*تابناک: با بررسی انتخابات چند سال گذشته، به نکته مشترکی در آنها پی میبریم و آن این که در همه آنها دیده میشود بیشتر کاندیداها، برنامه مشخص، عملی و راهبردی با ریز جزییات و همه مسائل مربوط به آن ارایه نکردهاند. حال به نظر شما، علل و عوامل این پدیده ـ ارایه نکردن برنامه مشخص از سوی کاندیداها همراه با کلیگویی ـ چیست و برای برون رفت از این مشکل، باید چه راهکارهایی به کار ببریم؟
**افروغ: این پرسش بسیار اساسی است و میتوان از دیدگاههای گوناگون به آن پاسخ داد؛ یعنی هم به علت نزدیکش توجه کرد و هم به علت دورش.
متأسفانه، این گونه کلیگوییها خریدار دارد و اگر خریدار نداشت، کاندیداها برای آن چاره دیگری میاندیشیدند.
در پاسخ به این که چرا تقاضا هست، میشود گفت، به خاطر انزجاری است که به لحاظ عقلانی به مردم برای فرار از مدیران و صاحبان قدرت دست میدهد. من همواره گفتهام که اگر از زاویه عقلانیت به رفتارهای سیاسی مردم توجه کنیم، فرار از چیزی آنها، گریز از چیزی آنها و انزجار از چیزی آنها عقلانی است، اما الزاما انتخابشان عقلانی نیست؛ یعنی گرایش به سوی چیزی آنها، تحت تأثیر یکسری احساسات و غلیانهای هیجانی است.
تقاضا به این برمیگردد که انزجاری رخ داده و مردم میخواهند هر چه سریع نجات یافته و به امری یا شخصی گرایش پیدا کنند و عدهای هم این مسأله را درمییابند که سخن گفتن در چنین اوضاعی از تاکتیک و برنامه و استراتژی خریدار ندارد.
اگر ما نگاه عقلانیتری میداشتیم و از تجارب متراکم تاریخی و سیاسیمان بهره میبردیم، انتخاب و گرایش به چیزی ما هم عقلانی میشد، در این صورت است که میتوان انتظار داشت، کاندیداهای ما هم با برنامه وارد عرصه شوند.
کاندیداهای انتخابات گوناگون، آن قدر عاقل هستند که این شرایط را درک کنند و به این مسأله دامن بزنند و البته میشود مثالهایی از این گونه رفتارها در انتخابات ریاستجمهوری و مجلس پس از جنگ پیدا کرد. در انتخابات ریاست جمهوری نهم نیز، بیش از آن که بله به شخص باشد، بله به شعارها و مجموعه برنامههایی بود که جامعه عطشی نسبت به آن داشت و مردم بر حسب آن عطش و انزجار از چیزی و از کسی، این انتخاب را انجام دادهاند.
در کل احساس و تصور من این است که جامعه ما عقلانیت سیاسی و غیر سیاسی لازم و مطلوب را ندارد؛ یعنی اگر جامعه ما نسبت به مفاهیم عقلانیتر برخورد میکرد، رفتار کاندیداهای ما هم عقلانیتر میبود. اگر آن عقلانیت مطلوب در جامعه وجود داشت، ما هم اکنون احزاب تعریف شده داشتیم، چون بلافاصله تا سخن از برنامه میشود، پای حزب و عقلانیت به میان میآید و باید گفت که ما احزاب شناخته شده و مردمی تعریف شده با استراتژی و برنامه و مسلک سیاسی مشخصی نداریم.
*تابناک: چرا ما چنین احزابی با این مشخصات نداریم؟
**افروغ: میشود این را نیز مربوط به سطح خواست جامعه و البته عوامل و موانع گوناگون ساختاری و از جمله امتحان بد برخی از احزاب دانست.
به نظر من، آنچه مانع میشود ما احزاب دقیق و تعریف شدهای داشته باشیم، علاوه بر این که به ضعف عقلانیت جامعه برمیگردد، معلول شیوه ساختاری و مدیریت برنامهریزی کشور هم هست.
متأسفانه ما از یک رابطه ساختاری قدرت ـ ثروت رنج میبریم، از یک اقتصاد نفتی بهرهمند هستیم و اقتصاد نفتی، باعث میشود که نهادهای مدنی، از جمله احزاب تعریف شده و غیر دولت ساخته را نداشته باشیم.
*تابناک: پرسشی که در اینجا مطرح است، این که چرا شاهد چنین پدیدهای هستیم و رابطه این اقتصاد نفتی با عدم شکلگیری احزاب تمام عیار چیست؟
**افروغ: چون دولت در این حالت احتیاج به مالیات ندارد و خود سرچشمه مالیات است. مالیاتهایی که امروز تعریف میشوند، بیشتر نفتی هستند؛ بنابراین، بیش از آن که ما شاهد وابستگی مالی و غیرمالی (کسب مشروعیت) دولت به مردم باشیم، شاهد وابستگی مردم و نهادهای مدنی به دولت هستیم.
در چنین حالتی نمیشود توقع یک حزب ریشهدار را داشت، چون حزب از مظاهر جامعه مدنی است و جامعه مدنی هم برای این که شکل بگیرد، احتیاج به یکسری سازوکارها و ملزومات خاص دارد؛ بنابراین، یک ایراد عمده را میتوان اتکای دولت به درآمدهای نفتی دانست و این درآمدهای نفتی، دولت را از فشارهای مردمی و نهادهای گوناگونی که در عرصه عمومی و غیررسمی فعالیت میکنند، بینیاز کرده است. البته مانع ساختاری تنها عامل نیست و افرادی هم که عهدهدار این رابطه ساختاری هستند، مقصرند. ساختار در جای خود، محل اعتناست و اثر خودش را دارد، ولی باید توجه کرد که افراد و متصدیان این رابطه ساختاری هم میتوانند اثرگذار باشند و تعدیلهایی به وجود آورند؛ برای مثال، از وابستگی خود به درآمدهای نفتی بکاهند.
در دوره توسعه سیاسی، برخی تلاش کردند یکسری کارهایی انجام دهند و اصل این بود که با ورود به رابطه ساختاری قدرت ـ ثروت، تحولی در عرصه مدنی ایجاد کنند؛ البته این که تا چه اندازه در این کار موفق بودند، جای بحث دارد! در این بین، نباید از نقش چهرههای تأثیرگذار و روشنفکرهای حقیقتگرا و بیداردل در عرصه مدنی غافل بود، چرا که آنان میتوانند با تلطیف این رابطه، زمینهساز عقلانیت و نگاه راهبردی باشند.
نقش عالمان حوزوی، عالمان دانشگاهی و روشنفکران و نهادهای مدنی، باید بسیار پررنگتر از اینها باشد، به ویژه نقش حوزههای علمیه به دلیل قرابت زیادی که با مبانی ایدئولوژیک این نظام دارند، بسیار برجسته است. البته اگر تفسیر نادرستی از قدرت داشته باشند و قدرت را به قدرت رسمی تقلیل دهند و از قدرت مدنی غافل شوند، این غفلت در وهله نخست، گریبان خود آنها را خواهد گرفت. در چنین شرایطی، شما نباید توقع داشته باشید که ما شاهد یک قدرت نقد قوی در عرصه عمومی و بالطبع، یک عقلانیت چشمگیر در جامعه و وجود احزاب شناخته و تعریف شده باشیم.
یک تصور نادرست هم از حزب وجود دارد؛ در یکسری از لایههای عرصه مدنی ما، از جمله لایه مذهبی، گمان میکنند اگر تحزب باشد، قدرتطلبی باب میشود و این نوعی دنیاگرایی است؛ نخست این که قدرت، ابزار ضرروی است و جهت خود را از اهداف خود میگیرد. دوم آن که قدرت طلبیهای آشکار، بهتر است یا قدرت طلبیهای پنهان و در پوشش دین (در صورت مذموم دانستن نفس قدرت طلبی)؟!
حزب، مصداقی از تکثر است و جامعه بدون تکثر نمیتواند اداره شود. اگر بخواهیم از تجربه یکصد ساله ـ از مشروطه تاکنون ـ بهره ببریم، باید به این تکثرها و تفاوتها و همچنین فرآیند تفکیک و تمایزیافتگی در جامعه بها بدهیم. نکته مهم این است که این نافی انسجام نیست و اتفاقا اگر تفکیک را نادیده بگیریم، جامعه آبستن بسیاری از حوادث غیرمترقبه خواهد شد؛ نه انسجام یا وحدت صوری بدون تفکیک و نه تفکیک شبه آنارشیستی منهای انسجام مطلوب ماست. درواقع باید به هر دو توجه کنیم و وحدت در عین کثرت شعار ما باشد. گروهها و احزاب به هر حال شکل میگیرند؛ پس باید کمک کرد تا یک شکلگیری عقلانی داشته باشد تا بتوانند پاسخگو باشند.
به هیچ روی نمیتوانیم در مبارزات انتخاباتی، تشکیلاتی را جایگزین حزب کنیم؛ تشکلهایی موجود هم به گونهای کارکرد حزبی دارند، منتها تن به ملزومات حزبی نمیدهند. بسیاری از کسانی هم که تحزب را نشانه قدرت طلبی میدانند، عملا کار حزبی میکنند و به نظر من، این یک نوع نقض غرض و تناقض است؛ اگر نگوییم نفاق و استفاده ابزاری از دین است!
اوایل انقلاب، برخی میگفتند ما حزب را برای چه میخواهیم؟ ما مرجعیت داریم. من واقعا معنی این گفتهها را متوجه نمیشوم. شکر خدا که به خیر گذشت. مرجع تقلید که نباید کارکرد حزبی داشته باشد، چون حزب با گروهها پیوند خورده و از مؤلفههای فرآیند تفکیک است، در حالی که مرجعیت تقلید با فرآیند انسجام گره خورده است.
ممکن است یک مرجع تقلید، محل رجوع افرادی از احزاب گوناگون باشد؛ بنابراین، اگر قرار باشد که مرجع تقلید جایگزین حزب شود، باید فتاوای سیاسی و حزبی بدهد و تصور کنید که چه رخ خواهد داد!
باید درس بگیریم از گذشته و تجربه دیگر کشورها را ببینیم و به سمتی برویم که جامعه ما خواهش عقلانیتری داشته باشد.
شخصا به این نتیجه رسیدهام که هر چه فشار افکار عمومی منسجمتر و عاقلانهتر باشد، میدان فعالیت فعالان سیاسی و کاندیداهای گوناگون هم عقلانیتر میشود. در کل، ما باید به سمت فرآیندی برویم که رفتار ما هم در انزجار از چیزی عقلانی باشد و هم در گرایش به چیزی؛ یعنی بدانیم به چه کسی و به چه گروه و گفتمانی و به چه برنامهای رأی میدهیم و حتی پسندیدهتر این است که بدانیم به چه کابینهای رأی میدهیم. چه بسا بر حسب آن گرایشی که به یک مجموعه شعارهایی پیدا کردهایم، فردی را مظهر این شعارها بدانیم، ولی بعد معلوم شود که فریب خوردهایم؛ خواسته یا ناخواسته، کاندیدای مورد نظر ما توان اجرای شعارها و اصولا برنامهای برای اجرای آنها نداشته است.
روزی که آمدیم بخش رسمی نظام را از بخش غیر رسمی جدا کردیم؛ یعنی نهادهای رسمی را اصلاحگر کل جامعه قرار دادیم و از قدرت نظارت نهادهای غیررسمی بر نهادهای رسمی غافل شدیم، باید چنین وقایعی را نیز پیشبینی میکردیم.
اگر ما میخواهیم در بخش رسمی نظام، سلامتی برقرار باشد، تفکیک قوایی داشته و شاهد نظارت تمامعیار مجلس به عنوان عصاره فضایل ملت و قوه در رأس امور باشیم، حتما باید این مجلس تحت نظارت مردم باشد.
ما نمیتوانیم نظارت مردمی را کنار بزنیم و نهادهای مردمی را تضعیف کنیم و بعد بگوییم خودشان به امورات رسیدگی میکنند. فرآیند وارسی و تعادل به طور طبیعی پدید خواهد آمد، در حالی که این امکان ندارد، به ویژه در وضعیتی که ما شاهد امر به معروف و نهی از منکر در سطح دولت با دولت نیستیم.
امر به معروف و نهی از منکر که از شعارهای دینی ما در مسأله نظارت است، چهار سطح دارد:
1ـ سطح دولت با مردم
2ـ سطح مردم با مردم
3ـ سطح دولت با دولت
4ـ سطح مردم با دولت
ما صرفا شاهد امر به معروف و نهی از منکر در سطح دولت با مردم از راه تصویب قوانین و ضمانتهای اجرایی هستیم و البته در سطح مردم با مردم در زندگی روزمره نیز تبلیغاتی صورت میگیرد. ما شاهد تجلی امر به معروف و نهی از منکر در سطح دولت با دولت و مردم با دولت نیستیم و این سطوح بسیار ضعیف هستند.
امر به معروف و نهی از منکر در سطح دولت با دولت، یعنی دولت، عیبهای خود را ببیند و نه این که منافعش در لاپوشانی این عیبها باشد.
مثالهای بسیاری برای این باره هست؛ برای مثال، دولت به زیرمجموعه خود، توصیه میکند که یکدیگر را نقد نکنند و عیبهای یکدیگر را آشکار نسازند. من این را متوجه نمیشوم یعنی چه! حضرت علی(ع) چشمهای بیداری دارد و به محض این که کوچکترین تخطی از سوی کارگزاران خود میبیند، برخورد میکند و لاپوشانی و کتمان نمیکند و جالب است همین امام به مالک میگویند؛ اگر عیبی از مردم سر زد، غمض عین کن، گذشت کن و مشاورانی را برگمار که تیزترین انتقادها را به تو بکنند و خود نیز از کوچکترین عیب مسئولان و کارگزاران نمی گذرد.
در این سخنان، اهمیت امر به معروف و نهی از منکر در سطح دولت با دولت کاملا روشن است، ولی ما برعکس رفتار میکنیم. آنجا که خطاها مربوط به مردم میشود، بزرگ کرده و آبروریزی میکنیم، اما از خطاهای بزرگ برخی مسئولان چشم پوشی میکنیم؛ مثالش وزارت کشور و آن داستان مدرک جعلی و مقاومت در برابر عزل آن (وزیر کشور یا ...) و حتی معرفی وی به عنوان بسیجی است.
آخر کجای این تفکر با تفکر علوی سازگار است؟و از سوی دیگر، تبلیغ نمیکنیم که بزرگترین مظهر امر به معروف و نهی از منکر، حضور نقادانه و نظارت مردم بر عملکرد دولتمردان است. قیام اباعبدالله الحسین (ع)، مظهری از امر به معروف و نهی از منکر است و جمهوری اسلامی هم مصداق بارزی است از آن. سطحهای عالی فراموش میشود و به سطحهای مردم با مردم و دولت با مردم توجه خاص میشود. اینها با روح اسلام و انقلاب سازگار نیست. اگر واقعا میخواهیم دستگاه رسمی ما سالم بماند، حتما باید تحت نظارت نهادهای غیررسمی باشد؛ همچنان که نهادهای رسمی هم وظایفی در برابر مردم در امور زندگی، امنیتی و حتی فرهنگی و اخلاقی دارند.
یکی دیگر از عوامل تأثیرگذار بر کلیگوییها، به تعریف ما از اسلام، مشروعیت و جمهوری اسلامی برمیگردد. اگر گمان میکنیم که میتوانیم اسلام را با تفسیری منهای توجه به حقوق ملت دنبال کنیم، سخت در اشتباهیم؛ بنابراین، هنگامی که به حقوق ملت اصالت و اعتبار میدهیم، خواه ناخواه، دولتها وظیفهمند و نظارتمند میشوند و خود این میتواند بستری برای عقلانیت فراهم آورد. به علاوه، فلسفه سیاسی جمهوری اسلامی نگاهی دولایه و مضاعف به حق مردم دارد؛ هم عطف به اسلامیت آن و هم عطف به جمهوریت آن. حتی اگر اسلام را تنها منبع مشروعیت یا قانونیت نظام سیاسی بدانیم، باید به این نکته توجه کنیم که اگر فرمان رهبر شرعی است، نظارت مردم هم شرعی است. اگر فرمان رهبر با سه واسطه شرعی میشود، برحسب فرمایشهای حضرت امام، شرعیت نظارت مردم یا واسطه نمیخواهد و یا تنها واسطهاش تنها خداست.
به هر روی، دو لایهای بودن حق مردم، نقد دولایهای میخواهد؛ یعنی مردم باید هم از ویژگیهای اشخاص حاکم و محتوای حقانی حکومت مطمئن شوند و هم از رضایت و مقبولیت عامه خیالشان آسوده باشد که البته مطالبه این حق، عقلانیت و برنامه میخواهد.
*تابناک: شما در بخشی از سخنانتان اشاره به تفسیری از جمهوری اسلامی داشتید که عدهای به اسلامیت آن توجه میکنند و حقوق مردم را نادیده میانگارند و عدهای هم به جمهوریت آن توجه کرده و از تکالیف مردم غافل میشوند. حال پرسش اساسی این است: چرا تفسیر؟ مگر همه اصول و مبانی این بحث مشخص نیست؟ چرا هر کسی از ظن و گمان خود وارد بحث و تفسیر این مقوله میشود؟
**افروغ: من شخصا بر این باورم که ابهامی در این قضیه نیست، نه در بحث نظری و نه در بحث عملی. ما در بحث عملی، قانون اساسی را داریم و قانون اساسی به اندازه کافی شفافیت دارد. ما بر این باوریم که عدهای عملا میآیند و تفاسیر شخصی از قانون اساسی و جمهوری اسلامی ارایه میدهند؛ یعنی توجهی به فلسفه و جوهر قانون ندارند و متأسفانه این رویداد در حال رخ دادن است.
اگر شما به اندیشههای حضرت امام نگاه کنید، میبینید که ایشان برای رأی مردم حرمت قایل بوده و بر این باور بودند که هیچ کس حق ندارد، رأیی را به مردم تحمیل کند و البته در جایی اشاره میکنند که ممکن است مصلحت اسلام و نظام اسلامی، چنین امری را اقتضا کند، اما بلافاصله اضافه میکنند که خدا آن روز را هم نیاورد.
به هر حال، به نظر من، نباید عدهای از قانون اساسی و جمهوری اسلامی، تفسیری خلاف حقوق ملت و دو مؤلفهای بودن مبنای مشروعیت یا قانونی بودن آن بکنند، چرا که تفسیربردار نیست و همه موارد و مبانی این مباحث، کاملا شفاف است.
*تابناک: چرا برخی میتوانند و یا میخواهند تفسیر دیگری داشته باشند؟
**افروغ: من گمان میکنم برای این است که عرصه مدنی ما، برای دفاع از حقوق ملت پر فشار و پر ملاط نیست. آن بخشی از عرصه مدنی فعال است که توانسته زمینه را برای این تفسیرهای ناگوار فراهم کند. هر چه فشار افرادی که جوهر قانون اساسی را درمییابند و فلسفه سیاسی جمهوری اسلامی را با عمق جانشان لمس کردهاند و همچنین فشار و حضور عالمان و روشنفکران حقیقتگرای ما بیشتر باشد، قدرت مانور برخی تفسیرهای تحجرگرایانه و ظاهرگرایانه کم میشود. اگر میبینیم که به راحتی مانور داده میشود، این در کل برمیگردد به تفسیر نادرستی که از جمهوری اسلامی میشود و قدرت مانوری که در عقبه عدهای از ظاهرگرایان و جمودگرایان پیدا کردهاند.
در این مملکت شخصا معتقدم اگر اسلامیت را بردارید، مطمئنا از حقوق ملت خبری نخواهد بود، از جمهوریت خبری نخواهد بود و اگر از جمهوریت صرف هم دم بزنید، مطمئنا جمهوریت را هم نخواهید داشت؛ این نکتهای است که باید به آن توجه کرد.
جامعه ما روح دینی دارد و تا بوده، دیندار بوده و حتما باید برای پاسداشت حقوق مردم از زاویه دین به مسایل نگریست.
قرآن و اسلام کاملا از حقوق مردم دفاع میکنند و جمهوری اسلامی هم یک تضمین و ضمانت دوچندانی به حق مردم داده است. این دو تا را باید با هم داشت، چرا که اینها دو مؤلفه مقوم مشروعیت و قانونی بودن نظام هستند و بدون یکی، مشروعیت به سامان نمیرسد.
ما نمیتوانیم با علم کردن صرف جمهوریت، شاهد جمهوریت بوده و با علم کردن صرف اسلامیت (آن هم با تفسیری خاص) شاهد جمهوریت و توجه به حقوق مردم باشیم. اگر هم میخواهیم تنها علم اسلام را بلند کنیم، باید به موضوعی توجه کرد و آن بحث، تأکید بر حقوق ملت در اسلام است.
برای این که دچار این ابهامهای تفسیری نشویم و حسب ضمانت بخشیدن به حضور مردم و حق مردم در تعیین سرنوشت خودشان، تصریح شده است که فلسفه سیاسی ما مبتنی بر جمهوری اسلامی و مردمسالاری دینی است.
*تابناک: در اینجا بحثی هست که تا اندازه ای به پرسش اولیهمان مربوط میشود. یکی دیگر از مواردی که در انتخابات گوناگون ما بسیار مشهود بوده، موضوع کاندیدای مطلوب و کاندیداهای محبوب است. چرا اصلا این رویداد رخ میدهد و در کل این پدیده را چگونه ارزیابی میکنید؟
**افروغ: پرسش شما به مانند این است که ما بین عقلانیت و عاطفه و بین عقل و عشق، یک تقابلی قایل شویم. عقل را به مطلوبیت برمیگردانیم و عشق را به محبوبیت. من همواره پرهیز داشتم از این دوتایینگریها و تقابلها. کاندیدای محبوب من، همان کاندیدای مطلوب من است و برعکس، چون این را عقل به من میگوید.
در بحث انتخابات، باید عاطفه و احساس صرف به حداقل برسد، عشق باید در خدمت عقل قرار گیرد.
من منکر جایگاه عشق نیستم، اما بر این باورم که باید عشق در خدمت عقل قرار گیرد و در انتخابات، عقل حرف اول را بزند، نه احساس و هیجان و عشق و عاطفه.
اینجاست که اگر دیدیم محبوبیت با مطلوبیت تقابل دارد، باید محبوبیت را پیش پای مطلوبیت ذبح کنیم و هر فردی تکلیفش این است که این کار را انجام بدهد.
حضرت امام همواره بر رأی آگاهانه مردم اصرار میکردند. وقتی میگوییم، آگاهانه، نمیتوانیم از سر رفع تکلیف، از سر ارادت، اطاعت، عشق و از سر نفوذی که دیگری روی ما دارد، رأی بدهیم. باید از سر شناخت رأی بدهیم؛ شناخت میتواند عشق را هم با خود همراه کند.
یک زمانی، فرد میتواند به تنهایی به این شناخت برسد، اما زمانی هم محدودیتهایی دارد؛ بنابراین، با یک درجه تخفیف، باید به کسانی رجوع کند که احساس میکند اهل عقلند و خرد و میتوانند صادقانه به او مشورت دهند. البته در پایان باید خودش تصمیم بگیرد.
انتخابات عرصهای نیست که عشق حرف اول را بزند، باید عقل حرف اول را بزند، اما هیچ عقلی بدون عشق به عمل نمی پیوندد و هیچ انتخابی بدون احساس صورت نمیگیرد. وقتی عقلم من به یک کاندیدایی رسید، با یک احساسی همراه میشود که به آن شخص رأی بدهم.
به هر حال، به نظر من، محوریت از آن عقل است و من شخصا برای خودم این را توصیه میکنم که بروم برنامه آن کاندیدا را ببینم؛ نه عاشق چشم و ابروی کاندیدایی شوم و نه بیزار از چشم و ابروی کسی. با کسی نباید عهد و عقد اخوت بست. بحث از عشق که میشود، پای اخوت به میان میآید. وقتی میگوییم با کسی عقد و عهد اخوت نبستهایم، یعنی خیلی روشن و شفاف با مسائل از روی عقلانیت برخورد میکنیم؛ بنابراین، در مسأله انتخابات باید علم و عقلانیت حرف اول را بزند. باید از برنامه و افراد مورد نظر کاندیدا برای مدیریت کشور و صداقت و توانمندیهایش مطمئن شویم.
البته واقعیتی هم هست و آن این که گاه ممکن است، فردی مطلوب باشد، اما هنوز مقبول و محبوب نبوده باشد. این بحث دیگری است که من به این واقعیت هم توجه دارم.
باید زمینه به گونهای فراهم شود که مطلوبهای محبوب و محبوبهای مطلوب تشویق شوند که نامنویسی کنند و انشاءالله که تأیید صلاحیت هم بشوند. باید در تأیید صلاحیت اینها، نهایت تساهل ممکن صورت گیرد. اگر اینها وفادار و ملتزمند، باید تأییدشان کنیم و در راه رسیدن به این التزام و وفاداری، شاخصهای دقیقی داشته باشیم. با شاخصهای فرمگرایانه و شکلی نمیشود کیفیتها و محتواها را اندازهگیری کرد.
پرسشهایی که معمولا در تأیید صلاحیت به ویژه در تحقیقات محلی میشود، پرسشهای شکلی است که نمیتواند بیانگر قابلیت یک نفر برای اداره کشور باشد. باید پرسشها نیز پرسشهای محتواییتر، کیفیتر و تخصصیتری باشد تا مبادا این اتفاقی نیفتد که ظاهرگرایان رو بیایند و باطنگرایان و اهل تفکر، کنار زده شوند که البته این هم اتفاقی است که در جامعه ما در حال رخ دان است؛ یعنی اهل باطن و تفکر به دلیل محتواگراییشان معمولا دچار بیمهری میشوند و ظاهرگرایی و اشعریگری حرف اول و آخر را میزند.
*تابناک: کاندیدا نشدن خودتان برای انتخابات مجلس هشتم را در این مقوله ارزیابی میکنید؟
**افروغ: پیشتر به این پرسش پاسخ دادهام. به طور عمده، حضور در میدان پر فضیلت نقد و روشنفکری را ترجیح دادهام.
*تابناک: به نظر شما، آیا آقای خاتمی، میتواند چنین کاری را مثل شما انجام دهد و در حوزه نقادی فعال باشند؟
**افروغ: من نمیدانم. بهتر است این پرسش را از خود ایشان بپرسید. به رغم اینکه ساحت نمایندگی نزدیکترین ساحت به روشنفکری است ـ البته نسبت به دو قوه اجرایی و قضایی ـ خود من احساس کردم که شکافی بین روشنفکری و حتی نمایندگی وجود دارد. اگر بخواهیم به تقویت عرصه مدنی بیندیشیم و اهتمام بورزیم، باید بیاییم در عرصه مدنی و غیر رسمی تلاش و کوشش کنیم.
من بر این باورم که کسانی که انتقاد میکنند، قدرتشان به مراتب بیشتر از کسانی است که قدرت رسمی را در اختیار دارند. منتها مسأله این است که ذهنهای ساده این را برنمیتابند و متوجه نمیشوند که در اثر بیتوجهی به فضیلت نقد و روشنفکری چه هزینههایی را هم خود متحمل میشوند و هم بر جمهوری اسلامی تحمیل میکنند.
*تابناک: اگر موافق باشید، میخواهیم گریزی بزنیم به بحث انتخابات ریاست جمهوری آینده و این مهم را بررسی و تحلیل کنیم. در اردوگاه طرفین ـ اصولگرایان و اصلاحطلبان ـ افراد گوناگونی را میبینیم که نامشان مطرح شده است. تحلیل شما از فضای موجود و این که چه کسانی برای کاندیدا شدن جدی هستند، چیست؟
**افروغ: به لحاظ یک تحلیل ساختاری، شخصا بر این باورم که فضای ما، یک فضای قطبی نیست که بگوییم ما با یک جریان خاص از سوی اردوگاهx یا یک جریان خاص از سوی اردوگاه y روبهرو هستیم.
واقعیت سیاسی ما حکایت از یک طیف دارد. حداقل مطلوب من این است که با توجه به این واقعیت، شاهد مبارزات انتخاباتی باشیم؛ یعنی کاندیداهایی از جریانات اصولگرا و کاندیداهایی از جریانات اصلاحطلب وارد عرصه مبارزه سیاسی شوند. این به واقعیت نزدیکتر است، اما یک مطلوب حداکثری هم دارم که واقعیت با آن فاصله دارد؛ این که ما شاهد رفتارهای حزبی و مصاف برنامههای حزبی مردمی و غیردولت ساخته باشیم. حال که از این مطلوب نهایی فاصله داریم، بتوانیم در این میان یک رفتار شبه قطبی و شبه حزبی را ببینیم؛ یعنی دو اردوگاه اصولگرایان و اصلاحطلبان با حضور همه جریانات وابسته و متعلق به این دو اردوگاه به مصاف برنامهای و کابینهای هم با معرفی یک کاندیدا از هر اردوگاه بروند و این رفتار میتواند تا اندازهای جای خالی حزب را پر کند.
اما چون به نظر میرسد این رویداد در انتخابات آتی رخ نخواهد داد، بهتر است واقیعت جامعه را دور نزنیم. واقعیت جامعه ما طیفی است و همیشه گروههایی مانع این طیفها شدهاند، چون منافعشان اقتضا میکند. ما اگر فضا را به صورت تصنعی قطبی کنیم، عملا بسیاری از افراد را از این جریانات حذف کردهایم.
نکته بعد این است که حسب نگاه جامعه شناسی و حسب شناختی که از تاریخ مبارزات سیاسی ایران دارم، احتمال رسیدن به اجماع در اردوگاه اصلاحطلبان، بیشتر از اصولگرایان است، همان گونه که در دوره پیش هم شاهد این قضیه به صورت معکوس بودهایم؛ یعنی اصولگرایان با اجماع بیشتری روبهرو بودند تا اصلاحطلبان.
معمولا واقعیت قدرت ـ ثروت و قدرت ـ منزلت در کشور ما افراد حاکم را دچار توهم میکند؛ شاهد کلامم در این قضیه، این است که در انتخابات شوارها، شما شاهد بیشترین اجماع در اصولگرایان بودید، چون نخستین سنگر را فتح میکردند؛ سنگر دومی یعنی مجلس که فتح شد، خیالشان آسوده تر شد و بالطبع، در انتخابات ریاست جمهوری، تکثر به سراغ آنها آمد.
هماکنون نیز اصلاحطلبان همه سنگرها را از دست دادهاند؛ بنابراین با اجماع بیشتری خواهند آمد. خود این اجماع میتواند روی آرایش کاندیداها در اصولگرایان اثر گذارد که البته بستگی به این نیز دارد که اصلاحطلبان با چه کاندیدایی میآیند.
*تابناک: به نظر شما، اصلاحطلبان با کدام کاندیدا به میدان انتخابات وارد میشوند؟
**افروغ: آقای خاتمی گفته است یا من میآیم یا آقای میر حسین موسوی. اگر آقای خاتمی بیاید، اجماع اصولگرایان بیشتر میشود، اما اگر آقای میرحسین موسوی بیاید، این اجماع کمرنگتر میشود، چون برخی از اصولگرایان، آقای میر حسین موسوی را اصولگرا میدانند. دست کم برخی از چهرههای سرشناس اصولگرا، زمانی عضو کابینه آقای میرحسین موسوی هم بودهاند.
*تابناک: اجماع بر چه کسی را در اردوگاه اصولگرایان بیشتر میدانید؟
**افروغ: من واقعا نمیدانم و اطلاعی ندارم از این مسأله، چون حضوری ندارم. من احتمالات را بررسی میکنم.
*تابناک: آقای دکتر افروغ، مگر در میان اصلاحطلبان حضور دارید که از اجماع آنان میگویید؟
**افروغ: خیر، در میان آنها حضور ندارم و از اجماع آنها نیز سخنی به میان نیاوردهام. گفتم احتمال اجماع بیشتر است. من بنا بر احتمالات، واقعیتها و موضعگیری آقای خاتمی اظهارنظر کردم، اما آیا چنین موضعگیری «این یا آن» را شما در اصولگرایان سراغ دارید؟!
*تابناک: شما گفتید که در صورت اجماع اصلاحطلبان روی آقای میرحسین موسوی، اجماع اصولگرایان کمتر میشود. به نظر شما، این نشانه ایجاد تفرقه بین اصولگرایان نیست؟
**افروغ: من گفتم اجماع کمتر میشود، نگفتم تفرقه بیشتر میشود. بالاخره ما باید برویم به سراغ این که نظام ما چند حزبی بشود. عرض کردم، حالا که ما حزب نداریم، برویم سراغ رفتار شبه حزبی. به هر حال، بنده شخصا بر این باورم که واقعیت سیاسی کنونی ما، بیانگر یک حالت طیفی است.
عدهای تلاش دارند با طرد جریانات سوم، تصویری کاذب و تصنعی به دست دهند که نمیتوان بر آن نام حزب یا شبه حزب گذاشت.
در نظام چند حزبی ما شاهد افتراق هستیم، ولی افتراقی که باعث توسعه سیاسی میشود. نباید رفتار فلهای سیاسی داشت. رفتار فلهای سیاسی، نوعی خودکشی دستهجمعی است. مگر اوضاع حساسی ایجاد شود و کاندیدای خاصی از سوی اصلاحطلبان معرفی شود که اصولگرایان بر سر یک کاندیدا اجماع بکنند، در غیر این صورت، به نظر میرسد که اجماع آنان فی نفسه بسیار ضعیف است.
*تابناک: اگر فضای انتخابات ریاست جمهوری به سمتی رفت که بحث و نظر و اقبال عمومی بر دو کاندیدا بیشتر شد، مثلا احمدینژاد و موسوی، احمدینژاد و خاتمی و احمدینژاد و کروبی، چه تحلیلی از این دو گزینهها دارید؟
**افروغ: من فرض دو تایی احمدی نژاد ـ موسوی و احمدی نژاد ـ کروبی را ضعیف میدانم.
*تابناک: دلیل شما برای این سخن چیست؟
**افروغ: چون بسیاری از چهرههای اصولگرا، موسوی را اصولگرا میدانند و این امر به مردم منتقل میشود. شخصا بر این باورم که این دوتایی احمدی نژاد ـ موسوی و به ویژه احمدی نژاد ـ کروبی اتفاق نخواهد افتاد، چون نه احمدینژاد تنها کاندیدای اصولگرایان خواهد بود و نه کروبی، تنها کاندیدای اصلاحطلبان.
*تابناک: برخی افراد در سخنانی که داشتند، گفته بودند به آقای میرحسین موسوی توصیه میکنیم که نیاید، چرا که نمی تواند مثمر ثمر باشد؛ فضا با فضای دوره نخست وزیری ایشان فرق میکند؟
**افروغ: این برمیگردد به این که آن فضا چه فضایی بوده که با حال فرق میکند و الان آقای میر حسین موسوی چه برنامههایی دارد. این که آیا ایشان میخواهند همان برنامهها را پیگیری کنند یا این که توجه به تحولات و سندهایی که پیش روی ماست، مثل سیاستهای ابلاغی اصل 44، سندهای چشم انداز و برنامههای پنج ساله مصوب دارند؟!
باید دید برنامه ایشان چیست و درباره عدالت چه سیاستها و راهبردهایی را میخواهند دنبال کنند.
مسلما اگر شرایط فرق کرده و این تغییر طبیعی هم بوده، میرحسین موسوی هم فرق کرده و مسلما میر حسین هم با برنامه پیشین نخواهد آمد و برنامه جدیدی خواهد داشت، ولی در کل هماکنون شرایط انتخابات؛ پیچیدهتر از گذشته است و این پیچیدگی هم قابل پیشبینی است و مثل انتخابات ریاست جمهوری نهم نیست، چون ریاست جمهوری نهم به محض این که انتخابات به دور دوم کشیده شد، مشخص شد که چه کسی رأی خواهد آورد و معلوم بود.
به هر حال، به نظر میرسد که آقای میرحسین موسوی، یک رقیب جدی است برای رئیسجمهور کنونی، چون ایشان هم عدالتخواه است. وی هم به گونهای اصولگرا به شمار میرود و برای خودش، اصولی دارد و چهرهای ارزشی است؛ بنابراین باید منتظر بود که آیا چنین تقابلی صورت میگیرد یا خیر. در صورت حضور آقای خاتمی هم مطمئنا در هر دو طرف، اجماع بیشتر میشود و این که نتیجه چه میشود، قابل پیشبینی نیست و الله اعلم.