مهدویت اسلامی و ظرفیتهای تبیینی برخی رویکردها مهدویت اسلامی چیست و آن را در چه قالبهایی میتوان مطرح کرد؟ این پرسش از منظر روششناسی مباحث مهدویت در تفکر اسلامی بسیار اهمیت دارد و هرگونه پاسخ به آن، تعیینکننده رویکردهای بعدی به تفصیل و جزئیات مباحث مهدویت خواهد بود. بیتردید، مهدویت در مرحله نخست، اعتقاد و آموزهای دینی است؛ از این رو، باید آن را از منظر اعتقادات و باورهای دینی بررسی کرد. مهدویت، در مجموعه باورهای کلان دینی قرار دارد و به این دلیل، نمیتوان آن را از دیگر آموزههای دینی جدا کرد. ادیان، غالباً مجموعه منسجم و هماهنگی از آموزهها و باورها را دربرمیگیرند. این امر، در ادیان آسمانی ـ ابراهیمی بارز است. ادیان آسمانی دارای چنین انسجام درونی هستند؛ اما در طول تاریخ، در معرض انشعابات و تجزیه به مذاهب و فرق گوناگون قرار گرفتهاند. از این لحاظ، انسجام درونی در مذاهب موجود در ادیان مختلف، متفاوت است؛ بنابراین، انسجام درونی در یک دین را باید در مذاهب اصیل آن جستوجو کرد. دین دارای انسجام درونی، باید دربردارنده چگونگی نگرش به جهان هستی، تعریف ارزشها و حقایق زندگی بشری و در نهایت، ارائه راهکارها، هنجارها و دستورهای لازم برای نیل به اهداف باشد. دیدگاههای مختلف دربارة ادیان، پاسخهای گوناگونی به این عرصهها میدهند. در نگرش اسلامی ـ برخلاف نگرشهای مدرن سکولارـ دین، فراگیر است و عرصههای اصلی زندگی بشری را دربرمیگیرد؛ بنابراین، باور و اعتقاد به مهدویت، بخشی از نگرش کلان دینی را شامل میشود. چنین عرصهای با دیگر بخشهای دین کاملاً در ارتباط است و تجلیبخش زندگی آرمانی به شمار میآید. مهدویت، از این جهت، نگرش اسلام به آینده جهان را بیان میکند و بخش کلانی از فلسفه نظری تاریخ در نگرش اسلامی است. در رویکردهای علمی معاصر، مهدویت را میتوان از منظرهای مختلفی مطرح کرد. رویکردهای مهم و قابل طرح در موضوع مهدویت را میتوان بدین شرح مطرح ساخت: الف. مهدویت به مثابه یک ایدئولوژی ایدئولوژی در جهان معاصر، از رایجترین اصطلاحات به شمار میآید. طرح نگرشها و ایدههای مختلف در قالب یک ایدئولوژی و حرکتهای سیاسی ـ اجتماعی متعاقب آنها، موجب کاربرد روزمره آن میان مردم و حتی میان جریانهای علمی ـ آکادمیک شده است. در سالهای نخست پس از انقلاب اسلامی، اصطلاحات جهانبینی و ایدئولوژی در مفاهیم و سیاق دینی مطرح شد.[1] جهانبینی در چنین سیاقی، بعد نظری نگرش دینی و ایدئولوژی و بعد هنجاری و دستوری آموزههای دینی را بیان میکند. استاد مطهری و نیز برخی دیگر، چنین برداشتی از ایدئولوژی داشتهاند؛ اما به مرور زمان، با توجه به غلبه صبغه بشری بودن ایدئولوژیها، عملاً در مباحث دینی، از ایدئولوژی استفاده نمیشود. ایدئولوژی در متون اجتماعی، بیانگر الگوهای عقاید و اظهارات نمادینی است که جهان را تفسیر و ارزیابی میکنند. هدف ایدئولوژی، شکلدادن، بسیج، هدایت، سازماندهی و توجیه اشکال خاص راهکار و اعتراض به دیگران است. نخستینبار، آنتونی دو تریسی[2]، نویسنده فرانسوی در سال 1796م این اصطلاح را برای مطالعه نظاممند، انتقادی و احساساتی خاستگاههای عقاید به کار برد.[3] طبق گزارش دایرةالمعارف فلسفی روتلج، ایدئولوژی در دو معنای منفی و مثبت به کار رفته است. در معنای نخست، بیانگر ایده (سیاسی) خاص و به لحاظ تاریخی، تحریفشدهای است که روابط خاص سلطه را تقویت میکند. چنین رویکردی به ایدئولوژی، در مباحث کارل مارکس نیز مطرح شده است. وی ایدئولوژی را آگاهی کاذب و برآمده از روابط سلطه طبقاتی میدانست. اما ایدئولوژی در معنای دوم، بیانگر مجموعهای از نمادها و ایدههای فرهنگی به شمار میآید که انسانها برای تلقی، درک و ارزیابی واقعیتهای سیاسی و اجتماعی و اغلب به صورت یک چارچوب نظاممند به کار میبرند؛ معنای دوم ایدئولوژی خنثی است. گاه کاربرد ایدئولوژی در اصطلاح مارکس و نیز مانهایم مقایسه میشود. از نظر مانهایم، ایدئولوژی برابر «اوتوپیا» قرار دارد. اوتوپیا از جانب مردم و ایدئولوژی از جانب هیأت حاکمه اتخاذ میشود. اوتوپیا، شکل آرمانی و ایدئولوژی، شکل محافظهکارانه دارد. از دیدگاه وی، اصطلاح «ایدئولوژیک» برای نوع خاصی از «کژتابی»[4] کاربرد دارد که از «عهده توضیح و تحلیل واقعیتهای جدید مربوط به یک موقعیت برنیاید» و نیز «بکوشد با اندیشیدن به آن واقعیتها به شیوه نامناسب، آنها را کتمان کند». در نگرش مانهایم، متمایزکردن ایدئولوژیها از اوتوپیا همیشه کار سادهای نیست؛ زیرا هر دو فراسوی واقعیت کنونی هستند.[5] به هر حال، تاکنون ـ به رغم اطلاق ایدئولوژی بر خط مشیها و قوانین اسلامی ـ گرایش خاصی برای به کارگرفتن این اصطلاح در مباحث مهدویت مشاهده نشده است. شاید بار معنایی بشری و گاه منفی آن باعث شده است از کاربرد این اصطلاح در مباحث مهدویت خودداری شود. ب. مهدویت به مثابه پارادایم رویکرد نظری ـ روشی دیگری که احتمال دارد در مباحث مهدوی مطرح شود، رویکرد پارادایمی است. البته تاکنون، همانند کاربرد ایدئولوژی، از اصطلاح پارادایم در مباحث مهدویت استفاده نکردهاند؛ اما با توجه به غلبه این اصطلاح در علوم انسانی، شایسته است ظرفیتهای آن در مباحث مهدوی نیز بررسی شود. پارادایم، معمولاً به «نمونه» یا «سرمشق» ترجمه میشود. تامس کوهن از نظریهپردازان اصلی رویکرد پارادایمی است. نظریه وی در واکنش به «جزمگرایی» موجود در مکاتب «پوزیتویستی» و «تعمیمگرایانه» شکل گرفت. از نظر او، ماهیت علم، به جای استواری، بر واقعگرایی ذاتی دانش، بیشتر محصول اوضاع اجتماعی است. اوضاع اجتماعی، سنتهای خاص علمی را میسازد که از آنها میتوان به پارادایم تعبیر کرد. 1. مجموعه باورها، ارزشها و روشهای فنی که اعضای یک جامعه علمی بر اساس آنها فکر و عمل کنند؛ 2. اشاره به اجزای مجموعه معینی از معماگشاییهای شناختهای که به منزله سرمشق یا مثال به کار میرود و میتواند همچون شالودهای برای حل معماهای باقیمانده علم، جانشین قواعد صریح حل معما شود. معنای اول، جامعهشناختی و معنای دوم از نظر فلسفی عمیقتر است.[6] پارادایم، در این رویکرد بر دو اصل متکی است: 1. شکلگیری علم در قالب سنتهای رایج جامعه؛ 2. محوریت مدلهای پذیرفته شده در یک پارادایم در پیشبرد تحقیقات علمی. از این نظر، علم، نه بر قواعد فنی ثابت و تغییرناپذیر، بلکه بر مدلهای پذیرفته شده در یک جامعه مبتنی است. در این رویکرد، پارادایم کلان مینماید. هر پارادایمی در درون خود، تئوریهای خرد و کلان متعددی دارد که در علوم رایج هر دورانی مطرح هستند. با فروریختن پارادایم، این تئوریها نیز خودبهخود دچار دگرگونی میشوند. در واقع کوهن در کتاب ساختار انقلابهای علمی، میکوشید ماهیت تحول در علم را تبیین کند. از این نظر، هنگامی در علم، انقلاب رخ میدهد که پیشفرضها و اصول مسلم گرفته شده در آن پارادایم و تئوریهای خدشهناپذیر آن، محل تردید قرار گیرد و کارآیی آن زیر سؤال رود. در این صورت، زمینه برای ایجاد پارادایم جدید فراهم میشود. به نظر میرسد دستیابی به پارادایم در علوم طبیعی، آسانتر از علوم انسانی باشد. در علوم انسانی، اتفاق نظر در مفاهیم و نگرشها غالباً کمتر است و در نتیجه، شکلگیری یک پارادایم مسلط در آن و تداوم آن غالباً دچار مشکل میشود. در واقع، پارادایمها در عرصه علوم انسانی کوتاهمدت و متکثر هستند. نسبیت و ناکافیدانستن منطق در علم را میتوان دو نتیجه عملی تفکر پارادایمی دانست.[7] استفاده از رویکرد پارادایمی در مباحث مهدویت و تعبیر «پارادایم مهدویت» درست نیست. مهدویت، پیش از آنکه محصول توافق و اتفاق نظر میان انسانها باشد، آموزهای وحیانی به شمار میآید که در نصوص دینی بر آن تأکید شده است؛ از اینرو، مهدویت به پذیرش یا مخالفت بشری وابسته نیست و در نتیجه دگرگون ناپذیر است. البته در نوع تلقیهای خاصی از مهدویت در ادوار مختلف، امکان دارد رویکرد پارادایمی، کارآییهایی داشته باشد. از این منظر، هر دوران از تلقیهای خاص خود، از مهدویت حکایت میکند که حاصل توافق و درک مشترک مردمان آن دوران از مهدویت است. البته میتوان به رویکرد پارادایمی از این جهت توجه کرد؛ اما تأکید بر فراگیری و فرابشری بودن آن، مانع از کاربرد کامل این رویکرد در مباحث مهدویت است. ج. مهدویت به مثابه گفتمان در تعابیر اخیر مباحث مهدویت، گاه از «گفتمان» سخن به میان میآید.[8] در غالب موارد به کار رفته، به نظر میرسد معنای عمومی و غیرتخصصی گفتمان[9] بیشتر مورد نظر بوده است. گفتمان، در این معنا با معنای لغوی آن، به مفهوم گفتوگو و دیالوگ بیشتر به کار میرود؛ اما در متون تخصصی، رویکردی جدید در تحلیل پدیدههای انسانی است. تحلیل گفتمان در دو دهه اخیر، در پی تحولات فکری و نظریهپردازی در سده بیستم میلادی در عرصههای مختلف علوم انسانی ظهور کرده و کاربرد وسیعی یافته است. گسترش گرایش به استفاده از مباحث گفتمانی در علوم انسانی، به نارضایتی فزاینده از جریان اصلی رهیافتهای پوزیتویستی در علوم اجتماعی و تضعیف سیطره آن بر رشتههایی چون علم سیاست و جامعهشناسی برمیگردد. رهیافت تحلیل گفتمانی به صورت کلان، تلاشی است برای تبیین نشانهشناسانه چگونگی شکلگیری معانی و دیدگاهها در نظام دانایی موجود در عرصه اجتماعی. گفتمان در این نگرش، مجموعهای از احکام، گزارهها و اصول مسلم گرفته شده را در برمیگیرد و بر تمام زندگی بشری اشراف دارد. شاید برخی ابعاد یک گفتمان مورد توجه و آگاهانه باشد؛ اما برخی ابعاد آن مسلم گرفته میشود و غالباً مورد تفطن نیست. شاخص اصلی گفتمانها، بیثباتی و تحولپذیری آنها در فرآیندهای اجتماعی است؛ از اینرو، حقیقتها در درون گفتمانها، معنا میگیرد و با زوال گفتمانهای پیشین و شکلگیری گفتمانهای جدید، تغییر مییابد؛ از اینرو، گفتمانها به پارادایمها مشابهت دارند. در تحلیل گفتمانی، سعی میشود چگونگی معنایابی نشانهها و دالها در یک گفتمان که به صورت یک فصلبندی کنار هم جمع شدهاند، کشف گردد.[10] سرآغاز مباحث گفتمانی را میتوان در گسترش مطالعات زبانشناختی در آغاز قرن بیستم و تأسیس دانش نشانهشناسی، بهویژه آموزههای فردیناند دوسوسور در شکلگیری دانش نشانهشناسی دانست. از نظر او، نشانهشناسی علم پژوهش، در نظامهای دلالت معنایی است و زبان نظامی از نشانهها به شمار میآید که عقاید را بیان میکند. یورگنسن و فیلیپس سه دیدگاه مختلف از نظریههای گفتمانی متأخر را در کتاب خود بررسی کردهاند که عبارت است از: تحلیل گفتمان لاکلا و موفه، تحلیل انتقادی گفتمان و روانشناسی گفتمانی. یورگنسن و فیلیپس چهار ویژگی کلی برای نظریههای گفتمانی برشمردهاند.[11] 1. رهیافت انتقادی از دانش مسلم گرفتهشده؛ 2. ویژگی تاریخی و فرهنگی پدیدهها؛ 3. رابطه دانش و فرآیند اجتماعی؛ 4. رابطه دانش و کنش اجتماعی. هوارث نیز در مقالهای دربارة گفتمان، سه مبنای کلی برای نظریههای گفتمانی مطرح کرده که عبارتند از: 1. نقد «فراروایت»[12] برگرفته شده از لیوتار؛ 2. «ضد مبناگرایی»[13] ریچارد رورتی؛ 3. «جوهر ستیزی»[14] در نظریه شالودهشکنی ژاک دریدا.[15] این مبانی، در تفکر سیاسی اسلامی پذیرفته نیستند. تفکر اسلامی به تبع سنت فکری ـ عقلی ارسطویی، مبناگرا، جوهرگرا و در نتیجه دارای روایت کلان است. نص و عقل، در این تفکر، دو معیار بشری برای دستیابی به حقایق ثابت جهان هستیاند. تفکر و عملکرد مسلمانان بر اساس راه درست و پیام الهی برای بشر است. برخی از محققانی که از این رهیافت در تحلیل اندیشه اسلامی استفاده کردهاند، به ناسازگاری مبانی تحلیل گفتمانی با ساختار تفکر اسلامی اعتراف نمودهاند؛ [16] پس در کل، نمیتوان در مباحث مهدویت از رویکرد تحلیلهای گفتمانی استفاده کرد.[17] د. مهدویت به مثابه نظریه کلان گاه از مهدویت در قالب نظریهای کلان، سخن گفته میشود. نظریه به مجموعه عبارتهایی گویند که نسبتاً مجرد و عمومی است و در داخل یک علم، کلیت واحد و قابل فهم را تشکیل میدهند و در تعیین بعضی از وجوه زندگی جمعی به کار برده میشود. در این صورت، نظریه دربردارنده تعابیری منظم درباره واقعیتهای عینی بر اساس سیستمی منطقی است. نظریهها با بهکارگیری مفاهیم و متغیرها روابط بین پدیدهها را بیان میکنند. علم، متشکل از مجموعه نظریهها است؛ یعنی در هر علم، امکان دارد نظریههای مختلف وجود داشته باشد. نظریهها، گاه تجربی و گاه بیانگر روابط خاصی در عرصه ذهنی و اندیشهای هستند. نظریههای تجربی به صورت «استقرایی» و نظریههای اندیشهای به صورت «قیاسی» شکل میگیرند. در کل، نظریه، تلاشی است برای بیان روابط خاصی بین امور مختلف؛ این امور یا در عرصه ذهنی مطرح میشوند یا در عرصه خارجی؛ بدین سبب نظریهها به دو گونه بنیادین تجربی و قیاسی تقسیمپذیر هستند.[18] نظریه کلان یا «فرا نظریه»[19] تعاریف متعددی دارد. گاه به معنای «مطالعه نظریه»، گاه به معنای «ارزیابی نظریه» و گاهی به معنای «استراتژیهای جهتیابی شده» به کار رفته است.[20] فرانظریه یا نظریه کلان، مجموعه نظریاتی را گویند که درون خود، نظریههای فرعی دیگری نیز دارند. فرا نظریه را میتوان با ایده برنامههای پژوهشی ایمره لاکاتوش مقایسه کرد. او تلاش میکرد علم را شامل مجموعه نظریههایی برشمرد که در کل، یک برنامه پژوهشی را شکل میدهند. در این نگرش، مجموعه نظریههای موجود در یک دانش، هویتبخش آن علم هستند. وجه ارتباطی مجموعه نظریهها، آن است که همگی پیرامون یک یا چند نظریه محوری تجمع یافتهاند. هر گونه اشکال و نقضی غالباً به نظریههای پیرامونی سوق داده میشود، تا نظریهمحوری، اعتبار خود را از دست ندهد. تحول علم با نقض نظریههای محوری شکل میگیرد.[21] آموزه مهدویت ممکن است در قالب یک نظریه کلان مطرح شود. در طرح مهدویت در قالب یک نظریه کلان، باید توجه داشت که مباحث مهدویت، ترکیبی از مباحث متشکل از نصوص دینی و تحلیلهای بشری است. در واقع، نص دینی، در کانون نظریه قرار میگیرد و تحلیلها و برداشتهای بشری به تبیین آنها میپردازند. از این رو، معارف مهدوی با گسترش دانش و فهم بشری، افقهای جدیدی را شامل میشود و بسیاری از یافتههای پیشین در معرض تفصیلهای جدید قرار میگیرد. چنین منطقی میتواند ماهیت افزایش فهم بشری را در طول زمان توضیح دهد. تحول معارف مهدوی از این حیث، تحول در عرصه اجمال و تفصیل و اصلاحات موردی است. مهدویت در قالب یک کلاننظریه طرح و پیگیری میشود؛ اما به نظر میرسد به دلیل پیوستگی و تنیدگی مباحث مهدویت با معارف کلان دینی، نمیتوان مهدویت را از آنها جدا کرد. انتزاع مهدویت و طرح آن در قالب یک نظریه کلان، زیرساختهای نگرش دینی را تحتالشعاع قرار میدهد. البته نگرش به مهدویت در قالب یک نظریه کلان، آن را به نگرش مکتبواره نزدیک میسازد؛ با این تفاوت که در نگرش مکتبواره، مبادی و پیشفرضها و مسلمات مباحث مهدوی نیز به گونه مستقیم در نظر گرفته میشود؛ در حالی که چنین توجهی در نظریه کلان، غیرمستقیم است. به بیان دیگر، نگرش کلان نظریه به مهدویت، جامعیت و شمولیت موجود در نگرش مکتبواره را ندارد. مهدویت به مثابه دکترین الف. تعاریف و دیدگاهها در چند سال اخیر، از دکترین مهدویت نیز سخن گفته شده است. طراحان چنین نگرشی، میکوشند آن را به مثابه نگرشی کلان به آینده بشری مطرح کنند. آنان، گاه برای چنین تعبیری دکترین را با نظریه جامع مقایسه میکنند. برای نمونه، دربارة دکترین مهدویت آمده است: منظور از دکترین مهدویت، مجموعه آموزههایی است که بر محور مهدویت میباشد و میتوان از آن آموزهها، چه پیش از عصر ظهور و چه پس از عصر ظهور، در ارائه راهحلهای کاربردی و طرح نظریههای راهبردی در حوزههای متفاوت، استفاده کرد. در تفکر و نظام فکری مسلمانان، دکترین مهدویت، شاخصی انسجامبخش و ساماندهنده است که در بسیاری از نظریهپردازیها و ارائه الگوهای فکری میتواند حضور داشته باشد.[22] طبق این نظر، دکترین در کاربرد دینی، بیانگر اعتقادی بنیادین و اصیل، امری بدیهی و فوق چون و چرا، دارای مبنای استوار در متون دینی، مورد اعتقاد مؤمنان و دارای جنبه عملی و راهبردی است؛ مانند: «دکترین بودا»، «دکترین مایا» و «دکترین مهدویت». منظور از آن در اسلام، آموزه یا آموزههای اعتقادی و کلامی است که هم اصیل و بنیادین است و هم جنبه راهبردی دارد. در نهایت، دکترین با اضافه شدن به اعتقاد مهدویت، بیانگر معانی فلسفه، مکتب فکری و نوعی گرایش است.[23] در تعریفی دیگر، دکترین مهدویت معانی ذیل را دربرمیگیرد: 1. دکترین مهدویت؛ یعنی نگرش به مقوله مهدویت به مثابه یک آموزه جامع و فراگیر و یک موضوع راهبردی و استراتژیک؛ 2. مجموعه آموزههایی به شمار میرود که بر محور مهدویت است و میتوان از آن آموزهها در ارائه راهحلهای کاربردی و طرح نظریههای راهبردی در حوزههای متعدد استفاده کرد؛ 3. آموزههایی ویژه امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف است که تفسیری راهبردی از حوزه اساسی حیات بشری، همچون انسانشناسی، سیاست، اقتصاد، جامعه، حکومت، روابط بینالملل و... ارائه میدهد. در حقیقت نوعی اندیشه سازوکار آرمانی و در عین حال تحققپذیر و جهانشمول برای نجات و بهزیستی حیات بشر، بر مبنای احیا و تجدید اسلام نبوی و علوی است. در نهایت، در تعریف این دکترین آمده است: دکترین مهدویت، نظریه جامع و کامل برای تشکیل جامعهای مطلوب و تفسیری راهبردی از حوزههای مختلف زندگی انسان است؛ دکترین مهدویت، تصویر و طراحی کامل و فراگیر جامعه موعود و بیان ویژگیها، برنامهها، اهداف، استراتژی، خطمشی و تعالیم و آموزههای گوناگون آن است. در این نگرش و رویکرد، باید به دقت جایگاه سیاست، فرهنگ، اقتصاد و اجتماع، تبیین و رابطه و تعامل آنها با یکدیگر روشن شود.[24] شاخصهای دکترین مهدویت از این منظر عبارت است از:[25] ـ تفسیر راهبردی از عرصههای اساسی حیات بشر؛ ـ نگرش جامع و کامل به مسائل جامعه؛ ـ ریشهیابی کاستیها و دشواریهای طولانیمدت زندگی بشری؛ ـ راهحلهای عملی و کاربردی برای ریشهکنی آنها؛ ـ سامانبخشی و برقراری تعامل صحیح میان ارکان مختلف جامعه؛ ـ ارائه الگویی متعالی و مطلوب از زندگی سیاسی و برقراری پیوند دوسویه میان دنیا و آخرت. چنین نگرشی به دکترین مهدویت، در دیدگاه افراد دیگر نیز مطرح شده است.[26] نتیجه نگرشهای مطرح دربارة نگرش دکترینال به مهدویت، تأکید بر اهمیت آن در آموزههای اسلامی و نیز نقش آن به منزله نظریهای جامع و کلان است. هرچند نکته نخست کاملاً درست است، به نظر میرسد اصطلاح دکترین، رسایی لازم در ایفای بخش دوم؛ یعنی مهدویت به مثابه نظریه جامع را ندارد. ب. نقد و بررسی رویکرد دکترینال برخلاف نگرشهای مطرح شده در بعد جامعیت نظری رویکرد دکترینال، به نظر میرسد استفاده از این رویکرد، فاقد ظرفیت لازم برای تبیین جامع معارف مهدوی باشد. پیش از ورود به استدلال و مناقشه نظری، ذکر این نکته ضرورت دارد که فارغ از درستی یا نادرستی، مفید یا مضربودن استفاده از رویکرد دکترینال، کاربرد رویکردهای مطرح در ادبیات رایج جهانی، باید همراه بومیسازی صورت پذیرد. در طول سده گذشته، به دلیل سیطره و هژمونی (چیرگی) فرهنگ و تمدن غربی بر جهان اسلام، اصطلاحات و تعابیر بسیاری از غرب وارد ادبیات سیاسی ـ اجتماعی و فرهنگی جهان اسلام و ایران شده است. این اصطلاحات در بسیاری از موارد، به صورت تقلیدی و بدون تأمل نظری به کار میرفته است؛ اما در مواردی نیز که با تأمل قبلی و بررسی سازگاری یا ناسازگاری آن با میراث اصیل اسلامی همراه بوده و سعی شده تا اصطلاحات وارداتی، به صورت بومی بازسازی شوند؛ نمونههای آن را میتوان در تعابیری چون تحزب، مردمسالاری و مجلس قانونگذاری یافت. در این موارد به جای استفاده از تعابیر غربی چون پارتی، دموکراسی و پارلمان، معادلهای مناسب فارسی برای آنها به کار گرفته شده است؛ از اینرو ـ بهویژه در مباحث شریف و مقدسی چون مهدویت اسلامیـ توجه به این نکته، ضرورت بیشتری میطلبد. بهویژه گاه چنین تعبیری را حوزویان و متولیان اصلی حفظ میراث اصیل اسلامی به کار میبرند؛ از اینرو، مناسب است برای استفاده از این رویکرد، طبق تلقیای که از آن صورت میپذیرد، برای آن، معادل فارسی مناسب ارائه شود. برای این منظور، استفاده از تعابیری چون آموزه، نظریه و امثال آنها، پیشنهاد میشود. استفاده از اصطلاح دکترین، بدون ترجمه و معادلسازی آن، مانع حفظ ادبیات رایج و تعابیر اسلامی موجود میشود. اما گذشته از نکته صوری و لفظی در کاربرد دکترین، به نظر میرسد در ادبیات علمی معاصر، دکترین در معنای مورد نظر ترویجکنندگان ایده «دکترین مهدویت» به کار نرفته است. تلقی از دکترین، به مثابه نظریهای جامع و کلان، در متون علمی موجود رواج ندارد. نگاهی به کاربردهای این اصطلاح در ادبیات علمی معاصر، بیانگر این واقعیت است. دکترین در فرهنگ وبستر چنین تعریف شده است: 1. آموزه، دستورالعمل؛ 2. آنچه آموخته شده است؛ 3. اصل یا موضوع و یا مجموعه اصول در یک شاخه دانش یا یک نظام اعتقادی ـ دینی؛ 4. اصل حقوقی که از طریق تصمیمات گذشته گرفته شده است؛ 5. اعلان سیاست بنیادین حکومت، بهویژه درعرصه روابط بینالملل. دکترین در دایرة المعارف لینوکس نیز چنین تعریف شده است:[27] 1. دکترین اغلب دربارة مجموعه اعتقادات دینی ـ بهویژه اعتقاداتی که کلیسا مطرح کرده استـ به کار میرود؛ 2. دربارة اصل حقوقی در سنتهای حقوقی ـ عرفی که طی تاریخ تصمیمات گذشته شکل گرفتهاند، به کار میرود؛ 3. دربارة سیاست خارجی، شامل مجموعه قواعد بنیادینی است که در اجرای سیاست خارجی هر کشوری اعمال میشود. از اینرو، دکترین، هماهنگی فراخی را بیان میکند که طی حجمی از اقدامات و اعمال درست تلقی شده است. دکترین در این معنا، همواره ابتکارات رهبر سیاسی خاصی را بیان میکند که به نام وی خوانده میشود؛ مثل: «دکترین مونرئه» و «دکترین آیزنهاور». در امریکا مرسوم است هر رئیس جمهور برای خود دکترینی داشته باشد؛ 5. گاهی دکترین تنها به مثابه واژهای بلندپروازانه، برای یک شعار به کار میرود؛ 6. همچنین دربارة مفهومی از یک فرآیند عملیات پیچیده در جنگ به کار میرود. نمونه بارز آن «دکترین تاکتیکی» است که در آن، مجموعهای از مانورها، نیروها و تسلیحات خاص به مثابه رهیافتی پیشفرض در حمله خاص به کار گرفته میشود. با توجه به کاربرد واژه دکترین، در آموزههای اعتقادی، واژه دیگری در زبان انگلیسی به صورت «indoctrination» ساخته شده که در مقابل واژه تعلیم «education»، به معنای القای یک ایده یا اندیشه در مخاطب و بیانگر پذیرش انفعالی او است. به لحاظ ریشهشناختی، واژه دکترین از کلمه لاتین «didache» به معنای گرفتن و دریافتکردن گرفته شده است. در متن یونانی عهد جدید نیز دو واژه برای دکترین به کار رفته: «didache» و «didaskalia». هر دو واژه به معنای آموزه، دستور، تعلیم و تبیین به کار رفتهاند. در انجیل آمده است که مسیح دکترین را میآموزد.[28] از این دیدگاه، دکترین واقعی، از آن خدا است. از حضرت مسیح نقل شده است که «دکترین من مال من نیست؛ بلکه به خداوند تعلق دارد که مرا فرستاده است».[29] واژه دکترین در نسخه جیمز کینگ عهد عتیق، ششبار و معمولاً در ترجمه واژه عبری «leqakh» به معنای دستور یا در معنای دقیقتر «آنچه باید دریافت شود»، به کار رفته است. این واژه در متن عهد جدید جیمز کینگ نیز بیش از پنجاهبار به کار رفته که اغلب دربارة تعلیم یا دستورهای عیسی مسیح و کمتر دربارة تعالیم دیگران به کار رفته است. دکترین در کاربرد مفرد، تنها به تعالیم مسیح اطلاق شده و در کاربرد جمع، دربارة تعالیم دیگران که باطل شمرده میشوند، به کار رفته است.[30] در دایرة المعارف دین الیاده نیز برای دکترین دو معنای اصلی مطرح شده است. به عقیده ریچارد کامستاک، نویسنده مدخل دکترین این دایرة المعارف، بیشتر واژهنامهها برای واژه دکترین دو معنای مرتبط با هم ذکر کردهاند: «بر اساس معنای نخست، دکترین، تأیید یک حقیقت است. و طبق معنای دوم، دکترین، یک تعلیم به شمار میآید.»[31] از نظر وی دو معنای دکترین جمعپذیر هستند؛ زیرا تأیید چیزی به منزله یک حقیقت، شیوهای برای تعلیم آن است و چیزی که آموزش داده میشود، معمولاً حقیقی تلقی میگردد. دو معنای دکترین، صریح و مطابقی به شمار میآیند؛ اما دکترین، تداعیهای معنایی دیگری نیز دارد. تداعی معنای نخست، بُعد فلسفی آن است. دکترین، به مثابه بیان حقیقت، قالبی فلسفی دارد؛ اما به منزله یک تعلیم، رنگ عملیتری به خود میگیرد. به عقیده کامستاک، هیچکدام از دو معنای صریح این واژه، بیانگر نظریه جامعبودن دکترین نیست. ابعاد فلسفی حقیقت در معنای نخست، ظرفیتهای تأمل عقلانی را دارد. البته چنین معنایی الزامی نیست. رویکردهایی که دکترین را میپذیرند، اما مخالف استدلالها و نگرشهای عقلانی هستند، تنها بر بُعد دینی ـ وحیانی آن تمرکز میکنند و بدین سبب، تنها به شیوه وحیانی ـ نقلی تمسک میجویند. دکترین در این سیاق، چنانکه وی نیز یادآور شده، بیشتر در سیاق یهودی و مسیحی به کار رفته است. در دایرة المعارف کاتولیک آمده است که این اصطلاح، در سنت مسیحی برای «تعالیم مذهبی شفاهی»[32] یا «تبشیرهای انجیل»[33] به کار میرود.[34] به عقیده وی، در سنت اسلامی، به جای دکترین از اصطلاح راهبردی کلام استفاده میشود. واژه کلام، به نوعی تفکر بسیار نزدیک دلالت دارد که واژههای انگلیسی دکترین و الهیات به آن اشاره میکنند. کلام، از نظر لغوی یعنی«حرف» یا «سخن» و قرآن، کلام خدا تلقی میشود. با گذشت زمان، کلام؛ مانند واژه انگلیسی دکترین، هم به معنای یک حقیقت واحد و هم به معنای نظام حقایق به کار رفته و نقش مهمی را در تاریخ سنت اسلامی ایفا کرده است.[35] دکترین در متون فلسفه علم و روششناسی نیز در معنایی مترادف با نظریه یا فرانظریه به کار نرفته است. دکترین همعرض اصطلاحاتی چون نظریه، تز، فرضیه و پارادایم نیست. دکترین، بیش از آنکه بُعد روششناختی داشته باشد، بیانگر بعد راهبردی و اعتقادی است. هیچکدام از متون مربوط به این زمینه از دکترین چنین تلقیای نمیکنند. کسانی که دکترین را به معنای نظریه کلان و جامع، در نظر میگیرند، عملاً معنای جدیدی را در آن وارد میکنند و اصطلاح جدیدی میآفرینند. از این نظر، استفاده از دکترین، به مثابه نظریه جامع، امری خودساخته خواهد بود و باید برای جاافتادن آن در ادبیات رایج، تلاش کرد. در اصطلاح سیاسی، دکترین به برنامهها و خط مشیهای سیاسی ـ اجرایی نامزدهای ریاست جمهوری در امریکا اطلاق میشود. در علوم نظامی نیز گاه به صورت تاکتیک از دکترین استفاده شده است. اصطلاح دکترین مهدویت ـ بنابر توضیحاتی که گذشتـ بیانگر بُعد اعتقادی و تصدیقی آن به مثابه باوری دینی ـ اسلامی است. باورهای دینی به صورت اعتقاد هستند؛ اما ظرفیت استدلالی و نظریهپردازی دارند. آموزههای دینی به تناسب جایگاهشان در نظام اعتقادی دینی، ظرفیتهای تبیینی ـ نظریهپردازی مختلفی دارند. مهدویت اسلامی، آموزهای کلیدی است که در این زمینه ظرفیتهای بالایی دارد؛ اما برای بیان چنین ایدهای در قالب دکترین، ضرورتی وجود ندارد. میتوان نظریهپردازی دربارة مهدویت را به صورت جامعتری با رویکردهای دیگری نیز بیان کرد. با وجود این رویکردها، برای وضع اصطلاح جدید یا استفاده نادرست از اصطلاحات موجود ضرورتی نیست. کاربرد اصطلاح دکترین مهدویت چنین است. میتوان به جای استفاده از این اصطلاح، با رعایت جنبههای دیگر، از رویکردهای دیگری استفاده کرد. به نظر میرسد، رویکرد مکتبواره در برابر رویکرد دکترینال، ظرفیتهای بیشتری در این زمینه دارد. البته اگر یکی از معانی دکترین را نگرش راهبردی بدانیم، میتوان از «راهبرد مهدویت» به جای دکترین مهدویت یاد کرد؛ اما این نگرش با معنای مورد نظر طرفداران کاربرد آن کاملاً متفاوت مینماید. تلقی دکترین مهدویت به مثابه نظریهای کلان و جامع در درون خود، شامل نگرشهای هستیشناختی، انسانشناختی و ابعاد دیگری است که نگرش راهبردی آنها را دربرنمیگیرد. عمده تمرکز نگرش راهبردی در باب مهدویت، ارائه استراتژی و خطمشی اجرایی برای فعالیتهای آینده است. این معنا در جای خود درست و معتبر مینماید؛ اما تقلیل معارف مهدوی به صرف بُعد رویکرد راهبردی نیز در جای خود نقدپذیر است. در وضعیت کنونی، باید جامعیت معارف مهدوی را در عرصههای مختلف تبیین کنیم. برخی از این ابعاد، تنها بعد شناختی و تبیینی دارند و ویژگی کاربردی یا عملی آنها ضعیف است. نمیتوان چنین معارفی را با تقلیل معارف مهدوی به جنبه راهبردی آن، نادیده گرفت. در عمل نیز احتمال دارد ترویجدهندگان ایده دکترین مهدویت، چنین نگرشی نداشتهاند. به نظر میرسد استفاده از اصطلاح دکترین مهدویت در حوزه معارف مهدوی، به صورت تعجیلی و بدون تأملات قبلی لازم در این زمینه صورت گرفته باشد. فارغ از مناقشات صورت گرفته در این زمینه، مروری اجمالی به عناوین مقالات و منشورات با این عنوان، نشان میدهد اصطلاح دکترین در آنها تنها به صورت بزکشده و صوری استفاده گشته و بحثهای مطرح شده در آنها روششناسی لازم را ندارد. گاهی کاربرد دکترین در عناوین برخی از این نوشتهها، موجب ابهام و در مواردی نیز موجب کاستی وزانت علمی نوشتارهای موجود شده است؛ بنابراین، محققان معارف مهدوی باید با دقت و تأمل بیشتری از این نوع اصطلاحات استفاده کنند. مهدویت به مثابه مکتب اصطلاح مکتب در ادبیات فارسی در چند دهه اخیر، بیانگر نگرشی فراگیر و جامع به انسان و جهان هستی است. گاهی مکتب، معادل اصطلاح لاتین «School» به کار رفته است؛ اما در ادبیات رایج، برابر اصطلاح پسوندی ایسم (ism) در زبان لاتین اطلاق میشود. غرب در طول چند سده اخیر، شاهد ظهور و زوال ایسمها و مکاتب فکری مختلفی بوده که سعی کرده است تحلیلها و دیدگاههای خاصی درباره جهان هستی و زندگی آدمی بیاورد و راهکارها، هنجارها و دستورهای مختلفی برای زندگی انسان مطرح سازد. بیشتر مکتبها، امری جامع و در صدد تبیین تمامی ابعاد زندگی انسانها هستند. آنها میکوشند با ارائه توضیحات و نگرشهای خاص، موجب معنادار شدن زندگی انسانها شوند. قدرت معنابخشی مکاتب متفاوت است. ادیان آسمانی بر خلاف مکاتب بشری در این زمینه مؤثرتر عمل مینمایند. ادیان با قدرت معنابخشی بسیار، میتوانند تمام ابعاد زندگی انسان را تعریف کنند و پوشش دهند؛ بدین سبب، پیروان ادیان و مؤمنان، در زندگی خویش، آرامش بیشتری دارند. این ویژگی در اسلام به منزله مکتب الهی و آخرین پیام الهی برای بشر، به صورت کامل وجود دارد. اعتقاد به مهدویت از این حیث، بخشی از مکتب فراگیر اسلامی است. با وجود این، خود نیز میتواند با توجه به تجلی و تبلور کمال اسلام در عصر مهدوی، یک مکتب شمرده شود. چنین مکتبی با مکتب اسلام رابطه طولی دارد و متمایز و جدای از آن نیست. وجه تفکیک مهدویت به مثابه مکتب، آن است که جامعه آرمانی اسلامی را نشان میدهد و با تحقق آن، اسلام به صورت کامل و عینی تحقق خواهد یافت؛ بنابراین، میتوان مکتب مهدوی را عصاره کلیت اسلام دانست و کلیت مکتب اسلام را در مکتب مهدوی جستوجو کرد. الف. شاخصهای رویکرد مکتبواره مکتب از اصطلاحاتی است که مدتی است دربارة یک مجموعه نظاممند از اعتقادت و باورها و دیدگاههای علمی به کار میرود. 1. محل کتابت؛ 2. جای نوشتن؛ 3. مدرسه، دبستان را گویند: «رادبه گفت: شنیدم که مردی در مکتب المناء منطقالطیر زبان مرغان آموخته بود.» (نقل از مرزباننامه)؛ 4. پیروی از نظریهای در فلسفه و هنر و غیره، معادل (Ecole) فرانسوی: مجموعة معتقدات یک استاد را که شایعشده مکتب آن استاد گویند که جمع آن را مکاتب خوانند. مکتب، مجموعهای است که به تفسیر انسان و جهان پرداخته و بایدها و نبایدهای انسانی را مشخص و معین میسازد. هم نیاز انسان را به جهانبینی مرتفع میکند و هم یک نظام ارزشی برای زیستن و چگونهزیستن ارائه میدهد. در واقع، مکتب مجموعه جهانبینی و ایدئولوژی یک انسان است. شهید مطهری نیز با چنین رویکردی به مکتب به تعریف آن پرداخته است. از نظر وی، مکتب: ... یک تئوری کلی و یک طرح جامع و هماهنگ و منسجم است که هدف اصلی کمال انسان و تأمین سعادت همگانی است و در آن، خطوط اصلی و روشها، بایدها و نبایدها، خوبها و بدها، هدفها و وسیلهها، نیازها و دردها و درمانها، مسؤولیتها و تکلیفها مشخص است و منبع الهام تکلیفها و مسؤولیتها برای همه افراد میباشد. شهید مطهری، مکتب را به دو مقوله جهانبینی و ایدئولوژی تقسیم میکند. جهانبینی در یک مکتب، نقش زیربنایی دارد. جهانبینی از نظر وی عبارت است از: نوع برداشت و طرز تفکری که یک مکتب درباره جهان و هستی عرضه مینماید، زیرساز و تکیهگاه فکری آن مکتب به شمار میرود. این زیرساز و تکیهگاه، اصطلاحاً جهانبینی نامیده میشود. هدفهایی که یک مکتب عرضه میدارد و به تعقیب آنها دعوت میکند و راه و روشهایی که تعیین میکند و بایدها و نبایدهایی که انشاء میکند و مسؤولیتهایی که به وجود میآورد، همه به منزلة نتایج لازم و ضروری جهانبینی است که عرضه داشته است. وی وجه نیاز به یک مکتب را آن میداند که انسان، دارای فعالیتهای تدبیری است. فعالیت تدبیری انسان به حکم آنکه بر محور یک سلسله غایات و اهداف دوردست میگردد، خواهناخواه نیازمند طرح و برنامه و روش و انتخاب وسیله برای وصول به مقصد است؛ یعنی نیازمند ایدئولوژی است و در سطح وسیعتر نیازمند مکتب است؛ برای مثال وقتی مسأله حیات ابدی و جاودانگی روح و تجربهنداشتن عقل دربارة نشئه ما بعد نشئه دنیا پیش میآید، نیاز به مکتب و ایدئولوژی بیشتر خود را مینمایاند. انسان، از بدو پیدایش و دست کم از دورهای که رشد و توسعه زندگی اجتماعی، به یک سلسله اختلافات منجر شده است، نیازمند ایدئولوژی ـ و به اصطلاح قرآن، شریعت ـ بوده است؛ هر چه زمان گذشته و انسان رشد و تکامل یافته است، این نیاز شدیدتر شده است. از منظری دیگر میتوان برای رویکرد مکتبواره شاخصهایی مطرح کرد. این نکته را میتوان با تفکیک تفکرها و اندیشههای جامع از اندیشههای غیرجامع بهتر نشان داد. مکاتب بر دو دسته هستند: برخی جامعند و تمام عرصههای مورد نیاز زندگی بشری را پوشش میدهند و برخی دیگر، تنها ابعاد خاصی را برجسته میسازند و به ابعاد دیگر متعرض نمیشوند. در نگرشی کلان، عرصههایی را که مکاتب باید در آنها اظهارنظر کنند، میتوان در محورهای ذیل بیان کرد: 1. عرصه معرفتشناختی و بیان حدود معرفت و معیارهای درستی و نادرستی آن مکاتب جامع، در زمینه حدود معرفت، ماهیت آن، چگونگی حصول معرفت و محدودیتهای آن نگرش خاصی دارند. بُعد معرفتشناختی، تعیینکننده ابعاد دیگر است. پس از تعیین حدود معرفت انسانی، میتوان اعتبار فهم بشری را در عرصههای دیگر نیز سنجید. 2. عرصه هستیشناختی و بیان چیستی، منشأ و قوانین حاکم بر هستی از این لحاظ، از هر مکتب جامع انتظار میرود دیدگاه خاص خود را دربارة جهان هستی ارائه کند. این دیدگاه باید توضیحات لازم درباره منشأ هستی، قانونمندیها و سنتهای حاکم بر هستی، عرصهها و گونههای هستی و در نهایت غایت آن را دربرگیرد. 3. عرصه انسانشناختی و ماهیت وجودی انسان سومین عرصه ضروری برای هر مکتب، تبیین ماهیت وجودی انسان، تواناییها و ظرفیتهای وجودی او است. مکاتب غالباً نگرشهای خوشبینانه یا بدبینانه، تکساحتی یا چندساحتی و عاطفی یا عقلانی به انسان دارند. به هر حال، آنها باید پاسخهای مناسب خویش را برای این پرسشها ارائه کنند. 4. عرصه جامعهشناختی و تبیین نیازها و مقتضیات خاص زندگی اجتماعی این بُعد، غالباً ابعاد مختلف زندگی جمعی بشری را شامل میشود. مکاتب با توجه به میزان جامعیتشان، در عرصههای مختلف حیات بشری وارد میشوند. این عرصهها شامل ماهیت زندگی اجتماعی، نیازهای معیشتی، چگونگی مدیریت اجتماعی و تنظیم زندگی سیاسی است. مکاتب جامع در تمام این عرصهها، دیدگاههای خاص خود را ارائه میکنند. 5. عرصه غایتشناختی مکاتب از این منظر، باید تبیینها و دیدگاههای خاص خود را دربارة غایات بشری و آیندهشناسی ارائه کنند. مکاتبی که نگرشهای شفافتر و روشنتری به آینده دارند، در تنظیم وضعیت زندگی روزمره نیز مؤثرتر عمل میکنند. از این رو، تعیین غایت حرکت تاریخ و سرانجام بشر، از مسائل مهم و مورد نیاز بشری است که مکاتب به فراخور خود به آنها پاسخ میدهند. مکاتب جامع، به تمام عرصهها پاسخ کامل و تفصیلی ارائه میکنند؛ اما مکاتب غیرجامع، تنها به بخشی از این عرصهها به صورت مستقیم میپردازند. حتی میزان توضیحات مکاتب مختلف در هر کدام از این زمینهها متفاوت است. مکاتب جامع سعی میکنند در چارچوبی منسجم، به عرصههای فوق پاسخ دهند. برای فهمیدن میزان موفقیت و کامیابی هر مکتبی، باید دقت دیدگاهها و نیز میزان انسجام، همسازی و هماهنگی آن را سنجید. مکاتب غیرجامع به گونه جامع عرصههای دیگر نمیشوند؛ اما ناگزیر بر مبانی خاصی که در این عرصهها شکل گرفته است، مبتنی هستند. این مکاتب، احکام و دیدگاههای مطرح در این عرصهها را به صورت پیشفرض و مسلم فرض شده، دریافت میکنند. برای نمونه، «لیبرالیسم» به مثابه مکتب سیاسی، به گونه مستقل وارد عرصههای معرفتی و هستیشناختی نمیشود؛ اما ناچار بر این مبانی استوار است. برخلاف لیبرالیسم که شناسایی تبار و نظریهپرداز آن مشکل است.[36] میان مکاتب بشری، «مارکسیسم» انسجام و جامعیت بیشتری دارد. ادیان آسمانی، برخلاف غلبه نگرشهای سکولار در چند دهه اخیر، جامع بوده و تمام عرصههای زندگی بشری را دربرمیگیرند. این ادیان ـ بهویژه اسلام ـ در تمام این عرصهها، دیدگاه دارند و توضیحات و راهکارهای لازم را ارائه کردهاند. اسلام، به منزله مکتبی الهی و دین خاتم، مکتبی جامع است. مکتب مهدوی نیز که عصاره مکتب اسلامی به شمار میآید، جامع است. طبیعتاً ویژگیهای موجود در مکتب مهدوی، شکل متکامل و عینی مکتب اسلامی است. دولت مهدوی از این جهت، تمام ویژگیهای دولت نبوی صل الله علیه و آله و سلم را متحقق میسازد. بنابراین، بر دیدگاههای کلان اسلامی در عرصههای مختلف مبتنی است. ب. مزایای رویکرد مکتب واره در باب مهدویت به نظر میرسد، رویکرد مکتبواره به مهدویت، از دیگر رویکردها جامعیت بیشتری داشته باشد. این رویکرد ـ بهویژه در مقایسه با رویکرد دکترینال ـ شفافیت و توضیح دهندگی بیشتری دارد و فاقد ضعفها و مشکلات رویکردهای دیگر است. در تحلیلی اجمالی و کلان، مشکلات موجود در رویکردهای دیگر و مزایای موجود در رویکرد مکتبواره را میتوان در موارد زیر شناسایی و مطرح کرد. 1. پایگاه فکری ـ نظری در سنت فکری اسلامی غالب رویکردهای مورد بررسی در این نوشتار، برگرفته از خاستگاه فکری غیراسلامی هستند. در تفکر اسلامی، ظرفیتهای مناسبی برای بهرهگیری از افکار تمدنهای دیگر وجود دارد و بر اساس آیه شریف «الَّذِینَ یسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُf،[37] مؤمنان و «عباد الرحمن» که در آیه قبل، مورد بشارت قرار گرفتهاند، همواره نکات مثبت و پذیرفتنی را از دیگران دریافت میکنند؛ اما به نظر میرسد با وجود اصطلاحات و تعابیر برگرفته و سازگارتر با تفکر اسلامی، ضرورتی برای دریافت اصطلاحات دیگر وجود ندارد. البته چنین امتیازی صوری است و باید همراه موارد دیگر بررسی شود. چنین نقصی، در رویکردهایی چون پارادایم، گفتمان و دکترین کاملاً بارز است. بهویژه به لحاظ کاربرد واژهشناختی، استفاده از تعابیر غربی در مباحث دینی مناسبت ندارد. 2. داشتن مبانی سازگار با تفکر اسلامی برخی رویکردهای گفتهشده، بر مبانی نسبیگرایانه مبتنی است و نمیتوان برای بیان آموزه مهدویت از آنها بهره گرفت. چنین نقصی در رویکردهای تحلیل گفتمانی و پارادایمی کاملاً بارز است. این رویکردها به لحاظ معرفتی بر نسبیگرایی مبتنی هستند. در مقابل، رویکرد مکتبواره با مبانی اسلامی سازگاری دارد و برخلاف رویکردهای دیگر، خنثا است؛ بنابراین، ظرفیت سازگاری با مبانی اسلامی را دارد. 3. داشتن پیشینه در ادبیات علمی موجود فقدان پیشینه خاص مورد نظر در ادبیات علمی موجود، از نقایص موجود در رویکرد دکترینال است. چنانکه بررسی اجمالی متون و ادبیات موجود دربارة دکترین نشان میدهد، این واژه به معنای نظریه کلان به کار نرفته است. باورها و اعتقادات دینی، ظرفیت نظریهپردازی دارند و میتوان با استفاده از روشها و رویکردهای مناسب به تبیین نظری آنها پرداخت و آنها را به منزله نظریهای کلان مطرح کرد. با وجود این، به رغم وجود چنین ظرفیتی در برخی از اعتقادات دینی، به نظر میرسد رویکرد دکترینال در چنین معنایی کاربرد نداشته است. 4. جامعیت و فراگیری از اشکالات موجود در رویکرد دکترینال ـ در صورتی که آن را به معنای یک راهبرد کلان به کار ببریم ـ غفلت از ابعاد نظری مهدویت اسلامی است. نگرش راهبردی تنها کشف و ارائه خط مشیهای مناسب برای نیل به اهداف را در نظر دارد. مهدویت اسلامی ـچنانکه گذشتـ فراگیر بوده و در تمام عرصههای نظری و عملی مطرح است. علاوه بر آن، در معارف مهدوی، برخی مباحث به صورت کاربردی یا تجویزی وجود دارد که تقلیل این معارف به ابعاد راهبردی یا نظری صرف، چنین مباحثی را از معارف مهدوی خارج میکند. در نتیجه، در نگرش مکتبواره، معارف مهدوی به صورت کلان و جامع طرح میشوند. رویکرد مکتبواره با طرح مبانی معرفتی خاص خود و تعیین معیارهای صدق و کذب، روش ویژه خود را برای دیدگاههای خویش ارائه میکند. همچنین در این رویکرد، امکان طرح مباحث نظری، هنجاری، تاریخی و راهبردی وجود دارد. نتیجه هدف اصلی مقاله حاضر، تلاش برای ظرفیتسنجی رویکردهای مختلف برای معارف مهدوی است. گسترش تعجیلآمیز استفاده از اصطلاحات جدیدی چون گفتمان و دکترین در معارف مهدوی، بدون توجه به پیشینه و استلزامات معرفتی و نظری آنها، سبب شده است در شناساندن و عرضه معارف مهدوی، کژتابیهایی صورت پذیرد. معارف مهدوی، از معارف شریف و مقدس دینی ـ اسلامی هستند که اقتضا میکند از منظر روشی و معرفتی نیز در آنها تأمل و احتیاط لازم صورت پذیرد. به نظر میرسد اصطلاح دکترین ـ به رغم کاربرد خاص در مطالعات دینپژوهی غربیـ ظرفیتهای لازم را برای معرفی و ارائه معارف مهدوی ندارد؛ از این رو شایسته است از رویکردهای دیگری که مزایای بیشتری دارند، استفاده شود. در این زمینه، رویکرد مکتبواره با وجود کلاسیک و قدیمی بودن، ظرفیتها و قابلیتهای بیشتری برای عرضه و شناساندن معارف مهدوی دارد.
او پارادایم را در دو معنا به کار برده است:
وی اعتقاد دارد در اسلام، عنصر دکترینال تابع قضاوتها درباره رفتار اخلاقی و عبادی است:
در فرهنگ معین تعاریف زیر، برای مکتب آورده شده است: