمم بود از یک زندگى سرشار و فعال برخوردار شود. وى با تجربه دردناک شخصى و موانع رو در روى یک زن مستقل که براى امرار معاش در تلاش است، آشنا بود و به تربیت خود پرداخت. در سال 1783 مرى توانست سرمایه کافى براى تأسیس یک مدرسه دختران در نیووینگتون گرین در حومه شمالى لندن جمع‏آورى کند.
مرى در سال 1788 به عنوان یکى از اعضاى مرکزى کانون جانسون محسوب شد و به طور منظم با دیگر نویسندگان رادیکال در چاپخانه او در «سنت پل چرچیارد» ملاقات کرد.
مرى مصمم شد بیانیه معروف سیصد صفحه‏اى خود را تحت عنوان استیفاى حقوق زنان به رشته تحریر درآورد. در این اثر براى اولین بار عقاید روشنگرى در مورد مسائل و وضعیت زنان به کار برده شد. این کتاب به محض انتشار پرفروش‏ترین کتاب و نیز سنگ بناى فمینیسم مدرن گردید.
نداى مرى در کتاب استیفاى حقوق زنان قرن‏ها طنین‏انداز بود. مطالبات وى براى پایان دادن به معیارهاى دوگانه در کردار زنانه و مردانه، براى حقوق زنان در کار مستقل، زندگى مدنى و سیاسى هنوز هم اساس و پایه فمینیسم امروز را تشکیل مى‏دهد.
افکار او در تساوى‏طلبى و بهره‏مندى از حقوق برابر با مردان وى را به زندگى مشترک به صورت نامشروع و غیرقانونى سوق مى‏دهد.
در سال 1793 مرى به پاریس رفت تا خود شاهد انقلاب باشد در آنجا، در 34 سالگى با یک افسر آمریکایى به نام گیلبرت ایملى ملاقات کرد و سخت به او دل بست. امید مرى براى یک رابطه ماندگار را روحیه ماجراجوى ایملى که درگیر معاملات تجارت مشکوک بود، سازگار نشد. ثمره این دلدادگى کودکى نامشروع بود.
مرى در حالى که باردار بود تنها ماند و در اوج کشتار زمان ترور انقلاب فرانسه شاهد قربانیان بى‏شمارى بود که با گوتین اعدام مى‏شدند. نامه‏هاى فراوانى به ایملى فرستاد: روح من خسته شده - قلبم بیمار گشته. ایملى زمانى برگشت که فرزندشان فنى به دنیا آمده بود اما بلافاصله مرى را به یک سفر 6 ماهه براى جمع‏آورى اعانه به اسکاندیناوى فرستاد در حالى که با یک زن بازیگر زندگى جدیدى را آغاز کرده بود.
در سال 1795، مرى فرسوده از این ماجراى عشقى تصمیم گرفت خود را از بالاى پل «پوتنى» به رودخانه بیاندازد. با وجودى که موفق به خودکشى نشد اما این ماجرا درمانى شد براى عشقش نسبت به ایملى.
مرى دوباره قاطعانه تصمیم گرفت به زندگى خود سر و سامانى دهد. او با ویلیام گودین فیلسوف آنارشیست رابطه برقرار کرد. گودین نیز هم چون مارى، به نام آزادى‏خواهى، هرگونه نظارت و کنترل قانونى را در ازدواج رد مى‏کرد. بدین جهت، تازه هنگام تولد کودک این خانواده، آنها على‏رغم میل خود تن به ازدواج دادند. مرى در سال 1797 هنگام تولد دخترش، یک مرى دیگر درگذشت.
2- فمینیسم مارکسیستى:
از نظر مارکسیسم، مفهوم «طبقه» کلید درک تمام پدیده‏هاى اجتماعى از جمله ستم بر زنان است. جامعه مطلوب مارکسیسم جامعه بدون طبقه است. موقعیت فرودستى زنان شکلى از ستم است که در خدمت منافع سرمایه‏دارى است.
این گروه با تکیه بر نظریه مورگان درباره مادرسالار بودن جوامع اولیه بشرى، معتقدند که پیدایش مالکیت خصوصى در جوامع سبب اسارت زنان شده است و تا زمانى که نظم بورژوازى، مالکیت، و خانواده بورژوازى وجود دارد، این اسارت تداوم خواهد داشت. انگلس و مارکس بر اساس همین تحلیل، نظریه حذف خانواده به عنوان کوچک‏ترین واحد اقتصادى جامعه را مطرح کردند.
مادام کولونتاى از معروف‏ترین فمینیست‏هاى مارکسیست بود که در انقلاب روسیه نقشى بسزا داشت. وى علناً خواهان نفى نظام خانواده بود.
از مهم‏ترین شخصیت‏هاى مارکسیست فمینیست مى‏توان به «رزا لوگزامبورگ» از رهبران جنبش زنان کارگر لهستانى و هم‏رزمش «کلارا زتکین» از رهبران جنبش کارگرى آلمان، اشاره نمود.
3- فمینیسم رادیکال:
این شاخه از جنبش فمینیسم بیشتر ریشه در جنبش‏هاى چپ دهه 1960 داشته است. هدف فمینیسم رادیکال تشکل سیاسى براى برانداختن نظام طبقاتى جنسى است. این گرایش براى از بین بردن ساختار هرگونه تمایزات و تفاوت‏هاى جنس گونگى کوشش مى‏کند و قصد دارد تفاوت دو جنس را علاوه بر عرصه‏هاى قانون و اشتغال، در روابط شخصى، خانه و حتى تصورات درونى مورد تعرض قرار بدهد و براى تفاوت‏هاى طبیعى و غیرتحمیلى زن و مرد هم هیچ توضیحى ندارد.
اعتقاد اصلى فمینیست‏هاى رادیکال این است که نابرابرى‏هاى جنسیتى حاصل نظام مستقل مردسالارى‏اند، و نابرابرى‏هاى جنسیتى شکل اصلى نابرابر اجتماعى‏اند.
فمینیست‏هاى رادیکال مى‏گویند: که مردان، فرهنگ زنان، دانش زنان و توان ذهنى زنان را تماماً انکارمى‏کنند. آنچه را حقیقت به شمار مى‏رود و ارزشمند تلقى مى‏شود، مردان تحریف کرده‏اند. زنان یک طبقه تحت ستم هستند ستم بر آنان تمام عیار است و همه ابعاد زندگى یک زن را تحت تأثیر قرار مى‏دهد. زنان به عنوان «اُبژه»هاى جنسى، عوامل زاد و ولد، خدمه خانگى، و نیروى کار ارزان استثمار مى‏شوند. زنان را موجودات فرودستى تلقى مى‏کنند که تنها هدف آنها بهبود زندگى مردان است.
در واقع، فمینیسم رادیکال راه حل مشکل زنان را در برابرى آنان با مردان نمى‏دید بلکه به بیانى، خود مردان به معناى یک گروه ستمگر و حتى گاهى تک تک آنها به عنوان موجوداتى واقعى مشکل شناخته مى‏شدند.
جولیت میچل، پدرسالارى را «عرصه سیاست جنسى» مى‏داند که مردان از طریق آن قدرت خود را اعمال و کنترل‏شان را حفظ مى‏کنند.
از جمله نهادهایى که رادیکال‏ها بر تغییر بنیادى آن تأکید دارند، خانواده و ازدواج است. فمینیست‏هاى رادیکال با نهاد خانواده مخالفند و برآنند که ازدواج، نهادى است که انقیاد مستمر زنان را به لحاظ اقتصادى، ملى، حقوقى، سیاسى و عاطفى تضمین مى‏کند. خانواده هسته‏اى «فرهنگى قالبى» است که مردان از طریق آن مى‏خواهند نقش خود را تعیین کنند زیرا خانواده را مایملک خود مى‏دانند. در واقع خانواده هم علت و هم معلول «کم ارج کردن زنان» است و خانواده به عنوان ابزار اصلى در ستم بر زنان از طریق بردگى جنسى و مادرى اجبارى مطرح مى‏گردد.
شولامیت فایرستون از نظریه‏پردازان رادیکال معتقد است که تفاوت میان زنان و مردان مبنایى زیستى دارد.
از نظر فایرستون، تکنولوژى جدید و در حال تکوین، با میسر ساختن لقاح بدون مجامعت، ایجاد جنین خارج رحم و بزرگ کردن بچه خارج از خانواده، زنان را آزاد خواهد کرد. در این روند، خانواده به عنوان واحدى براى تولید مثل و براى اقتصاد از میان خواهد رفت و جامعه‏اى آزاد از نقش‏هایى مبتنى بر جنسیت شکوفا خواهد شد.
یکى از نخستین تفسیرهاى اساسى منظم از فمینیسم رادیکال را شالامیت فایرستون در کتاب دیالکتیک ارائه داد.
او معتقد است: که فرو دستى زنان نه تنها در زمینه‏هاى آشکارى مثل قانون و اشتغال، بلکه در روابط شخصى نیز وجود دارد، تفاوت میان دو جنس کل زندگى را سازمان مى‏دهد. زنان نه تنها از مردان متمایزند، بلکه زیر دست آنان‏اند. مرد، دشمن اصلى است.
سیمون دوبوار از صاحب نظران این گروه است او یگانه و تنها صداى فمینیست در سال‏هاى 1950 بود. سیمون پیوندش را با پیشینه کاتولیک طبقه متوسط مرفه دهه 1930 خود قطع مى‏کند تا یک روشنفکر رادیکال و یک رمان‏نویس شود و یک زندگى مستقل در پاریس داشته باشد.
سیمون دوبوار با ژان پل سارتر فیسوف و منقد اجتماعى فرانسه تا آخرین روزهاى عمر زندگانى غیرقانونى و بدون ازدواج مشترک داشتند. این دو نفر از مدافعان سرسخت آزادى فردى زن و مرد بودند.
وى در کتاب جنس دوم مفهوم اگزیستانسیالیستى «دیگرى» را درباره مردان به کار مى‏برد و موجودیت مرد را مصداق دوزخ برهم زننده فردیت و آزادى زنان مى‏داند. به عقیده وى، آنچه زن را در قید بندگى نگاه مى‏دارد، دو نهاد عمده ازدواج و مادرى است. او ازدواج را نوعى فحشاى عمومى و عامل بدبختى زنان مى‏دانست.
او مى‏گفت: کسى زن به دنیا نمى‏آید، بلکه زن مى‏شود.
اندره میشل در کتاب جنبش اجتماعى زنان در بزرگداشت سیمون دوبوار با تأیید این مطلب مى‏نویسد: سیمون دوبوار بر ضرورت این امر که زنان به منظور دستیابى به استقلال باید به کارى اشتغال داشته باشند، تأکید بسیار داشت. او الهام بخش مبارزه فمینیستى بنیانگذاران آمریکایى و فرانسوى جنبش‏هاى آزادى زنان بود.
4- سوسیال فمینیسم:
این جریان که پس از دهه هفتاد شکل گرفت، متأثر از فمینیسم رادیکال است. سوسیالیست‏ها معتقدند هم نظام جنسیتى و هم نظام اقتصادى در ستم بر زنان نقش دارند و جنس، طبقه، نژاد، سن و ملیت همگى ستمدیدگى زنان را پدید مى‏آورد.
فقدان آزادى زنان حاصل اوضاعى است که زنان در آن در حوزه‏هاى عمومى و خانگى به سلطه در مى‏آیند، و رهایى زنان تنها زمانى فرا خواهد رسید که تقسیم جنسى کار در تمام حوزه‏ها از بین برود، به بیان دیگر، روابط اجتماعى‏اى که مردم را به صورت کارگران و سرمایه‏داران، و نیز زنان و مردان در مى‏آورند، برچیده شوند.
از اولین زنان فمینیست سوسیالیست فلوراتریستان، فرزند نامشروع پدرى اسپانیایى - پرویى و مادرى فرانسوى بود. فلورا در تهیدستى بزرگ شد و حرفه‏اش نقاش کنده‏کارى بود. در پاریس با اتحادیه‏هاى صنفى صنایع دستى قدیمى آشنا شد و اتحادیه کارگران را به وجود آورد.
هایدى هارتمن نیز از مهم‏ترین نظریه‏پردازان این گروه به شمار مى‏رود.
5 - فمینیسم پست مدرن:
از دهه هفتاد به بعد گروهى با نام فمینیست‏هاى جدید و متأثر از دیدگاه‏هاى پست مدرنیستى ظهور کردند که با تکیه بر روان‏شناسى رفتارگرایانه بر حفظ ویژگى‏هاى زنانه تأکید مى‏ورزیدند. اینان معتقدند زن نیازمند خانواده، همسر و فرزند و نوع روابطى که از بدو تولد میان دختر و پسر وجود دارد، منشأ تفاوت و سلطه بر زنان است، نه نقش ازدواج و نقش مادرى. این گروه نظریه مردان و زنان با تعاریف جدید را پیشنهاد مى‏کنند و معتقد به تشابه حقوق زن و مرد در خانواده و محیط اجتماعى‏اند. حذف نمادهاى جنسى از کتب درسى از جمله مواردى است که فمینیست‏هاى جدید بر آن اصرار مى‏ورزیدند. فمینیسم مدرن بر این عقیده است که نباید ایده واحد و نسخه مشترکى براى همه جوامع و فرهنگ‏ها و زنان قائل شد. هر مدلى براى یک فرد یا گروه مناسب است، پس مى‏توان گفت به تعداد زنان جهان، فمینیسم وجود دارد.
6- فمینیسم اسلامى:
برخى از روشنفکران غربزده مسلمان معتقد به امکان برقرارى سازش بین دین و فمینیسم هستند و تأکید بر خانواده، انتقاد از فردگرایى افراطى و لزوم توجه به شرایط فرهنگى و منطقه‏اى زنان هر کشورى جزء دیدگاهشان است. این گرایش، تفسیرى زن مدارانه از اسلام است که نتیجه التقاط اندیشه اسلامى و فمینیستى است. این گروه مردسالارى را مشکل اصلى زنان در خانواده، اجتماع، اقتصاد و سیاست مى‏دانند و احکام متفاوت دینى را در مورد زن و مرد، تبعیض‏آمیز و مخالف با حرمت و آزادى انسان و حقوق بشر و برابرى زن و مرد به حساب مى‏آورند. اینها سعى مى‏کنند با قرائت جدیدى از آیات و روایات دینى، تصویرى از اسلام نشان دهند که با الگوى غربى و فمینیستى نزدیک است.
سخن پایانى‏
نظام اجتماعى در مغرب زمین بر پایه سکولاریزم، فردگرایى افراطى و اصالت نفع بنا شده است و حکومت‏ها ملتزم شده‏اند بستر کامجویى را براى همه افراد - تا جایى که با آزادى دیگران منافات نداشته باشد - تأمین و تضمین نمایند. به موازات فردگرایى، حقوق فردى احیا و روز به روز گسترش یافت و در عوض ستاره اخلاق و دگرخواهى در غرب افول کرد.
با وجود اختلافات و سلایق فراوان در دیدگاه‏هاى فمینیستى، همه آنها یافته‏هاى بشرى را منبع و معیار تشریع و قانونگذارى مى‏دانند. همگى فرزندان شایسته و خلف نهضت رنسانس و اغراض سرمایه‏دارى و تفکرات اومانیستى‏اند و خانواده هسته‏اى را که بر سرپرستى مرد استوار است، آماج حملات خود قرار مى‏دهند و خواهان رفع تمام تمایزات جنسیتى در همه حوزه‏هاى سیاسى اجتماعى، حقوقى و فرهنگى هستند.
آندره میشل مؤلف فمینیست کتاب جنبش اجتماعى زنان مى‏نویسد:
در قلمرو زندگى خصوصى، فمینیست‏ها با طرد این اندیشه که در زندگى روزمره خود بین زندگى خصوصى و زندگى عمومى، بین تعهدات ایدئولوژیک و اعمال روزانه سندى بنا نهند؛ امتناع ورزیدند. آمار تمام کشورهاى غربى مبین کاهش ازدواج، زاد و ولد و همچنین افزایش طلاق بخصوص از سوى زنان است. توسعه ازدواج آزاد، خانواده تک والدینى، جست‏وجوى زندگى عاشقانه بدون ازدواج، راههاى دیگرى به جاى ازدواج سنتى هستند که فمینیست‏ها در نوشته‏ها و اعمال روزانه خود پیشنهاد کرده‏اند. انقلاب در رسوم اخلاقى با انقلاب فمینیستى همراه است.
با این دیدگاه، طلاق نه تنها مذموم نیست، بلکه راهى براى شادمانه زیستن زنان و رهایى آنان از تلخ‏کامى زندگى مشترک است.
رواج فردگرایى و لذت‏خواهى و نهادینه شدن در تار و پود نظام سکولار جوامع صنعتى غرب، موج‏هاى سهمگینى را در لایه‏هاى مختلف زندگى برانگیخت.
روابط آزاد جنسى خارج از چارچوب ازدواج، رواج و گسترش طلاق و جدایى با بروز کمترین ناملایمات، استقلال و تنهایى همسران و افزایش اختلافات و ناسازگارى‏ها، نتیجه چندین دهه مبارزات جنبش سکولار و تساوى‏طلبانه زنان و دیدگاه‏هاى فمینیستى است.
شالوت گیلمن، فمینیست قرن نوزدهم، در سال 1897 مى‏نویسد: ما زندگى را به شکلى ترتیب داده‏ایم که یک مرد مى‏تواند داراى خانه، خانواده، عشق، مصاحبت، زندگى خانوادگى و مسئولیت پدرى باشد و در عین حال شهروند فعال دوران و کشور خود نیز باشد. از سوى دیگر، زندگى را به گونه‏اى ترتیب داده‏ایم که یک زن مجبور به انتخاب است؛ او یا باید در تنهایى و انزوا، بدون عشق، بدون همدم، بدون کسى که مراقبش باشد، بدون خانواده و بچه و فقط با کار خود به عنوان تنها تسلى بخش، زندگى کند؛ و یا آنکه شغل خود را به خاطر لذت عشق، مادر بودن و رسیدگى به کارهاى خانه رها کند.
اگر شکل‏گیرى فمینیسم در آغاز، نشانه وجود ستم ناروا در حق زنان بود، گوناگونى و پیدایش مکتب‏هاى نو به نو فمینیستى، دلیل عدم کارایى این حرکت و روش‏هاى بکار رفته در دفاع و تأمین حقوق از دست رفته زن است، پس از چهار قرن تلاش، در کارنامه فمینیسم، عوارض و جرایمى چون: انحراف مسیر مبارزه و دسترس‏ناپذیر شدن حقوق حقیقى زنان، تحریف حقایق علمى و افزایش ابهام در حقوق، از دست رفتن پشتوانه‏ها و پناهگاههاى اخلاقى، دینى و سنتى، تشدید تخاصم بین دو جنس زن و مرد در نهایت تنزل منزلت انسانى زن با توجه به عدم نیل زن به شأنى در خور جوامع کنونى، ثبت است.
مقاله را با گفتار شیوا و روشنگرانه شهید مرتضى مطهرى به پایان مى‏بریم:
«در این نهضت «فمینیسم» به این نکته توجه نشده که مسائل دیگرى هم غیراز تساوى و آزادى هست. تساوى و آزادى شرط لازم‏اند نه شرط کافى. برابرى حقوق زن و مرد از نظر ارزش‏هاى مادى و معنوى یک چیز است و همانندى و همگنى و همسانى چیز دیگر. در این نهضت «فمینیسم» سهواً یا عمداً تساوى به جاى تشابه کار مى‏رود و برابرى با همانندى یکى شمرده مى‏شود و کیفیت، تحت الشعاع کمیت قرار مى‏گیرد و انسان بودن زن موجب فراموشى زن بودن وى مى‏گردد. بدبختى‏هاى قدیم غالباً معلول این جهت بود که انسان بودن زن به فرموشى سپرده شده بود و بدبختى‏هاى جدید از آن جهت است که عمداً یا سهواً زن بودن زن و موقعیت طبیعى و فطرى‏اش، رسالتش، تقاضاهاى غریزى‏اش، استعدادهاى ویژه‏اش به فراموشى سپرده شده است».

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات