تاریخ انتشار : ۲۴ اسفند ۱۳۸۷ - ۰۹:۲۸  ، 
کد خبر : ۸۰۲۲۴

ریشه‌های ظاهرگرایی در فهم قرآن


علیرضا عقیلی
از روایاتی که احمدبن حنبل (241-164 ه ـ) در السنه وابن خزیمه (311-223 ه ـ) در التوحید در ارتباط با تفسیر برخی از آیات شریفه قرآن مورد استناد قرار داده‌اند، هم ظاهرگرایی در حدیث مشهود است و هم ظاهرگرایی در فهم قرآن! جمودگرایان بر ظواهر احادث و آیات، و حنابله، قائل به جسمیت خداوند عزوجل می‌باشند و برای او صورت، دست، نشستن بر عرش و اعضا و صفاتی همانند آنچه به انسان نسبت داده می‌شود قائلند، ‌و از آنجا که هر انسان عاقلی با اندکی تفکر به بی‌ارزشی این اوهام و تخیلات پی‌ می‌برد، ابوالحسن اشعری به گونه‌ای کمر به حذف آنها از بستر اعتقادات اهل حدیث بست. امام اشعری در الابانه می‌نویسد: (ان‌لله سبحانه وجهاً بلاکیف,، کماقال: (ویبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام)(الرحمن /27) وان له یدین بلاکیف،‌کما قال: (خلقته بیدی) (ص/75) حاصل این نظریه این است که برای خداوند سبحان این حقائق موجود است، ‌ولی نه آن چنان که برای بشر است. او دست و چشم دارد، اما نه مانند دستها و چشمهای ما. اشعری به گمان خویش با این توجیه، موفق به جمع بین ظواهر نصوص و تنزیه حق تعالی شده است. البته واضح است که با این توجیه نمی‌توان از ورطه تشبیه گریخت، هر چند برای زدودن زنگار تجسیم از آیینه اعتقادات، کافی باشد. و ناگفته پیدا است اشکال اصلی که همان بی‌فروغ داشتن خورشید عقل در افق اذهان است، همچنان به قوت خود باقی است و تا چنان مانعی باشد نمی‌توان در صراط مستقیم گام برداشت و به توحید واقعی رسید.
ظاهرگرایی در فهم آیات مربوط به فعل و صفات خداوند، در آثار ابوحنیفه (150-80 ه -) و شافعی (204-150 ه -) و دیگران از متقدمان و متأخران از اهل سنت نیز نقل دیده می‌شود.
5. اتریدیّه
در زمانی که مذهب اشعری به عنوان یکی از شاخه‌های مذهب اهل حدیث ظاهر شد، روشی دیگر به همین رنگ و شکل و با هدف یاری سنت و پیروانش و کوچاندن معتزله از بستر اندیشه اسلامی به ظهور پیوست که با تصرف و تعدیل در مذهب اصلی (اهل حدیث) همراه بود. و آن مذهب ماتریدیه منسوب به امام محمدبن محمدمحمود الماتریدی‌السمرقندی (م333ه -) بود. و هر دو مذهب – اشعری و ماتریدی ـ در یک زمینه و بر یک روش عمل می‌کردند، در حالی که بین آن دو هیچ ارتباطی نبود. (وی به ماتریدی) مشهور شده و (ماترید) یکی از آبادیهای سمرقند از بلاد ماوراءالنهر(جیحون) است. گاهی به (سمرقندی) و (علم‌الهدی) نیز توصیف و ملقب شده است.) (اشعری که در میدان کلام اعتقاد، ‌عقل ناباور و ظاهرگرا بود,، در زمینه احکام شریعت، روش امام احمدبن حنبل را برگزید که ویژگیش جمود بر ظواهر و کم عنایتی به عقل و برهان بود. هر چند اشعری به اقتضای شیوه کلامی، ‌در برخی آرای احمدبن حنبل تصرف و تعدیل کرد، ‌ولی چون قراراه وی تفکر حنبلی بود، ‌اگر تجاوزی هم از این محدوده تفکری کرده، اصول آن را حفظ نموده است. و اما ما تردیدی در روش شاگردان (ابوحنیفه) رشد کرد.
6. (ابن‌ تیمیّه)
پس از ظهور مذاهبی اعتدال یافته از اهل حدیث، با گذشت زمان، به مرور کانون اعتقادی متقدمان اهل حدیث، حرارت خویش را از دست داده و رو به سستی نهاد. تا این که در قرن هفتم هجری، شخصی به نام ابن‌تیمیه پا به عرصه وجود نهاد و کوشش در زنده کردن همان باورها کرد. وی ابوالعباس احمدبن‌عبدالحلیم معروف به ابن‌تیمیه از دانشمندان حنابله است که در کتاب خویش چنین می‌نویسد: ‌(انه سبحانه فوق سماواته علی عرشه علیّ علی خلقه.) و نیز می‌نویسد: (ینزل ربنا الی سماء‌الدینا کل لیله حین یبقی ثلث‌اللیل‌الآخر فیقول: من یدعونی فاستجیب‌له، من یسالنی فأعطیه, من یستغفرنی فأغفرله.) در سال 728 در زندان شام جان باخت. چه این که باورهای او برای عالمان عصرش غریب می‌نمود و نوعی انحراف به حساب می‌آمد، تا آنجا که مورخان می‌نویسند: (در قلعه جبل،‌ جلسه‌ای ترتیب دادند و دانشمندان و فقیهان و قاضی‌القصاةزین‌الدین مالکی در آن شرکت جستند و ابن‌تیمیه نیز در آن جلسه حاضر شد. پس از جروبحث و قیل‌وقال، سرانجام در جواب علماء درماند و قاضی به سال 705 به حبس او فرمان داد. سپس در دمشق و دیگر نواحی اعلام کردند که هر کس عقائد ابن‌تیمیه را دارد، مال و خونش حلال است.) پس از او شاگردش (ابن‌قّیم) کوشید تا سیره استاد را ادامه دهد، ولی در این راه چندان توفیقی به دست نیاورد، تا این که دست روزگار (محمدبن عبدالوهاب) را در قرن دوازدهم هجری به میدان آورد و وی راه (ابن‌تیمیه) را در پیش گرفت و آنچه را که مرور ایام به ورطه ‌نیستی کشانده بود، از نو زنده کرد.
7. وهابیت
پس از این تیمیه، در قرن هشتم هجری شعار سلف‌گرایی که همان بازگشت به عقاید پیشینیان از اهل حدیث و حنابله می‌باشد رو به سستی نهاد و می‌رفت تا آرای سلفی‌گری و ظاهرگرایی در زاویه کتابخانه مهجور بماند. تا این که در قرن دوازدهم هجری (محمدبن عبدالوهاب نجری) (1206-115 ه -) به احیای شیوه سلفی‌گری روی آورد و عقایدی را خود نیز _ مانند شرک دانستن سفر به زیارت پیامبر(ص) و توسل به او و بناء قبه و بارگاه بر قبرش که از وی و پیروانش معروف می‌باشد _ بدانها افزود او آیینی عقل گریز و بنا شده بر ظواهر آیات و احادیث را نظام بخشید و (وهابیت) به منصه ظهور رسید. و هابیان اگر چه خود را پیروان احمدبن‌حنبل می‌شمرند، ولی این سخنی است نادرست که جز شخص نادان و جاهل، لب به آن نمی‌گشاید.) همچنین محمدبن عبدالطیف، یکی از نوادگان پسری عبدالوهاب چنین بیان می‌دارد: (مذهب ما مذهب احمدبن‌حنبل است و ما مدعی اجتهاد و طرفدار آن نیستیم. اما اگر سنت صحیحی از پیامبر(ص) بر ما معلوم گردد بدان عمل می‌کنیم و سخن هیچ کس را بر آن مقدم نمی‌داریم.)
ما در صدد طرح اندیشه و هابیگری و بررسی و نقد آن نیستیم، چه آن که از حوصله این نوشتار خارج است، ولی برای آن که میزان ظاهرگرایی و جمود آنان بر ظواهر احادیث به پیروی از سلف خویش که همان حنابله و اهل حدیث می‌باشند، تا اندازه‌ای آشکار گردد، مواردی را در این زمینه یادآور می‌شویم: محمدسعیدرمضان‌البوطی می‌نویسد: (در یکی از کشورهای عربی همراه با گروهی از اهل علم و اندیشمندان، نماز عشا گزاردیم. یکی از ما پس از نماز دست به دعا برداشت و دیگران نیز آمین گفتند. در این هنگام یکی از حاضران که سلفی مذهب بود، برخاست و از دیگران دور شد تا (آمین) منکر را نبیند و در آن با ما شریک نباشد. به او گفتم، چه دلیلی برای منع از این کار وجود دارد؟ گفت، شنیده نشده است که پیامبر(ص) پس از نماز دعا کند، بلکه وی در اثناء نماز دعا می‌کرد!) در روزنامه (الرأی العالم) چاپ دمشق می‌نویسد: (چهارده تن از علمای نجد از جمله محمدبن‌عبدالطیف، سعدبن‌عتیق و سلیمان‌بن سمحان در پاسخ یک استفتاء چنین نوشته‌اند: (در موضوع تلگراف، باید گفت که امری است جدید و در آخرالزمان پدید آمده است! و حقیقت حکم آن را نمی‌دانیم. و از دانشمندان گذشته نیز احدی راجع به آن اشاره‌ای ندارد، لذا در بیان حکم آن توقف نموده و چیزی نمی‌گوییم.) پیروان این اندیشه بر اساس جمود بر ظواهر، بسیاری از رهاوردهای نوین علم و صنعت را، مانند استفاده از عکسبرداری، رادیو، تلویزیون و به همان دلیلی که در جواب استفتاء‌ علمای نجد ذکر شده بود، تحریم کرده‌اند! جالب است که ناسازگاری این اندیشه با واقعیت زندگی انسان سبب شده است که وهابیان، به رغم این اظهارات، در بسیاری از موارد، ناگزیر به استفاده از ابزار و امکانات جدید صنعتی بشوند و چشم بر فتاوای پیشوایان خود فرو بندند! اکنون شایسته است متن موضع‌گیری تاریخی شیخ‌الازهر(البشری) از دانشمندان معاصر اهل سنت را در زمینه عقاید حنبلیان نقل کنیم: (اعلم ان مذهب الفرقه الناجیه و ماعلیه أجمع‌السنّیون: ان‌الله تعالی منزّه عن مشابهه الحوادث، مخالف لها فی جمیع سمات الحدوث، و من ذلک تنزّهه عن‌الجهاد والمکان، کمادلت علی ذلک البراهین القطعیه هذا و قد خذل‌الله اقواماً أغواهم الشیطان وأزلّهم، اتّب عواأهواء‌هم و تمسکو ابمالایجدی، فاعتقدواثبوت‌الجهه، تعالی‌الله عن ذلک علوا" کبیرا"، واتقوا علی انّها جهه فوق، الاّ انّهم افترقوا، فمنهم من اعتقدانّه جسم مماسّ للسّطح‌الأعلی من‌العرش، و به قال ‌الکرامیّه والیهود، و هؤلاء لانزاع فی کفرهم، و منهم من اثبت‌الجهه مع‌التنزیه واأنّ کونه فیها لیس ککون الاجسام و هؤلاء ضلاّل فسّاق فی عقیدتهم، و اطلاقهم علی‌الله مالم یأذن به الشارع و ما تمسک به المخالفون‌ القائلون بالجهه، امور واهیه و همیّه، لاتصلح‌أدله عقلیله ولاتقلیه، قدابطلهاالعلماء بمالامزیدعلیه، و ما تمسک وابه ظواهر آیات و احادیث موهمه کقوله (الرحمن علی العرش استوی) و قوله (الیه یصعدالکلم‌الطیب) و قوله (تعرج‌الملائکه و الروح‌الیه) و قوله (أمنتم من فی‌السماء ان یخسف بکم‌الأرض) و قوله (هوالقاهر فوق عباده) و کحدیث انه تعالی ینزل الی سماء‌الدن ییا ومثل هذه یجاب عنها بانّها ظواهر ظنیه، لاتعارض‌الادلّه‌القطعّیه‌الیقینیه‌الداله علی‌انتفاء المکان ولجهه، فیجب تأویلها وحملها علی ومحامل صحیحه لاتأباهاالدلائل والنصوص الشرعیه، امّاتأویلا"اجمالیا" بلا تعیین‌للمراد منها، کما هو مذهب السلف، و امّا تأویلا" تقصیلیا" بتعیین محاملها و مایراد منها، کما هو رأی الخلف. أملاه الفقیرالیه سبحانه (سلیم البشری خادم‌العلم و الساده المالکیه بالازهر.) در این نامه چنانکه مشاهده می‌شود، این دانشمند مصری گرایش سلفی و حنبلی را دائر بر اخذ به برخی از ظواهر آیات و قول به تجسیم و تشبیه و حتی اثبات صفات و نفی کیفیت را آن چنان که اشاعره قائل بودند، مخالف اجماع اهل سنت دانسته و سخت به این تخیلات تاخته است.
ریشه‌های ظاهرگرایی در اهل سنت
پس از یاد کرد پیشینه‌ای از ظاهرگرایی اهل سنت، نگاهی خواهیم داشت به ریشه‌های این گرایش.
1- ممنوعیت ثبت و نشر احادیث نبوی
پس از رحلت پیامبر(ص) شکل خاص روند مسایل سیاسی جامعه، تاثیر عمیقی بر بینشها و روشهای دینی نیز نهاد تا آنجا که خلیفه، به عنوان یک رسالت دینی، از ثبت و نشر احادیث نبوی مانع شد و این تصمیم، آغاز بسیاری از ابهامها و مایه رهیافت تیرگی در فهمها گردید. خلیفه دوم نیز با اهتمامی افزون و گسترده به پیروی از این روش پرداخت و به اطراف ممالک اسلامی نوشت: هر کس حدیثی از پیامبر نوشته است، باید آن را از بین برده، نابود سازد. روزگار درازی بدین منوال گذشت، تا سرانجام عمربن‌عبدالعزیر به بکربن‌حزم در مدینه نوشت:
(نگاه کن احادیثی را که از پیامبر(ص) به جای مانده، به قید کتابت درآور.) ولی به نظر می‌رسد که اقدام عمربن‌عبدالعزیز، کاری فراگیر نبود، بلکه سنت خلفای نخستین در منع حدیث، همچنان در جانها رسوخ یافته بود و این گونه بود که سیوطی می‌نویسد:
(در سال 143 علمای اسلام، تدوین حدیث و فقه و تفسیر را آغاز کردند.) به شهادت تاریخ، حدود یک قرن و اندی، مسلمانان از دستیابی به احادیث پیامبر(ص) محروم ماندند و در همین دوره بود که غیرمسلمانانی به ظاهر مسلمان شده _ از یهود و نصارا و سایر کیشهای مطرح آن روزگار _ میدان را خالی دیده و کوشش در ترویج و انتشارات خرافات و اسرائیلیات کردند. از این جمله می‌توان به افرادی چون: کعب‌الاحبار، وهب‌بن‌منبه‌یمانی (م114 ه -)، تمیم بن‌اوس‌داری که نصرانی بود و در سال 9 هجری در مدینه مسلمان شد، و ابن‌جریح‌رومی (150-80ه -) اشاره کرد. پرداختن مسلمانان به کشور گشایی و آمیختن فرهنگ مسلمانان با فرهنگهای دیگر ملل، از دیگر عوامل رهیافت خرافات در نگرشهای دینی مردم آن عصر به شمار می‌آید.
در مقدمه‌ای که علامه شیخ زاهد کوثری بر کتاب (تبیین کذب‌المفتری، فیمانسب الی‌الامام‌الاشعری) نگاشته، آمده است: (گروهی از احبار یهودی، راهبان مسیحی و موبدان زرتشتی در عصر خلفای راشدین اظهار اسلام کردند و پس از آن عصر به رواج افسانه‌های خود در میان اعراب بیانانگرد و غلامان ساده‌اندیش می‌پرداختند. آنها نیز این افسانه‌ها را از ایشان گرفتند و یا همان ساده ‌دلی و سلامت باطن در حالی که به تشبیه و تجسیمی که در اظهارات آنان در مورد خداوند وجود داشت عقیده یافته بودند و هنوز به اعتقادات خود در جاهلیت نیز خو داشتند. این افسانه‌ها را برای دیگران نقل کردند.) تدوین حدیث پس از یک قرن، سبب شد تا نقل احادیث با واسطه صورت گیرد و صحیح و سقیم در هم آمیزد تا آنجا که:
(صحیح بخاری در بردارنده 2761 حدیث بدون تکرار است که آنها را از میان حدود ششصد هزار حدیث آمده که آنها را از هفتصد و پنجاه هزار حدیث انتخاب نموده است، و خود وی یک میلیون حدیث در حافظه داشت.) در این بستر تاریخی و با شرایط ویژه‌ای که از آنها یاد شد، گروهی با عنوان اهل حدیث، تمام هم خویش را مصروف جمع‌آوری احادیث کردند، آن هم به صرف انتساب آن به پیامبر(ص)! بی‌آن که درباره درستی و نادرستی آن نقلها بیندیشند و تامل کنند! بسیاری از این روایات که در تفسیر بعضی آیات نقل شده است، به روشنی خداوند را جسم دانسته و برای او صفات و اعضایی همانند بشر قایل شده است.
2. ارزشگذاری‌های ناروا و پنداری
از دیگر عواملی که می‌توان برای ظاهرگرایی منظور داشت، وجود روایاتی است که در آنها به برتری مسلمانان قرن اول یا قرون اولیه اسلام تصریح شده است و به آنان رنگ تقدس بخشیده است: ‌(بهترین مردم، مردم قرن من هستند، سپس کسانی که در پی آنان می‌آیند، و سپس کسانی که که در پی این گروه‌ می‌آیند.) بدین سان، عنوان صحابه، تابعین و تابعین تابعین، دارای چنان حرمتی شد که گفتار آنان حجتی شرعی به حساب آمد! غافل از این که آنان نیز مانند سایر مردم و دارای همان ویژگیها بودند و در فهم و درایت و دانش بر سایر نسلها امتیازی نداشتند. این باورها سبب شد تا کسانی به ناروا بزرگ شمرده شوند و مورد تعظیم و تکریم قرار گیرند و بر کرسی استادی ننشینند و با سخنانی عوام فهم و عوام پسند، راه معارف دینی را کج سازند.
3. سوء‌استفاده از عنوان (سنت)
سنت‌گرایی که شعار حدیث گرایان و جموداندیشان بود، با فریبندگی که داشت، طبقه عوام یا عالمان عوام‌زده را تحت تاثیر قرار می‌داد، و این یکی دیگر از عوامل گسترش ظاهرگرایی در میان مسلمانان به حساب می‌آید.
4. افراط عقلگرایان در نگرش عقلی به دین
زیاده‌روی معتزله در پیروی از عقل، از دیگر عواملی است که در دراز مدت، مایه بقای ظاهرگرایی و سلفی‌گری شد. (و فرقه‌الاعتزال: و هم‌آلذین کانوایتمسکون بالعقل اکثر من‌النقل و یؤولون النقل اذا وجدوه مخالفالفکرتهم و عقلیتهم و بقی‌التشاجر قائما"‌علی قدم و ساق بین الفریقین طوال قرون.) معتزله به عقل بیش از نقل گرایش داشتند و هر گاه نقلی را موافق با طرز فکر خویش نمی‌یافتند، به تأویل آن مبادرت می‌ورزیدند، و همواره جدال بین آنان در خلال قرنها ادامه داشت.
5. بیم از تفسیر به رأی
بیم از افتادن در دام تفسیر به رای و فهم نادرست از روایاتی که مردم را از تفسیر به رأی نهی می‌کرد، می‌توانست گرایش به ظاهرگرایی را قوت بخشد. قاضی عبدالجبار معتزلی در این زمینه می‌نویسد: ‌(دانشمندان از زمانهای پیشین در جایز بودن تفسیر قرآن به رأی اختلاف کرده‌اند پس گروهی در این زمینه شدت به خرج داده و تفسیر قرآن را برای خود و دیگران جایز ندانسته و گفته‌اند: ‌(برای هیچ کس هر چند دانشمندی ادیب و دارای اطلاعاتی گسترده در ادله، فقه، نحو و آثار باشد، تفسیر قرآن جایز نیست و فقط می‌توان چیزهایی را که در این زمینه از پیامبر(ص) نقل شده است، روایت کرد.) از جمله روایات درباره تفسیر به رأی، دو روایت زیر است: (عن‌النبی(ص) و من قال فی‌القرآن برأیه فلیتبوا مقعده من‌النار)(ابوداود عن جندب ان قال: قال رسول الله(ص) من قال فی‌ القرآن برأیة فأصاب، فقد اخطاء.) ظاهراندیشان (رأی) را در این گونه احادیث _ که تعداد آنها کم هم نیست – (عقل) پنداشته و راه نجات را در وانهادن یکسره آن انگاشته‌اند و بدین‌سان در فهم قرآن، عقل را کنار گذاشته و به جمود بر ظواهر احادیث و برخی آیات بسنده کرده‌اند.
اندیشه سلفی و مفسران معاصر
گرایش سلفی در میان مفسران معاصر اهل سنت اگر چه گونه اهل حدیثی و حنبلی آن به سستی گراییده و شاید نتوان اکنون آن نگرش جمودنگر به ظواهر آیات و روایات را، آشکارا و بی‌پیرایه شاهد بود، ولی سایه‌ای از آن را می‌توان در بستر برخی تفاسیر معاصر مشاهده کرد. از آن جمله: ظاهرگرایی در تفسیر (استوای الهی بر عرش) وهبه‌الزحیلی از مفسران معاصر در تفسیر آیه شریفه (ان ربکم الله الذی ثم استوی علی العرش)(اعراف/) می‌نویسد: (ثم انه تعالی بعد هذاالخلق استوی علی عرشه، یدبرامره، و یصرف نظامه علی نحو یلیق به، غیرمشابه لشیی من المخلوقات و الحوادث، فاستواءه علی‌العرش، هوانفراده بتدبیر السموات والارض واستیلاوه علی زمام الامور و السلطه فیها. و نحن نؤمن کایمان‌الصحابه، باستواء‌الل‌ه علی العرش، بکیفیه تلیق به من غیر تشبیه ولاتکیف، ای من غیر تحدید بجهه و لاتقدیر بکیف او وصف، و نترک‌المعرفه‌الحقیقه الی‌الله و هذا ماتحرره‌الامام مالک و من قبله شیخه ربیعه، فقال: الاستواء معلوم (ای فی‌اللغه) والکیف (ای کیفیه الاستواء) مجهول، والسؤال ع ن هذا بدعه، و هذاالقدر کاف فی‌آلموضوع.) خداوند متعال، پس از این آفرینش بر عرش خویش جای گرفت، تا امر آفرینش را تدبیر کند و نظام آن را بچرخاند. جای‌گیری خداوند بر عرش، بدان گونه است که شایسته ذات او باشد، بی‌آن که همانندی با آفریده‌ها و رخدادها به هم رساند، بنابراین جای‌گیری خداوند بر عرش، اقدام ذات یگانه او به گونه تنها به اداره آسمانها و زمین و تسلط بر روند امورات است، و ایمان ما در این زمینه همانند ایمان اصحاب رسول خدا است و بدان گونه که آنان شایسته خدا می‌دانسته‌اند که بدور از تشبیه و محدودیت به جهت و اندازه‌ای خاص بوده است. ما معرفت حقیقت این امر را به خداوند وا می‌نهیم. و این چیزی است که امام مالک و پیش از او استادش ربیعه گفته است: استوا و جای‌گیری (از نظر لغت) معنایش روشن است. و چگونگی آن بر ما مجهول می‌باشد، و پرسش از این چگونگی، بدعت است و همین اندازه در این موضوع کافی است. احمد مصطفی مراغی نیز ذیل آیه مزبور مانند همین برداشت را دارد: ‌(ثم‌استوی علی‌العرش) ای انه تعالی قداستوی علی عرشه، بعد تکوین هذاالملک، یدبرامره و یصرف نظامه بحسب تقدیره‌الذی اقتضته حکمته) و عبدالرحمن بن ناصرالسعدی در تفسیرخویش در این زمینه چنین اظهار کرده است: (استوی تبارک و تعالی علی‌العرش العظیم استوی استواء یلیق بجلاله و عظمته وسلطانه، فاستوی علی‌العرش، واحتوی علی الممالک، واجری علیهم احکامه الکونیه.) نیز دکتر محمدمحمود حجازی در تفسیر آیه شریفه فوق چنین نگاشته است: (ثم انه تعالی قداستوی علی عرشه واستقام امره واستقر علی هیئه‌الله اعلم بهامع البعد عن مشابهه‌الحوادث فی شیی ورای السلف قبول ما جاء من غیر تکیف و لا تشبیه و ترک معرفه حقیقتها الی‌الله. واماالخلف فیؤولون و یقولون: استوی علی عرشه بعد تکوین خلقه، علی مع نی انه یدبر امره و یصرف نظامه علی حسب تقدیره و حکمته و الی رای السلف امیل، ادهو رای الصحابه و التابعین جمیعا".) این نویسنده نیز رأی سلف را پذیرفته که (استواء) به همان معنای لغوی خویش است. البته بدون اظهار کیفیت یا تشبیه. همچنین از تأویل آن به استیلاء و تسلط بر امور، که به گفته او رأی پسینیان می‌باشد، سرباز زده است، فقط بدین علت که رأی نخست، رأی پیشینیان از صحابه و تابعان می‌باشد. در مقابل ، برخی دیگر از مفسران اهل سنت چنین بیان داشته‌آند: ‌((استوی علی‌العرض)(استولی) ولایجوز تفسیره باستقر و ثبت، فیکون‌الله من صفات الحوادث و هذاالتأویل ینبغی ان یقال فی کل مایوهم وصفاًلایلیق به تعالی.)(سیدقطب) نیز می‌نویسد: ((ان ربکم الله الذی ثم استوی علی العرش) ان عقیده التوحیدالاسلامیه لاتدع مجالاً لأیّ تصور بشری عن ذات الله سبحانه و لا عن کیفیات افعاله فانه سبحانه لیس کمثله شیی فکلّ التصورات البشریّه، انّما تتشأ فی حدودالمحیط الَّذی یستخلصه العقل البشری ممّاحوله من الاشیاء ) در عبارتی که ابتدا نقل شد، تأویل استواء را به (استیلاء) _ با ملاحظه این که معنای لغوی آن شایسته ذات ربوبی نمی‌باشد _ لازم دانسته است. و سید قطب نیز معنای لغوی را مخالف با توحید اسلامی دانسته و این افکار را زاییده محدودیت افق ذهنی انسان به محسوسات و محیط مادی اطراف وی شمرده و به حکم (لیس کمثله شیی) چنین تصورات را از ذات خدای سبحان، بیگانه انگاشته است. از مفسران پیشین نیز فخر رازی (654-606ه – ق) نیز (استواء) را در آیه شریفه به معنی استقرار ندانسته و آن را مخالف عقل و نقل دانسته است: ‌(اما قوله تعالی (ثمّ استوی علی‌العرش)، فاعلم انّه لایمکن أن یکون المرادمنه کونه مستقراًعل‌العرش، و یدل علی فساده و جوه عقلیه و وجوه نقلیه)
ظاهرگرایی در تفسیر (نظر به پروردگار)
(وجوه یومئذ ناضره الی ربّها ناضره) قیامت/23-22 حسن‌بن‌علی‌الحسین القنوجی‌البخاری (1307-1248ه -) در تفسیر آیه فوق چنین می‌نویسد:‌(الی ربّها ناضره)‌ای تنظرالیه عیانا" بلاحجاب، هکذا قال جمهور اهل العلم، والمراد به ما تواترت به الاحادیث الصحیحه، من انّ العباد ینظرون الی ربهم یومالقیامه، کماینظرون الی القمر لیله البدر و قدتظافرت ادله‌الکتاب والسنه واجماع‌الصحابه و من بعدهم من سلف الأمه علی اثبات رؤیه‌الله تعالی، و قدرواهانحو من عشرین صحابیا"‌عن رسول‌الله صلی‌الله علیه و سلم و قد قدمنا ان احادیث الرؤیه متواتره.) 61 چنانکه پیداست، ایشان رؤیت آشکار خداوند در قیامت را از اموری دانسته که مورد اتفاق اهل سنت می‌باشد و مستند به اجماع صحابه و پیشینیان از امت و روایات متواتر است. احمد مصطفی مراغی نیز مشابه همین بیان را در ذیل آیه شریفه ابراز داشته است: ((الی ربّها ناظره) ای تنظرالی ربها عیانا"‌بلاحجاب، قال جمهور اهل العلم: المراد بذلک ماتواتر به االاحادیث الصحیحه) محمد جمال‌الدین قاسمی مانند همین بیان را ذیل آیه شریفه آورده است: ((الی ربها ناضره)ای مشاهده ایّاه، تری جمال ذاته العلیه، و نور وجهه الکریم، کما وردت بذلک الاخبار و الآثارعن رسول‌الله صلوات‌الله علیه و سلامه.)
(شیخ محمد علی طه‌الدره) از مفسران معاصر این گرایش را با دائره‌ای گسترده‌تر و صراحتی افزون بیان کرده است:‌ (تنبیه: رؤیه‌الله تعالی جائزه عقلا"! دنیا و اخری، لانّه موجود و کل موجود یصحّ أن یری، فربّنا جلّ علاه یصحّ أن یری، لکن لم تقع دنیا لغیر نبیّنا(ص) و واجبه شرعا"‌للمومنین فی‌الآخره، کما أطبق علیه اهل السنّه والاجماع، و حسبک ماذکرته فیما تقدّم.) وی رؤیت خداوند را در دنیا نیز به خاطر این که موجودی از موجودات است رواپنداشته و ادعا کرده است که این امر برای پیامبر(ص) ما فقط اتفاق افتاده، ولی در آخرت، مشاهده خدا برای همه مؤمنان ضروری است و اتفاق و اجماع اهل سنت نیز بر همین است! و در این زمینه احادیثی را که پیش‌تر آورده است، شاهد بر این مدعا دانسته است. چهره‌های مشهور تفسیری مانند فخر رازی (654-606 ه _)و قرطبی (م671ه -) و جمعی دیگر، اعتقاد به رؤیت خداوند در قیامت را از امور اتفاقی بین اهل سنت دانسته‌اند: فخر رازی می‌نویسد: (قوله تعالی (الی ربها ناظره) اعلم ان جمهور اهل السنّه یتمسکون بهذه الآیه، فی اثبات انّ المومنین یرون الله تعالی یوم القیامه.) قرطبی نیز می‌نویسد: ((الی ربها) ای خالقها و مالکها. (ناظره)ای تنظر الی ربّها، علی هذا جمهور العلماء.) با دقت در گفتاری که نقل کردیم، تبلور افکار سلفی در افق این پندارها را به روشنی می‌توان دریافت. چه آن که خود اعتراف به استناد این گرایش به اتفاق سلف و روایات دارند. با این همه برخی مفسران معاصر اهل سنت از بند اوهام سلفی و ظواهر روایات تا اندازه‌ای رهایی یافته به یاری اندیشه در پندارهای مورد اتفاق سلفیان تردید کرده‌آند. (محمد عزه دروزه) در کتاب (التفسیرالحدیث) نوشته است:‌(و قد کانت آیه (الی ربها ناظره) و امثالها ممّا یحتوی معنی النظرالی‌الله و رؤیته فی‌الدنیا والآخره، من المسائل الخلافیه بین علماء‌الکرام و مهمایکن من امر، فلیس هناک نص قطعی الروایه والدلاله علی الرؤیه‌البصریه، ولیست من‌آلعقائد المعلومه من الدین بالضروره مع ملاحظه الضابط القرآنی المحکم القاطع الّذی ینطوی فی الآیه /11 من سوره الشوری و هو (لیس کمثله شیی و هوالسمیع‌البصیر) و مع ملاحظه ان الالفاظ المستعمله فیمایتّصل بذات الله تعالی، انّما تستعمل للتقریب والتمثیل للسامعین من البشر، بأسلوب خطبهم و مفهوماتهم فالاولی أن یقف المسلم منها و امثالها موقف المتحفظ‌المؤمن بتلک الحقیقه‌الکبری، مع‌التنزیه‌المطلق الواجب‌لله عزوجل عن المکان والحدودالجسمانیه.) وی گذشته از این که موضوع (رؤیه) را (در دنیا و آخرت) اتفاقی و از عقاید بایسته دینی نمی‌داند، وجود نصی قطعی از جهت سند و دلالت را در این زمینه انکار می‌کند. و با وجود دلیلی آشکار از قرآن (هیچ چیز مانند او نیست)(شوری /11) و این که الفاض به کار رفته درباره ذات ربوبی برای نزدیک نمودن واقعیات به ذهن شنوندگان، حالت تمثیلی دارند، توقف در این موارد و تنزیه مطلق خداوند را برای شخص مسلمان سزاوارتر دانسته است. در پایان این قسمت شایسته است به سخنان ارزشمند علامه بزرگوار سید محمد حسین طباطبایی اشاره کنیم:
(مراد از نظر به سوی خدای تعالی، نگاه مادی، چونان نگاه به اجسام خارجی نیست، زیرا دلیلهای قطعی بر محال بودن آن در مورد خداوند متعال اقامه شده است، بلکه منظور نگاه قلبی است و رؤیت قلب به وسیله حقیقت ایمان است که دلیل قطعی و اخبار رسیده از اهل بیت عصمت (ع) آن دلالت دارد.)
سلفی‌گری در عصر اندیشه و علم!
ندای بازگشت به گرایشات سلفی و پذیرش باورهای اهل حدیث و حنابله در سده‌های اخیر، هر چند از (این تیمیه) (وفات 748ه -) شروع شد، ولی چنانکه گذشت، پس از قتل وی، شاگردش (ابن قیم) کوشید تا راه استاد را ادامه دهد و در راستای انتشار و ترویج افکار (ابن‌تیمیه) گام بردارد، ولی چندان توفیقی به دست نیاورد. تا این که نگرش اعتقادی وی در شخصی به نام (محمد بن‌عبدالوهاب)(1206-1115 ه –ق) در قرون معاصر تبلور یافت و مؤسس مذهبی نوخاسته به نام (وهابیت) شد. البته این گرایشها در دوران اخیر، همیشه به معنای پذیرش باورهای اهل حدیثی و اندیشه‌های حنبلی نبوده است، بلکه یکی از انگیزه‌های مهم بازگشت به اصول، مبارزه با رهیافت خرافات و انحرافات گوناگون فکری و عملی در میان توده‌های عوام بوده است. هر چند این مبارزه خود، منشأ نوعی دیگر از تفریط و جموداندیشی شده است! (شاید بتوان گفت در قرون اخیر، شعار سلفیه برای نخستین بار در مصر مطرح شد، زمانی که انگلستان این سرزمین را در اشغال داشت و در برابر آن حرکت (اصلاح دینی) به رهبری جمال‌الدین اسدآبادی و محمدعبده شکل گرفته بود. چه ظهور این حرکت با بالا گرفتن شعار (سلفیه) و بازگشت به گذشته همراه شد. علت این مسأله هم به اوضاع مصر در آن دوران باز می‌گردد: در آن زمان به رغم وجود الأزهر و علمای آن، و نیز حرکت علمی فعال که در جای‌جای این دانشگاه بزرگ و بلکه سرتاسر مصر جریان داشت، مصر، خاستگاه گونه‌های فراوانی از بدعتها و خرافه‌های روزافزونی بود که در گوشه و کنار این کشور و بلکه در زوایای خود الأزهو با نام تصوف و در زیر حمایت بسیاری از طریقه‌های تصوف فزونی می‌یافت و رشد می‌کرد) می‌توان گفت که آنچه در مصر صورت گرفت، در مقایسه با حرکت وهابیت، حرکتی پس متعادل‌تر و سازنده‌تر بود، ولی بعدها گرایش سلفی با ظهور وهابیت و مرکزیت سیاسی آن _ حکومت عربستان _ با تکیه به ثروتهای نفت آورده و با استفاده از مرکزیت معنوی و دینی خانه خدا و حرم پیامبر(ص)، سلفی‌گری وارد فضایی از جمود و تعصب و افراط شد، تا آنجا که مبارزه با شرک، تنها در ویران ساختن آثار و ابنیه تاریخی _ دینی و ظواهر رفتار خلاصه شد و روح شرک که همان تکیه بر طواغیت و سردمداران کفر و فساد بود، نادیده گرفته شد، بلکه تقویت گردید. چنانکه تاریخ نشان می‌دهد که بیش‌تر تکیه سیاسی نظام وهابیت بر قدرت و حمایت طاغوتها و مستکبران جهانی است. و این خود ناشی از نوعی ظاهراندیشی در فهم و تعریف مسایل مهم و زیربنای شریعت است. پی‌جویی ریشه‌های ظاهرگرایی در شیعه نیازمند مجال فراخ‌تری است که نگاشته‌ای جداگانه‌ را می‌طلبد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات