تاریخ انتشار : ۱۴ اسفند ۱۳۸۷ - ۰۹:۵۳  ، 
کد خبر : ۸۰۸۹۹
نقدی بر نگرش غرب درباره نظریه دهکده جهانی:

غرب و اندیشه های جهانی شدن

دکتر حسین مهربان اشاره: پس از تجاوز هژمونی "لیبرال - سرمایه داری" به رهبری آمریکا و انگلیس به افغانستان و عراق و اشغال این کشورها که با شعار "دموکراسی، آزادی و جامعه مدنی"، صورت گرفت و نیز با اعلام جنگ صلیبی در گستره جهان، به تدریج مفهوم حقیقی و پشت پرده شعار "جهانی سازی"، هویدا شده است. به وضوح روشن است که آنان به دنبال تبدیل کل افراد ساکن بر کره زمین به مثابه یک واحد سیاسی و شهروندان یک "رژیم قدرت جهانی" تحت سرپرستی خود می باشند و برای چنین عملیات اشغالگرانه جهانی است که محتاج حاکمیت یک "چشم انداز فرهنگی تازه " در سراسر دنیا و فرهنگ ویژه ای برای زمینه سازی برای استعمار جدید بین المللی می باشند. مفاهیمی چون "حقوق بشر جهانی"، "دموکراسی جهانی"، "امنیت جهانی"، "نظم جهانی"، "تجارت جهانی"، همگی باید در خدمت این امپراتوری جهانی که بناست به وجود آید، قرار گیرند. امپریالیزم از این پس، با شعار دموکراتیزاسیون ملل عقب مانده! به گسترش اقتدار خود می اندیشد و برای خود، "منافع جهانی"، تعریف و بلافاصله اعمال می کند. هر گونه چند جانبه گرایی در فضای جدید، تصنعی یا موقتی خواهد بود. عملیات در بالکان، سومالی، عراق و افغانستان، آغاز چنین تهاجم سراسری است و این میلیتاریزم و "خشونت بدون مرز" در خدمت هژمونی سرمایه داری غرب درخواهد آمد. بنابراین از این پس بشریت، شاهد تعقیب پروژه "ناامنی جهانی" از سوی آمریکا، انگلیس و صهیونیزم تحت پوشش "امنیت جهانی" خواهند بود، زیرا یک حکومت جهانی قرار است تشکیل شود. آنچه به نام "اداره دنیا" خوانده شده، دقیقاً توجیه همین سیطره امپریالیستی با ادبیات جدید و بشردوستانه! است.

تصمیم گیری دموکراتیک جهانی
سازمان ملل متحد نیز که با ادعای تضمین صلح جهانی و برای پیشگیری از جنگ جهانی سوم به وجود آمد در کمال تعجب و تأسف عملاً در خدمت توجیه خشونت فراگیر و استعمار توجیه شده، درآمده است و گاه با سکوت و گاه به تصویب قطعنامه هایی، به این امپریالیزم جهانی، مشروعیت می بخشد. صلحی که آنان به دنبال آنند، "صلح بدون عدالت" و صلح در خدمت ابرقدرتها و توجیه وضع موجود و نابرابر جهان است. مسأله اصلی، کاهش یا عدم کاهش نقش دولتهای ملی نیست بلکه به تدریج همه کشورها تبدیل به استانهایی خواهند شد که به نحو فدرال، تحت امر یک رژیم مرکزی یعنی کانون سرمایه داری غرب، اداره می گردند. این سیستم تصمیم گیری جهانی، کلیه تصمیم گیریهای محلی، ملی و منطقه ای را در خدمت خود و تحت امر ستاد مرکزی! خواهد گرفت و احیاناً کد تبلیغاتی آن، "تصمیم گیری دمکراتیک جهانی" شده و هر نوع مقاومتی تحت عنوان "یاغی گری شهروند جهانی"Global Citizen) ) )، سرکوب خواهد گشت.
سازمان ملل هم می تواند پوشش باشد و هم می تواند پس از اقتدار قاطع هژمونی "آمریکا - اسرائیل - انگلیس"، حتی حذف شود و نهادهای مثلاً مدنی! دیگری به وجود آید تا "جامعه مدنی جهانی" مورد نظر ارباب قدرت و ثروت و ارباب رسانه ها را فراهم کند. کاملاً قابل پیش بینی است که در این صورت، تحولات بین المللی چگونه مدیریت شده و منازعات و دعاوی، چگونه حل و فصل خواهند گشت و نیز مفاهیم حاکم بر سیاست جهانی، چه گفتمانی بوده و کدام تلقی از امنیت، صلح و نظم فراملی در پیش خواهد بود.
بازار جهانی
تبلیغات و رسانه ها نیز با جدیت در تلاش اند تا با تبدیل و تغییر بسیاری از این مفاهیم در افکار عمومی ملتها هرگونه مقاومتی را تضعیف یا منتفی سازند. آنان می کوشند تلقین کنند که اساساً دوران طرح الگوی "استعمار" و مبارزات ضد استعماری، سپری شده و ساختار سیاسی دنیا به نحوی است که از لحاظ تاریخی، دوران گذار از گفتمان "مقاومت ملی و ضد استعماری"، به پایان رسیده و امروز دیگر این ادبیات را نباید به کار برد و با کلماتی چون "مدیریت جهانی" و "انقلاب ارتباطاتی" به دنبال حذف روح مقاومت ملی و دینی در برابر استعمار و حذف ارزشهای فرهنگی غیرغربی از سطح جهان اند تا همه چیز به تدریج در خدمت فرهنگ غرب و در نتیجه، منافع سرمایه داری استکباری درآید و زیر پوشش "بازار جهانی " به همه مقولات، مفاهیم دیگری در خدمت هژمونی جدید، تزریق شود. هر چه این هژمونی را تهدید کرده یا این مفاهیم را زیر سؤال ببرد، از اکنون یک پدیده "ضد امنیتی" و خرابکار شمرده خواهد شد.
به همین جهت است که اصولاً کلمه جهانی شدن ، ابتدا در حوزه اقتصاد و سرمایه داری مطرح و سپس لوازم آن در حوزههای سیاسی، فرهنگی و نظامی، تعقیب و بسط داده شد و در نقطه مقابل آن نیز مفاهیمی چون "تروریزم جهانی" را اختراع کردند تا بهانه برای پیشروی و سرکوب مقاومتهای ملی و دینی بیابند. این، همان فرهنگ سازی و تبلیغ "بینش جدید" در میان ملتها برای کشتن حس مقاومت در آنهاست.
آنان میخواهند الگوهای رفتاری و هنجاری را در ملتها تغییر دهند و به صورت نامرئی در وراء همه مرزها عمل کنند و در اینجا مراد از جهانی شدن، به وضوح همانا غربی شدن است و هجوم رسانه ای و تهاجم فرهنگی با همین رویکرد صورت می گیرد که فرهنگ آمریکایی و غربی را "ارزشهای جهانی" بنامند و به همه ملتها تزریق و تحمیل کنند. آنان در مسیر تضعیف اقتدار ملی سایر کشورها از هیچ شیوه ای چشم پوشی نمی کنند و از سازمانهای غیردولتی وNGO ها و به اصطلاح نهادهای مدنی نیز بهره برداری خواهند کرد. همچنین می کوشند آنچه را "اپوزیسیون قانونی" می نامند همچون بمبی در داخل بدنه حاکمیتهای مخالف خود، وارد و تعبیه و از آن سوءاستفاده کنند حال آنکه خود، چیزی به نام "اپوزیسیون قانونی" برای هژمونی غرب در سراسر جهان به رسمیت نمی شناسند و هر صدای مخالف خود را ناشنیده گرفته و از این پس سرکوب می‌کنند.
نظام جهانی ارباب و رعیتی
رهبران غرب، به ظاهر می گویند که همه در "دهکده جهانی"، همسایه ایم اما هرگز اخلاق همسایگی را رعایت نمی کنند و در واقع، یک رژیم "ارباب و رعیتی جهانی"، حاکم شده است که همه باید زیر سایه ارباب قدرت و ثروت، در صلح با او باشند تا "جهانی" شوند و "جهانی" بیندیشند و جهانی عمل کنند!
منادیان جهانی شدن، ابتدا برای درهم شکستن صلابت عقیدتی ملتهای مقاوم، شعارهایی چون پلورالیزم و نسبی گرایی و شکاکیت و تبلیغ الگوی "جامعه چند فرهنگی" را پیش می کشند تا آنان از فرهنگ خود دست کشیده یا در آن، مردد شوند سپس شعار "جهانی شدن" و "یکسان سازی" و "غربی شدن" را مطرح می کنند تا یک دیکتاتوری بزرگ و توتالیتریزم جهانی بر سر همه فرهنگها و ملتها، سایه افکن شود و بدینوسیله با روح تحمیل و استبداد جهانی و تحقیر سایر ملتها، زمینه برخورد و خشونت و جنگ و تجاوز و اشغالگری را در سطح جهان، افزایش می دهند و همان امپراتوری جهانی خشن و قدیمی پدران خود را این بار با شعار "دموکراسی و تساهل و تسامح و اقتصاد آزاد"، باز تولید می‌کنند.
آنان می خواهند نگرش ملتها به "قدرت جهانی" را تغییر دهند تا این امپراتوری، بدون مقاومت و با هزینه ای اندک، به وجود آید و برای الگوی جدید استعماری، نوعی توجیه اخلاقی، دست و پا کرده و آن را تئوریزه کنند تا ارزشهای جدیدی برای تسهیل معادله قوای مطلوب، خلق و جایگزین نموده و نوعی شبه اجماع جهانی در حول و حوش این به اصطلاح ارزشهای مرکزی! پدید آورند. در این قاموس جدید، شعار "نفی خشونت" به مفهوم "نفی مقاومت" است زیرا سرکردگان این نظام غربی جهان، خود منشأ بزرگترین خشونتهای تاریخ و کثیف ترین جنگهای بین المللی و عامل بسیاری از کودتاها، ترورها و پشتیبان بسیاری از رژیمهای سرکوبگر و مستبدند.
شعار "آزادی"، مجوز جنگ افروزیها و براندازی رژیمهای مستقل از این استبداد جهانی خواهد بود تا همه مخالفین "اباحی گری غربی" به نام "آزادی"، سرکوب شوند. شعار "جهانی سازی" به مفهوم "غربی سازی" و یکدست سازی، خود، نوعی توتالیتریزم و مبشر یک استبداد جهانی و عمیقاً ضد آزادی است؛ چنانچه شاهد سلب بسیاری از آزادیهای انسانی و ترویج آزادیهای حیوانی از سوی این فرهنگ هستیم و نیز حمایت آنان از استبدادی ترین و ضد آزادی ترین رژیمهای وابسته را در منطقه و دنیا می بینیم. آنان به مخالفان خود در سطح جهان، آزادی نمی دهند ولی از مخالفین خود، آزادی عمل برای براندازی همان مخالفین می‌خواهند!
شعار "دموکراسی" را برای نفی "عدالت، برابری و ارزشهای دینی" سر می دهند ولی نشان داده اند که هر جا دمکراسی ها علیه آنان و منافعشان نتیجه دهند، به سادگی نفی و حذف می شوند و با آن نیز برخورد ابزاری می‌کنند.
استکبار غربی هرگز به دنبال احترام متقابل با سایر ملتها و فرهنگها نیست و بارها نشان داده که مظهر "عدم تحمل" بوده و گرایشهای افراطی در دنیا را خود به وجود آورده یا تحت الحمایه قرار داده است. "کمکهای بشردوستانه" نیز شعار ابزاری دیگری برای تجاوز و اشغالگری و استثمار ملتها خواهد بود.
قراردادهای اسارت بار و گرفتن تضمینهای ذلت آور از ملتهای ضعیف، بخش دیگری از پروژه استکباری "غربی سازی" است که در ذیل بحث "جهانی شدن"، تعقیب می‌گردد.
اخلاق مدنی، مسئولیت‌پذیری جهانی!
همچنین "اخلاق مدنی"، پوشش دیگری در این مسیر است که با صفت جهانی، تبلیغ می شود و هدف از آن، تحمیل قواعد بازی استکباری "ارباب - رعیتی" بر نخبگان ملتهای ضعیف با توجیهات روشنفکری است و همواره مقاومت ضد استعماری را "توحش و رفتار غیرمدنی" و تهدیدی برای امنیت جهانی می‌نامد.
10- "حقوق بشر" یکی دیگر از مستمسکهای استعمار نوین جهت دخالت در سرنوشت ملتهای دیگر است و مبنای نظری آن، تفکر "لیبرال -دموکراسی" غربی است که نه تنها مورد اجماع صاحب نظران و متفکران و حقوقدانان جهان نیست، بلکه منتقدان و مخالفان بسیاری در عالم اندیشه غربی نیز دارد. هژمونی غرب و استعمار جدید، او لاً اد عا می کند که این نظام حقوق بشر از نوع غربی، مورد اجماع جهانی است و اگر نیست باید باشد! و ثانیاً ناظر و مجری و متولی اجرای آن در سراسر جهان، همانا غرب است و آمریکاییها و انگلیسیها که خود بزرگترین نقض کنندگان حقوق بشر در جهان اند، جهت احقاق حقوق شهروندان از حکومتهای غیروابسته به خود، حق دارند در سراسر جهان، اقدام و دخالت کنند و نام این دخالتها را نیز "مسؤولیت پذیری جهانی" می‌نهند.
ابتدا یک نظام حقوقی ساختگی را برای جامعه جهانی، تعریف می کنند و سپس خود را متولی جهانی آن می نامند و از آن استفاده ابزاری می کنند. حال آن که اولاً غرب در سرزمین خویش بسیاری از همان حقوق را رعایت نمی کند و ثانیاً آن حقوق را به ویژه در مورد ملتهای دیگر بارها نقض کرده و می کنند و ثالثاً رژیمهای دست نشانده آنان در سراسر جهان، غالباً جزو نقض کنندگان اصلی همین حقوق‌اند.
11- "دموکراسی و مردم سالاری"، شعار ابزاری دیگری در خدمت "جهانی سازی سلطه غرب" شده است که علیرغم تمامیت خواهی آنان در گستره جهانی و استثمار و سرکوب ملتهای ضعیف و تشکیل رژیمهای استبدادی وابسته به خود و علیرغم استفاده غیردمکراتیک از قدرت نظامی و سیاسی و اقتصادی خود در جهان، شعار آن را صرفاً علیه جوامع مستقل سر می دهند. اگر آزادترین و منصفانه ترین انتخابات و صادقانه ترین مردم سالاریها نظیر آنچه 24 سال است در جمهوری اسلامی ایران اتفاق می افتد برخلاف منافع آنان نتیجه دهد، باز هم در تبلیغات آنان، غیردموکراتیک و نقض دموکراسی بشمار می رود، اما اگر استبدادی ترین رژیمها به منافع آنان خدمت کند در نظر آنان، "خدمت به دموکراسی"! تلقی می شود؛ گرچه کمترین ظرفیت سیاسی را داشته باشد. هر رژیم دموکراتیک که به منافع آنان خدمت نکند، به رسمیت شناخته نمی شود و خود بارها گفته اند که تنها انتخاباتی را به رسمیت می شناسند که زیر نظر آنان یا سازمان ملل شان صورت گیرد و نیز نتیجه دلخواه آنان را بدهد. "جامعه مدنی جهانی"مورد نظر آنان همین است و بس.
این دموکراسی و با این نتایج است که باید بر کشورهای مستقل و غیروابسته، تحمیل شود و یکی از اصلی ترین ابزار "جهانی سازی سلطه غرب"، همین مفهوم است و این تحمیل حتی با جنگ و ترور و کودتا امروز در سراسر جهان صورت می گیرد تا برای سلطه آنان "مشروعیت مردم سالارانه"! به ارمغان آورد. هژمونی لیبرال - سرمایه داری غرب، از همه ملتها و فرهنگها می خواهد که خود و ارزشهای خود را فراموش کرده و تغییر دهند و با منافع غرب و فرهنگ آن، هماهنگ شوند و همه بشریت دین و باورها و ارزشهای خود را بدین ترتیب، با "فرهنگ معیار"، تطبیق کنند، مسلمانان باید اسلام را تغییر داده با ایدئولوژی و منافع غرب، هماهنگ کنند. اسلام باید به نحوی بازخوانی و تفسیر شود که با لیبرالیزم سرمایه داری و دموکراسی غرب و با منافع استکبار غربی، همراه شده و توجیه گر آنها باشد.
امپریالیزم غرب؛ کدخدای دهکده جهانی!
امپریالیزم غرب پس از سقوط کمونیزم، جهان را بی صاحب و بی رقیب می بیند و با هدف "غربی سازی جهان"، از "جهانی سازی"، سخن می گوید و نشان داده که در این سلطه جهانی، نه به اخلاق و نه بر قراردادهای بین المللی و نه به دموکراسی پایبند نیست. هدف، "استثمار جهان" است و نه ملتها و نه دولتهای دیگر، هیچ یک استقلال و موضوعیت نخواهند داشت و حق تصمیم گیری مستقل کاملاً بلاموضوع و بی زمینه می شود، چیزی به نام "حاکمیت ملی" و "حق حاکمیت" بر سرنوشت خویش وجود نخواهد داشت و مساوات حقوقی دولتهای کوچک با دولتهای بزرگ، انکار می شود. وقتی سخن از سرنوشت مشترک جهانی و مسؤولیت مشترک جهانی به میان می آورند بدین معنی است که بگویند ما هم جزو سرنوشت شما ملتها هستیم بلکه سرنوشت شما به تصمیم ما منوط است و ما از این پس برای جهان تصمیم می گیریم. به عبارت دیگر این دهکده جهانی، کدخدا می خواهد و کدخدای جهان، ما هستیم! زیرا دوره اعتبار "دولت و ملتها" بسر آمده و ما حق دخالت در امورات همه دولتها و ملتها را داریم. ولی این معادله به عکس، صدق نمی کند یعنی بقیه ملتها و دولتها حق دخالت در امور داخلی آمریکا و انگلیس و... را ندارند و به عبارت دیگر، دهکده جهانی، یکطرفه و از بالا و پایین است!
بقیه ملتها، خودمختاری در تصمیم گیری ملی برای خود ندارند ولی ما حق دخالت در همه جا داریم.
مستمسک تبلیغاتی دیگر برای کسب اقتدار مطلق بر جهان، شعار "خلع سلاحهای کشتار جمعی" و "کنترل تسلیحاتی" است. رژیمهایی این شعار را سر می دهند که بزرگترین تولیدکنندگان و صادرکنندگان و استفاده کنندگان سلاحهای کشتار جمعی در جهان می باشند و برخی از مخوف ترین سلاحها را منحصراً خود در اختیار داشته و حتی مصرف کرده اند. سلاحهای هسته ای، شیمیایی و میکربی را همان منادیان خلع سلاح جهانی و صلح جهانی تولید و مصرف کرده اند و در عین حال از امنیت پیشرفته سخن می گویند. آنان رژیمهای وابسته به خود را به انواع سلاحهای کشتار جمعی، تسلیح می کنند و در عین حال با شعار خلع سلاح جهانی و کنترل تسلیحات، به دنبال خلع سلاح رژیمهای غیرتسلیم هستند. امنیتی که آنان تعقیب می کنند امنیت خود و وابستگان است و صرفاً به خلع سلاح دیگران و مسلح تر شدن روزبه روز خود می‌اندیشند.
در نیم قرن اخیر، نزدیک به 150 جنگ با حدود 25 میلیون تلفات رخ داده است که در کلیه این جنگها، مستقیم یا غیرمستقیم، آمریکا و انگلیس و صهیونیزم و... حضور داشته اند. سه میلیون کشته در جنگ کره و دو میلیون کشته در جنگ ویتنام، تنها یک نمونه از امنیت جهانی و صلح طلبی کدخدایان دهکده جهانی است.
قدرتهای غربی، "واحد ملی" و "امنیت ملی" را هر گاه به نفع آنان باشد به رسمیت می شناسد ولی درخصوص مخالفان خود همه این مفاهیم را انکار می کنند و در چنین موقعیتهایی، مسأله "امنیت جهانی" را پیش می کشند و سپس از رسالت جهانی و بشردوستانه خود سخن می‌گویند!
آنان شعار "غیرنظامی کردن جهان" را سر می دهند و در عین حال، همه شهرها و مناطق مسکونی مربوط به ملتهای یاغی! را منطقه "نظامی"، اعلام می کنند و کثیف ترین کشتارهای دسته جمعی را سازمان می دهند. اشغال افغانستان و عراق، آخرین نمونه های حی و حاضر از این ترفند است.
همه این جنایتها عاقبت در خدمت سرمایه داری صهیونیسم جهانی قرار می گیرد. کمپانیهای چند ملیتی مدتهاست که به قلمروی فراملی و فرامنطقه ای اندیشیده و دست یافته اند و اینک به دنبال ایجاد رسمی "بازار جهانی تضمین شده و تحت اختیار" و تأثیرگذاری بر شبکه های تولید، توزیع و مصرف جهانی و کنترل کامل تر اقتصاد جهانی اند. تجارت جهانی در راستای بازاریابیهای جدید و نوعی توتالیتریزم اقتصادی، طرح و هدایت می‌شود.
رقابت در بازار جهانی، کاملاً ناسالم، نابرابر، شیب دار و در جهت منافع کشورهای سرمایه داری غرب و توسعه گسست فقر و غنا و حفظ فاصله های طبقاتی بین المللی است و همه نظریه پردازیهای آنان در حول "توسعه اقتصادی"، در واقع، در جهت توسعه منافع سرمایه داری غرب و هضم اقتصاد ملی در قدرت اقتصاد جهانی غرب، طرح و مصرف می شود، همانگونه که تئوریهای "توسعه سیاسی" در جهت گسترش سلطه سیاسی غرب و تئوری "توسعه فرهنگی" در جهت جهانی شدن فرهنگ مادی غرب، طرح و آموزش داده می‌شود.
لطیفه‌های یک هژمونی
طرح مبحث "محیط زیست" نیز یکی دیگر از شوخیهای تبلیغاتی هژمونی سرمایه داری غرب است. زیرا هیچ فرایندی در تاریخ به اندازه استثمار بی رویه منابع طبیعی جهان توسط قدرتهای اقتصادی غرب و تکنولوژی آلوده کننده آنان و نیز تولید و کاربرد سلاحهای هسته ای و شیمیایی و میکروبی و زباله های اتمی توسط آنان و مصرف بی رویه انرژی و صنایع، به محیط زیست و منابع طبیعی، صدمه نزده است و در عین حال، منابع اصلی آلودگی زمین، آبها و فضا، خود، منادی حمایت جهانی از محیط زیست شده‌اند!
16- همه سازمانهای بین المللی و در رأس آنها سازمان ملل متحد، تحت نفوذ یا تحت امر سرکردگان مافیای قدرت و ثروت و رسانه های جهانند و همه اجزاء این شبکه ها، قطعات پازل واحد "جهانی شدن" و وحدت در سایه ابرقدرتها به شمار می روند. بنابراین "قانون گرایی" در ذیل قوانین بین الملل، لطیفه دیگری است که در ذیل سیاستهای هژمونی قدرت و سرمایه و تبلیغات جهانی، مفهوم می یابد. این قوانین زیرنظر آنان و با حق و توی آنان وضع می شود و به عنوان ابزاری برای کنترل جهان به کار می رود و هرگاه احیاناً برخی از این قوانین با منافع خود آنان سازگار نیفتد به راحتی کل قوانین و نهادهای بین المللی را دور زده و به تمسخر می گیرند. هیچ مشارکت جهانی حقیقی و دموکراتیک، نه در وضع قوانین بین الملل و نه در نظارت و اجراء این قوانین وجود ندارد. امکان قضاوت و نظارت بر قدرتهای بزرگ مطلقاً وجود ندارد و آنان حتی همین قوانین را که زیر نظر خودشان وضع می شود، در موارد بسیاری رعایت نمی کنند و معذلک ناظر و ناظم جهان نیز می باشند. اعضای شورای امنیت جهان، در سازمان ملل که حق وتوی کلیه مصوبات سازمان ملل را دارند، در واقع همان برندگان خونین ترین جنگهای جهان و مسلح ترین قدرتها هستند. شورای عالی قضایی جهان که می خواهد جنایات بین المللی را شناسایی و مجازات کند، خود زائده همان قدرتهای اصلی است. عرف بین المللی را نیز رسانه های مقتدر جهانی که در اختیار امپریالیستهاست، ساخته و بدان شکل و جهت می‌دهد.
"جهانی سازی" به مثابه یک پروژه سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و حتی نظامی در کلیه ابعاد پیشگفته، تعقیب و تئوریزه می گردد. با این احتساب باید گفت ما با ادبیات جدیدی در توجیه امپریالیزم قدیمی مواجهیم و مفهوم "جهانی گری"، در خدمت تئوری سازی استعماری قرار گرفته است.
این مفهوم، نزدیک به یک دهه است که وارد بورس مباحث روز شده و جدا از مبحث جامعه شناختی در باب "جهانی شدن" به عنوان فرایندی که در شرف وقوع دانسته شده می باشد. نمی خواهیم نظریات کارکردی یا نظریات مارکسیستی را در تبیین این پدیده به بحث بگذاریم، ولی توجه داشته باشیم که اصطلاحاتی چون جهانی سازی یا جهانی شدن و... سابقه طرح کمتر از نیم قرن (سالهای 1960 به بعد) دارند ولی اینک برنامه ریزیهای تجاری برای بازاریابی در سطح جهان و گسترش سلطه سیاسی و فرهنگی نظام سرمایه داری و تسلط میلیتاریستی بر جهان، همگی تحت عنوان "جهانی سازی" پوشش داده می‌شود.
آنان القاء می کنند که یک نیروی جهانی کننده غیرمشخص و خارج از کنترل یا قصد فرد یا گروه خاصی وجود دارد که به طرز اجتناب ناپذیری عمل می کند و هرگونه مقاومتی در برابر این جبر تاریخی و نیروی مرموز، مذبوحانه و شکست آمیز است و جنبه های تعمدی و غیرتعمدی آنچه "جهانی شدن" می خوانند به وضوح تبیین و مستدل نمی‌شود.
شالوده‌شکنی جوامع غربی
به جای جوامع مختلف و فرهنگهای جهانی، به یک "تک جامعه" و یک "تک فرهنگ" در سراسر جهان و به یک حکومت مرکزی برای کل جهان می اندیشند که رهبری اش در دست آنان باشد و این حادثه را قهری و اجتناب ناپذیر و غیرقابل مقاومت نیز می خوانند، زیرا گسترش فرهنگ غربی و جامعه سرمایه داری را محصول نیروهای مقاومت ناپذیر می دانند که از کنترل انسان خارج است و بدین وسیله استعمار و تهاجم فرهنگی واستثمار اقتصادی همه ملل، مضمونی طبیعی و توجیهی روشنفکری می یابد و الگوی توسعه سرمایه داری، تبدیل به تنها الگوی ممکن و متصور می گردد. مسأله، چیزی کاملاً فراتر از سرزمین زدائی از نظامهای اجتماعی و سیاسی است، به عبارت دیگر، مسأله، همانا شالوده شکنی سرمایه داری مهارگسیخته از همه ارزشهای مغایر و شالوده سازی مجدد بر اساس این ایدئولوژی است. جهانی شدن بدین معنی و در ابعاد ابتدایی تر، همان توسعه امپراتوریهای قدیمی است که از طریق غارت و تاراج جهان و زیاده طلبیهای جهانخوارانه تجربه می شده است.
در نظریات کلاسیک، البته راجع به جهانی شدن به مفهوم قدیمی تر، نظریاتی طرح شده است.
سن سیمون صنعتی شدن و تحول ابزار تولید را عامل ایجاد یک فرایند انترناسیونالیستی و حکومت "پان غربی" با هدف گسترش طلبی سرمایه داری می داند و در کتابی با عنوان "Globe" همین نظریه را تفصیل می دهد. "کنت" نیز چنین ایده ای را پرورش داد و سپس دورکهیم بر آن افزود که تقویت روح سرمایه داری صنعتی، باعث تضعیف تعهدات ملی و اجتماعی و هویت ملی می‌شود.
ماکس وبر نیز راسیونالیسم سرمایه داری و عقل ابزاری را تیزاب "جهانی سازی" نامید و دنیاطلبی پروتستانیزم کالونی را ذاتاً توسعه طلبانه و سرنوشت محتوم همه جوامع خواند. عقلانیت سرمایه داری که مورد نظر او بود، از جمله به حذف همه ارزشها و کاهش تعهد نسبت به آنها و نسبت به وظیفه شناسی و در نتیجه، همسان سازی فرهنگها در جهت سودپرستی می‌انجامید.
تئوری دیگر، آن است که جهانی شدن را مرتبط با یافتن یک بازار جهانی برای صنایع جدید و طبقه جدید سوداگر اروپا می بیند، طبقه ای که به همه جای دنیا سرک می کشد و ارتباط دوستانه یا دشمنانه برقرار می کند تا در یک روند فرهنگی - سیاسی، نظامی، به اهداف اقتصادی خود در سراسر جهان دست یابد. در این صورت، قلمروی جهانی پدید می آید؛ زیرا با ظهور صنایع جدید، دیگر صنایع ملی، مقام خود را از دست داده و با مواد خام داخلی تغذیه نمی شوند، بلکه به مناطق دوردست - چه از لحاظ منابع و مواد خام و چه از لحاظ بازاریابی - محتاج می شود و سپس انزوای ملی و مفاهیمی چون "خودکفایی"، تبدیل به "وابستگی به اقتصاد جهانی" و "هماهنگی با سرمایه داری جهانی"، تبدیل می شود. "ادبیات ملی" در ادبیات جهانی و "اقتصاد ملی" در اقتصاد جهانی و "سیاست ملی" در سیاست جهانی، ادغام می شود و زمام پدیده های جهانی نیز در اختیار قدرتهای سیاسی - نظامی و فرهنگی جهان قرار دارد و همین طبقه سوداگر است که جهان و همه فرهنگها و دولتها و... را مطابق با اندیشه و منافع خود، شالوده شکنی و بازآفرینی می کند و تجارت جهانی، بازار جهانی و یکسان سازی شیوه تولید و شیوه تفکر و شیوه زندگی، همه تفاوتها را تحت الشعاع قرار می‌دهد.
اگر نه چون مارکس، لزوماً "اقتصاد" را اصل و "سیاست و فرهنگ" را فرع بدانیم و نه چون پارسونز فرهنگ را مستقل از سیاست و اقتصاد بدانیم، به نوعی تعادل در فهم نظریه تبلیغاتی "جهانی شدن" دست می یابیم. اگر در غرب نیز کسانی چون دانیل بل این مفهوم را در هر سه عرصه اقتصاد، سیاست و فرهنگ، مرتبط با هم اما مستقل از هم، تعقیب کردند، شاید به دلیل توجه به همین نکته بوده است.
تحمیل الگوهای زندگی
آنچه عاقبت باید نتیجه گرفت آن است که هژمونی سرمایه داری لیبرال در ذیل عنوان "جهانی شدن" به دنبال قبضه تجارت و سرمایه و بازار و منابع مواد خام و نیروی کار در عرصه جهانی و دخالت در تعریف مالکیت، دستمزد کار، هزینه خدمات و انباشت سرمایه در عرصه "اقتصاد" و به دنبال قبضه قدرت و نظارت و اطاعت جهانی و تعریف مجدد مفاهیمی چون مشروعیت، اقتدار و امنیت بین المللی در عرصه "سیاست"، و به دنبال قبضه عرصه "فرهنگ" و تبلیغات و حاکم کردن تعریف دلخواه از آزادی، حقوق بشر، دموکراسی و... بر سراسر جهان است و همه این استیلاطلبیهای فرهنگی نیز در جهت استیلای اقتصادی و سیاسی بر جهان صورت می گیرد و اشاعه بلکه تحمیل الگوهای فرهنگی بین المللی برای ایجاد الگوی مصرف انبوه از طریق رسانه ها نیز هدفی جز این ندارد. نظریاتی چون "نظریه تمایز" دورکهیم، "نظریه راسیونالیزم" ماکس وبر، "نظریه کالایی کردن" مارکسیستی و دیدگاههای دیگر، همه به دنبال تحلیل یک تک اصل تغییر دهنده و جهانی کننده به مثابه حلا ل قوی و تیزابی هستند که سایر فرهنگها و دولت - ملتها را در هژمونی غالب جهانی، ادغام و حل می کند و می خواهند این چگونگی را دریابند. آیا این قدرت یکپارچه کننده، چنانچه کارکردگرایان آمریکایی می گویند بر اساس یک مکانیزم محاسبه گرانه و پیشرفت طلب اجتماعی، پیش می رود یا چنانچه مارکسیستها معتقدند براساس نه یک گزینش عمدی و حساب شده بلکه به علت پدید آمدن شیوه تولید سرمایه داری و بر اساس یک تحول غیرعقلانی و غیرارادی، تحقق می یابد و اقتصادهای ضعیف به نحو ناخودآگاه، تبدیل به اقمار اقتصاد سرمایه داری می شوند و همه ارتباطات نیز در خدمت این پروسه در می‌آید!
اگر ساختارگرایان کارکردگرا، نظریه دورکیمی "تمایز" را در دهه های اخیر در جهت تأثیر آن در "جهانی سازی"، تعمیم دادند به همین تمایز میان "تولید سرمایه ای" با "تولید محلی" و تفاوت سرمایه داری جهانی با اقتصاد بومی و ملی، توجه کردند و به این که این تمایز در الگوی اقتصادی و تولیدی، به تمایزات دیگری میان الگوهای زندگی اجتماعی و... منجر می شود و تحولات ارزشی در جهت جهانی شدن "فردگرایی لیبرال"، "دنیاپرستی و سکولاریزم" و "محاسبه گری" پدید می آید و همین تحولات است که "توسعه و مدرنیزاسیون" خوانده می شود و جوامع مقلد و ضعیف و فقیر، حتی بی آن که صنعتی شده باشند از نهادها و نمادهای جوامع سرمایه داری غرب، اطاعت و تقلید می کنند و حتی خود همین عنوان "مدرن و سنتی" یا "توسعه یافته و در حال توسعه"، در جهت توجیه این تقلید و تبعیتها وضع و مصرف می‌شود.
و اما بر اساس تفسیر پارسونزی از سیر تحول اجتماعی و تاریخی، "جهانی شدن" چگونه تئوریزه می شود؟ بر این مبنا، منطق "سازگاری"، قابلیت و میل به "انطباق با محیط"، راز سلطه الگوی جهانی (جهانی شدن) خواهد بود و توسعه و نوگرایی به مفهوم گسترش همین توان سازگاری است. گرچه "تمایز"، خود موجب "ادغام" می شود و واحدهای اجتماعی متمایز، نیاز مبرم به ارتباط با یکدیگر و ادغام در یکدیگر برای رفع کمبودها و مشارکت در منابع یکدیگر می یابند و بدین ترتیب این منابع، به تدریج خصوصیت زدایی و عمومی می شوند و مرزهای خصوصی در هم شکسته یا ضعیف می شوند و این پایه نخست برای تحقق "جهانی شدن" می تواند باشد. بر این نکته باید تحول تدریجی و ترکیبی تر شدن الگوهای ارزشی و فرهنگی در سطح جوامع را افزود که به سوی یک نظام ارزشی جهانی تر و عمومی تر تبدیل می گردد و نامش را "جهانی شدن" می گذارند. حال آن که در این پروسه در واقع، جوامع ضعیف تر تحت تأثیر الگوهای ارزشی و اقتصادی و سیاسی جوامع قوی تر قرار گرفته و در آن هضم می شوند و رسانه های غربی، این تحولات را تحت عنوان "تئوری تکامل" و برای تشویق به "غربی شدن" با پوشش "جهانی شدن"، تعبیه می کنند و اگر دقیق تر سخن بگوییم باید این فرایند را در "خدمت غرب، قرار گرفتن وتبعیت از آن" نامید نه حتی "غربی شدن".

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات