حامیان نظریه «جنگ براى نفت» چه مىگویند؟ حامیان این نظریه، دو دلیل متفاوت ارائه مىکنند: دلیل اول این است که در سایه این جنگ، صنعت نفت آمریکا منفعت زیادى کسب خواهد نمود. دلیلدوم هم مىگوید افزایش قدرت هژمونیک (سلطه جویى) آمریکا، در گروى کنترل مرکز مهم نفت دنیا خواهد بود. اجازه بدهید که در این بخش، بین مباحث مربوط به نفت و منفعتطلبى جنگ کنونى تفاوتهاى قائل شویم. بدون شک، بازسازى عراق یک معدن طلاى تمام عیار براى تعدادى از شرکتهاى آمریکایى خواهد بود؛ به ویژه شرکتهایى که با دولت بوش ارتباطنزدیکترى دارند. در واقع، حتى در خلال جنگ هم قطار سودجویى به حرکت خود ادامه مىدهد. تعدادى از این شرکتها نظیر «هالیبرتون» در کسب وکارهاى مرتبط به تجهیزات نفتى مشغول به فعالیت هستند و یک بخش مهم از بازسازى عراق نیز به حوزه زیر ساختهاى نفتى این کشور مربوطاست؛ لذا بازسازى عراق به معناى کسب سود سرشار براى شرکتهاى فعال در بخش تجهیزات نفتى خواهد بود. در این میان، مؤسسات مرتبط با استخراج و فروش نفت نیز سود هنگفتى را کسب مىنمایند. البته به خاطر داشته باشید که منافع حاصل از بازسازىعراق، تنها نصیب چند شرکت معدود شده و دولت آمریکا و به ویژه مالیات دهندگان آمریکایى، در این میان هیچ منفعتى نخواهند داشت. لذا تنهاهزینههاى این جنگ از جیب مردم ایالات متحده پرداخت خواهد شد. همچنین باید دانست که ایالات متحده ترجیح مىدهد که کنترل نفت عراق را در دست گیرد. به یاد داشته باشید که پس از ورود ایالات متحده و انگلستانبه خاک عراق، آنان در اولین مرحله نسبت به تأمین امنیت حوزههاى نفتى جنوب این کشور اقدام نمودند تا از آتش زدن احتمالى این منابع بهدستصدام حسین جلوگیرى نمایند. روشن است که هر اشغالگرى ترجیح مىدهد، به جاى تخریب منابع یک کشور، نسبت به بهرهبردارى از آن منابع اقدامکند. از طرف دیگر، همواره در افکار عمومى چنین مطرح شده که عراق داراى منابع نفتى سرشارى است و نیروهاى اشغالگر نیز پیش از جنگ به سایردولتها اعلام نموده بودند که در صورت عدم مشارکت در این جنگ، سهمى از این منابع نخواهند داشت. اما اینک این سؤال مطرح مىشود که آیا شرکتهاى نفتى، از مشوقین آغاز این جنگ نبودهاند؟ واقعیت این است که نمایندگان صنعت نفت ایالات متحده، همواره جزء مخالفان تحریم عراق در سالهاى اخیر بودهاند، چرا که با وجود تحریمها، آنان نمىتوانستند در این کشور جایگاهى داشته باشند. پس از آغاز دوره اول ریاست جمهورى جورج بوش در سال 2001 میلادى، آنان رایزنىهاىگستردهاى را براى لغو تحریمهاى آمریکا علیه ایران و لیبى آغاز نمودند. به علاوه، نمایندگان این شرکتها از رژیم حاکم بر عراق (دولت صدامحسین) رضایت نداشتند و به همراه نو محافظهکاران کنگره، خواهان تغییر این حکومت بودند. در ماه مى 2001 میلادى، هفتهنامه نیوزویک در مقالهاى به قلم رز برادى چنین نوشته بود: «لغو تحریمهاى آمریکا علیه دولتهایى نظیر ایران، کرهشمالى، لیبى و عراق و یا کاستن از این تحریمها، مىتواند حامیان دولت اسراییل و مدیران صنعت نفت ایالات متحده را در برابر هم قرار دهد.» همچنین فرید محمدى یکى از کارشناسان مؤسسه مشاوره انرژى PFC که در شهر واشنگتن دى سى فعالیت مىکند، معتقد است که شرکتهاى بزرگنفتى، براى اطمینان یافتن از کسب منافع خود، باید رویکرد صلحطلبانهترى را در منطقه خلیج[فارس]و دنیاى عرب در پیش گیرند. همچنین یکى ازمدیران شرکت «بیگ اویل» در مصاحبهاى با نشریه «سیاستهاى انرژى« (Energy Policy) که در سال 2001 میلادى انجام داد، چنین گفته بود: «ماخواهان لغو تحریمهاى ایالات متحده علیه ایران و لیبى هستیم، چرا که بدینوسیله مىتوانیم دسترسى و کنترل بیشترى بر عرضه نفت آنان داشتهباشیم. در سال 1990 میلادى نیز این شرکتها معتقد بودند که باید دولت آمریکا روابط نزدیکترى را با صدام برقرار نماید، زیرا وى سیگنالهایى درمورد اجازه ورود شرکتهاى نفتى آمریکایى به عراق نشان داده بود.» نمایندگان شرکتهاى نفتى، حتى پس از وقایع 11 سپتامبر نیز رویکردى جنگطلبانه اتخاذ نکردند. آنتونى سامپسون یکى از تحلیلگران مسائل نفت،در دسامبر 2002 میلادى چنین گفته بود: «شرکتهاى نفتى، تأثیر اندکى بر سیاستگذارى ایالات متحده داشتهاند. اکثر شرکتهاى بزرگ آمریکایى وشرکتهاى نفتى، جنگ را تهدیدى علیه کسب و کار تجارى خویش به شمار مىآورند. به علاوه، در شرایط جنگى، قیمت سهام این شرکتها نیز باکاهش مواجه مىگردد.» شرکتهاى نفتى اصولاً به دنبال ثبات هستند و همواره از ایجاد کشمکش و بحران در یک منطقه در هراسند. با وقوع یک جنگ، علاوه بر خسارتهاىفیزیکى، سیاستهاى کاهش تولید نیز در دستور کار مدیران این شرکتها قرار مىگیرد. من معتقدم که استفاده از نفت عراق براى پرداخت هزینههاى این جنگ و توسعه بیشتر اقتصادى ایالات متحده، هیچگاه در دستور کار دولت آمریکانبوده، بلکه رسانههاى خبرى به این احتمال دامن مىزنند. روشن است که فراهم نمودن نفت ارزان براى ایالات متحده، به بهاى ایجاد فشار سنگیناقتصادى بر ایالات متحده، بهدست آمده است. البته پیش از جنگ، مشکلات مربوط به پس از اشغال این کشور، پیشبینى گردیده بود. در واقع، یکسال پیش از شروع جنگ، مطالعات دولتى آمریکا که از فوریه 2002 میلادى آغاز گردیده بود، نشان مىداد که شرایط آشوب و هرج و مرج، پس ازاشغال نظامى عراق، اجتنابناپذیر خواهد بود. از سوى دیگر، سازمان سیا به دولت بوش هشدار داده بود که مقاومت شدیدى پس از پایان این جنگبهوجود خواهد آمد. در دو گزارش طبقهبندى شدهاى که از سوى «شوراى امنیت ملى» در ژانویه 2003 میلادى به بوش ارائه گردید، پیشبینى شده بود که اشغال نظامىعراق به رهبرى آمریکا، به تقویت اسلامگرایان رادیکال منجر خواهد شد. به علاوه، این اقدام به بروز زد و خوردهاى خشن داخلى از سوى گروههاىمختلف عراقى خواهد انجامید. به علاوه، بررسىهاى دیگرى نیز حکایت از آن داشت که حمله آمریکا به خاک عراق، به افزایش همراهى دنیاى اسلام براى حملات تروریستى علیهنیروهاى اشغالگر خواهد انجامید. لذا در مجموع، همه پیشبینىها حاکى از آن بود که این اقدامات به ایجاد بىثباتى و بروز مشکلات و موانعى جدى در راه استخراج و تولید نفت خواهدانجامید. البته سایر حامیان تئورى «جنگ براى نفت» معتقدند که در سایه این جنگ، قدرت ایالات متحده در عرصه اقدامات و فعالیتهاى جهانى،رشدى قابل توجه خواهد یافت. یکى دیگر از کارشناسان نیز اعتقاد داشت که این جنگ به تقویت سلطهجویى و برترى سیاسى ایالات متحده در دنیا خواهد انجامید. به علاوه، در سایهاین جنگ، آمریکا مىتواند تسلط بیشترى را بر دولت عربستان سعودى و سایر کشورهاى تولید کننده نفت خاورمیانه بهدست آورد، چرا که بقاىکشورهاى صنعتى در گروى وجود نفت است. به بیان دیگر، سیاست کلیدى آمریکا، «نفت براى قدرت» و نه «نفت براى سوخت» خواهد بود. همچنین میشل کلیر نویسنده کتاب «جنگهاى منابع» در کتاب خویش مىنویسد: «کنترل خلیج فارس به معناى کنترل اروپا، ژاپن و چین خواهد بود. درسایه این وضعیت، آمریکا به سرچشمههاى کلیدى قدرت دست مىیابد.» هدف واقعى جنگ عراق چه بود؟ من معتقدم که دلایل زیادى وجود دارد که براساس آن نمىتوان آغاز این جنگ از سوى ایالات متحده را با هدف سلطهجویى جهانى این کشور ارزیابىنمود. چرا که نه در سایه این جنگ و نه با اتخاذ این استراتژىهاى جنگطلبانه، نمىتوان در راه سلطه بر دنیا گام نهاد. ما معتقدیم که غیر از نومحافظهکاران، هیچ گروه و حزب دیگرى، نقشه و برنامهاى براى حمله به عراق و دستیابى به اهداف پشت پرده این جنگنداشتهاند. البته در کنار محافظهکاران حاکم بر کاخ سفید، حزب لیکود و آریل شارون، همواره اتخاذ سیاستهاى جنگطلبانه را به عنوان راهبرد نهایىخویش برگزیده بودند. در این میان، حزب شارون علاوه بر حمایت از جنگ عراق، کمکهاى اطلاعاتى زیادى نیز به ارتش آمریکا ارائه نمودند. پس از گذشت بیش از سه سال از آغاز جنگ عراق و با بررسى شرایط به وجود آمده، شاهد هستیم که در سایه این جنگ، ایالات متحده نه در بخشمحصولات نفتى و نه در عرصه قدرت جهانى، دستاورد قابل ملاحظهاى نداشته است. به نظر مىرسد، مشکلات بهوجود آمده آمریکا در عراق چنانگسترده است که اصولاً ایالات متحده فرصتى براى پىگیرى اهداف جهانى خویش پیدا نمىنماید. از سوى دیگر، سیاست سلطهجویى یک جانبه آمریکانیز به دلیل استمداد این کشور براى مشارکت بینالمللى در جهت حفظ صلح و امنیت در عراق، عملاً کارایى ندارد. به هرحال، بسیارى از اهداف ذکر شدهدر مورد این جنگ، عملاً محقق نشده است. در مقابل، در سایه این جنگ، اهداف حزب لیکود و نومحافظهکاران در جهت افزایش امنیت اسراییل -سیاستى که لیکود به شدت آن را دنبال مىنماید- تا حد زیادى محقق گردیده است. جاستین رایموندو در این مورد چنین مىنویسد: «این موضوع که یک سیاست خارجى اسراییل محور، دلیل اصلى برپایى این جنگ بوده است، در آغازاین حملات نظامى، حامى و پشتیبانى نداشت. اما یک سال بعد و با بررسى بیشتر درمىیابیم که این حقیقت، تنها احتمال عقلانى در توضیح این جنگافروزى است.» آیا در این جنگ، نومحافظهکاران به بازیچه حزب لیکود تبدیل شدند؟ این سؤال در سالهاى اخیر همواره از سوى گروهها و افراد مختلف مطرح گردیده است، اما آیا بهراستى اسراییلیان، سیاست خارجى آمریکا را تحتسلطه خویش درآوردهاند؟ من معتقدم که در سالهاى روى کار آمدن نو محافظهکاران، آنان همواره سیاست خارجى ایالات متحده را از پنجره منافعاسراییل و نه آمریکا نگریستهاند. به علاوه، آنان منافع اسراییل را به عنوان منافع ایالات متحده به شمار مىآورند. لذا چندان عجیب نیست اگر بگوییمکه در سایه این جنگ و در راستاى تأمین منافع دولت اسراییل، ایالات متحده قربانى شده است. البته من معتقد نیستم که این وضعیت، تنها در سایهرویکرد فکرى چند نفر از سیاستمداران آمریکایى بهوجود آمده است، بلکه اگر به سابقه تاریخى سیاستگذارىهاى ایالات متحده توجه کنیم، بهخوبى درمىیابیم که در این میان، آمریکایىهاى ژرمن تبار، لهستانى تبار و کوبایى تبار که در زنجیره قدرت حاکمه آمریکا قرار داشتهاند، بر تصمیماتسیاست خارجى این کشور تأثیر گذاشتهاند. به عنوان مثال، بسیارى از کارشناسان آمریکایى معتقدند که حمایتهاى گسترده وودرو ویلسون از دولتانگلستان در جنگ جهانى اول، تا حد زیادى به دلیل انگلیسى تبار بودن وى بوده است. حتى با نگاهى به رویدادهاى گذشته ایالات متحده نیز مىتوانیم موارد تاریخى متعددى را مشاهده نماییم که ریشههاى خانوادگى یک دولتمردآمریکایى، در تصمیمات سیاسى وى تأثیرات زیادى داشته است. لذا امروز نیز اگر اسراییلىها و یهودیان در تصمیمات مربوط به سیاست خارجىایالات متحده مشارکت نداشتند، هیچ چیز غیرعادى و نامتعارفى نیز در مورد این فرضیه وجود نداشت، اما با نقش آفرینى این افراد، نمىتوان تأثیراتشگرف آمریکاییان یهودى تبار و سیاستمداران تحت سلطه اسراییلىها را نادیده گرفت. سرانجام به یاد داشته باشید که موضعگیرىهاى نو محافظهکاران و سران حزب لیکود در مورد خاورمیانه، کاملاً آشکار بوده و منتشر شده است. لذا دیگرهیچ نقطه تاریکى وجود ندارد و با اطمینان مىتوان ابراز نمود که هدف جنگ عراق، نه دستیابى به منابع نفتى این کشور، که حفظ امنیت دولت اسراییلمىباشد.