تاریخ انتشار : ۱۷ اسفند ۱۳۸۷ - ۰۸:۵۱  ، 
کد خبر : ۸۰۹۳۷
گذار دکتر محمد مصدق از لیبرالیسم به پوپولیسم با نگاهى به کتاب على رهنما

پیشواى پیژامه پوش


سال گذشته در همین ایام و همین اوراق (ویژه نامه هژدهمین نمایشگاه کتاب تهران) کتابى را معرفى کردم که روایتى دگرگونه از مناسبات ناصرالدین شاه مستبد و امیرکبیر مصلح ارائه مى کرد. مقاله اى بر مبناى معرفى کتاب «قبله عالم» اثر عباس امانت که بیش از ظرفیت خود به عنوان «تغریض نویسى» ارزیابى شد و چنان تشت «تاریخ نویسى وارونه» را به صدا درآورد که حتى محافظه کاران را نیز به دفاع از میرزاتقى خان امیرکبیر واداشت. گویى او نیز به شمار قدیسین تاریخ پیوسته است! پس از امیر اما مقام دومین قدیس تاریخ معاصر ایران از آن محمد مصدق است که گرچه چون امیرکبیر شهید نشد اما در غربت و دورى از قدرت مرد و کودتاى 28مرداد و ائتلاف استبداد و استعمار و ارتجاع علیه او، سند برائت و برات قداست شد.
على رهنما نویسنده کتاب «نیروهاى مذهبى بر بستر حرکت نهضت ملى» نیز شاید در آغاز نگارش اثر هزار صفحه اى خود مصدق را تقدیس مى کرد اما آنگاه که کار عظیم پژوهش و نگارش کتاب به پایان رسید از این قدیس چیزى باقى نمانده است. کتاب همچون رمانى واقعى و تاریخى، جذاب و خواندنى اما مستند و دقیق نوشته شده است. چهار قهرمان اصلى کتاب یک به یک به صحنه مى آیند: اول آیت الله بروجردى و آنگاه آیت الله کاشانى و سپس نواب صفوى و سرانجام محمد مصدق. قهرمان نهضت ملى البته مصدق است و کاشانى رفیق نیمه راه و بروجردى مردى که با سکوت خود از صف ملت جدا ماند و نواب با فریاد خود راهش را از نهضت ملى جدا کرد. این روایت مرسوم و معمول تاریخ است. روایتى رسمى که نه از سوى حکومت که از جانب اپوزیسیون تبلیغ و ترویج مى شود. روشنفکران ایران نیم قرن است که مصدق را قلب تاریخ مى خوانند و معتقدند اگر کودتاى 28 مرداد پیروز نشده بود، اگر مصدق در 25 مرداد اعلام جمهوریت کرده بود، اگر بروجردى با سکوت و کاشانى با مخالفت و نواب با خشونت نهضت ملى را به بن بست نرسانده بودند، ایران هم دموکراسى مى شد. اما سهم مصدق از شکست نهضت ملى چیست؟ این پرسشى است که على رهنما در پژوهش خود در پى پاسخ آن است بدون آنکه همچون تاریخ نویسان سلطنت طلب یا میراث داران کاشانى و بقایى کینه اى از پیشواى نهضت ملى به دل داشته باشد بلکه با مهر او مى نویسد و تاکید مى کند که در عصر مصدق آزادانه ترین روزنامه ها منتشر و تجمع ها برگزار مى شد و دموکراسى در فراز بود اما...
از آیت الله بروجردى آغاز کنیم. همان فقیه آرامى که در هیاهوها ساکت ماند. بدون شک سربلندترین فردى که از کتاب رهنما بیرون مى آید، آیت الله بروجردى است. مردى با اصول مشخص که ارزش هایش را قربانى روش ها نمى کند. بروجردى از نگاه رهنما در یک ویژگى خلاصه مى شود: «احتیاط». مى دانیم که احتیاط از قواعد فقه شیعه است که در قضاوت و سیاست، حکم و فتوا خود را نشان مى دهد. بروجردى همچون فقیهى احتیاط کار (معناى واقعى محافظه کار) از هرگونه تعجیل در تصمیم گیرى سرباز مى زند تا مبادا با نادیده گرفتن همه جوانب امر از عدالت (شرط مرجعیت) ساقط شود. در واقع اگرچه در ایران واژه محافظه کار به معناى مرتجع فهمیده مى شود و مخالفت هاى مرتجعانه و عقل ستیزانه با پدیده هاى جدید و عقل گرایانه، محافظه کارى و سنت گرایى خوانده مى شود، اما بروجردى محافظه کارى و احتیاط کارى را عین عقل گرایى (ولو عقل سنتى) مى دانست و در امور، جانب احتیاط را از دست نمى داد. بنا به همین منطق است که براساس پژوهش على رهنما درمى یابیم بروجردى نمى توانست با شورش گرى نواب صفوى و سیاست ورزى ابوالقاسم کاشانى موافق باشد چرا که فرجام این امور را ختم به خیر نمى دید. البته این سخن بدین معنا نیست که آیت الله بروجردى دور از حال و هواى سیاست مى زیست. در واقع آیت الله بروجردى هم سیاست ورزى مى کرد اما با شیوه اى پیچیده تر از نواب و عمیق تر از کاشانى.
بروجردى با تثبیت و تقویت حوزه علمیه قم به عنوان پایگاه اقتدار مذهبى خود از آن به عنوان اهرمى سیاسى در مناسبات قدرت استفاده مى کرد و با هر آنچه این پایگاه را تضعیف مى کرد (از احزاب تا دربار) مرزبندى مى کرد. به نوشته رهنما فداییان اسلام اولین تهدید کنندگان اقتدار عام آیت الله بروجردى بودند و به همین دلیل پس از آن که احتیاط آیت الله جواب نداد، فداییان اسلام اراده کردند که یا بروجردى را سیاسى کنند یا قم را و ریاست شیعه را از او بگیرند، آیت الله دستور داد در صحن حرم حضرت معصومه با چوب و کتک آنان را از قم بیرون کنند و از آن پس آن روز و شب را «لیله الضرب» (شب کتک) نامیدند! و هنگامى که پس از پیروزى انقلاب اسلامى در پارلمان جمهورى اسلامى شیخ صادق خلخالى به نمایندگى از فداییان اسلام به اعتبارنامه شیخ على لُر (رهبر ضاربین) اعتراض کرد و با یادآورى «لیله الضرب» کوشید او را از مجلس بیرون کند شیخ على لُر برخاست و به صراحت گفت که آن شب به حکم فقیه زمان و مرجع عصر آیت الله بروجردى فداییان را کتک زده و از قم رانده است و از این رو خبط و خطایى نکرده و در پارلمان ماندگار شد. به پژوهش رهنما البته فداییان اسلام از دشمنى با فقیه عصر دست نکشیدند و با همراهى آیت آلله کاشانى زمانى کوشیدند او را و زمانى دیگر آیت الله خوانسارى را به کرسى مرجعیت برسانند که موفق نشدند.
از اینجا فصل دوم رمان آغاز مى شود. فداییان، ناامید از آیت الله بروجردى به اتحاد با آیت الله کاشانى دل مى بندند. کاشانى فقیهى مبارز و سیاستمدارى متدین بود. در نگاه اول او از مترقى ترین روحانیان شیعه به شمار مى رفت که به تعبیر رهنما گاه حتى به زبان سوسیالیست ها (که آن روزگار مترقى ترین روشنفکران بودند) حرف مى زد. قصد داشت راهى کنگره جهانى صلح شود و هنگامى که زمزمه راى دادن زنان طرح شد او از معدود فقهاى شیعه بود که حکم به حرمت آن نداد و تنها زمان را مناسب این کار ندانست. آیت الله کاشانى بنا به همین روحیه عمل گرایانه، فداییان اسلام را با جبهه ملى پیوند داد و ملى گرایى و اسلام گرایى را متحد هم ساخت. اما چهره دیگر سیاست ورزى (همان چیزى که آیت الله بروجردى از آن پرهیز داشت) در این زمان خود را نشان مى دهد: فداییان اسلام چون اسلام گرایان صادق اما ساده دلى بودند که گمان مى کردند حمایت آنان از نهضت ملى به تاسیس حکومت اسلامى منتهى مى شود. گمان باطلى که مصدق در پاسخ به خواست آنها گفته بود وظیفه حکومتش تنها ملى کردن نفت است و آزادى انتخابات. اما کاشانى هرگز سعى نکرد امکان ناپذیر بودن این آرمان را به فداییان متذکر شود. رهنما البته در پژوهش خود به این واقعیت تلخ مى رسد که حتى ملى گرایان هم از ساده دلى فداییان اسلام سوء استفاده کردند. آن زمان که سران جبهه ملى از جمله محمد مصدق در مجلس رزم آرا را تهدید به قتل کردند. رهنما به عنوان فردى علاقه مند به مصدق با شگفتى چنین مى نویسد: «یا مصدق نقش بازى مى کند یا بر رفتار خود کنترل ندارد.
واقعیت هرکدام که باشد از مصدق پذیرفتنى نیست. با غلیان احساسات محو عقلانیت و غلبه خشم و عصبانیت مصدق زبان و کلام پر تساهل و رفتار لیبرال دموکرات خود را ترک کرده و با گویشى از نوعى دیگر دو روز بعد در مجلس خطاب به رزم آرا مى گوید خدا شاهد است اگر ما را بکشند پارچه پارچه [پاره پاره] بکنند زیر بار این جور اشخاص [رزم آرا] نمى رویم، به وحدانیت حق خون مى کنیم مى زنیم و کشته مى شویم. اگر شما نظامى هستید من از شما نظامى ترم. مى کشم، همین جا شما را مى کشم.» (155) رهنما همچنین مى افزاید: «اگر این روزهاى نخستین صدر اعظمى از نظر سیاسى براى رزم آرا فرساینده و ناامیدکننده بود از نظر تاریخى براى جبهه ملى و شخص مصدق لکه اى به غایت سیاه خواهد بود. مصدق که نماد و معلم اخلاقیات در سیاست بود به ورطه لمپنیسم پارلمانى سقوط کرد. او که نماینده اول مردم تهران بود در خانه ملت با زبان فدائیان اسلام که لااقل نه ادعاى نمایندگى و نه دموکراسى داشتند سخن گفت.» (155) على رهنما البته معتقد است و با اسناد نشان مى دهد که شخص مصدق از ترور رزم آرا خبر نداشت اما این واقعیت سبب نمى شود او نابردبارى مصدق را نکوهش نکند. کاشانى در این میان نقش بیشترى داشت و به روایت مولف تا مدت ها پیشواى دینى فداییان اسلام محسوب مى شد  و آیت الله بروجردى بدون آنکه مقهور افکار عمومى شود همچنان در مسیر احتیاط قدم مى زد و از دادن هرگونه فتواى قتل و ترور خوددارى مى کرد. جبهه ملى در ائتلافى آشکار با فداییان اسلام قاتل رزم آرا را رهایى مى دهد و در مجلس ائتلاف ملى- اسلامى حاکم به خلیل طهماسبى لقب «استاد» مى‌دهد.
ائتلاف ملى- اسلامى اما پس از به قدرت رسیدن خدمات فداییان اسلام را فراموش مى کند. نه فراموش که به اقتضاى حکمرانى نمى توانست مسئولیت تروریسم را بپذیرد. در کتاب رهنما از نگاهى بى طرفانه درمى یابیم که اگر فداییان اسلام حاجعلى رزم آرا را ترور نکرده بودند و اگر محمد مصدق با پذیرش غیرمنتظره پیشنهاد نخست وزیرى، اکثریت حاکم بر پارلمان را در برابر عمل انجام شده قرار نمى داد هرگز نهضت ملى به وجود نمى آمد. اما چون سران نهضت ملى به قدرت رسیدند نتوانستند حق فداییان اسلام را ادا کنند. حقى که حقانیت نداشت اما بستر پیروزى نهضت ملى بود. در واقع نه تنها خواسته فداییان اسلام براى تاسیس حکومت اسلامى مورد توجه قرار نگرفت، بلکه سران فداییان به جرم دست داشتن در ترور راهى زندان شدند و سرانجام چاقو دسته خود را برید. فداییان اسلام به مخالفان مصدق تبدیل شدند و با حبس نواب صفوى، نفر دوم فداییان عبدالحسین واحدى مجوز ترور حسین فاطمى پیشنهاددهنده اصلى ملى شدن صنعت نفت را صادر کرد و ملى گرایان مزد استفاده ابزارى از اسلام گرایان را پرداخت کردند. کاشانى در این زمان بیش از هر وقت دیگر به سیاستمدارى عرفى تبدیل شد. اگر بنیادگرایان خواستار اخراج زنان از ادارات بودند کاشانى نه تنها چنین خواستى نداشت بلکه در برابر درخواست گروهى از بازاریان به یکى از آنها به طعنه پیشنهاد مى کند یکى از کارمندان زن ادارات را به همسرى بگیرد و خرج او را بدهد تا او نیز دستور اخراج زنان از ادارات را صادر کند! رهنما استدلال مى کند و نشان مى دهد که چگونه کاشانى از مقام فقیه به مقام سیاستمدارى عرفى مى رسد و به جاى جستن ریشه هاى شرعى از ضرورت هاى عرفى مى گوید. همین روش است که سبب دورى بیش از پیش فداییان اسلام از آیت الله کاشانى مى شود و در عین حال کاشانى را به مصدق نزدیک مى‌کند.
نکته جالب داستان جایى است که مصدق از پذیرش کاشانى به عنوان پیشواى دینى خوددارى مى کند. با وجود آنکه آیت الله بروجردى براى پیروزى یا تداوم نهضت ملى کارى انجام نداده اما ظاهراً دیدگاه هاى مذهبى او بیشتر مورد توجه مصدق قرار دارد. مصدق در عصر صدارت خود دستور مى دهد که در ایام ماه رمضان موسیقى رادیو قطع شود، لایحه منع مسکرات بررسى شود و از همه مهم تر در نزاع کاشانى و بروجردى بر سر تولیت حرم حضرت معصومه در قم جانب نامزد آیت الله بروجردى را مى گیرد و کاشانى را وامى گذارد و گرچه در دوره اى طولانى سازمان اوقاف را به یکى از متحدان کاشانى سپرده بود اما سرانجام در برابر سهم خواهى هاى فرزندان آیت الله کاشانى حق را به آیت الله بروجردى مى دهد. کاشانى از نظر مصدق متحدى سیاسى بیش نبود اما هنگامى که در انتخابات مجلس هفدهم دخالت هاى آیت الله کاشانى در انتخابات فزونى گرفت، اتحاد سیاسى کاشانى- مصدق هم فروریخت و کاشانى نه فقط از مقام ریاست مسلمین جهان (که خود را بدین نام مى خواندند) که از مقام ریاست پارلمان ایران هم فروافتاد. داورى منصفانه میان مصدق و کاشانى کار بسیار سختى است که البته على رهنما به خوبى از عهده آن برآمده است. رفتار کاشانى شباهت بسیارى به روحانیون سیاسى عصر ما دارد. او متحجر نیست، نسبت به حقوق زنان و اندیشه هاى نو آگاهى و علاقه دارد و حتى نشریه ارگان مهم ترین حزب حامى او، دموکرات اسلامى نام دارد که نشان از تلاش کاشانى براى جمع دین و دموکراسى دارد. اما کاشانى به همین نسبت طالب قدرت است.
علاقه کاشانى به راى سازى چنان بود که در برخى اسناد مورد اشاره کتاب از وى به عنوان رئیس جمهور آینده ایران نام مى بردند اما این به معناى جمهوریخواهى کاشانى نبود. کاشانى در مبارزه با استعمار انگلیس و نیز استبداد داخلى مشروطه خواهى تمام عیار بود اما هنگامى که دریافت محمد مصدق در این نظام مشروطه جایى براى کاشانى در نظر نگرفته و نیز هنگامى که متوجه شد مصدق مشروطه را به میل خود دخل و تصرف مى کند متوجه نهاد سلطنت شد و در شمار متحدان علماى 9اسفند قرار گرفت که از خروج شاه از ایران جلوگیرى کردند. رفتار مصدق نیز شباهت بسیارى به روشنفکران آزادیخواه عصر جدید دارد. مصدق در احوال شخصى یا آنچه حقوق فردى او به حساب مى آمد مردى آزادیخواه بود. رهنما نشان مى دهد مطبوعات عصر مصدق چه هتاکانه و بى ادبانه درباره او و دولتش قضاوت مى کردند و مصدق خم به ابرو نمى آورد. در عصر مصدق آزادى مطبوعات حتى بیش از آنچه به سود آزادى و عقل است رواج داشت. همچنین مصدق برخلاف باور مرسوم محافظه کاران فردى ضدمذهب و حتى غیرمذهبى نبود. دولت او حریم مرجعیت و مذهب را حفظ مى کرد و گرچه ادعاى حکومت اسلامى نداشت اما با روحانیت در ساخت قدرت همکارى مى کرد و آنجا که روحانیت را از خود مى رنجاند نه به دلیل عدم رعایت مذهب بلکه از آن رو بود که مصدق براى روحانیان سیاسى چون کاشانى سهم ویژه اى در قدرت قائل نبود و چون روحانیان به لباس سیاستمداران درمى آمدند آنان را در همان اندازه با همان حقوق مى پذیرفت که دیگر سیاستمداران را. مصدق همچنین میهن دوستى صادق هم بود. برخلاف کسانى که ملى گرایى را در برابر اسلام گرایى مى دانند، مصدق ملى گرایى را با نژادپرستى یکى نمى دانست و از آن جز به دموکراسى خواهى تعبیر و تفسیرى نداشت و به همین دلیل قائل به سیاست ورزى در عین دیندارى بود. با وجود این، براساس کتاب على رهنما بیراه نخواهد بود اگر کاشانى را گرفتار قدرت  طلبى و مصدق را پیرو پوپولیسم بخوانیم.
همین پوپولیسم بود که مصدق را در مجلس به تهدید رزم آرا وامى داشت و هنگامى که بر کرسى نخست وزیر مقتول جلوس کرد با تروریسم مرزبندى نکرد و گرچه شعار آزادى انتخابات داد به دلیل دخالت هاى دربار، ارتش و کاشانى نتوانست انتخابات آزاد برگزار کند. از همه جالب تر پیام او به مجلس هفدهم بود. مجلسى که مصدق جناح اقلیت آن (مخالفان دولت و برکشیدگان دربار) را نامشروع مى  دانست و تا آن را منحل نکرد راحت نشد. مصدق برخلاف همه نخست وزیران مشروطه در افتتاحیه مجلس هفدهم حاضر نشد و پس از افتتاح پیامى به مجلس داد که در آن ضمن بیان ناتوانى خود در برگزارى انتخابات آزاد و سالم از نمایندگان مى خواهد نسبت به اعتبارنامه افرادى که به صورت نامشروع وارد پارلمان شده اند اعتراض و آنان را از مجلس اخراج کنند. (ص 631)
رهنما از چنین وضعیتى به عنوان ورشکستگى دموکراسى ایرانى یاد مى کند و گزارش مى دهد که نه تنها هیچ نماینده اى از مجلس اخراج نشد (چون همه نمایندگان به اعتبارنامه هم اعتراض کردند) بلکه بازار الفاظ رکیک و اتهامات سخیف تا دو ماه بر مجلس حاکم بود و مصدق جز بر آشفتگى پارلمان نیفزود و مجلس نیز تا دو ماه نتوانست براى خود رئیس انتخاب کند. در ادامه کار مصدق گرچه نخست  وزیرى معتقد به مشروطه بود اما با ارائه لوایحى به مجلس خواستار استقلال دولت در تصویب قوانین شد و عملاً نخست وزیر را به حاکم مطلق کشور تبدیل کرد. براساس این اختیارات اصل بدیهى تفکیک قوا و جدایى امر قانون گذارى از امر اجرا نقض شد و کاشانى (با هر نیتى) در مقابل تمدید مکرر اختیارات ایستاد. مصدق نیز مردم را به یارى خواند و از حربه استعفا براى بازگشت به قدرت استفاده و مجلس را مجبور به تمکین و سلب اختیارات قانونى خود کرد و این تعطیل مشروطیت بود. تکیه کلام مصدق چنین بود: «روش من این است که ملاحظه مى کنید مى خواهید کار مى کنم نمى خواهید مى روم و تابع مجلس هستم ولى باید مواظب باشید که مملکت دچار آشوب نشود.» (798) هشدار مصدق درباره آشوب درست بود در واقع او از محبوبیت خود نزد مردم آگاه بود و با آن معامله مى کرد. قدرتى که روز به روز از کاشانى گرفته مى شد و او در مقابل به شاه پناه مى برد. مصدق ظاهراً به این اتهام نواخته شده که نه تنها مشروطه خواه که حامى سلطنت مشروطه بوده و به همین دلیل دست ثریا را بوسیده و در 25 مرداد 1332 پس از شکست کودتاى اول اعلام جمهورى نکرده است. خود مصدق نیز تا پایان عمر به سلطنت مشروطه وفادار ماند اما با مطالعه کتاب على رهنما به نظر مى رسد که او هیچ ارادتى به شاه نداشته و حتى از معامله هاى سیاسى با محمدرضا پهلوى خوددارى کرده است.
در 9 اسفند 1331 محمدرضا پهلوى به دلیل ترس ذاتى خود از نفله  شدن در میانه میدان سیاست تصمیم مى گیرد از کشور خارج شود. مصدق ظاهراً با این کار مخالفت مى کند اما در کمال رندى و خونسردى در مراسم بدرقه شاه حضور مى یابد و وقتى از او مى خواهند جلوى خروج شاه را بگیرد مى گوید من تلاش کردم و نتیجه نگرفتم حال شما تلاش کنید. این در حالى است که محمد مصدق در اوج محبوبیت قرار دارد. قیام 30 تیر با قهر سیاسى مصدق و میدان دارى کاشانى، دولت را تثبیت کرد اما در ادامه مصدق، کاشانى را به دلیل دخالت هایش خانه نشین کرد و هر بار که کاشانى حتى در مقام ریاست مجلس به مخالفت با اختیارات مطلق مصدق پرداخت، در حمایت از نخست وزیر بازار تعطیل و خیابان شلوغ شد. در چنین شرایطى جبهه علماى 9 اسفند شکل گرفت که در راس آن آیت الله بهبهانى و سپس آیت الله کاشانى قرار داشت که اولى با حضور در کاخ شاه و دومى با صدور پیامى محمدرضا را به ماندن تشویق کردند و مصدق را در موقعیتى شکننده قرار دادند. در چنین شرایطى «پس از تشکیل دادن هیات دولت در ستاد ارتش دکتر مصدق با پیژامه و کفش سرپایى وارد بهارستان شد تا در جلسه خصوصى مجلس شرکت کند.» (834) پیژامه و دم پایى در فرهنگ رفتارى مصدق جایگاه مهمى دارد. در واقع مصدق با عیان کردن وضع نابسامان جسمى خود در حادترین دیدارهاى سیاسى (مانند دیدار با سفیر آمریکا یا حضور در مجلس) از لباسى استفاده مى کرد که نشان از بى اعتنایى او به دنیا داشت و وى را در موقعیتى محبوب و حریف را تحقیر مى کرد. گرچه مصدق از طبقه اشراف بود اما در اینجا رفتارى همچون طبقات فرودست از خود نشان مى داد. او پیشوایى را با ساده زیستى ادغام کرده بود. مصدق از آن پس دیگر به دیدار شاه نرفت. نقل شده است که مصدق شب 9 اسفند گریست و گفت من گرچه براى رضا خان سوگند یاد نکرده بودم و تا آخر عمر با او مخالف بودم اما براى محمدرضا پهلوى سوگند خورده بودم با وجود این او به من خیانت کرد. مصدق معتقد بود که افرادى که به تشویق علماى 9 اسفند جلوى کاخ محمد رضا شاه جمع شده بودند قصد کشتن او را داشتند اما على رهنما معتقد است که محمدرضا پهلوى حتى پیش از نهم اسفند نیز از رودررو شدن با سیاستمدار مردم گرایى مانند مصدق هراس داشت و سعى مى کرد رودرروى او قرار نگیرد.
رهنما به نقل از منابع انگلیسى و آمریکایى مى نویسد که در 30 تیر 1331 نیز بى ارادگى شاه سبب شد پروژه عزل مصدق و جانشینى قوام شکست بخورد. براساس این پژوهش انگلیسى ها و آمریکایى ها پیش از استعفاى اول مصدق معتقد بودند تنها کسى که توان جانشینى او را دارد احمد قوام است مشروط بر آن که نهضت ملى را در مجلس و خیابان خفه کند. اما محمدرضا پهلوى با دو اقدام قوام که مى توانست قدرت او را مستحکم کند مخالفت کرد؛ اول انحلال مجلس و دوم بازداشت آیت الله کاشانى چرا که شاه معتقد بود شاه به او (قوام) اطلاع مى دهد که قبل از اینکه در مورد بازداشت کاشانى تصمیم گیرى کند باید اجازه داده شود تظاهرات 30 تیر [در حمایت از نهضت ملى] صورت گیرد. (667)در واقع شاه بنا به ترس و جبن ذاتى خود (قبل از کودتاى 28 مرداد) نمى خواست ریسک کند و میان شاه بى مسئولیت بودن و شاه نبودن اولى را ترجیح مى داد. رهنما گزارش مى دهد که همین اقدامات شاه سبب شد قوام نه در 30 تیر که در 26 تیر (اندکى پس از به قدرت رسیدن) استعفا دهد. (666) در واقع شاه از یک سو در موافقت با نخست وزیرى قوام و از سوى دیگر در مخالفت با بازداشت کاشانى دو فرصت را ناآگاهانه در اختیار مصدق قرار داد: اول فرصت میدان دارى کاشانى و دوم پیوستن کاشانى به مصدق و تحکیم دوستى آنها چرا که اگرچه کاشانى با مصدق مخالف بود اما او را بر قوام ترجیح مى‌داد.
با این همه مصدق از 9 اسفند 1331 محمدرضا پهلوى را بایکوت کرد و از دیدار او خوددارى کرد و دربار را به محلى براى مخالفان خود تبدیل کرد. مصدق گرچه با خروج شاه از ایران مخالف بود اما با تداوم فاصله خود از شاه سبب شد که مخالفانش ثابت کنند مصدق اصلاح طلب، برانداز است و مى خواهد در ایران اعلام جمهورى کند. این در حالى بود که آیت الله کاشانى و حتى فدائیان اسلام به تدریج با احترام از محمدرضا نام مى بردند. جمهوریخواهى مصدق البته نه اتهام که آرزوى روشنفکران زمان بود اما هنگامى که در 25 مرداد 1332 سرانجام محمدرضا پهلوى با ترس و لرز از ایران فرار کرد، مصدق اعلام جمهورى نکرد. در واقع مصدق بدون هیچ گونه دور نماى سیاسى نظام مشروطه سلطنتى را عملاً تعطیل کرده بود.
اگر او جمهوریخواهى راسخ بود مى توان تمام اقداماتش تا 25 مرداد 1332 را بر اساس یک برنامه هوشمندانه سیاسى تحلیل کرد: سلب اختیارات مجلس نامشروع هفدهم در قانونگذارى، به دست گرفتن اختیار ارتش و نیروهاى مسلح، انحلال مجلس هفدهم و سرانجام فرار دادن شاه از کشور باید در 25 مرداد به استقرار جمهورى ایران منتهى مى شد اما درست هنگامى که وقت میوه چیدن شد، در فاصله 3روز فیل مصدق یاد مشروطه خواهى کرد. از 25 مرداد 1331 بر اساس آرمان هاى نهضت ملى ایران تنها فرد مشروع براى حاکمیت در کشور شخص محمد مصدق بود. اما با تلاش براى زنده نگه داشتن مرده ریگى به نام مشروطه سلطنتى در حالى که تمام نهادهاى آن فروریخته بودند مصدق تیشه به ریشه خود مى زد. او از نهم اسفند 1331 پوپولیستى تمام عیار شده بود: مجلس هفدهم را به درستى نامشروع مى خواند اما بر اساس تمایل و راى اعتماد همین مجلس رئیس دولت شد و آن گاه تمام اختیارات قانونگذارى مجلس را بر اساس راى خود مجلس مصادره کرد و سرانجام مجلس را با راى مستقیم مردم منحل کرد. رایى که جلوى چشم پان ایرانیست هاى هوادار دولت در دو صندوق جداگانه آرى و نه اخذ مى شد و گویى مصدق مایل بود موافقان و مخالفان خود را به نام بشناسد و چهره در چهره مخالفان خود بدوزد و اگرچه آزادمنش تر از آن بود که آنان را مجازات کند اما کاریزماتر از آن بود که عرق شرم را به چهره مخالفانش ننشاند. و چون مجلس هفدهم منحل شد همان راى نامشروع مجلس هفدهم به اقتدار و اختیار مصدق هم منحل شد. مصدق البته پس از انحلال مجلس هفدهم به میان مردم رفت و با شعارى به  شدت جذاب و البته پوپولیستى گفت مجلس واقعى جایى است که مردم در آن حضور دارند. آیا او در پى آن بود که دموکراسى و نمایندگى را به دموکراسى مستقیم تبدیل کند؟ آیا این گذار از لیبرالیسم به پوپولیسم بود؟ بر فرض آنکه چنین باشد مصدق از قدرت مردم نیز استفاده نکرد و اجازه باقى ماندن مجلس واقعى را در خیابان ها نداد. مصدق وقتى به خیابان ها هم آمد خود را تنها دید چرا که گرچه بنیانگذار جبهه ملى بود اما به روایت رهنما از آغاز نخست وزیرى از جبهه ملى هم جدا شد و دیگر در جلسات آن شرکت نکرد و در تعیین دولت با آن هرگز مشورت نکرد.
مصدق در عمل با وجود اعتقاد عمیق به آزادى احزاب هیچگاه از روش تصمیم گیرى حزبى پیروى نکرد و به تدریج بیشتر دوستانش به مخالفان او تبدیل شدند. او دوست داشت خود را پیشواى محبوب همه مردم بداند تا گروهى که هم حزبى او بودند. اتفاقى که ممکن نبود. این در حالى بود که کاشانى سخت به تحزب مى پرداخت و چند گروه سیاسى و حزبى در پیرامون خود فراهم آورده بود. همین گروه ها بودند که در 30تیر مصدق را دوباره به قدرت رساندند اما در28مرداد نه مصدق به حزب توده اعتماد داشت و فداییان اسلام را قبول مى کرد و نه مجاهدین اسلام یا حزب زحمتکشان از او حمایت مى کردند. پیشوا تنها بود با خیل سلطنت طلبانى که 12سال پس از سقوط دیکتاتورى رضاشاه تولد دیکتاتورى تازه را جشن مى گرفتند. یک شب که مصدق و مردم در خواب بودند محمدرضا که خوار و خفیف رفته بود در قامت رضاشاهى دیگر بازگشت و به مدد کودتایى از جنس سوم اسفند، از نمایش مشروطه خواهى دست کشید و پادشاه مطلقه شد. این همان راهى بود که خلیل ملکى خبر از آن داده بود و به مصدق گفته بود: «آقاى دکتر راهى که شما مى روید به جهنم است اما ما حتى تا جهنم هم با شما مى آییم.» بدین ترتیب ملت ایران چنان شیفته مصدق شدند که با پیشواى پیژامه پوش خود تا جهنم 28 مرداد هم رفتند.
پژوهش کم نظیر على رهنما درخور ستایشى بى دریغ است. تعدد منابع و انصاف در تحلیل و قوت نظریه سه ویژگى اصلى پژوهش اوست. از آغاز کتاب هیچ چیز روشن نیست و نویسنده قصد القاى هیچ فرضیه اى را ندارد. او نه سلطنت طلب است، نه ملى گرا و نه بنیادگرا. نویسنده فضیلت هاى هیچ کس را انکار نمى کند گرچه از آزمون تاریخ نگارى او تنها آیت الله بروجردى سالم بیرون مى آید اما مصدق و کاشانى و حتى نواب هم انکار نمى شوند. از آن پس با سه اسلام و یک نهضت مواجه مى شویم: آیت الله بروجردى به نمایندگى از مکتب قم (اسلام سنتى)، آیت الله کاشانى به نمایندگى از مکتب تهران (اسلام سیاسى) و نواب صفوى به نمایندگى از مکتب حاشیه اى شهررى (اسلام انقلابى) و اما آن نهضت، پیشوایى داشت که گرچه در آزاداندیشى نامى نیک از خود بر تارک تاریخ نهاده اما به تدریج از لیبرالیسم به سوى پوپولیسم حرکت کرد و براى پیوستن به آنچه توده مردم مى پنداشت همه نخبگان را از خود راند. زندگى محمد مصدق فقط قصه مکرر ناکامى اصلاح طلبى در ایران نیست داستان ناخوانده ناکارآمدى اصلاح طلبان هم هست. قصه اى که در عصر ما هم تکرار شد.
توضیح: این مقاله، تفسیرى آزاد از کتاب على رهنما به نام «نیروهاى مذهبى بر بستر حرکت نهضت ملى» است و قضاوت‌هاى آن الزاماً منطبق با دیدگاه نویسنده ارجمند کتاب نیست.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات