مرتضى مردیها
ماده 19
هرکس حق آزادى عقیده و بیان دارد و حق مزبور شامل آن است که از داشتن عقاید خود بیم و اضطرابى نداشته باشد و در کسب اطلاعات و افکار و در اخذ و انتشار آن، به تمام وسایل ممکن و بدون ملاحظات مرزى، آزاد باشد.
ماده نوزدهم اعلامیه جهانى حقوق بشر مى گوید: «هر کسى برخوردار از حق آزادى بیان است، این حق مشتمل است بر آزادى در داشتن عقاید بدون هیچ گونه دخالتى و نیز آزادى در جست وجو و کسب و نشر اطلاعات و افکار از طریق رسانه ها بدون در نظر گرفتن مرزها.»
گمان نمىکنم کسى منتظر باشد تا من، همچون خطیبان جنبش ها و انقلاب ها، با دستى که شورمندانه الیاف هوا را درهم مى پیچد و صدایى که منحنى خفت و خیز آن در دستگاه شور و با تحریرهاى جاندار همراه است و نگاه هاى گاه نرم و گاه تیز و سکوت ها و وقفه هاى معنى دار، در نقض ناپذیر بودن این عطیه الهى و در ستایش آزادى و نکوهش استبداد گوش فرسایى کنم. چرا که اگر زمانى ناظم الاسلام تاریخ بیدارى مى نوشت و زمانى دیرتر نیما مى سرود که «غم این خفته چند، خواب در چشم ترم مى شکند» و نگرانى روشنفکران از جهل مردم بود و یقین داشتند که اگر بذر آگاهى به دست آنان در شوره زار این مغزهاى پوک، پراکنده شود، همه چیز روبه راه خواهد شد، اینک اما، مردم، لااقل در این باره که آزادى و از جمله آزادى بیان و گردش اطلاعات و ترویج عقاید، حق پیش پاافتاده همه است، زیاده از حد آگاهند و البته صرف این دانستن، مشکلى از آنان حل نکرده، زیرا همیشه دانستن توانستن نیست.نیز گمان دارم انتظار احضار روح یک بحث در گور خفته، از این قرار که هر نوع آزادى، از جمله، آزادى در داشتن عقاید و نیز آزادى در جست وجو و کسب و نشر اطلاعات و افکار از طریق رسانه ها بدون در نظر گرفتن مرزها، حتى در میان خود غربیان هم امر مطلقى نیست و هیچ جا و هیچ وقت، همه چیز را نمى توان گفت و تبلیغ کرد. البته بدیهى است، ولى همه مى دانیم که این حدود هرچه باشد، آنى نیست که در نظام هاى صدام و ملاعمر و اسد و نظایر آن وجود داشته است.
در پى طرح نکاتى در این بابم که آزادى بیان، دست کم در زمان ما، با استدلال و خطابه تحصیل نمى شود و یک بار براى همیشه باید با چنین شیوه اى وداع کرد؛ این که مشکل مذکور، احتمالاً، به مرور زمان و در تحولات برآیند قدرت، در عرصه گسترده ترى، چشم انداز راه حل خود را جست وجو مى کند و نهایتاً این که آزادى بیان، در عین ضرورت و فایدت (البته بیشتر براى نخبگان)، فاز صفر است، اعنى نبودن آن مشکل آفرین است و بودن آن مشکل چندانى حل نمىکند.
از قدیم گفتهاند انسان طرفه معجونى است. از مهمترین ابعاد این طرفگى این است که هر کارى از او محتمل و متصور است. سقراط را به جرم سخن گفتنى که اصحاب قدرت را خوش نمى آید اعدام مى کنند و این چندان عجب نیست، براى این کار، یک مستبد خونخوار فرمان نمى دهد، بلکه با نوعى راى گیرى دموکراتیک چنین حکمى صادر مى شود و این هم چندان عجب نیست. شاید طرفه این است که سقراط خود مى پذیرد و معتقد است که باید از نظم جامعه، حتى اگر ظالمانه باشد، پیروى کرد و بر این اساس پیشنهاد فرار شاگردانش را رد مى کند و جام شوکران را بى آنکه روى درهم کشد، مى نوشد. قرون وسطا مسیحیت را هزار فرقه مى کند و هر فرقه سخن دیگرى را کفر و گوینده اش را، در همین دنیا و به دست خود او و نه در آخرت به اراده خدا، مستوجب آتش مى داند و اینگونه این که ماجراهایى پیش مى آید که جیوردانو برنو جز یکى از هزاران نیست. طرفه این نیست. انسانیت انسان حاشیه تنگى بر متن فراخ حیوانیت او است. طرفه شاید این است که انبوهى از شکنجهها و تصلیب هاى قدیسان، براساس و در دفاع از کسى صورت گرفت که اولین کنش او بعد از مبعوث شدن، منع مردم از سنگسار یک فاحشه بود و مهمترین پیامش این که همدیگر را بى حساب دوست دارید و مهر ورزید. اراسموس در کتاب خود، در ستایش دیوانگى، مى گوید در جلسه اى حاضر بودم و کسى از یک عالم اعلم الهیات پرسید بر چه اساسى کافران را مى سوزانید به جاى آن که با آنان بحث کنید. پاسخ مىشنود: براساس آیه اى از انجیل که مى گوید از منکران پس از یکى دو بار دعوت و بحث اگر به راه نیامدند پرهیز کنید و سپس توضیح مى دهد که «پرهیز» در این آیه به معناى «اعدام» است، چون بهترین راه براى این که پرهیز از مواجهه با چنین کسى، به نحو قطعى و عام محقق شود معدوم کردن اوست، طرفه شاید این است، خصوصاً اگر بر خلاف آنچه عادتمان است شیادى اش تلقى نکنیم.
حال این گستره تفسیرى را (که با عقاید پست مدرن هم فى الجمله همخوان است) که چه بسا از سر آخرت خواهى و از جانب قدیسان بود، بگذارید کنار میل به قدرت در میان پاپ ها و تنازع و تفاهم گاه و بیگاه آنان با شاهان و توقع اینان که براى ایجاد یا حفظ نظم در حوزه فرمانروایى خود، مصادره جان و مال کسانى که بیجا حرف زنند و اعتراضى علم کنند، سنتى دیرینه و عملى عادى برایشان بوده که شاید هیچ وقت دغدغه اى اخلاقى در باب آن به خود راه نمى دادند. نتیجه به دشوارى مى تواند چیز به کلى متفاوتى از آنچه بود باشد.
در شرق اسلامى هم قضیه از قرار دیگرى نبوده. از خلوص خوارج که تیغ تکفیرشان مرز حقیقت و مجاز را درهم مى نوردید، تا غیرت قاضى القضات هایى که عین القضات را شمع آجین و حلاج را بر دار کردند و جرمشان همه این بود که اسرار هویدا مى کردند، یعنى در بدترین تفسیر، سخنانى مى گفتند که کسانى را خوش نمى آمد و از آنجا تا حافظى که نه خدایگان ما است و حافظ صداقت و شرافتمان و او خود آزادى بیان نداشت و مجبور شد بیتى از غزلش را که بوى تردید مى داد با ترمیمى مختصر روبه راه کند تا مفت به مفتى نبازد، اما هم او هم با آن ارتفاعى که کلاه از سر عقل و ذوق مى اندازد، دهان مى گشود به مدح کسانى که دهان بستن، کمترین ذمشان بود. زمانى که لیاخوف و محمدعلى میرزا، ملک المتکلمین و سیدجمال واعظ را به جرم گفتن، کشتند، (گفتنى که بعضى آن را حق مى دانستند و بعضى ناحق و شاید تنها چیزى که در این میانه اهمیت ندارد همین باشد)، هم این روال، سنت دیرینه اى بود که بعضى گمان مى کردند در این دیار هم قرنى بعد از غرب رو به غروب است و نبود.
با وجود تمامى این موارد که ظاهراً ایجاب مى کند بر حق آزادى بیان و نشر عقاید به عنوان امرى مهم و اصیل تاکید کنیم، این تاکیدها براى امروز ما، فایده چندانى ندارد، چه در شرایط فعلى ایران، شکاف اصلى، جهل توده / آگاهى روشنفکر نیست که با تزریق آگاهى بخواهیم آنان را ملتفت «حقوق حقه» خود کنیم، باشد که برخیزند و آن حقوق را مطالبه کنند. زمان این پندارها گذشته است، ما با مردمى روبه روییم که آزادى بیان و نشر عقاید را لااقل، به قول سپهرى، به اندازه حیوانى که علف را مى فهمید، مى فهمند و نیز با قدرتمندانى که دوست ندارند اشتباه گذشتگان را مرتکب شوند. قضیه متاسفانه تقریباً به همین سادگى است و احتمالاً فقط زمان از پس حل و فسخ آن برخواهد آمد. البته روشنفکر نمى تواند بیکار بنشیند و دست روى دست بگذارد، اما در این صورت به گمان من بهتر است به جاى ستایش آزادى و نکوهش استبداد و اصرار بى فایده بر این «حق خداداد» که هیچ کس حق سلب آن را ندارد، (لابد به جز البته انبوه کسانى که این حق را به خود داده)، فرجه دیگرى باز کنیم، شاید لااقل از تکرار سخنان کم فایده پرهیز کنیم. در آن صورت، وضع از چه قرار خواهد بود؟
آزادى و انواع آن از جمله آزادى بیان و نشر افکار و عقاید به طور کلى امر اصیلى نیست، یعنى اگر مبالغ معتنابهى از آزادى به کسى داده شود، او عملاً صاحب هیچ است. بگذارید این ادعاى تا حدى غریب را با مثالى روشن کنم. شخصى را در نظر آورید که آزادى او مسلوب است. در زندان است، تحت انواع شکنجه است. امکان ارتباط ندارد... براى چنین فردى آزادى مهم ترین و بلکه تنها خواسته است. براى آن شعر مى سراید، مرثیه مى خواند، در آرزوى وصال آن چه خیال ها که نمى کند و از این خیال ها چه شعف ها که به او دست نمى دهد. حال فرض کنید که او را آزاد کنند. بى شک، در دم، لذتى بى حساب بر جسم و جان او ریختن مى کند، اما این دیرى نمى پاید. اندکى که در فضاى آزاد قدم زد و سخن گفت و دوید و داد زد، از حس شگفتى از رهایى از پیله تنگى که او را مى فشرد، به تدریج فاصله مى گیرد، به قسمى که به زودى آن را حالتى عادى مى یابد و پس از این، نیازهاى اصیل و همواره زنده اى، چون هرم روانشناختى امیال، است که به سراغ او مى آید. تا جایى که اگر چیزى براى خوردن و جایى براى خفتن و... نیابد چه بسا، وسوسه بازگشت به زندان هم کاملاً او را رها نکند. از آزادى هایى که گاه و بیگاه یا همه گاه مطلوب یا، با معیار بغرنج و چندمجهولى راى اکثریت و حقوق اقلیت و قدرت نمایندگى تا حدودى مستقل حکومت، به مصلحت نیستند، بیگانه نیستیم. مثلاً آن آزادى بیانى که توده را خشمگین و کف بر لب و جان بر کف کند و (با ترسیم آرمانشهرى خیالى که مثلاً شیر نفت را به در خانه ها مى کشند و زندان ها را خراب مى کنند، چون دیگر گرسنه اى و لاجرم دزد و قاتلى نیست و وعده هاى دلربایى از این دست) به این شکل انرژى زورمند و بى مهار توده مجنون را، به جان یک نظم سیاسى و اقتصادى، اگرچه کم و بیش کژ ولى توسعه گرا و تا حدى اصلاح پذیر بیندازد، مطلوبیت مسلمى ندارد.
پس چنین آزادىاى نه مطلوب بالذات است نه همیشه مطلوب است و نه، مهم تر از این، مسئله همه است، خوب است دقت کنیم که اکثریت مردم در عموم زمان ها و مکان ها اصلاً حرفى ندارند که براى زدن آن دنبال آزادى باشند. عموم مردم در پى اوپتیمال کردن برآیند لذت / درد هستند، که اگر بعضى آزادى ها که غالباً وجود داشته (و اگر نداشته، به جز استثنائات شاذى مثل ایران دهه هاى اخیر، غالباً در نتیجه استبداد اجتماع بوده است تا حکومت) همچون آزادى جنسى، را در نظر نگیریم، آزادى بیان و نشر عقاید به دشوارى در آن سهمى پیدا مى کند. مردم غالباً در مورد وضع اقتصادى خود و دیگران، اوصاف اخلاقى خود و دیگران، توانایى ها و شایستگى هاى خود و دیگران، دوستى ها و دشمنى ها و احتمالاً امورى چون وضع هوا و...، عموماً در جمع هاى محدود سخن مى گویند و معمولاً کسى، به صورت گسترده و سازمان یافته، آنان را از این بیانات منع نمى کند. البته گاه بحث انتقاد از حکومت هم مطرح مى شود که به گمان من در اغلب موارد چندان جدى نیست و حکومت هم آنها را چندان جدى نمى گیرد، تا بخواهد منعى برایشان فراهم کند. اما مشکل مهمتر این است که انتقادات مذکور غالباً غلط است. مردم عادت دارند ناکامیابى هاى خود را، که عمدتاً برآیند نابختیارى و ناتوانى و نادانى خودشان یا اجحاف خویشان و همکاران و همسایگانشان است، به گردن موجود موهومى به نام دولت بیندازند. این که دولت ها خیلى وقت ها اشتباه یا حتى ظلم و گاه حتى بعض آنها بربریت، مى کنند، سخنى است و بر صواب بودن نق زدن هاى دائم مردم سخنى دیگر. کافى است تامل کنیم چه درصدى از مردم، حتى در کشورى دموکراتیک، با پرداخت عوارض و مالیات موافقند و آن را ظالمانه نمى دانند، یا پروژه هاى بزرگ و مهمى را، به این دلیل که درکى از پیچیدگى هاى اقتصاد و شناختى از فواید توسعه ملى ندارند، تمسخر نمى کنند. انتقادهاى مردم در کثیر و شاید اکثر موارد، متکى به داده هاى غلط، از یک سو و نزدیک بینى در منفعت طلبى، از سوى دیگر، است. البته معناى سخنم این نیست که، عامه مردم، انتقاد درست در انبان پرگویى هایشان یافت نمى شود، یا این که انتقاد باید درست باشد تا براى اظهار آن حقى فراهم شود. مردم آزادند، یعنى بهتر است آزاد باشند، که هر بى ربطى را بگویند، منظورم این است که در آن کلمات، غالباً گهرهاى فراوانى نیست که حبس آن در صدف، خسارت بسیار به بار آورد. پس آزادى بیان و نشر عقاید، بیشتر مسئله نخبگان جامعه، به معناى اخص کلمه است، که درصد اندکى را تشکیل مى دهند. اما براى اینان هم (که البته هرچند از نظر کمى کم باشند، از لحاظ کیفى اهمیت فراوان دارند)، این آزادى، مثل همه آزادى هاى دیگر، فاز صفر است. بنابراین نمى تواند خیلى مهم باشد. آنچه براى انسان ها، به شهادت رفتار اغلبى شان، اصیل و مهم است، حق به معناى «برخوردارى» است نه حق به معناى «آزادى». بیایید فرض کنیم در یک کشور آزاد مثل هند هستیم. در این کشور مردم از آزادى و انواع آن از جمله آزادى بیان و نشر افکار و عقاید بهره مندند. اما چقدر این برایشان مهم است؟ اصلاً چقدر به آن توجه دارند، حتى نخبگانشان؟ حال این را مقایسه کنید با امورى چون شغل، درآمد، رفاه، تفریح، افتخار و نظایر این که تصور آن هم برایشان شوق آفرین است، چون اصیل است، یعنى به «نیازهاى بنیادین» پاسخ مى گوید. این محدود به کشور فقیرى مثل هند نیست، با اندکى تفاوت، در مورد آمریکا هم قضیه به قرار مشابهى است. اما در این صورت، چرا آزادى و انواع آن از جمله آزادى بیان و نشر افکار این قدر مهم جلوه کرد؟
اروپا در فرداى قرون وسطایى که رسماً و قانوناً و با استدلال از یک سو و پشتوانه اجرایى، از دیگر سو، به جرم اظهار عقیده، مى سوزاند، حق داشت که مسئله حق آزادى عقیده و بیان و نشر افکار و عقاید را جدى بگیرد و با استناداتى (که از نظر فلسفى چندان برتر از نمونه هاى متضاد آن که مورد استفاده کلیسا بود، نبود) نظیر حقوق طبیعى و حقوق خداداد و نظایر آن، براى فایده یا ضرورت آزادى بیان استدلال کند. هر چه بود اقتضاى دوران و تحولات اجتماعى و اقتصادى بود که، به همراهى ظهور یک فرهنگ آزادیخواه (که خود مولود و تا حد کمترى مولد آن تحولات بود) تیغ پاپ و قیصر را کند کرد. پس از دوران روشنگرى، در کشورهاى آزاد، دیگر این امرى بدیهى و پیش پا افتاده بود که کمتر کسى توجهى به آن داشت. بار دیگر پس از واقعه تا حدى عجیب و غیرمنتظره جنگ جهانى دوم بود، که تاکید بر حقوق و آزادى ها، از جمله آزادى عقیده و بیان، مطرح شد. از قضاى روزگار موجودات غریب و البته جالب توجهى مثل نیچه (متاسفانه با ذکاى ذهنى و قدرت قلمى حیرت آور) پیدا شدند که از یکنواختى کرخت دنیاى متوسط ها دچار دلزدگى بودند یا مثل هایدگر که چون معتقد بود همه فیلسوفان تا حالا اشتباه مى گفته اند و او آمده تا درستش را بگوید و توجه به وجود بدهد نه به موجود، (احتمالاً چون موجود در نظرش اهمیتى نداشت) با کسانى همدست شد که تحقیر شکست در جنگ اول و تجربه بحران شدید اقتصادى، به سوى اعمال و افکار بیش از حد بلند، سوقشان داده بود. هولوکاست و البته سیبرى باعث شد عقلا بفهمند که در این دنیا، همواره، ممکن است به استدلال و تاکید بر آزادى ها و حقوقى، که فاز صفر است، حاجت افتد. اینگونه بود که اعلامیه جهانى حقوق بشر، به نحوى نه چندان جذاب، بر حقوق و آزادى ها از جمله آزادى بیان تاکید کرد. اما اندکى پس از آن که اروپا از کابوس فاشیسم و کمونیسم برخاست، این حقوق فاز صفر دوباره بسیار پیش پا افتاده و کم اهمیت شدند.
اما در جهان غیرآزاد، مشکل شکل متفاوتى داشته. در این جوامع البته برخى آزادى ها گرچه نامجاز است، عملاً همیشه هم قابل جلوگیرى نیست، اما براى استفاده از آن، مثلاً، بیان و نشر عقاید، باید آماده پرداخت هزینه آن بود. یعنى گفت و به زندان رفت. ممکن است مناقشه شود که اصلاً رعایت حقوق بشر براى این است که آزادى بیان و نشر افکار بدون هزینه باشد. این قطعاً درست است، ولى به این هم نباید بى التفات بود که در صورت داشتن چنین آزادى بدون هزینه اى، دیگر چه چیز زیادى براى گفتن داریم که از نگفتن آن این همه رنج ببریم؟ در یک حکومت آزاد، که بالاترین مقام حکومت، سوژه کاریکاتورهاى گاه وحشتناک است، آزادى بیان چقدر مهم است؟ ظاهراً با یک پارادوکس مواجهیم: یا آزادى بیان و نشر عقاید نیست و ما خیلى حرف هاى مهم براى زدن داریم که نگفتن آن بسیار آزارمان مى دهد یا آزادى بیان و نشر عقاید هست ولى ما خیلى حرف هاى مهم براى زدن نداریم که نگفتن آن بسیار آزارمان دهد. علاوه بر این که در جایى که آزادى نیست، گوش شنوایى هم براى توجیه آزادى نیست، استدلال، حتى متقاعدکننده، بسا که کارى پیش نبرد. براساس بعضى ادعاها، حتى آغامحمد، خان قجر هم منتسکیو خوانده بود، اما به جاى کشور، بدن لطفعلى خان زند را تفکیک قوا کرد (با در آوردن چشم هایش مثلاً). البته در همان عصر هم مردم (در ایران یا انبوه کشورهاى شبیه آن) حرف زیادى براى گفتن نداشتند، شاید به جز این که، مثلاً، «مرا نکشید»، که مشکل اصلى در ممنوعیت گفتن آن نبود، در ناشنیده ماندنش بود. اینک اما تعداد کشورهایى از این نوع به سرعت در حال کم شدن است. بنابراین، به نظر مى رسد به جاى استدلال در خوبى اخلاقى و وجوب فلسفى یا حتى به مصلحت قدرت بودن آزادى عقیده و بیان و نشر آن، کمى دیگر حوصله کنیم تا ضرورت هاى زورمند واقعیت، این ته بساط قبح را یکجا قپان کند.
از هم اینک به دو چیز دیگر بیش مى توان اندیشید: یکى آزادى هایى که بیشتر با استبداد سنتى اجتماعى در تعارض است، که گرچه باز هم فاز صفر، اما مهمتر از آزادى بیان عقیده است، مثلاً آزادى اظهار احساس، حدیث دلبردگى و دلدادگى و دوستى، درافتادن با بعضى تابوها، که معلوم نیست حتى در یک حکومت دموکراتیک، به معناى سیاسى کلمه، کنار گذاشتن آن تضمین شده باشد. براى درک این دقیقه، خوب است به سخنانى همچون دفاع از دموکراسى حداقلى با اتکا به مقاومت فرهنگ دینى مردم در برابر لیبرالیسم، توجه کنیم. دوم این که آزادى قانونى و حتى فرهنگى و اجتماعى، متضمن بهره مندى این فرد و آن فرد نیست، عدم ممنوعیت موجب برخوردارى نیست. پس در کنار آزادى، شایسته است، به برخوردارى بیشتر و راه هاى تولید و توزیع بیشتر حظّ، به عنوان مهم ترین حقوق بشر بیندیشیم.