مهدى محمودى / کارشناس ارشد روابط بینالملل
در دوره پس از جنگ سرد، در وضعیت قدرت تغییرات شگرفى ایجاد شده است. این تغییرات نظم جدیدى را در روابط قدرت هاى بزرگ منطقه شرق آسیا حاکم کرده است و روابط دو جانبه میان چین، ژاپن، روسیه و آمریکا را باز تعریف نموده است. این شکل بندى جدید به صورت صعود دو قدرت( چین- آمریکا) و افول دو قدرت دیگر از اوایل دهه ۹۰ ظاهر شده است. اصطلاح دو قدرت برتر، به ظهور چین و آمریکا ارتباط دارد. ظهور آمریکا، به عنوان تنها ابر قدرت، به این کشور نقش مسلطى در تمام ابعاد سیاسى، استراتژیک، اقتصادى، تکنولوژیکى و فرهنگى امور جهانى داده است.چین نیز، عملکرد اقتصادى قابل توجهى داشته است. از سال ۱۹۸۷ که چین اصلاحات و سیاست اقتصادى درهاى باز را آغاز کرد، نرخ هاى بالاى رشد در این کشور حفظ شد و از بحران اقتصادى آسیا در سال ۸-۱۹۹۷ نیز در امان ماند. این توسعه اقتصادى نفوذ چین در امور جهانى و منطقه اى را افزایش بسیارى داده است.
اصطلاح دو قدرت فروتر به روسیه و ژاپن اشاره دارد. با فروپاشى و تجزیه اتحاد جماهیر شوروى در اواخر دهه ۹۰ ، روسیه در تمام جنبه ها مشکلاتى را تجربه کرده است و تا به دست آوردن موقعیت و نفوذ قبلى خود در منطقه راهى طولانى دارد. ماهیت افول و کاهش قدرت ژاپن کاملا متفاوت است و بر حسب شرایط اقتصادى بیشتر معلول رکود اقتصادى مستمر این کشور است تا بحران مالى بزرگى که در آسیاى جنوب شرقى و کره رخ داد.
به هر حال، وقتى که این ساختار قدرت(دوقدرت برتر و دو قدرت فروتر) را در دوره پس از جنگ سرد بررسى مى کنیم، باید سه نکته را به خاطر داشته باشیم: اول اینکه در نگاه سطحى موقعیت چین عمدتا بازتابى از روندهاى عمومى مثبت است، اما با بررسى دقیق تر، موقعیت چین بسیار شکننده است. مشکلات داخلى گسترده اى نظیر شرکت هاى دولتى، اختلافات مناطق ساحلى و مناطق داخلى، همراه با فساد شدید، نه تنها ممکن است روند توسعه چین را کند سازد بلکه ، در صورتى که پکن کنترل خود را در حرکت در مسیر تغییر را از دست بدهد، مى تواند به هرج و مرج داخلى در این کشور منجر شود.
دوم اینکه همه چیز در شرایط نسبى است. ژاپن، با وجود افت اقتصادى کماکان دومین اقتصاد بزرگ دنیا را دارد. به علاوه، بر اساس سرانه تولید ناخالص داخلى، چین با فاصله زیادى بعد از آمریکا و ژاپن قرار دارد.
سوم اینکه افت ژاپن عمدتا در شرایط اقتصادى منعکس مى شود، برخلاف افت کلى اقتصادى، سیاسى، استراتژیک و تکنولوژیکى- فرهنگى روسیه،پس از فروپاشى شوروى. ژاپن با وجود رکود اقتصادى مستمر خود، از بحران هاى مالى عمده اى که کره و آسیاى جنوب شرقى را در ۸-۱۹۹۷ احاطه کرد در امان مانده است. به علاوه، از پایان دهه ،۹۰ بعضى شاخص ها حکایت از آغاز روند بهبود اقتصادى ژاپن دارند، به گونه اى که تولید ناخالص داخلى ژاپن از ۷/۷۸۲ میلیارد دلار در سال ۱۹۹۸ به ۱/۹۵ میلیارد دلار در ۱۹۹۹ افزایش یافته است. در عین حال بعضى از کارشناسان نسبت به بهبود واقعى اقتصاد ژاپن محتاط بوده و دور نماى تاریکى را در این زمینه ترسیم مى کنند. بنابراین پویایى قدرت هاى برتر و فروتر نسبى است و تنها انعکاس و بازتاب دهه گذشته، یعنى اوایل دهه ۹۰ تا زمان حاضر است. در حال حاضر به دشوارى مى توان گفت که روند هاى فعلى تا کى ادامه خواهند داشت و هر کشور، قطعا، بر حسب توسعه خود، روندهاى رو به بالا و رو به پایین را تجربه خواهند کرد.ممکن است کشورهایى که در حال حاضر در وضعیت بهترى هستند با روندى رو به پایین مواجه شوند و نیز ممکن است کشورهاى ضعیف جهشى دوباره را آغاز کنند. با وجود این، ساختار دو قدرت برتر و دو قدرت فروتر توزیع قدرت در منطقه را شدیدا تحت تاثیر قرار داده و به عامل اساسى در باز تعریف روابط قدرت هاى بزرگ در آسیاى شرقى در راستاى خطوط شرکا، متحدان، حریفان و رقیبان تبدیل شده است.
وابستگى متقابل اقتصادى میان قدرتهاى بزرگ
در بعد اقتصادى، رقابت و در عین حال همکارى دو شیوه مسلط رفتار در میان قدرت هاى بزرگ است و روابط بین المللى آسیاى شرقى از این حیث مستثنى نیست.
عنصر مهمى که روابط بین دولت ها در دوره پس از جنگ سرد را توصیف مى کند، جهانى شدن یا وابستگى متقابل اقتصادى است. تحول در توزیع قدرت، به ویژه افزایش قدرت چین، سبب تاکید زیادى بر هم گرایى اقتصادى میان آمریکا، چین و ژاپن شده است.
وابستگى متقابل اقتصادى گسترده به این معناست که هر رابطه دو جانبه در مثلث روابط چین-ژاپن- آمریکا باید به عنوان عنصرى اساسى در منافع ملى این کشورها در نظر گرفته شود. براى مثال، آمریکا براى مدت طولانى حفظ ثبات و رفاه در این منطقه را به عنوان یکى از اولویت هاى اصلى در استراتژى جهانى خود مورد توجه قرار مى داده است. روابط ژاپن و چین، دو کشور قدرتمند منطقه، براى منافع منطقه اى و جهانى آمریکا اساسى هستند.
به همین صورت، چین و ژاپن نیز براى روابط دو جانبه شان، به نسبت روابط با آمریکا، اهمیتى ثانوى قایل هستند. بر این اساس ژاپن مبناى سیاست خارجى خود را که مبتنى بر اتحاد با آمریکاست تغییر نخواهد داد.
از سوى دیگر، ژاپن نقش پل بین چین و غرب را بازى کرده است. براى مثال، ژاپن اولین کشور صنعتى بود که در سال ۱۹۹۰ تحریم هاى اقتصادى تحمیل شده بر چین به دنبال حادثه میدان تین آن من را لغو کرد. همچنین ژاپن اولین کشور صنعتى بود که در جولاى ۱۹۹۹ با ورود چین به سازمان تجارت جهانى موافقت نمود. آشکارا، ژاپن کماکان نقش مهمى را در ادغام چین در نظام اقتصاد جهانى بر عهده خواهد داشت. به علاوه، به دلیل مجاورت تاریخى، فرهنگى و جغرافیایى ژاپن با چین، توسعه و ثبات در چین منافع اساسى ژاپن را بر مى دارد. کابوس بزرگ ژاپن هرج و مرج داخلى در چین است که ثبات و رفاه منطقه را بر هم خواهد زد. بنابراین، ادامه همکارى و روابط ثبات ساز با چین و به ویژه تداوم برنامه کمک توسعه رسمى براى کمک به نوسازى چین و تحول تدریجى این کشور به یک جامعه بازتر و دموکراتیک تر به نفع ژاپن است.
با وجود این، حزب حاکم دموکراتیک لیبرال ژاپن، به علت نگرانى از افزایش هزینه هاى نظامى چین و عملیات دریایى این کشور در نزدیکى آب هاى سرزمینى ژاپن، در پى آن است که در برنامه کمک خود به چین بازنگرى کند.
سیاست خارجى چین نیز طى دهههاى گذشته بر حسب نگرانى هاى آتى تغییر کرده است. براى درک اهمیت فرایند نوسازى اقتصادى در چین، باید به چگونگى تغییر در اولویت هاى سیاست خارجى این کشور با تغییر رهبرى اش توجه کنیم. در زمان مائو ، نگرانى عمده پکن موقعیت استراتژیک چین در درون مثلث واشنگتن مسکو پکن بود. نگرانى هاى اصلى چین و همچنین ژاپن و آمریکا چگونگى ایجاد تعادل در برابر تهدید شوروى بود. کیفیت برخورد با مسئله تایوان نیز براى مشروعیت رژیم پکن اهمیت اساسى داشت. در دوره دنگ شیائو پینگ، سیاست خارجى چین عمدتا بر نوسازى متمرکز شد. بنابراین در این دوره،آمریکا،ژاپن و اتحادیه اروپا از دید چین به عنوان عرضه کنندگان اصلى سرمایه، بازار و تکنولوژى پیشرفته مطرح بودند. از این رو همکارى اقتصادى با آمریکا و ژاپن براى چین از اهمیت اساسى برخوردار شد. تجارت و سرمایه گذارى چین با آمریکا و ژاپن افزایش یافت و ژاپن به بزرگترین اعطاکننده کمک به چین در قالب برنامه کمک و توسعه بدل گشت.
روسیه نیز به طور فزاینده اى در نظام اقتصاد جهانى ادغام شده است. پایان جنگ سرد مانع عمده روابط دوجانبه میان روسیه با جهان غرب و چین در تمامى حوزه ها را از میان برداشته است. به علاوه، تلاش روسیه براى اجراى اصلاحات اقتصادى با محوریت بازار ، وابستگى این کشور به بازار جهانى و قدرت هاى بزرگ اقتصادى نظیر اتحادیه اروپا، آمریکا، ژاپن و چین را بیشتر کرده است. در حالى که آمریکا و ژاپن تعاملات تجارى نسبتا کمى با روسیه دارند، چین به طور قابل توجهى روابط اقتصادى خود با روسیه را افزایش داده است.
گروه ها و چرخه هاى تجارى غربى، با توجه به افزایش قدرت اقتصادى و جمعیت بسیار زیاد چین، این کشور را آخرین بازار بکر و دست نخورده مى دانند. صرف نظر از تحقق یا عدم تحقق رویاهاى کسب سود، این حقیقت، که چین به یک شریک تجارى بزرگ و مقصد عمده سرمایه گذارى خارجى ارتقا یافته، سیاست خارجى آمریکا نسبت به پکن را تحت تاثیر قرار داده است.در خواست جامعه تجارى آمریکا، در ایجاد روابط تجارى عادى با چین در سال۲۰۰۰ و همچنین تشویق ورود چین به سازمان تجارت جهانى، دو مثال عمده از منافع اقتصادى آمریکا نسبت به چین است. به علاوه، عده اى معتقدند که نوسازى اقتصادى چین به ایجاد و گسترش طبقه متوسط، پیدایى جامعه مدنى و تسریع فرایند دموکراسى در این کشور کمک خواهد کرد. این ملاحظات سیاسى و اقتصادى مبناى سیاست در گیرى تعهد آمیز دولت کلینتون نسبت به چین شد.
به طور خلاصه، از بعد اقتصادى بیشتر مى توان وضعیت برنده را مشاهده کرد تا یک بازى با حاصل جمع صفر که در حوزه هاى استراتژیک و امنیتى منعکس مى شود.
پیچیدگى علائق استراتژیک
بر حسب دورنماى امنیتى، مکتب قدیمى واقع گرایى(بازى با حاصل جمع صفر) کماکان باقى مانده است. بنابراین، به دنبال تحولات پس از جنگ سرد در منطقه آسیا- پاسیفیک مى توان اینگونه استدلال کرد که اگر نفوذ آمریکا رو به کاهش گذارد چین ممکن است این خلاء قدرت را پر کند. علائق استراتژیک قدرت هاى بزرگ مى تواند در جهات متضادى پیش رود و به تقسیم جهان به دشمنان در برابر متحدان، همانند دوران جنگ سرد، منجر شود. در عین حال مى توانیم علائق هم پوشى را در مسائل متعددى ببینیم. شکل بندى جدید قدرت هاى بزرگ در منطقه اثر مهمى بر علائق استراتژیک داشته است. به طور کلى آمریکا و ژاپن اتحاد خود را به عنوان نقطه محورى سیاست هاى آسیایى خویش مى نگرند. اشغال ژاپن توسط آمریکا در سال۱۹۴۵ آغاز چنین روندى بود که با معاهده امنیتى آمریکا- ژاپن در سال ۱۹۵۲ تثبیت شد.
اما سیاست آمریکا در مورد چین ستیزه جویانه تر بوده است. بوش دستگاه سیاست امنیتى خارجى و داخلى خود را به تعدادى از متفکران واقع گرا مجهز کرده بود که نسبت به پکن شدت و سختگیرى بیشتر و نسبت به تایوان، حمایت و جانبدارى بیشترى دارند.
سرعت و شدت افزایش قدرت چین، همراه با افزایش احساسات ملى گرایى در میان مردم چین، رهبرى سیاست خارجى این کشور را جسورانه تر کرده است. این تحول جدید باعث پیچیده تر شدن محاسبات استراتژیک واشنگتن و توکیو شده است. از یک سو این تحول مى تواند به عنوان حرکتى طبیعى براى هر قدرت رو به رشدى مدنظر قرار گیرد. در این دیدگاه چین، تا جایى که ثبات و رفاه منطقه را به خطر نمى اندازد، مى تواند نفوذ بیشترى بر امور بین الملل داشته باشد. از سوى دیگر، ناسیونالیسم در حال ظهور چین نیز فشار بیشترى را بر رهبرى فعلى چین وارد مى کند تا مسائل حاکمیتى نظیر تایوان را حل و فصل کرده و براى جبران میراث هاى منفى تاریخى، نظیر تجاوز به ژاپن در زمان جنگ جهانى دوم، تلاش کند.
به علاوه با افول نفوذ روسیه در منطقه، علائق استراتژیک چین عمدتا بر آمریکا و ژاپن متمرکز بوده است.در ضمن، نگرانى ژاپن درباره اتحاد جماهیر شوروى سابق در طى دوره جنگ سرد، تا حد زیادى کاهش یافته است. توجه ژاپن در حال حاضر معطوف به قدرت نظامى بالقوه چین و مسائل شبه جزیره کره است. توکیو، بهبود روابط با مسکو را در دستور کار قرار داده است.دو کره دو بازیگر دیگر مهم منطقه هستند. شبه جزیره کره مى تواند به عنوان نمونه خوبى از منافع هم پوشى قدرت هاى بزرگ، یعنى چین، ژاپن، روسیه و آمریکا دیده شود. براى مثال، چین کلید منافع امنیتى آمریکا و ژاپن را دردست دارد. در حقیقت، کمک مثبت چین به صلح و ثبات در منطقه را مى توان از نقش این کشور در گفتگوهاى شش جانبه در شبه جزیره کره دریافت.نگرانى هاى استراتژیک پکن، واشنگتن و توکیو درباره منطقه متفاوت است. به دنبال نگرانى هایى که از آزمایش هاى موشکى کره شمالى در مردم ژاپن ایجاد شده است، پارلمان ژاپن در سال ۱۹۹۹ در معاهده امنیتى آمریکا و ژاپن بازنگرى کرد. مهمترین تحول، اعلامیه توکیو است. ژاپن در این اعلامیه خبر داد که در توسعه نظام دفاع موشکى بالستیک آمریکا، موسوم به نمایش دفاع موشکى مشارکت خواهد کرد. اگر چه پس از ملاقات دائه جونگ و کیم جونگ ایل، در ژوئن ،۲۰۰۰ تنش در شبه جزیره کره کاهش یافت اما برنامه دفاع موشکى هنوز ادامه دارد.این تحول باعث هراس چین شده است که نه تنها از اتحاد جدید آمریکا-ژاپن براى مهار چین مى ترسد بلکه از دخالت این اتحاد در بحران آینده تنگه تایوان نیز هراس دارد. بنابراین با بررسى تحول در توزیع قدرت و تاثیر آن بر روابط بین الملل در آسیاى شرقى، مى توان بازى هاى سیاسى مداوم را در میان قدرت هاى بزرگ ملاحظه کرد.
پویایى، تحولى عمده در توزیع قدرت در منطقه آسیا- پاسیفیک را نشان مى دهد. تحولات اخیر نشان داده اند که تغییر در توزیع قدرت، به شکل بندى جدید روابط قدرت خواهد انجامید.
اول اینکه تحول در توزیع قدرت ممکن است با تغییر برداشت هاى قدرت هاى بزرگ، سایر عوامل کلیدى در روابط بین الملل، نظیر ملاحظات ایدئولوژیک را تحت تاثیر قرار دهد. براى مثال ژاپن از پایان جنگ جهانى دوم، هم پیمان آمریکا بوده است، اما زمانى که موقعیت ژاپن در دهه ۸۰ به سطحى رسید که مى توانست جایگزین آمریکا و ابر قدرت بعدى باشد، تغییر عمده اى در برداشت آمریکا نسبت به ژاپن، از یک دوست به یک رقیب حاصل شد.
آشکارا، تحول در توزیع قدرت بر برداشت و درک قدرت هاى بزرگ اثر زیادى داشته است. سیاست خارجى چین نسبت به ژاپن باید کماکان بر ملاحظات استراتژیک و مسئله تایوان در زمان مائو و نوسازى اقتصادى زمان دنگ شیائو پینگ متمرکز باشد. مسائلى نظیر اختلافات ارضى و میراث تاریخى زمان جنگ نیز باید حل و فصل شود، البته به قیمت اهداف بزرگ استراتژیک اقتصادى. به نفع پکن است که نقش بسیار مهمى را که ژاپن مى تواند در ایجاد محیط بین المللى مساعد براى چین فراهم کند، به رسمیت بشناسد.
بنابراین، چین کماکان روابط دوستانه و همکارى خود با ژاپن را، نه تنها براى تسهیل نوسازى اش بلکه با هدف کاهش وابستگى اقتصادى و استراتژیک خود به ایالات متحده ادامه خواهد داد. در حالى که تمرکز بر تعاملات اقتصادى دو کشور است، پکن احتمالا مذاکرات منظمى را در مورد مسائل استراتژیک و امنیتى منطقه اى با ژاپن آغاز خواهد کرد. از جمله نگرانى هاى مشروع ژاپن در باره مناطق استراتژیک مهم، نظیر دریاى چین جنوبى و مسائلى از قبیل مسئله حقوق بشر در چین را به رسمیت خواهد شناخت. تا زمانى که پکن نگرانى هاى ژاپن در مورد مسائلى نظیر تایوان را تحریک نکند، قادر است در مسائل منطقه اى، از جمله ثبات در شبه جزیره کره و بحران اقتصادى آسیا، به همکارى با ژاپن ادامه دهد. پکن نه تنها روابط خود با توکیو را گسترش خواهد داد بلکه موضع خود در قبال آمریکا در امور جهانى را نیز بهبود خواهد بخشید. پکن در حالى که براى برقرارى روابطه و همکارى با تنها ابر قدرت دوره پس از جنگ سرد(آمریکا) حداکثر تلاش خود را مى کند، خود را براى مواجهه با آن نیز آماده کرده است.
ژاپن ممکن است، در مورد پذیرش نقش زمان جنگ خود در چین و کره به کندى به اجماع نظر برسد. سیاستمداران ژاپنى درباره تجدید نظر در قانون اساسى ژاپن به ویژه ماده معروف به بند صلح، به دلیل حساسیت همسایگان خود بسیار محتاط هستند. در صورت اجماع نظر، توکیو ممکن است پشتیبانى خود از رفتار گذشته اش را اعلام کند و متقابلا پکن نیز ممکن است این امر را به عنوان مبنایى براى پایان دادن به تاریخ گذشته و حرکت به سوى روابطى جدید در نظر گیرد.آمریکا، در برخورد با شکل بندى هاى جدید روابط قدرت در منطقه آسیا-پاسیفیک و به ویژه روابط حساس بین چین و ژاپن، کماکان نقش متعادلى را به منظور حفظ ثبات در منطقه بازى خواهد کرد. با این حال، واشنگتن اتحادش و پیوندهاى خود را با توکیو ارتقا خواهد داد. روابط آمریکا و ژاپن عمیقا ریشه دار شده و از استحکام کافى برخوردار است.
روابط غیر دوستانه آمریکا و روسیه ممکن است روسیه را به ادامه و تقویت پیوندهاى خود با پکن ترغیب کند تا تعادل و توازنى در برابر آمریکا ایجاد کند. دو کره نیز کماکان کانون نگرانى منطقه اى در میان قدرت هاى بزرگ باقى مى مانند. ادامه تعامل شمال و جنوب و تحولات سیاسى اقتصادى داخلى کره شمالى کماکان اثر قابل توجهى بر روابط قدرت هاى بزرگ در منطقه خواهد داشت. کشورهاى آسه آن نیز ممکن است نقش اصلى را در تلاش هاى همکارى منطقه اى بازى کنند.