نبى الله ابراهیمى
در جریان جنجال و بحث داغ پرونده هسته اى، روزى نبوده که از دیپلماسى سخنى به میان نیاید. این مفهوم که جزء حوزه رفتارى روابط بین الملل است، مى تواند نقشى را در خنثى کردن تعارضات بین المللى داشته باشد. دولت ها مى توانند تفاوت ها را از طریق دیپلماسى تعدیل کرده و به این ترتیب در نظام بین الملل به تغییر مسالمت آمیز کمک نمایند و باعث تعدیل تعارضى شوند که نظام بین المللى به وجود مى آورد. منافع ملى امروزه هادى سیاست خارجى هر کشورى است و دولت ها منافع بلندمدت خود را جهت نظم و ثبات منطقه اى و داخلى به کار مى گیرند، که این امر جز با دیپلماسى میسر واقع نمى شود. در این جا ما با دیدگاهى تبیینى به نظرات هانس جى مورگنتا از نویسندگان واقع گرا در روابط بین الملل مى پردازیم. او دیپلماسى را ابزار نیل به حفظ صلح مى داند که مى تواند روابط منظم و مسالمت آمیز برقرار کرده و از طریق مذاکرات راه را براى چانه زنى و سازش در مقوله هاى تعارض هموار سازد. مورگنتا موفقیت دیپلماسى را تابع قواعد ذیل مى داند:
1 _ دیپلماسى باید عارى از روح جنگاورى باشد یعنى نباید تابع مبارزات ایدئولوژیک شود،
2 _ اهداف سیاست خارجى باید بر مبناى منافع ملى تعریف شود،
3_ دیپلماسى باید از نقطه نظر سایر دولت ها نیز به صحنه سیاسى بنگرد یعنى حدود امنیت ملى طرف مقابل را نیز به رسمیت بشناسد.همان گونه که دیده شد زبان مورگنتا بسیار تجویزى است و در واقع مى توان گفت که این را مدل بازیگر خردمند (rational actor) مى داند، یعنى اگر قرار است یک دیپلماسى موفق و عقلانى باشد لاجرم باید واجد این ویژگى باشد. ما به اهمیت و جایگاه دیپلماسى در مولفه سیاست خارجى و حفظ منافع ملى که امرى بدیهى و رفتارى تلقى مى شود در شبه قاره خواهیم پرداخت.
دیپلماسى شبه قاره
تعریف مقوله دیپلماسى کشور در جنوب آسیا تا حدودى گنگ و پیچیده به نظر مى رسد، چرا که تعارض و اختلاف و اصطکاک رفتارى اسلام آباد و دهلى نو راه را براى رسیدن به شناسایى یک رهیافت کلان براى اجراى حوزه رفتارى سیاست خارجى (دیپلماسى) با ابهاماتى مواجه ساخته است. این منطقه بعد از یازدهم سپتامبر به منطقه اى براى حوزه استراتژیک آمریکا تبدیل شده است و نوعى مکان براى حفظ توازن قدرت نظامى سیاسى و خصوصاً اقتصادى در آینده تلقى مى شود. تا ما درک درستى از معادلات سیاسى و اقتصادى جهانى و مبارزه براى آینده میان سه مثلث چین، روسیه و هند نداشته باشیم، نمى توانیم دیپلماسى خویش را عملى سازیم. کشور هند به دلیل رشد چشمگیر اقتصادى و نیاز به انرژى نیازمند خط لوله صلح از ایران به خاک خویش است و این سیاست در سفر بوش به منطقه مورد توجه قرار گرفت. این رفتار کاخ سفید مى تواند بیانگر چند شاخص باشد:
1 _ تلاش کاخ سفید براى به رسمیت شناختن فعالیت هاى هسته اى هند و موافقت ضمنى با احداث خط لوله گاز ایران به هند نوعى بازسازى نفوذ استراتژیک غرب پس از افول انگلستان بعد از دهه 70 و جایگزینى آمریکا به عنوان قدرت هژمون در منطقه شبه قاره است.
2 _ حفظ یک متحد استراتژیک در قبال نفوذ چین و روسیه در آسیاى مرکزى.
3 _ مقابله با رشد اقتصادى چین و کنترل انرژى خاورمیانه و آبراه هاى این منطقه به وسیله نفوذ در هند.
4 _ اینکه دهلى نو مى تواند پایگاه اطمینان بخش حفاظتى براى خاورمیانه و آسیاى مرکزى و جنوب آسیا براى آمریکا به حساب آید.
این موارد به طور کلى درک درستى را براى چگونگى به کارگیرى دیپلماسى در این منطقه به ما نشان مى دهد که کشورها چگونه براى شناسایى منافع ملى خویش حاضرند اخلاق و ایدئولوژى خویش را قربانى کنند. پاکستان نیز از این پس چنان که بوش همه اعتراض ها را به دلیل عدم موفقیت پرویز مشرف در مبارزه با تروریسم نشان مى دهد، شاید در آینده در نوعى استحاله سیاسى قرار گیرد و نتواند نقش یک کشور دوست و باثبات را براى ما داشته باشد. همچنین اسلام آباد نیز براى برون رفت از این استحاله سعى خواهد کرد خود را به آمریکا نزدیک کند که احتمالاً این رهیافت مى تواند بهانه اى به دست اسلام گرایان ارتش یا گروه هاى افراطى اسلامى دهد و رژیم پرویز مشرف قربانى این سیاست شود. پس دیپلماسى شبه قاره ما با دوراهى دیپلماسى (Diplomacy dilemma) مواجه است؛ از طرفى بایستى موازنه رفتارى بین اسلام آباد و دهلى نو را مشخص ساخت و از طرفى باید به تنظیم روابط دوجانبه میان هر یک از دو کشور و پى ریزى دو دیپلماسى متفاوت (دیپلماسى جهت گیر) اهتمام ورزید که به بستر منافع ملى کشور کمک مى کند.