پیدایش دانشگاهها
در اواخر قرن دوازدهم در برخی از شهرهای اروپا مانند بولونیا، پادوا، پاریس و انگلستان مدارسی که زیر نظر کلیسا به فعالیت مشغول بودند به نهاد آموزشی جدیدی به نام اونیورسیتاس «universitas» تبدیل شدند. اونیورسیتاس در اصل به معنای جامعه یا اتحاد صنفی دانشجویان و استادان است که به منظور دفاع از حقوق استاد و دانشجو شکل گرفت. فلسفه تشکیل این اتحادیه به آن علت بود که کلیسا افرادی را انتخاب میکرد که Magister یا Scholastic نامیده میشدند. یکی از وظایف اصلی این افراد و شاید بتوان گفت مهمترین وظیفه آنها دادن پروانه تدریس یا لغو آن بود. واهمه از لغو پروانه توسط نماینده کلیسا موجب شد که اساتید و دانشجویان ضرورت تشکیل universitas را احساس کنند و این امر به معنایی تقابل دانشگاه و کلیسا بود.
چنان که پیش از این بیان شد میتوان قرن 13میلادی را قرن ظهور و پیدایش دانشگاهها در غرب به حساب آورد. در پیدایش دانشگاهها در اروپا عوامل متعددی دخیل بود که ازجمله آنها میتوان به تلاش برای ایجاد مرکزی برای ساماندهی مدارس مختلف اشاره کرد. در نیمه دوم قرن دوازدهم و قرن سیزدهم که کلیسا در اوج قدرت سیاسی و اقتصادی بود تلاش کرد مراکزی را ایجاد کند که از طریق آنها مدارس مختلف را تحت مدیریت واحد قرار دهد. از سوی دیگر افزایش وسعت شهرها و گسترش امور فرهنگی ضرورت ایجاد دانشگاهها را دوچندان کرد. مسلما همه این دانشگاهها توسط کلیسا تاسیس نشد. برای مثال برخی از دانشگاهها مانند دانشگاه بولونیا که نخستین دانشگاه اروپاست و اساسنامه آن در 1158 به تصویب رسیده است به دست حاکمیت غیردینی تاسیس و حمایت شد. نحوه گزینش رئیس دانشگاهها نیز به این صورت بود که از طریق استادان و دانشجویان انتخاب میشد.
نگاهی به دانشگاههای اروپا
پاریس: هر چند نخستین دانشگاه اروپا بولونیا است ولی دانشگاه پاریس مهمترین دانشگاه در قرون وسطی به شمار میآید. این دانشگاه از اجتماع اساتید و دانشجویان مدارس کلیسای جامع پاریس و پس از موافقت پادشاه فرانسه و پاپ در سال 1200 میلادی تاسیس شد. مسلما حاکمیت سیاسی یعنی پادشاه فرانسه بهره فراوانی از تاسیس این دانشگاه برد. درآمد هنگفت اقتصادی که معلول هجوم اساتید و دانشجویان به شهر پاریس بود علاوه بر پیشرفتهای اقتصادی موجب افزایش روزافزون اقتدار سیاسی پادشاه فرانسه گشت. از سوی دیگر حاکمیت دینی یعنی کلیسا نیز توانست از طریق حمایت از این دانشگاه سنت کلامی خود را تبلیغ و گسترش دهد. به طور کلی میتوان چنین گفت که سیاست حاکم در تاسیس دانشگاهها تعلیم اصول و اعتقادات کاتولیک بود. هر گونه آموزشی که در جهت خلاف این هدف دنبال میشد در همان آغاز و با قاطعیت سرکوب میشد چنان که هنگام تدریس حقوق رومی در دانشکده حقوق دانشگاه پاریس، کلیسا آن را مغایر با سیاست خود دانسته و تدریس و مطالعه آن را ممنوع اعلام کرد و دستور داد که تنها حقوق دینی کاتولیک باید تدریس و مطالعه شود. بدون شک چنین برخوردهایی موجب شد که در دوره رنسانس و قرون 16 و 17 دانشگاهها نقش اصلی خود را در تحولات فرهنگی غرب از دست دهند. در قرون 13 و 14 دانشگاه پاریس به عنوان یک نمونه دانشگاه موفق در نظر گرفته شده و به جهان مسیحیت معرفی شد. بسیاری از فیلسوفان مطرح قرن 13 و 14 تحصیلکرده این دانشگاه به شمار میآیند. دانشکده الهیات به عنوان مهمترین دانشکده دانشگاه به شمار میرفت. در این دانشکده 12 کرسی وجود داشت که برای تصاحب آن میان استادان فرقههای مختلف برخوردهای لفظی و حتی بدنی رخ داد. در این دانشگاه افراد تا زمانی که به سن 35 سالگی نمیرسیدند نمیتوانستند موفق به دریافت عنوان استادی در الهیات شوند.
دانشگاه آکسفورد
پس از دانشگاه پاریس، دانشگاه آکسفورد مهمترین دانشگاه در قرون وسطی به شمار میآمد. هرچند به لحاظ کیفیت علمی دانشگاه پاریس بر دانشگاه آکسفورد برتری خاصی داشت لکن دانشگاه آکسفورد در قرن 14 با دانشگاه پاریس برابری کرد. در سال 1209 میلادی نزاعی میان دانشجویان این دانشگاه و مردم منطقه رخ داد که موجب مرگ چند دانشجو شد.به دلیل رخ دادن این حادثه، استادان و دانشجویان، دانشگاه را ترک کردند. این اعتراض و ترک دانشگاه ادامه داشت تا در سال1214 طی اساسنامهای دانشگاهیان مورد حمایت پاپ و حکومت قرار گرفتند. دانشگاه آکسفورد به دلیل اهمیت دادن به علوم طبیعی و ریاضیات جایگاه ویژهای در میان سایر دانشگاهها داشت و حضور افرادی چون راجر بیکن که به تجربه و علم اهمیتی خاص میداد اهمیت آکسفورد را دوچندان کرده بود.