هاشم صادقی
در تبیین مهمترین متغیرهای کلیدی و تاثیرگذار در فرایند تغییر و تحولات اجتماعی در گذشته به عامل تراکم جمعیت و تقسیم کار اجتماعی اشاره و مورد نقد و بررسی قرار گرفت. جمع بندی سخن در این بود که دیدگاه «دورکیم» ناظر به تمامی عوامل و متغیرهای کلیدی و تاثیرگذار در جامعه نبوده و از جامعیت لازم برخوردار نیست و لذا نمی توان آن را یک نظریه بنیادین و کامل در تبیین فرایند تغییر و تحولات اجتماعی دانست اگر چه در فرایند رشد و توسعه جوامع تقسیم کار اجتماعی و تخصصی شدن فعالیت ها می تواند در جایگاه خود سهمی در تعالی و تکامل جوامع داشته باشد که در جمع بندی نهایی به آن خواهیم پرداخت. در این قسمت از میان متغیرهای کلیدی، عامل اقتصادی را مطرح می کنیم که بسیار حائز اهمیت است و به عنوان پایه نظری یک مکتب حداقل در نیم قرن در بسیاری از کشورهای جهان حاکمیت داشت.
عامل اقتصادی
این نظریه منسوب به «کارل مارکس» یکی از پیشکسوتان نظریه پرداز در تحلیل مادی تاریخ و تحولات اجتماعی است. «مارکس» در سال 1818در آلمان متولد شد و در سال 1883در سن 65سالگی از دنیا رفت. (1) «ریمون آرون» با توجه به نوشته های مارکس، نگرش اقتصادی مارکس به تاریخ و جامعه و تحلیل مادی آن را در مشخصات زیر ارائه میدهد:
1- تقدم و جبر جامعه: آدمیان در روابطی معین، ضروری و مستقل از اراده خود داخل می شوند. به عبارت دیگر بهتر است حرکت تاریخ با تحلیل ساخت جوامع، نیروهای تولیدی و روابط تولیدی دنبال شود و نه به کمک طرز فکر آدمیان، صرف نظر از خواست های افراد، روابطی اجتماعی وجود دارد که بر آنان تحمیل می شود، و شرط درک سیر تاریخی، درک این روابط اجتماعی مافوق افراد است.
2- زیربنا یا بنیان اقتصادی: در هر جامعه ای دو چیز می توان تشخیص داد: زیربنا یا «بنیان اقتصادی» و روبنا یا تشکیلات سیاسی، زیربنا اساساً از نیروها و روابط تولیدی تشکیل شده و حال آنکه نهادهای حقوقی و سیاسی، همچنین طرز تفکرها، ایدئولوژیها و فلسفه ها همه جزو روبنا هستند.
3- تناقض یا محرک حرکت تاریخی: محرک حرکت تاریخی همانا تناقض است که در لحظه معینی از شدن تاریخی میان نیروها و روابط تولیدی پیدا میشود.
4- جنگ طبقاتی: نبرد طبقاتی همواره در تناقض موجود میان نیروهای تولید و روابط تولیدی است.
5- مراحل تاریخی: نتیجه دیالکتیک نیروها و روابط تولیدی به مثابه مراحل یک ضرورت تاریخی اند نه یک حادثه سیاسی.
6- واقعیت اجتماعی در برابر آگاهی: «مارکس» در تعبیر تاریخی تنها زیربنا را از رو بنا تفکیک نمی کند، بلکه واقعیت اجتماعی را نیز در برابر آگاهی قرار می دهد. این آگاهی آدمیان نیست که تعیین کننده واقعیت است بلکه برعکس این واقعیت اجتماعی است که آگاهی آنان را تعیین می کند. از اینجا دریافتی کلی پیدا می شود که بر طبق آن باید طرز فکر آدمیان را از راه روابط اجتماعی که خودجزئی از آن هستند تبیین کرد.
7- بیان خطوط کلی مراحل تاریخ بشر: «مارکس» مراحل تاریخی بشری را براساس نظامهای اقتصادی تبیین میکند. (2)
به اعتقاد «مارکس» دگرگونی نظامهای اجتماعی را نمی توان برحسب عوامل غیراجتماعی: همچون جغرافیا، یا آب و هوا تبیین کرد، زیرا این عوامل در برابر دگرگونهای تاریخی عمده نسبتاً ثابت باقی می مانند. همچنین با ارجاع به پیدایش افکار تازه نیز نمی توان تبیین کرد، چرا که تکوین و پذیرش افکار بستگی به چیزی دارد که خود از جنس اندیشه نیست. افکار، محرک نخستین نیستند، بلکه واکنش مستقیم یا تصعید یافته منافع مادی اند که انسانها را به معامله با دیگران وامی دارند. به نظر «مارکس» گرچه پدیده های تاریخی نتیجه تأثیر و تأثر عوامل گوناگونند، اما در تحلیل نهایی، همه این عوامل به جز عامل اقتصادی، متغیرهای وابسته اند. تحول سیاسی، حقوقی، فلسفی، ادبی و هنری همگی بر تحولات اقتصادی استوارند. (3)
شهید «مطهری» مبانی نظریه مادیت تاریخ را در محورهای زیر چنین بیان میدارد:
1- تقدم ماده بر روح: اصل تقدم ماده بر روح یعنی اینکه امور روانی اصالتی ندارند، بلکه صرفاً یک سلسله انعکاسات مادی از ماده عینی بر اعصاب و مغز می باشد. این اصل یکی از اصول اساسی ماتریالیسم فلسفی است.
2- اولویت و تقدم نیازهای مادی بر نیازهای معنوی: انسان در وجود خویش دوگونه نیاز را احساس می کند. یک سلسله نیازهای مادی از قبیل نیاز به نان، آب، مسکن و پوشاک و... دسته دیگر نیازهای معنوی از قبیل نیاز به تحصیل دانش، ادبیات، هنر، تفکرات فلسفی، ایمان، ایدئولوژی، نیایش و اخلاق و... نظریه تقدم نیازهای مادی بر آن است که نیازهای مادی اولویت و تقدم دارند، و این اولویت و تقدم تنها در این جهت نیست که انسان در درجه اول در پی تامین نیازهای مادی است و آنگاه که این نیازها تامین شد، به تامین نیازهای معنوی می پردازد، بلکه خاستگاه نیازهای معنوی، نیازهای مادی است، و نیازهای مادی سرچشمه نیازهای معنوی است. چنین نیست که انسان در متن آفرینش خود با دو گونه نیاز آفریده شده باشد، بلکه انسان با یک گونه نیاز و غریزه آفریده شده و نیازهای معنوی «نیازهای ثانویه» در واقع وسیله ای برای رفع بهتر نیازهای مادی است. به همین جهت نیازهای معنوی از نظر شکل و کیفیت و ماهیت نیز تابع نیازهای مادی است.
3- اصل تقدم کار بر اندیشه: انسان موجودی است که می اندیشد، می شناسد و کار می کند. آیا کار مقدم است یا اندیشه؟ مادیت تاریخ براساس اصالت کار و تقدم آن بر اندیشه است. کار را اصل و اندیشه را فرع می شمارد. مارکس می گوید: «سراسر تاریخ جهانی، جز خلقت انسان به کار بشری نیست.» انگلس در همین زمینه اظهار می دارد: «خود انسان را نیز کار آفریده است».
4- تقدم وجود اجتماعی انسان بر وجود فردی او (اصل تقدم جامعه شناسی بر روانشناسی انسان): انسان از نظر زیستی کاملترین حیوانات است. استعداد نوعی تکامل دارد که تکامل انسانی نامیده می شود. از این جهت انسان از شخصیت خاصی برخوردار می شود، که ابعاد انسانی وجود او را تشکیل می دهد. براساس این اصل ابعاد شخصیتی و انسانی، در همه ابعاد معلول عوامل اجتماعی است. انسان در آغاز تولد فاقد همه این ابعاد شخصیتی و انسانی است. تنها یک ماده خام است که آماده هر شکل فکری یا عاطفی است، بستگی دارد که تحت تاثیر چه عواملی قرار گیرد. تنها عوامل اجتماعی بیرونی است که ابعاد شخصیتی و انسانی را می سازد، و انسان صرفا یک موجود «منفعل» و پذیرنده است، نه «فعال» و پوینده، و همچون ماده خامی است که هر شکلی به او بدهند از نظر ذات او بی تفاوت است.
5- تقدم جنبه مادی جامعه بر جنبه های معنوی: جامعه از بخشها و سازمانها و نهادهای مختلفی تشکیل شده است. سازمانهای اقتصادی، فرهنگی، اداری، سیاسی، مذهبی و قضایی و... در میان سازمانهای اجتماعی، این ساخت اقتصادی و سازمانهای اقتصادی است که در حکم زیربنا و شالوده اصلی جامعه تلقی می گردد. ساخت اجتماعی جامعه یعنی آنچه به تولید مادی اجتماع مربوط می شود و از ابزار تولید، منابع تولید و روابط و مناسبات تولید تشکیل می شود. با تغییر قهری و جبری روابط تولیدی جبراً تمام اصول حقوقی، اخلاقی، مذهبی، فلسفی و علمی بشر تغییر می کند.(4) «مارکس» در این زمینه می گوید: «انسانها در تولید زندگیشان وارد روابط ضروری و معینی می شوند که مستقل از اراده آنهاست. آن روابط تولیدی که با درجه معینی از تکامل و توسعه نیروهای مادی مطابقت دارد. مجموع این روابط زیربنای اقتصادی اجتماع را تشکیل می دهد. یعنی پایه واقعی که بر روی آن یک رو بنای حقوقی و سیاسی که با شکلهای معینی از آگاهیهای اجتماعی مطابقت دارد، ساخته می شود. به طور کلی توسعه زندگی اجتماعی، سیاسی و فکری زیر سلطه شیوه تولید و زندگی مادی قرار دارد. این آگاهی انسان نیست که تعیین کننده وجود او است، بلکه برعکس وجود اجتماعی او است که تعیین کننده آگاهی انسان میباشد.(5)
نقدی بر نظرات «کارل مارکس»
1- «مارکس» علیرغم اینکه در اصل دوم دیالکتیک معتقد به تأثیر متقابل میان پدیده های عالم هستی است. لکن در تبیین پدیده ها و تحولات اجتماعی، متغیر اقتصاد را به عنوان زیربنا و متغیر مستقل قلمداد میکند. به بیان دیگر تحلیل «مارکس» از تحولات اجتماعی تک متغیری است.
2- متغیر اقتصاد به عنوان عامل مسلط در تحلیل فرآیند تحولات اجتماعی تلقی شده، در حالیکه شرایط اقتصادی تابعی از فرهنگ و باورهای حاکم بر افراد جامعه است، به تعبیر دیگر رشد ابزار تولید منهای انسان و به صورت خود به خود اساسا باطل است، ابزار تولید در رابطه با انسان و طبیعت و کاوشهای علمی انسان است که رشد می کند. یعنی رشد و تکامل ابزار تولید با رشد و تکامل فنی و علمی انسان همراه است. سخن در این است که کدامیک تقدم دارند، آیا انسان نخست به کشفی نایل می شود و سپس آن را در عمل پیاده می کند و ابزار تولید و صنعت را به وجود می آورد، یا بالعکس نخست ابزار تولید و صنعت بوجود می آید و سپس انسان به کشف علمی نایل می گردد؟ بدیهی است که شق اول صحیح است چرا که زیربنای تکنیکی و اقتصادی، مستقل از دنیای فرهنگی نیست و نیروهای تولیدی، شالوده ای صددرصد مادی برای سازمان اجتماعی و تغییر و تحولات محسوب نمی شوند. آنها ریشه در آگاهی های علمی و تکنیکی کسب شده دارند.(6)
3- براساس نظرات مارکس هر فکر، اندیشه، نظریه فلسفی یا علمی، و هر سیستم اخلاقی به حکم اینکه تجلی شرایط مادی واقتصادی خاص است، نمی تواند اعتبار و ارزش مطلق داشته باشد، و به زمان خاص خودش تعلق دارد. بنابراین با گذشت زمان و تغییر شرایط مادی و اقتصادی که قهری، جبری و اجتناب ناپذیر است، آن فکر، اندیشه، نظریه فلسفی یا علمی و آن سیستم اخلاقی نیز صحت و اعتبار خود را از دست می دهد. و به ناچار فکر و اندیشه و نظریه دیگری باید جایگزین آن گردد. از این جهت ماتریالیسم تاریخی و مجموعه تفکرات مارکس و همفکرانش مشمول این قانون کلی است. زیرا اگر مشمول این قانون کلی نباشد، پس استثنایی در کار است، و قانون یا قوانینی علمی و فلسفی وجود دارد که اصالت دارد و تابع هیچ زیربنای اقتصادی نیست، و اگر خود مشمول این قانون است، پس مجموعه تفکرات و آراء «مارکس» و جامعه شناسان معاصر و همفکر او، از نظر ارزش و صحت و اعتبار، فقط در یک زمان محدود و یک دوره خاص صادق است که همان دوره پدید آمدن آن است، و نه قبل و یا بعد از آن دوره.
4- براساس مبانی نظریه مادیت تاریخی، و با توجه به اصالت جامعه و از بین رفتن نقش فرد، اقدامات اصلاح طلبانه افراد و انتخاب آنان در فرآیند توسعه، هیچ وجه توجیهی ندارد، و انسانها محکوم به جبر تاریخ و جامعه خود خواهند بود.(7)