حسین دهشیار/ عضو هیئت علمی دانشگاه علامه طباطبایی
ظرفیتهای روانی، سیاسی و اجتماعی برای تحقق صلح بین فلسطینیها و اسرائیل مداوما کاهش مییابند، در کنار این واقعیت شاهد تقویت اراده برای رویارویی در بخشهایی از رهبران فلسطینی و اسرائیلی نیز هستیم. به همین دلیل این منطقه همچنان ایفاگر نقش شبکه بارون است که هر لحظه ممکن است منفجر گردد. در گذشته علت اینکه صلح برقرار نمیشود را ناشی از رقابت دو قطب میدانستند و بعد آن را متوجه عدم توجه کافی آمریکا به دعوای اعراب و اسرائیل و منحرف شدن به سوی افغانستان و عراق و القاعده به وسیله یل کلینتون و جورج بوش نمودند. زمانی که جورج بوش در سالهای آخرین حضور در کاخ سفید صحبت از نقشه راه و چندین مسافرت به منطقه نمود بیان شد که حال دیر است و اگر این اقدامات زودتر انجام شده بود حتما جواب میداد. جدا از اینکه چه کسی در کاخ سفید باشد و بدون توجه به اینکه چه میزان حمایت از اسرائیل وجود دارد، آمریکا تنها میتواند فرآیندها را تسهیل کند یا آنکه حرکت آنها را کُند کند. مشکل در منطقه چیزی نیست که در واشنگتن و لندن حل شود بلکه به ضرورت ماهیت آن میبایستی در خیابانها و کوچههای منطقه فیصله یابد.
قدرت چارچوبها را میتواند حیات دهد اما نگرشها و نیات با توجه به هویت و تاریخ شکل میگیرند. اینکه کثیری اعتقاد بر این داشتند که به علت مذهب پدر باراک اوباما و نام میانی او و رنگینپوست بودن او باید به جل مشکلات منطقه امید داشته باشیم نشاندهنده عمق جهالت راجع به فرآیند شکلگیری سیاست خارجی در آمریکا، چرایی حضور آمریکا در منطقه و چگونگی اعمال سیاستهای آمریکا و از سوی دیگر ریشهها و ماهیت دعواها اختلافات بین دو سوی نبرد در منطقه باید ترسیم گردد. حداکثر کاری که آمریکا میتواند انجام دهد مسطح ساختن مسیر مذاکره و مباحثه میباشد اما طی طریق کردن و حرکت در این مسیر نیازمند مجموعهای از ویژگیها در بین مردن و کشورهای منطقه است که در حال حاضر وجود ندارد. اگر هم امروز شاهد صلح بین اردن با اسرائیل و مصر با اسرائیل و حالت نه جنگ و نه صلح بین سوریه و اسرائیل هستیم تنها به دلیل نیازهای رژیمهای حاکم بر این کشورها و ماهیت سرکوبگر این رژیمهاست و هیچ ربطی به چشماندازها و تصورات مردم عادی ندارد. هر زمان که این رژیمها عوض شوند و کسانی به قدرت برسند که تعارض با اسرائیل را مطلوب بیابند به طور یقین لشکری وسیع از حامی در کوچه پسکوچه های شهرهای خود خواهند یافت و ظرفیتهای بسیج بالایی را مشاهده خواهند کرد که منطقه را به آتش خواهد کشاند.
آنچه باراک اوباما میتواند انجام دهد و نماینده تامالاختیار او در منطقه قادر به انجام آن است تنها قطع کردن شاخههای درخت کینه و عداوت و خشونت است. بدنه این درخت از اصالت و ماهیت اجتماعی برخوردار است که همچنان قد خواهد برافراشت. تنومندی این درخت به لحاظ بستری است که در آن ریشه دارد و حیاتش مرتبط به آن است. ریشههای این درخت حضور در مولفههای حیاتبخش فرهنگ سیاسی، مقولههای شکلدهنده کیفیت حیات اقتصادی و ماهیت روابط اجتماعی دارد. درخت تنفر همیشه وجود دارد بازتاب کیفیت حیات در این جوامع است. نمیتوان انتظار یک صلح دائمی و نفی خشونت به وسیله طرفهای درگیر در بحران را داشت اگر شکلهای خاصی از معادلات سیاسی، ویژگیهای مشخصی از حیات اقتصادی، رفتارهای معینی از تعاملات اجتماعی و نمادهای فرهنگی ویژهای وجود نداشته باشند. از بین بردن دعواها و مناقشات در منطقه و ایجاد صلح بین یهودیان و مسلمانان عرب نیازمند وجود سطح معینی از توسعه اقتصادی، سطح معینی از توسعه سیاسی و حیات یافتن ارزشهای فرهنگی مشخص در جوامع درگیر منازعه است. فقر، فساد اقتصادی، تمرکز وسیع ثروت و فقدان عدالت اقتصادی به ضرورت ماهیت صلح و همکاری را برنمیتابد. نمیتوان از افرادی که حداقلهای انسانی رفاه را فاقد هستند انتظار داشت که سربازان صلح باشند. گستردگی فقر همیشه این فرصت را برای کسانی که خواهان بسیج برای مبارزه هستند فراهم میآورد که با استخر وسیعی از داوطلب روبهرو گردند.
وقتی مردم نقش واقعی در حیات بخشیدن به اینکه چه فردی به آنها حکومت کند و اینکه چه سیاستهایی دنبال شود را فاقد هستند و زمانی که این امکان برای مردم وجود ندارد که از طریق روند طبیعی در جامعه به جایگاههای رفیع سیاست صعود کنند، صحبت از صلح و تداوم آن بسیار ناآگاهانه است. این جوامع اگر هم صلح را پذیرا شوند باید آگاه بود که به شدت شکننده است و تنها تا زمانی دوام میآورد که حکومت عوض نشده است و گروه دیگری به قدرت نرسیده است. مردم در این منطقه به لحاظ اینکه خصلتهای خاص فرهنگی را دارا هستند معتقد بر ارجحیت زور بر مصالحه هستند و به همین روی است که تا زمانی که چنین جهانبینی وجود دارد نمی توان انتظار داشت که نیاز به بقای مشترک به چشم آید. ریشههای بحران در منطقه را کشورهای بزرگ ایجاد نکردهاند، در نتیجه آنها هم نیستند که قادر به رفع آن باشند. در عین حال حوادث و وقایعی هم که ماهیت گذرا دارند تا زمانی که به زیرمجموعهها توجه نکنند و منجر به تحول آنان نشوند میبایستی بیاهمیت در تصویر کلان مطرح شوند. انتخابات در اسرائیل بعد از نبردهای 23 روزه در غزه را نیز میبایستی با این درک به تحلیل نشست. این انتخابات و نتایج اگر هم تاثیری چه در جهت تشدید منازعه و چه در جهت تقلیل آن بازی کند می بایستی به مانند تمامی انتخابات دیگر در اسرائیل تصویر شود. این انتخابات در فضایی انجام شد که پرواضح مینمود گروهها و احزاب خواهان پوشیدن دستکش آهنین در رابطه با فلسطینیها از توفیق وسیعتر در مقام گذشته برخوردار خواهند شد.
نبرد غزه از یک سو نشان داد که معضل اصلی در حال حاضر عدم وجود رهبری یکپارچه در بین فلسطینیهاست و تا زمانی که این ضعف برطرف نگردیده است امکان هیچگونه تعامل سازنده بین فلسطینیها و اسرائیل امکانپذیر نمیباشد. اسرائیل با محمود عباس به عنوان رهبر حکومت خودگردان از این امکان برخوردار است که به نتایجی دست یابد. تمامی گروههای مطرح در انتخابات جه در جناح چپ و چه در جناح راست و میانهرو مخالف گفتوگو با حماس هستند و خواهان حذف این گروه در نوار غزه با استفاده از تمامی امکانات خواه سیاسی، اقتصادی و نظامی هستند. هر چند که ایهود باراک رهبر حزب کارگر مخالفتی با حضور آنان در غزه ندارد به شرط اینکه حماس حمایت از پرتاب موشک به سوی اسرائیل نکند. در حالی که اویگدور لیبرمن رهبر حزب مطرح در جناح راست یعنی حزب بیتینو میگوید تمامی راههای ارتباط با غزه بادی بسته باشد و هیچگونه محمولهای حتی مواد خوراکی و محموله های انسانی وارد نشود. به دلیل بحران غزه بود که حزب لیکود به رهبری بنجامین نتانیاهو تعداد 15 کرسی بیشتر در مقام مقایسه به انتخابات گذشته در کنست پارلمان اسرائیل به دست آورد. حزب تحت رهبری اویگدور لیبرمن هم تعداد 14 کرسی بیشتر به دست آورد. در حالی که حزب کادیما به رهبری زیپی لیونی یک کرسی از دست داد. اما محققا فزونترین شکست نصیب حزب کارگر به رهبری ایهود باراک که نقش مهمی در مذاکرات سال 2000 در کمپ دیوید بازی کرد گردید که 6 کرسی از دست داد.
حزب لیکود با تعداد 26 نماینده و حزب بیتینو با 15 نماینده حال از این امتیاز و برتری برخوردار هستند که به جهت تعداد بالاتر کرسیها دولت آینده را در شکل ائتلاف وجود آورند. حزب کادیما با 27 نماینده و حزب کارگر با 13 نماینده محققا با توجه به اینکه حزب شاس هم 11 کرسی را داراست قادر نخواهد بود نقشی در شکل دادن به حکومت آینده اسرائیل داشته باشند هر چند که رئیسجمهور شیمون پرز از این حق برخوردار است که آنان را برای تشکیل دولت آینده فرا بخواند. اما بدون توجه به اینکه رئیسجمهور اسرائیل در چه مسیری گام بردارد پرواضح است که گفتمان مطلوب جناح راست در بین اکثریت رایدهندگان اسرائیلی از موقعیت فزونتری در این مقطع زمانی برخوردار است. حوادث غزه تفکرات اسرائیل در محاصره دائم و وجود یک فضای دائمی تنش و جنگ را به مرکز ثقل سیاسی منتقل کرد و این سبب شد که نگرش معطوف به «زمین در برابر زمین» و «صلح در برابر صلح» که اعتقاد راسخ در بین راستگرایان است مطلوبیت دوباره بیابد. جناح چپ و حزب میانهروی کادیما که اعتقاد به صلح در برابر زمین دارند در شرایطی خود را بیابند که نتوانند توجیه کنند که چرا مصالحه پرارزشتر از محوریت قدرت نظامی برای از بین بردن معضل کنونی است. به قدرت رسیدن احزاب راست به این معناست که در رابطه با موضوع شهرکنشینها و بیتالمقدس اسرائیل موضع سرسختتری را پیشه کند و ضرورت قلیلتری را برای بده و بستان با فلسطینیها در مورد شهر قدیمی، بیتالمقدس شرقی و خروج حدود 60 هزار شهرکنشین که از ساحل غربی رود اردن که دولتهای کادیما و کارگر با آن موافقت ضمنی نموده بودند بیابد.
با توجه به این واقعیات در اسرائیل و تشدید وسیعتر اختلافات در بین نخبگان فلسطینی در نوار غزه و ساحل غربی رود اردن است که این ذهنیت حیات مییابد که چرا دولت آمریکا در دوران باراک اوباما موفقیت غیرمنتظرهای را نباید انتظار داشته باشد. آنچه رئیسجمهور سخنور آمریکایی مطرح میکند همان است که در 2 سال آخر ریاست جمهوری رئیسجمهور سابق نیز هدف آمریکا و خواست او بود اما واقعیات منطقه خود را بر آن آرزوها تحمیل کند. کاندولیزا رایس دفعات فراوانی در طول 2 سال آخرین دوره ریاست جمهوری چهل و سومین رئیسجمهور به منطقه سفر کرد و تلاش وافر نمود که طرفین را به سوی یک توافق پایهای پیش ببرد ولیکن هر بار با شکست روبهرو شد،ایجاد صلح در منطقه و حل مشکل فلسطین، شکل نخواهد گرفت چون آمریکا میخواهد یا اینکه جنگ به وجود نخواهد آمد چون نیاز آمریکا را برآورده میسازد.
مشکل حاضر برخاسته از کیفیت حیات سیاسی، ویژگی ساختارهای اقتصادی و ماهیت ارزشهای مستقر در منطقه است، هویت اسرائیلی و عرب بر بستر این ارزشها که حیات یافته است و این هویت است که جهتگیری رفتارها را با توجه به منافع ترسیم میکند. آمریکا هنگامی موفق میشود که به خواستهای خود برسد که این کلیتها در منطقه در راستای ارزشها و منافع او قرار گرند که محققا در حال حاضر چنین موضوعی وجود ندارد. ارتقای جناح راست در اسرائیل در بین افکار عمومی این کشور بیانگر این است که دوران پرتلاطم در رابطه با موضوع فلسطین و اصولا رابطه دو سوی دعوا و مناقشه را شاهد خواهیم بود.