تاریخ انتشار : ۰۳ بهمن ۱۳۸۷ - ۱۰:۲۰  ، 
کد خبر : ۸۰۸۰۱
نقدی بر مقاله «مارکسیسم در آزمون نهضت ملی»

استدلال و بى خبرى


مسعود خوشابى
یکى از کارهاى شایسته و ارزشمند روزنامه شرق انتشار ویژه نامه هاى آن است. در این ویژه نامه ها یک موضوع- که همان مناسبت انتشار ویژه نامه است- از زوایاى مختلف نگریسته مى شود. نگاه از زوایاى مختلف به یک موضوع پایه نقد است اما نقد تلقى نمى شود. الزاماً جلب توجه ها به جنبه هاى چندوجهى یک موضوع نافى یک جانبه نگرى نیست. این خود راه طولانى اى در پیش رو دارد... که عجالتاً ما به همین قدم هاى اول نیز دلخوشیم و در عین حال آرزومند تداوم و استوارى آنها.
اینکه بپذیریم در دهکده هاى جهانى هزاره سوم میلادى راجع به حتى پیش پا افتاده ترین موضوعات دیدگاه هاى کثیر و متنوعى وجود دارند که ما- هر چند خود را محق مى دانیم!- صاحب یکى از این دیدگاه ها هستیم، خود گام بلندى است که برداشته مى شود.
در این ویژه نامه ها تا حدودى که به میزان صداقت، شجاعت و بضاعت دست اندرکاران تهیه روزنامه مربوط مى شود، دیدگاه هاى دیگران هم مطرح مى شوند که مى توانند درست یا نادرست باشند، اما وجود دارند. دیگرانى با نگاهى مغایر. اما در نقد خود را از چشم دیگران مى بینیم و در یک نقد ناب- اگر وجود داشته باشد- خود را در آینه هاى خود مى بینیم. در آینه هایى که نه تنها در شش وجه متعارف نصب شده اند بلکه این وجوه نیز خود ثابت نیستند و تابع متغیرهاى دیگرى هستند از جمله زمان و تبعات آن.
عبارت «دموکراسى یعنى آدم سعى کند بیشتر در دفاع از علایق محدود خویش حرف بزند تا علیه بسیارى چیزها که ممکن است براى دیگران جالب باشد.»؟ به عنوان توصیه حداقل یک ژورنالیست کهنه کار قابل اعتماد و موثق به نظر مى رسد که بیشتر با نگاهى به فضاى کنونى ایران بیان شده است تا پررنگ نمودن وجهى غالب از دموکراسى وگرنه دموکراسى یعنى به رسمیت شناختن هرگونه مخالفى و طبعاً هرگونه نقد و نظرى.با این مقدمه نسبتاً طولانى مى رویم سراغ مقاله اى با عنوان «مارکسیسم در آزمون نهضت ملى».? نخست با توجه به تیتر مقاله این انتظار مى رفت که حداقل دیدگاه هاى متفاوت مدعیان مارکسیسم از یک واقعه مهم تاریخى این مرز و بوم که همان «نهضت ملى شدن صنعت نفت» باشد طرح، نقد و بررسى گردد. با یک نظر اجمالى با توجه به کثرت دیدگاه هاى مارکسیست ها در خصوص هر پدیده اى- حتى جزیى ترین آنها- مقاله را با این دیدگاه شروع به خواندن مى کنیم که مقرر است با استفاده از 1500 الى1600 کلمه نظرات مختلف مارکسیست ها درخصوص عنوان ویژه نامه حداقل بازگو گردند. اما نه، داستان چیز دیگرى است! این مقاله استثنایى است! با فلسفه وجودى ویژه نامه هاى شرق همخوانى ندارد. فقط قریب صدکلمه از آن به «نهضت ملى کردن نفت» اختصاص دارد مابقى به خیانت، کژاندیشى، تحلیل هاى سراپاغلط و آبکى به اصطلاح مارکسیست ها درباره: رضاشاه پهلوى، جنبش جنگل، انقلاب سفید شاه [ و مردم]، شقه شدن تشکیلات سازمان مجاهدین [خلق ایران] در سال 1354 که گویا همگى از مصادیق بارز «اندیشه مارکسیسم» که متکى بر «تحلیل طبقاتى» است، هستند که در آن اندیشه همیشه «یکى از نقاط ابهام... تبیین... انسان است و به منظور جمع و جور کردن انبوهى از مطالب بى ربط، غیرمستدل و غیرمستند و کاملاً بى مسمى با عنوان ویژه نامه و عنوان مقاله دو، سه پاراگرافى هم تحت عنوان «نتیجه» ذکر شده که گویا باز هم نویسنده را راضى نکرده و این بیم! را ایجاد کرده است که صاحب قلم از جرگه جریانات راست سنتى معلوم الحال باشد که انگیزه نوشتن در آنها حب و بغض است و نه روشنگرى لذا در مقاله چهل تکه مذکور که مطالب مجزاى آن با صد من سریشم هم به هم نمى چسبند، بر آن شده همه چیز را در یک حرکت ناگهانى در یک صفحه مرسوم قطع ویژه نامه بپروراند، لذا در خاتمه از برخى از «جریان هاى سنتى» هم برائت طلبیده و فاصله خود را محفوظ داشته است که گویا آن اقوام چون مصدق در پى اجراى احکام اسلامى نبوده «ابتدا عدم همکارى و سپس سر مخالفت او را پیش گرفتند.»
قصد نوشته حاضر پاسخ نه به کلیه اظهارات مطرح شده بلکه به پاره اى از برداشت هاى کلیدى آن است. برداشت هایى که از پایه و اساس مغایر و مخالف مارکسیسم است. برداشت هایى که نویسنده مقاله از شدت امانت دارى و حفظ اصول! حتى به خودش زحمت نداده بدواً با استفاده از منابع دست اول قرابت آنها را با مارکسیسم به اثبات برساند، آنگاه درصدد به اصطلاح نقد و نتیجه گیرى از آنها برآید.
1- «بنیان گذار این مکتب مدعى بود که فلسفه علمى را بنیان گذاشته است. فلسفه اى که با واقعیت تاریخ و جامعه مطابقت دارد و تنها در عالم ذهن و اندیشه نیست.»مارکس تا زمانى که زنده بود هیچ گاه مدعى بنیان گذارى مکتبى نبود و حتى یک بار هم اصطلاح «فلسفه علمى» را در خصوص دیدگاه هاى بسیار عمیق و همه جانبه اش به کار نبرد، فراتر از اینها در میان خیل عظیم نوشتارهایش حتى اشاره اى هم به «ماتریالیسم دیالکتیک» و «ماتریالیسم تاریخى» که گویا محل تجمع «اصول» فلسفى و جامعه شناسانه وى تلقى مى گردند، نشده است. اما از روش و متدى برخوردار بود که واقعیات را در صدر اهمیت قرار مى داد. او در تمام طول عمر خود به زندگى هر روزه، به عمل و تولید انسان و به آنچه واقعیت مى خواند وفادار ماند و همیشه و دقیقاً برخلاف فلاسفه انسان را در چشم انداز زندگى واقعى و هرروزه اش مدنظر قرار مى داد و با هرگونه تعمق ناب، انتزاعى و تجریدى سرجنگ داشت. مارکس از بررسى دیدگاه هاى فلسفى به خصوص دو اردوگاه شاخص فلسفى ماتریالیسم و ایده آلیسم زمانه اش بهره ها جست اما هرگز درصدد اثبات برترى یکى بر دیگرى یا بر دیگران برنیامد و به این گونه بحث و جدل هاى مدرسانه تن درنداد. ولى همیشه از دستاوردهاى فلسفى به منظور شناخت هرچه وسیع تر و دقیق تر زندگى انسان بهره جست.از نظر او همه چیز رنگ و بوى تاریخى دارد، در گذر است، دائم التغییر است، چه انسان، چه طبیعت و مهم تر از همه چه طبیعت انسان! و جالب اینجا است که بر این باور بود که تنها یک علم وجود دارد آن هم «علم تاریخ» است. اما او همواره به نقش تعیین کننده آگاهى توجه داشت، باور به منش تاریخى به ناچار ذهنیت انسانى را پیش مى کشد و این نافى ماتریالیسم خشک، خبرى و مکانیکى است که صرفاً ماده را مى بیند و نه شرایط مادى را و نه عینیت را. اما به رغم این توضیحات، مارکس همواره کار خود را عملى مى دانست، چون در پیشبرد کارش از روش علمى سود مى برد، یعنى ضرورت توجه با چون و چرا به واقعیات، شروع با واقعیت و توجیه هر نکته به یارى واقعیت. اما پرواضح است به کارگیرى این روش نیز بدون هوشیارى، خلاقیت، تداوم و خستگى ناپذیرى امکان حصول نتیجه را فراهم نمى‌سازد.
2- «اصل وحدت مادى جهان و اصل تقدم ماده بر ایده از اساسى ترین محور هاى مشترک فلسفى میان اندیشه‌هاى مختلف مارکسیستى است. تحقق این اصل در جامعه به صورت تقدم زیربنا بر روبنا بیان شده است، هر چند در تعریف زیربنا اختلاف نظرهایى وجود داشته است.»قبل از هر چیز جا دارد عنوان شود، وجود و کثرت نظرات گوناگون و طبعاً پررنگ شدن تفاوت ها، اختلاف ها، قرابت ها و تعارضات مابین آنها از عوارض روشن بینى، از مظاهر آزادى اندیشه و از تراوشات اندیشه هاى آزاد بالاخص از «اصول» و گسست از دگماتیسم است و در هیچ موردى به عنوان یک نقطه ضعف تلقى نمى شود. تاریخ بشر آنقدر که از نتیجه عمل وحدت هاى کاذب و نمایشى نظرات داغ بر پیشانى دارد از تنوع و جدال دیدگاه هاى گونه گون آسیب ندیده است.اما مشخص نشده که مارکس در کجا به «وحدت مادى جهان» به عنوان یک اصل که على القاعده مى بایستى جهانشمول هم باشد، پرداخته است ولى به جرأت مى توان گفت تقدم ماده بر ایده چنانچه فوقاً نیز مطرح شد به عنوان یک اصل ماتریالیستى همیشه مورد انتقاد او قرار داشته است. مارکس به طور خلاصه شرایط مادى را مقدم بر ایده و عامل تعیین کننده هستى، شکوفایى و تکامل دیده تلقى مى کرد ولى همواره به تاثیر و تاثر آنها بر همدیگر واقف بود و به خصوص از این جنبه به بهترین وجهى در تحلیل هاى خود استفاده مى کرد.با تمام این تفاسیر معلوم نیست چه ارتباط على اى بین دو اصل منتسب به مارکس و اصل تقدم زیربنا بر روبنا حاکم است. گواینکه این «اصل» هم هیچ ارتباطى به اندیشه هاى مارکس ندارد.اساساً هیچ قانون تاریخى و جهانشمول، عام و بلاشرط، در حوزه جامعه شناسى توسط مارکس مطرح نشده است، آنچه طرح شده در ابعاد خاص وابسته به شرایط تاریخى و لذا قطعاً اجتماعى مشخص است و لاغیر.
3- آنچه جابه جا در مقاله تاکید شده و به عنوان «ریشه برخى اشتباهات گذشته» مارکسیسم بیان شده به شرح زیر قابل استنتاج است:
1- 3: چون «افرادى که در موقعیت و رابطه مشابهى با ابزار تولید رایج در جامعه قرار دارند یک طبقه را تشکیل مى دهند.»
2-3: و از آنجا که: «منافع طبقاتى... عامل تعیین کننده رفتار و حالات انسان است و افکار، مواضع و عملکرد او را شکل مى دهد.»
3-3: لذا چون: «تغییر طبقه در تفکر مارکسیست ها... با اصل تقدم ماده بر ایده در فلسفه ماتریالیسم منافات دارد.»
4-3: پس از آنجایى که «در تحلیل مواضع افراد به خاستگاه طبقاتى آنها اصالت مى دهند... در عمل دچار تناقض مى شوند.»
و نتیجتاً تمام اشتباهات تاریخى آنها از این تناقض سرچشمه مى گیرد و قس على هذا... در پاسخ به صغرى کبراى برشمرده در فرمت فوق مى توان اظهار داشت:اولاً: تعریفى که در بند 1-3 از طبقه ارائه شده و به مارکسیست ها نسبت داده شده کاملاً غلط است. به این دلیل ساده که در جوامع اشتراکى اولیه همه افراد با «ابزار تولید رایج در جامعه «شأن»، موقعیت و رابطه مشابهى» داشتند و همگى مالک آنها بودند، بدون آنکه در آنجا طبقه اى وجود داشته باشد.
ثانیاً: به زعم مارکس «منافع طبقاتى» همچنان که از اسمش آشکار است در تحلیل نهایى تعیین کننده حالات، افکار، مواضع و عملکرد طبقات است و نه تک تک افراد طبقات.ثالثاً: بریدن افراد از جایگاه طبقاتى خویش امرى عادى و پیش پا افتاده است که به کرات رخ داده است، حتى خود مارکس از نظر موقعیت اجتماعى در زمره روشنفکران بورژوا قرار داشت? به عبارت دیگر عنصر آگاهى- یا نقطه مقابل آن یعنى تحمیق- مى تواند فردى را از خاستگاه طبقاتى اش کاملاً مجزا کند. از سویى دیگر از منظر مارکس عنصر آگاهى حتى مى تواند موجب تغییر جایگاه طبقات را فراهم سازد، مثلاً تمام کوشش کمونیست ها آگاه کردن طبقه کارگر به منظور تصاحب قدرت سیاسى است تا بدین وسیله تدریجاً نفى مناسبات تولیدى سرمایه دارى و اعمال سیادت سرمایه حادث شود.رابعاً: هیچ مارکسیستى- مارکس که جاى خود داشت- براى خاستگاه طبقاتى افراد اصالت قائل نیست. یک روشنفکر بورژوا مى تواند در خدمت به منافع سرمایه دار ها به منافع طبقه کارگر آسیب هاى جدى وارد کند، همچنین مى تواند در خدمت به منافع طبقه کارگر علیه حاکمیت سرمایه بجنگند. خاستگاه اجتماعى او الزاماً تعیین کننده عقیده، تفکر، منش و پراتیک او تلقى نمى شود. یک روشنفکر بنا به نحوه تفکرش هر لحظه مى تواند به زندگى درآید براى همین هم معروف است که مارکس معتقد بود به روشنفکر وقتى ایمان بیاورید که از روى جسدش عبور کردید!!
4-«مارکسیست ها جوامع انسانى را به دوره هاى مختلف تقسیم مى کنند: کمون اولیه ... برده دارى... فئودالیسم... سرمایه دارى و سرانجام کمونیسم. در این سیر تکاملى، هر طبقه جدید نسبت به طبقه ماقبل خود مترقى تر و تکامل یافته تر تلقى مى شود، زیرا از شدت استثمار کمترى برخوردار است...»
اولاً: بالطبع از آنجایى که مارکسیست ها همه چیز را تاریخى در حال شدن و دگرگونه مى بینند جوامع را نیز ثابت و لایتغیر ارزیابى نمى کنند، اما سواى دوره هاى برشمرده شیوه هاى تولیدى سلتى، ژرمنى، آسیایى، اسلاوى، باستانى کلاسیک و غیره نیز وجود داشته اند که در سیاهه مذکور از قلم افتاده‌اند.
ثانیاً: آنچه که دوره هاى مختلف را از یکدیگر جدا مى کند دگرگونى نظام هاى تولید اجتماعى است و نه شدت و ضعف استثمار- در توضیح بیشتر مطلب در کمون اولیه درجه استثمار صفر است اما شیوه تولیدى آن مترقى تر و متکامل تر از برده‌دارى نیست.
در حاشیه
1-در مقاله آمده: مارکسیست‌هاى ایرانى براساس جایگاه طبقاتى فرد در خصوص او قضاوت مى کردند و یکى از مصادیق اثبات این ادعا به شرح زیر عنوان شده:
«در تحلیل طبقاتى رضاخان در برابر احمدشاه قاجار در جایگاه مترقى متصور مى شد. روتشتین و شومیاتسکى کارداران سفارت روس در تهران رضاخان را رهبر یک جنبش انقلابى بورژوا دموکراتیک مى شمردند. در مقابل مخالفان او جریان هایى ارتجاعى وابسته به فئودالیسم قلمداد مى‌شدند.»
جسارتاً این سئوال پیش مى آید که آیا کارداران سفارت روس در تهران از جمله مارکسیست هاى ایرانى بودند؟
2-«حتى رهبران مارکسیستى مثل انگلیس که سرمایه دار بود...»
انگلس و نه انگلیس هیچ گاه به عنوان «رهبر مارکسیست» شناخته نشده است، او حتى از طرف وفادارترین هوادارانش در بهترین حالت با عناوینى همچون «یار وفادار» و «نخستین پیرو و دنباله رو مارکس» مفتخر شد و نه «رهبرى مارکسیست» و جالب تر اینکه خود نیز بدون آنکه بخواهد شکسته نفسى کرده باشد در تشبیهى مارکس را رهبر ارکستر و نابغه اى بى نظیر و خود را نوازنده اى دست دوم و حداکثر آدمى بااستعداد معرفى مى‌کرد.
ضمناً نامبرده هیچ گاه سرمایه دار هم نبوده است. او عمدتاً به منظور تامین زندگى مارکس و خانواده اش بخشى از مدیریت- و بعدها سهام- کارخانه پدرش را به عهده داشت و به محض فوت مارکس و خلاصى نسبى از دغدغه هاى مالى از این «شغل سگى» اصطلاحى که دقیقاً به کار مى برده کناره گرفت.
3- «خالو قربان بر این عقیده بود که رضا شاه با گسترش کارخانجات و کارگاه هاى صنعتى موجبات پیدایش و رشد طبقه کارگر را فراهم مى کند و این امر گامى به سوى انقلاب مارکسیستى و ایجاد جامعه کمونیستى خواهد بود.»
خدا خالو قربان را بیامرزد! اگر زنده بود از او مى پرسیدم ما تا حالا از انقلاب بورژوایى، بورژوا دموکراتیک، سوسیالیستى و حتى کمونیستى و غیره چیزهایى شنیده بودیم اما این «انقلاب مارکسیستى» دیگر چه صیغه اى است که گویا مقرر است باب «جامعه کمونیستى» را بگشاید!

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات