ترمیدور1 یا حرکت دوری انقلابها، یکی از واژههای رایج در مباحث انقلاب است که نخستین بار توسط کرین برینتون ـ یکی از نظریهپردازان انقلاب ـ در کتاب معروفش با عنوان کالبدشکافی چهار انقلاب به کار برده شد. واژه "ترمیدور" در حقیقت برگرفته از نام یکی از ماهها در تقویم انقلاب فرانسه است که به دلیل حادثهای مهم در این ماه، نقطه عطفی در انقلاب فرانسه محسوب میشود. ترمیدور یازدهمین ماه تقویم انقلاب فرانسه (1789 م) است که در نهمین روز این ماه که مصادف بود با 27 ژوئیه 1794 روبسپیر2 و یارانش از گروه رادیکالها (ژاکوبنها)3 با کودتای ناپلئون سرنگون شدند. درحقیقت این واقعه حاکی از مرحله ارتجاعی و ضد انقلابی در انقلاب فرانسه است که کودتاگران با دستاوردهای انقلاب کبیر فرانسه دشمنی ورزیدند و این مقطع در فرانسه دوره استقرار دیکتاتوری پس از انقلاب است.4
این واقعه نقطه شروعی برای نظریه ترمیدوری کرین برینتون شد. وی در کتاب کالبدشکافی چهار انقلاب پس از بررسی و مقایسه تحولات مهم انقلابهای فرانسه، روسیه، امریکا و انگلستان، این نظریه را تبیین مینماید. بر اساس این نظریه انقلابها در سیر تحولات خود سه مرحله را پشت سر خواهند گذاشت: در مرحله اول پس از سرنگونی رژیم حاکم، نیروهای میانهرو بر مسند قدرت تکیهزده و حاکمیت را در دست میگیرند. در مرحله دوم پس از گذشت مدت کوتاهی از حکومت میانهروها به دلیل برآورده نکردن توقعات انقلابی مردم این نیروها از مسند قدرت کنار زده شده و جای خود را به نیروهای رادیکال میدهند. مرحله سوم که مرحله ترمیدور یا دوران نقاهت پس از انقلاب نامیده میشود دوران بازگشت به ارزشهای رژیم پیشین و حذف رادیکالها از عرصه قدرت است و به تعبیری دورانی است که انقلاب فرزندان خود را میخورد.
وی معتقد است این مراحل در هر چهار انقلاب فوق رخ داده است. ترمیدور در انقلاب فرانسه به این نحو بود که زندان باستیل در ژوئیه 1789، سقوط کرد و سلطنتطلبان شکست خوردند. در ماه اکتبر همانسال، شاه و ملکه توسط میانهروها (ژیروندنها)5 بازگردانده شدند، و تندروها (ژاکوبنها) به رهبری دانتون و روبسپیر در سال 1792، در جریان جنگ فرانسه، روسیه و اتریش، سلطنت را برانداختند. روبسپیر، دانتون را اعدام کرد و پس از چندی، یعنی در 27 ژوئیه 1794 (نهم ماه ترمیدور) با کودتای ناپلئون، سرخود وی توسط مخالفانش به تیغ گیوتین سپرده شد. وی ترمیدور در انقلاب انگلستان را این گونه توضیح میدهد که سلطنتطلبان و طرفداران کلیسای رسمی، حامیان دولت پیشین و هواداران پارلمان و کلیسایدولتی، میانهروها را تشکیل میدادند و در سال 1646، شاه دستگیر و اخراج شد و با اخراج یازده نفر از دولت، ثروت محافظهکاران توسط میانهروها مصادره گشت. دو سال بعد، اسکاتلندیها از کرامول6 شکست خوردند و حکومت مشترکالمنافع را تشکیل دادند. به این وسیله، میانهروها به پایان عمر خود رسیدند. در 20 آوریل 1653، کرامول با انحلال پارلمان، قدرت شاهانه یافت و سلطنت استوارتها7 را در سال 1660 احیا کرد.8 از نظر برینتون در روسیه نیز ترمیدور از همان زمان زندگی لنین با پدیداری سیاست اقتصادی نوین در سال 1921 آغاز گشته بود.9 در ایالات متحده آمریکا نیز که بحرانی را که کشورهای انقلابی دیگر پشت سر گذاردهاند، کاملاً به خود ندید و یک عصر وحشت و پاکدامنی واقعی را نداشت، در دهه 1780 برخی از نشانههای ترمیدور را به گونه ای نه چندان کامل نشان میدهد؟ برینتون معتقد است همة انقلابهای ما ترمیدورهایشان را داشتهاند، هرچند جزییات این روند در انقلابهای مختلف متفاوت است.10
این نکته قابل ذکر است که تعابیر مورخان و تحلیلگران از معنای ترمیدور در انقلاب متفاوت است. گروهی آنرا واکنشی علیه انقلاب میدانند، که در آن طبقات قدیمی به نحوی به قدرت بازمیگردند. برخی دیگر آن را، عبارت از فروکش کردن هیجان و تب انقلاب میدانند که در زمان رادیکالها آغاز میگردد و پایان میپذیرد. بنابراین، خصوصیات ترمیدور میتواند، عبارت باشد از: کاهش سختگیریهای دوره انقلاب، رهایی حوزه خصوصی زندگی مردم و اقتصاد از قید نظارت حکومت، جایگزینی واقعگرایی به جای آرمانگریی انقلابی و غیرسیاسیشدن مردم. به تعبیر برینتون، ترمیدور عبارت است از: نقاهت پس از فرونشستن تب انقلاب. در تبیین علل ایجاد حرکت دوری، میتوان به تمایل رهبران و مردم در حرکتی از آرمانگرایی به واقعگرایی، احساس نرسیدن به اهداف بلندمدت اعلامشده، انحراف از آرمانگرایی به واقعگرایی و رویگردانی از اهداف و ارزشهای انقلاب اشاره نمود.11 نقدهای روششناسی از تئوری برینتون به این تعبیر که وی در اوج رواج شیوههای تقلیدگرایی علوم اجتماعی از علوم تجربی و با تقلید از شیوههای پوزیتویستی، به ساخت و ارائه تئوری (نظریه ترمیدوری) دست زده است، سبب شد این تئوری از کلیت و اعتبار علمی لازم برخوردار نگردد. همچنین به دلیل دخالت متغیرهای بیشمار در امور اجتماعی و هم غیرقابل اندازهگیری بودن آنان نمیتوان یک نظریه عام و مطمئن در تحولات اجتماعی عرضه کرد، و لذا تعمیمپذیری این تئوریها و تئوری ترمیدوری انقلاب برینتونی، دچار اشکال است.12
در رابطه با انقلاب اسلامی ایران نیز این بحث وجود دارد که آیا نظریه ترمیدور بر این انقلاب قابل تطبیق است یا خیر؟ به رغم اینکه برخی خواستهاند استقرار دولت موقت در اوایل انقلاب و حضور بنیصدر در پست ریاست جمهوری را مصداق مرحله اول این نظریه و حضور افرادی چون شهید رجایی و حضرت آیت الله خامنهای، به عنوان دو چهرة ممتاز انقلابی در پست ریاست جمهوری را مصداق مرحله دوم و دوران پس از رحلت امام (ره) را با ویژگی فاصلهگرفتن از برخی شعارها و اهداف انقلاب اسلامی به ویژه دوران اصلاحات (با ویژگی دوران تشدید این فاصله و بازگشت از ارزشهای اصیل انقلاب) را مصداق مرحله سوم و دوران ترمیدور و حرکت دوری انقلاب بدانند، به گونهای که بسیاری از تحلیلگران ادامه این روند را به استحاله کامل اهداف انقلاب و بازگشتناپذیری این فرآیند تعبیر میکردند، اما با انتخابات دروه نهم ریاست جمهوری این فرضیه باطل شد.
به بیان دیگر به فرض که نظریه برینتون تا این مرحله از دوران انقلاب اسلامی قابل تطبیق باشد، اما با انتخابات دوره نهم و طرح شعارهای این دولت که به اعتراف بسیاری از تحلیلگران داخلی و خارجی همان شعارهای انقلابی دهه اول بود، به طوری که مقام معظم رهبری نیز بر این نکته صحه گذاردند، این نظریه قابلیت تحلیل خود را از دست میدهد و امکان تطبیق آن بر انقلاب اسلامی وجود ندارد.
در واقع باید گفت حضور تیزبین و تفکرات انقلابی و رهبری هوشمندانه و هدایتگرانه مقام معظم رهبری در طول سالهای پس از رحلت امام (ره) هرگز اجازه ظهور چنین اتفاقاتی را نداده است و ایشان در سخنانشان به شکل دقیقی به این نکته اشاره کردهاند: "یک واقعیت شگفتآورى در انقلاب ما وجود دارد که این انقلاب را یک حالت استثنایى مىبخشد و آن این است که در قوانین علوم اجتماعى دربارة انقلابها، مىگویند انقلابها همچنانى که یک فرازى دارند، اوجى دارند، یک فرودى هم دارند ... آن قوانین مىگویند تا وقتى شور و انگیزة انقلابى در مردم هست، انقلابها به سمت جلو حرکت مىکنند، اوج مىگیرند، بعد هم به تدریج این شور و هیجان و این عاملِ حرکت به پیش، کم مىشود و در مواردى تبدیل به ضد خود مىشود؛ انقلابها سقوط مىکنند و برمىگردند پایین. انقلابهاى بزرگ دنیا که در تاریخ دویست سال اخیر ما اینها را مىشناسیم، بنا بر همین تحلیل، همه با آن نظریه قابل انطباق هستند؛ اما انقلاب اسلامى از این تحلیل جامعهشناختى به کلى مستثناست. در انقلاب اسلامى پادزهرِ فرود انقلاب در خود این انقلاب گذاشته شده است بارها عرض کردهایم که تجسم انقلاب در "جمهورى اسلامى" و در "قانون اساسى جمهورى اسلامى" است. نویسندگان قانون اساسى که از نظر امام و مکتب امام درس گرفته بودند، در خود این قانون عامل تداومبخشِ انقلاب را گذاشتهاند: پایبندى به مقررات اسلامى و مشروعیتبخشیدن به قانون، مشروط بر اینکه بر طبق اسلام باشد؛ و مسألة رهبرى.
... در نظام جمهورى اسلامى، اساس حرکت بر پایبندى به مبانى است. آن چیزى که به عنوان مبدأ مشروعیت این نظام محسوب مىشود، یعنى ولایت الهى که منتقل مىشود به فقیه، مشروط است به پایبندى بر احکام الهى. آن کسى که در رتبة رهبرى نشسته است، اگر نسبت به آرمانهاى اسلامى، نسبت به قوانین اسلامى از لحاظ نظرى یا عملى، بىقید شود، از مشروعیت مىافتد و دیگر اطاعت او بر کسى واجب نیست، بلکه جایز نیست. این، در خود قانون اساسى، یعنى در خود سند اصلى انقلاب، ثبت شده است. بنابراین، شما اگر امروز به امواج دشمنى و کینهورزىِ دشمنان انقلاب اسلامى نگاه کنید، مىبینید که مهمترین آماج دشمنى آنها با همین دو سه اصلى است که مربوط به این عامل تضمینکننده و نگهدارندة انقلاب است. لذا این انقلاب شکستخوردنى نیست؛ این انقلاب فرود آمدنى نیست؛ این انقلاب از سیر و حرکت خود باز نمىایستد؛ چون جامعة ما یک جامعة مؤمن و دینى است و دین و ایمان اسلامى در اعماق دل مردم، از همة قشرها، نفوذ دارد؛ مردم به معناى حقیقى کلمه به دین معتقدند. بنابراین، آن چیزى که جزو ارزشهاى دینى باشد، براى مردم معتبر است و حراست از آن که در قانون آمده است، از نظر مردم یک وظیفه است. الان شما مشاهده مىکنید که شانزده سال بعد از رحلت امام و بیستوشش سال بعد از پیروزى انقلاب اسلامى، دولتى بر سر کار مىآید که شعار اصلىِ آن، پیروى از آرمانهاى اسلام و انقلاب و عدالت است و مردم هم رأى و دل و خواست و جهت حرکتشان همین است."13